سفره هفت سین واقعا زیباست

میدونستین که سفره هفت سین واقعا زیباست! چشم بسته دارم زیرآبی میرم. ولی خدایش یک ساعت پیش که سفره را تو اتاق کوچولوم، روی یک میز فسقلی بغل تختم چیدم کلی رنگ و روی و البته بوی اتاق عوض شد. رومیزی که بنفشه جونم بهم داده بود یک رنگی به اتاق داده که نگو. سنبلم هم که حسابی گل داده و بوش همه اتاق را ورداشته . خلاصه که دوستان، بوی بهار تو اتاقم هست اقلا! هفت سینم هم که هشت سین شده!! دارندگی است و برازندگی. ازش چند تا عکس گرفتم ولی چون تو اکثرشون گوشه تختم تو عکس هست و ضایع بید، تصمیم دارم که فردا جاش را عوض کنم و عکس خوشگل بگیرم. آقا سعید لطف فرمودن چند تا لینک فرستاده که چطور من بیسواد عکس بزارم اینجا. ممنون.
در مورد آخرین روز هلند فردا مینویسم. مغزم الان تعطیله. فقط موقع برگشتن تو فرودگاه انگلیس یک پدری از من درآوردن که تا حالا سابقه نداشته بود! منو از مسافرها جدا کردن و کلی سین جیم! منم که هواپیما منو گرفته بود و منگ منگ بودم و خیلی دوست داشتم بزنم تو سرشون که بابا ولم کنین برم! من با سلمان پوفیوز برگشتم و نکبتی و اوستا آمستردام موندن که فردا صبح بیان. قرار بود جلسه باشه که نبود و خیلی دلشان میخواست که با ما برگردن ولی قیمت بلیط ۲۰ پوندی برای تعویض ۲۰۰ یورو شده بود!!!! خلاصه، بعد از رسیدن به گمرک اینجا و کلی سوال که کجا بودی، چرا بودی، اینجا چیکار میکنی و .... اومدم بیام بیرون که یک پلیس که البته لباس پلیس تنش نبود گفت چند تا سوال ازت دارم. دل و روده پاسپورتم را کشید بیرون. چرا ویزای روسیه داری؟ اونجا چیکار میکردی؟ چقدر بودی؟ چرا اینقدر بودی؟ دوباره....اینجا چیکار میکنی؟ خانه ات کجاست؟ با کی زندگی میکنی؟ ازدواج کردی (۲ بار پرسید!!)، چی میخونی؟ کجا میخونی؟ چقدر از درست مونده؟ بعد از درس خواندن میخوای چی کار کنی؟ برمیگردی؟ میمونی؟ اسم اوستات چیه؟ شماره تلفنت چنده؟ و ........دقیقا یک ربع منو نگهداشت و خودش و بعدش هم یه خانمه کلی سئوال پرسید و آخرش گفت ببخشید باید این سئوالات را برای ایمنی کشور در مقابل حملات تروریستی بپرسیم!! گور باباتون ....عرضه محافظت مملکتتون را ندارین از من بدبخت سئوال جواب میکنین؟؟ یکی به این احمقها بگه همه تروریستهای دنیا دست پروده و آموزش دیده خودتون هستن حالا به من گیر دادین؟! منم که تابلو تو قیافه ام معلوم بود که کلی کلافه ام و وقتی معذرت خواست و گفت فقط یک چت بود(!) بهش گفتم ولی اگه میخواستی چت کنی باید ازم میپرسیدی وقت داری با هم چت کنیم؟!! نه اینکه وقت من خسته را بگیری، همه رفتن و فقط من تو این سالن موندم و دوتاتون کلی ازم سئوال میکنین. من بار اول نیست که وارد انگلیس شدم، چرا این بار ؟ گفت این فرودگاه با فرودگاههای دیگه فرق داره!!!!! بعد هم با من اومدن بیرون و به سلمان پوفیوز گفتن که چیز خاصی نبوده و فقط دوست داریم با دانشجوها صحبت کنیم و نظرشون را در مورد انگلیس بپرسیم!!!!!!! گور بابای آدم دروغگو. البته منم حالش را گرفتم شایدم خوشحالش کردم!! گفت از انگلیس خوشت میاد؟! گفتم سئوال سختی هست! فقط میتونم بگم از هوای کشورتون متنفرم!

چهارشنبه سوری در کارخانه آبجوسازی!!!!!!!

روز دوم هم تا ظهر به وراجی گذشت و دو ساعت هم بعداظهرش! نکته جالب جلسات امروز شاخ درآوردن رئیس روسای پروژه از موضوع پتنت آزمایشات بنده بود!!! پیرزنه یه جور به اوستا نگاه کرد که ۱۰۰ درصد مطمئن شدم که اوستا شلوارش را خیس کرد! گفت بهم نگفته بودی! اوستا هم عین این بچه هایی که شیشه چند تا همسایه را با توپ شیکستن با صدای آرام گفت بهت گفته بودم حتما توجه نکردی یا جدی نگرفتی! باور کنین برای چند دقیقه همه ساکت شدن و من و نکبتی به زور جلوی خنده خودمون را گرفته بودیم. حقیقتش بدجوری استای بدبخت را ضایع کرد! پیرزن ابله! گفت که هر پتنتی با اسم گروه باید بیاد بیرون نه دانشگاه شما! اوستا هم گفت که من کارمند دانشگاه هستم (خودش را میگفت) و اگه بخوام اقدام کنم باید از طریق دانشگاه اقدام کنم. بعد هم بهش توپید که اصلا مگه این کار چی داره که میخوای پتنتش کنی؟! خلاصه که بیچاره اوستا. بعد هم گفتن که بعد جلسه مفصل باید در موردش صحبت کنیم. اوستا هم گفت چشم و چشم چپش شروع کرد به پریدن وحشتناک! عصری بهش میگم مشکل حل شد؟ گفت آره، قرار شد نسخه نهایی را براشون بفرستم و اینا هم برای همه اعضای گروه بفرستن و اگه کسی مطلب جدیدی نداشت، ما پتنتش میکنیم.
عصری برنامه بقول خودشون هیجان انگیز اجتماعی داشتن که همانا بازدید از یک کارخانه تولید آبجو بود! مصرف آبجو تو هلند بالا است و ظاهرا هم آبجو خوبی داره. یه دو ساعتی تو کارخانه چرخیدیم و من در عجب تمیزی بی نظیر تمام قسمتهای این کارخانه بودم. خدا وکیلی انگار همه جا را هر روز میسابن! همه هم به به چه چه میکردن و آب دهنشون برای آبجو راه افتاده بود غیر از گروه غیرالکی ما! البته چینی دو لیوان خورد. من و اوستا هم بدون الکلش را امتحان کردیم و بد نبود. نکبتی هم مدل کاراملش را امتحان کرد که اصلا خوشش نیامد. خلاصه که من چهارشنبه سوری را در کارخانه آبجو سازی معروف هلند گذراندم!!! قبوله؟؟؟؟؟؟؟
نکبتی سگی شده که نگو! فکر کنم اوستا انتظار داشت که من سگ باشم ولی این دختره همش پاچه اوستا را میگیره و غر میزنه. من با تعجب نگاش میکنم چون اصلا نمی فهمم چرا غر میزنه!!! جالبه که اون نمی فهمه که من چرا از دست اوستا کلافم و من نمی فهمم اون چرا کلافه است! میگه آدمهای این سمینار منو دیوانه میکنن! میگم خوب بی خیال شو، دو روزه فقط! میگه اوستا ادای رئیسا را درمیاره اینجا و منو دیوانه میکنه! میگم خوب بدبخت رئیسه دیگه! باید یه کم ریاست از خودش نشان بده که آبروش جلوی بقیه نره! ولی سگی این کجا و سگی من کجا! همچین هر چی از دهنش درمیاد میگه که من شاخ درمیارم! نه ادبی، نه احترامی، قیافه اش را هم طوری تو هم میکنه که با صد من عسل هم نمیشه تحمل کرد. بیچاره اوستا با این گروه خل و چلش! خدا صبرش بده. البته از قدیم گفتم خلایق هر چه لایق!
فردا صبح قراره تو آزمایشگاه با میکروسکوپ جدیدی که ورژن اینجایش کار میکنه، کار کنم و اگه خدا بخواد و مال ما هم درست بشه بتونم برم سر کار اصلی! ظهر هم سوار قطار و فرودگاه و پرواز و خانه! انشاءالله
عید همه مبارک.......آرزومند آرزوهاتون

روز اول سمینار

سلامی از هلند....سرزمین صاف...پر از دوچرخه سوار اونم از نوع حرفه اش! باور کنین امروز اینقدر دوچرخه سوار دیدم که با یک دست دوچرخه میراندنتازه بدون دست هم دیدم!! فکر نکنین رفتم بیرون برای صفا و گردش... نه بابا... از ۹ صبح تا ۸ شب تو جلسه و ارائه پوستر و آخرش هم آزمایشگاه بودیم ولی تو یکی از جلسات که استا منو به عنوان قربانی میکروسکوپ جدید برده بود، منظره بیرون کاملا مشخص بود و منم همش حواسم میرفت طرف دوچرخه سوارهای یک دست و بی دست . جلسه باحالی بود! اوستا هی میگفت که به این بدبخت نگاه کنین!! این آزمایشاتش را با چی انجام بده پس؟ الان یک ساله که منتظر این میکروسکوپ جدیده هستیم ولی هنوز کار نمیکنه...به قیافه اش نگاه کنین که چقدر زاره . هی هم میخواست منو قالب آزمایشگاه پیشرفته که تو آلمان هست بکنه که طرف مربوطه با زرنگی خاصی زیربار نمیرفت و همش موضوع را عوض میکرد! ای این اوستای بیشرف زهر خودش را تو قسمت ارائه گزارش ار گروه ریخت. نمیدونین چه عکس مزخرفی از من گذاشته بود تو اسلایدش. بیشرف...عین خل و چلها افتاده بودم!!! فکر کنم اونروز که برای ناهار دعوتشون کرده بودم یواشکی از من گرفته بود.  بهش گفتم چرا بدون اجازه من عکسم را گذاشتی تو اسلایدت؟ اقلا از خودم عکس میخواستی یکی بهتر بهت میدادم. گفت خوشت نیامد؟؟؟؟؟ گفتم نه ه ه ه ه ، چرا باید از عکس دیوانگی ام خوشم بیاد؟؟؟؟
سفر به هلند پدر صاحاب من بدسفر را درآورد. هواپیما دو ساعت و نیم تاخیر داشت و ما هم که ۲ ساعت زودتر اونجا بودم و یه ۴ ساعت و نیم علاف تو فرودگاه با این دیوانه ها سر کردم. از خانه خوردنی آورده بودم که سلمان پوفیوز ته پسته و بادام را درآورد! ساعت ۹ شب رسیدم فرودگاه آمستردام و اوستا فرمودن که شام همین جا بخوریم. منم غذام را از تو کیفم درآوردم که همه چارشاخ موندن تازه نوشیدنی هم با خودم آورده بودم شنبه تو مغازه ایرانی دلستر لیمویی دیدم و کلی بال بال زدم. یعنی اوستا تو کف مونده بود که بابا تو دیگه کی هستی!!! یعنی غذای اینجا را قبول نداری؟ گفتم آخه برای ناهار سالاد الویه درست کرده بود و زیاد اومد و برای شامم هم آوردم دیگه.... فضوله به خدا!
راستی هلندی ها انگلیسی شون خیلی خوبه. پسر هلندی که تو گروه المانی ها بود و قراره چهارشنبه به من کار کردن با این میکروسکوپ جدیده را یاد بده میگفت که دو تا دلیل داره: اولا که تعداد آدمهایی که هلندی بلندن حرف بزنن کمه (فقط خودشون هستن دیگه!) دوما هم ما نیاز به ارتباط با دنیا داریم پس باید انگلیسی بلد باشیم. یادمه مسکو که بودم به زور میتونستی کسی را پیدا کنی که انگلیسی بلد باشه و رفیق روسم میگفت که ما نیازی به انگلیسی یاد گرفتن نداریم چون همه چیز را به زبان روسی داریم و نیاز به خواندن کتابها و منابع انگلیسی نداریم! تفاوت طرز فکر جالبه!
موقع اومدن با اوستا تو فرودگاه کل کل میکردم که تو رئیس هستی و باید بهمون بگی برنامه جیه، کجا بشینیم و کی بلند شیم و چه غلطی بکنیم خلاصه... آخه من بدبخت را با این کوله سنگین سرپا نگهداشته تا سلمان پوفیوز که دیر اومده بود کارت پرواز بگیره! اوستا هم گفت که من یک هفته سخت ریاست را گذراندم و دیگه بسمه! منم با یک ذوقی گفتم راست میگی؟؟؟ دیگه رئیس نیستی؟؟؟ خنده اش گرفته بود و گفت پس اگه من رئیس نباشم منو بیشتر دوست داری؟!!!!!!!! خنده ام گرفته بود و گفتم البته! تو دلم هم گفتم اصلا کی گفته من تو را دوست دارم که حالا کم و زیادش میکنی؟!
از دانشگاه اینجا خیلی خوشم اومده ...البته نظریه مرغ همسایه غازه هست! ولی خیلی بزرگ و پر از دار و درخت و دریاچه و زمین ورزش. ساختمانش ولی نوساز و معماری مدرن دارن و ازمایشگاهش که بی نظیر بود. هلندی های اینجا هم تحویلم گرفتن. رئیسشون یه هندی هست که تو آمریکا درس خوانده و الان پروفسور هست و رئیس دپارتمان. موجود جالبی بود و میشه گفت اولین هندی بود که خوشم اومد. آخه قراره من دوباره بیام اینجا ولی کی معلوم نیست. چیز دیگه که تو این هلندی ها پیدا کردم وراج بودنشون هست!! یکی ایشون که خیلی پسر خل مشنگی بود و سر شام اینقدر حرف زد که نگو. یه پسر روس هم تو گروهشون هست که در کمال تعجب انگلیسیش خیلی خوبی و شدید شبیه جوانیهای رفیق روسم هست. از آنجائیکه سر شام فقط شراب بود و ایشون کمتر از ودکا نمیخورن خودش را با شراب خفه کرد. اینقدر هم شام و دسر خورد که از بشقابش عکس گرفتن! راستی من ماهی خام خوردم!!!! یه جفت هلندی بغل دستم نشسته بودن که تو بشقابشون دم ماهی بود. با تعجب نگاه کردم و گفت که ماهی خام هست و کلی تعریف کرد که خیلی خوبه و خاصیت داره...منم داشتم بالا میوردم و اه اه میکردم که یهو گفت نمیخوای امتحان کنی؟ یهو زدم به سیم آخر که چرا میخوام! رفتم یکی برداشتم و همه چششون به بشقاب و دهان من بود که کی قراره بالا بیارممنم در کمال خونسردی خوردم و کلی هم به به چه چه گفتم!!!! اعتراف میکنم که نمیدونم چطور خوردم! من اصلا ماهی دوست ندارم چه برسه به خامش!!!!

به استقبال نوروز

امروز یه نموره احساس خوشحالی میکردم! میدم تو تاریخ ثبتش کنن .دیروز که نکبتی یهو تنوره کشید که کی تمام صفحات مقالات منو با منگنه بهم وصل کرده از خنده داشتم میمردم. به نظرم خیلی کار باحالی اومد!!! اوستا هم دم در وایستاده بود وقتی خنده منو دید گفت که بعد از دو هفته خنده ات را دیدم، خوشحالم! منم یه چشم غره بهش رفتم و گفتم دیگه نمی بینی!!!
مهمترین نکته امروز این بود که هیچ کدام از این هم خانگیهای ابله نبودن که خود بسی مایه خوشحالی است. نکته مهمتر اینکه امروز هوا بهاری بود و از باد و سوز خبری نبود که شدیدا احساس لذت بخشی بهم داد. البته ابری ابری بود و یه اسپری باران هم اومد که شدید یاد بهار و پاییز شمال خودمون افتادم (من کی آدم میشم نمیدونم!). صبح به نیت خریدهای مربوط به سفره هفت سین رفتم مرکز شهر و مغازه ایرانی. تقریبا همه چیز دارم و فقط غم و غصه که این سه روز که من نیستم کی به این سبزه و سنبل من اب بده . این دختر هندی جدیده قبل از اینکه بره خانه اش بهم گفت که هفته دیگه هست ولی نگفت که کی برمیگرده که من بچه هام را بسپارم دستش. میترسم بزارم تو آشپزخانه و براش نوشته بزارم شاید اونکی ابله که جدیدا اصلا حتی با هم سلام و علیک هم نداریم همه را بریزه سطل آشغال! حالا تا فردا ظهر قبل از رفتن ببینم چیکار کنمسنبلم چند تا گل داده و بوی دل انگیزش را تو هوای اتاق ول داده ماهی هم یه دو ساعته داره بال بال میزنه و انواع حرکات تشنجی ماهی ای را از خودش نشان میده که فعلا آبش را با اب معدنی خودم عوض کردم. فقط امیدوارم نمیره که دیگه بی ماهی میمونم . لطفا برای سلامتی سفره هفت سین بنده تا برگشتن مامانشون دعا کنین 
دیروز نتایج آزمایش مقایسه ای روش خودم و نکبتی را برای اوستا بعد از سه روز فرستادم. نتایج حاکی از این بود که این دو روش اصلا با هم قابل مقایسه نیستن و هیچ ربطی به پلیت مربوطه هم نداره. (دماغ سوخته اوستا خریداریم، البته اون که از رو نمیره!) بعد از موضوع پوسترها، هر چی ایمیل براش میفرستادم بدون سلام و علیک و حتی یه کلمه نوشته بود و فقط ضمیمه که یا نتیجه یا گزارش یا پوستر بود را براش میفرستادم. ایندفعه هم همین کارو کردم و جواب داد که ممنون ولی لطفا بنویس که اینا چی هستن و ارزیابی خودت از این آزمایشات چیه! منم براش توضیح دادم که اینا چیه و برداشت خودم را هم نوشتم و آخرش نوشتم ولی از همه مهمتر اینه که اصلا من اینجا چه غلطی دارم میکنم!!!! رفیقم میگه تو بالاخره اینو دق مرگ میکنی من از این شانسها ندارم اصولا!  

ریدمان پوستری (آخر بی ادبی نوشتاری!)

بحث سر اینه که یه آدمی که هیچ چیزی از هنر و رنگ و طراحی سرش نمیشه بیاد حرف چرت و پرت خودش را به من قالب کنه! یعنی از مادر نزاییده بود همچین کسی را! ولی ظاهرا یه ننه آمریکایی با یه بابای سرخپوست یه شب خواسته یا ناخواسته یه غلطی کردن که اوستای ابله من سر از تخم درآورده!
دیروز که تخت خوابیده بودم خانه! یعنی چشمام که باز نمیشد، سرم درد میکرد، بدنم شدید درد میکرد، قلبم سه تا میزد، دوتا نمیزد و ایضا بقیه سیستم ها هم درست کار نمیکردن. دیگه فکرشو بکن اوضام چقدر قمر در عقرب بود که معده درد هم گرفتم!!! لپ تاپ را آوردم تو رختخواب و نشستم پوسترها را به مذاق آقا درست کردن و متلکهای خودم را هم نوشتن. براش فرستادم و جواب داد که تو فلان پوسترت فلان شکل را بزار و لطفا رنگ پوسترت را هم انتخاب کن. براش نوشتم که اون شکل خیلی قدیمی هست و بقول خودت نتایج باید جدید باشه و جنابعالی اینو تو سمینار قبلی تو اسپانیا ارائه کرده بودی. در مورد رنگ هم من هیچ رنگی توی این پوسترها نمیزارم. دیگه هم در این زمینه بحث نکن که به اندازه کافی منو جز دادی. جواب فرمودن که اشکال نداره، هرچی شکل و نمودار تو پوستر بیشتر باشه، گویا تر هست!! (کسی میدونی تو ایمیل چطوری میتونم شیشکی از خودم در بدم؟!!!). من کی تو را در مورد رنگ پوستر اذیت کردم؟!!!! یعنی به خدا دلم میخواست برم دانشگاه و کامپیوترش را بکوبم تو مخش که یادت رفته چه زری زدی که هرچی من میگم باید باشه؟!!!  براش نوشتم که من دیگه هیچ شکلی به این پوستر اضافه نمیکنم،  اگه میخوای خودت اضافه کن. در ضمن اگر یادت نیست بهم چی گفتی لطفا صحنه دیروز کنار دستگاه کپی را یادت بیار هرچند که هیچ امیدی ندارم یادت باشه. در ضمن احساس میکنم چند وقته که اصلا تحمل شنیدن حرف مخالف حرفهای خودت را نداری و این اصلا خوب نیست. جواب فرمودن که اصلا نمی فهمم تو از چی ناراحت شدی!!! یعنی خدا منو مرگ بده که زودتر از دست همچین چلمنگ نفهمی راحت بشم! براش نوشتم که من شدیدا معتقدم که وقتی کسی از یه موضوع سرشته نداره نباید در اون مورد اظهار نظر کنه. حالا تو که هیچی از طراحی و رنگ نمیدونی نه تنها اظهار نظر کردی بلکه حرف خودت را هم به کرسی نشوندی (به زور) این منو آتیش میزنه. عصری ایمیل زده که وقت داری بیای دانشگاه که بهت یاد بدم چطور با قسمت فرمول نویسی برنامه ورد کار کنی؟! حالا من بلدم ولی الکی بهش گفتم بلد نیستم که خودش انجام بده و کمی حالش جا بیاد. گفتم وقت که زیاد دارم ولی از دیروز عصر تو رختخوابم! جواب داده که مگه مریضی؟!!! گفتم تو فکر میکنی من لذت میبرم که تمام روز تو رختخواب باشم؟؟؟؟؟؟؟
تو اونکی پوسترم هم که ورداشته تمام اصلاحات آماری را طبق اون چیزی که خودش میخواست عوض کرده!!! حالا من تو چند تا مقاله وایضا یه برنامه آماری اونا را پیدا کردم و آقا فرمودن نه، همین که من میگم!!! بعد هم که به زور اسم سلمان پوفیوز را نوشته تو پوستر من! من هی پاک میکردم و اون هی میزاشت!!! امروز بهش میگم برای چی گذاشتی؟ میگه اون جزو کنسرسیوم هست. باید باشه! گور بابای کنسرسیوم و تو!! این مردک بی سواد هیچ کاری برای من نکرده ولی اسمش باید به زور باشه. میگم تو مقاله احتمالی این موضوع هم میخوای بزاریش؟؟ میگه آره!
حالا به همه این تفاصیل بعد از پرینت پوسترها اومده با لبخند ملیح ازم پرسید که از پوسترهات خوشت اومد؟؟؟ یعنی آدم به این یولی تو عمرم ندیدم. (یول یعنی شوت). بدون اینکه نگاهش کنم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم اینا پوستر من نیستن، مال تو هستن، من چرا باید خوشم بیاد؟!!
یعنی روم نمیشه همچین پوسترهایی را جایی نشان بدم. یعنی حالم از اسم خودم بالای این پوسترها بهم میخوره...یعنی آبرو برای من با اون همه ادعای طراحی پوستر برام نمونده دیگه...اونم منی که هر وقت یه کار هنری اینجوری از زیر دستم میامد بیرون کلی قربون صدقه اش میرفتم..یعنی از این دوتا متنفرم..
یکشنبه باید بریم هلند. دقیقا باید هست! یعنی موندم که این ابله و سلمان پوفیوز را چطوری سه روز تمام وقت تحمل کنم! دعا کنین خین و خین ریزی به پا نشه! دعا کنین خدا صبرم بده....

چگونه محقق موثر شویم!

از آنجائیکه صداقتم همه را کشته، همه اینا حقیقت محض هست و هیچی را سانسور نمیکنم حتی خودم را! دیروز گندترین روز زندگیم تو این مملکت بود. از  ۵ تا ۸ صبح رو پوسترم کارهای نهایی را انجام دادم و فرستادم برای اوستا. ۹ صبح تا ۵ بعداظهر تو کلاس "چگونه یک محقق موثر شویم" بعدش هم که طبق خواسته اوستا رفتم ببینمش که ایکاش جفت قلم پام میشکست و نمیدیدمش. برخوردی ازش دیدم که تا حالا ندیده بودم! اصلا هم دلیلش را نفهمیدم. البته صبح نکبتی گفت یک سر دیدتش و ظاهرا شدید مسترس بوده! خلاصه همچین استرسش را داد به من یک لحظه احساس کردم برق منو گرفته! دقیقا مثل برق گرفته ها یه دو ساعت تو دانشگاه پشت صندلی تو یه اتاق تاریک برای دو ساعت لرزیدم! ! جالبیش اینه که بعدش اومده یک نگاه بهم کرد و گفت حالت خوبه؟ گفتم نه! گفت کمک میخوای؟!!!!!!!!! گفتم نه، دارم فکر میکنم! اصل موضوع هم سر جریان پوستر بود که نمی فهمم چرا گیر سه پیچ به این موضوع داده که همه پوسترها باید یه شکل و یه فونت و یه کوفت باشه اونم همون که من میگم باشه. همه پوسترها را شبیه هم کرده و برامون فرستاده که روی اینا کار کنین!!  وقتی ازش پرسیدم که آخه چرا با یه حالت عصبی (که تاحالا ازش ندیده بودم) گفت بس کن دیگه! بین خودمون باشه........دارم واقعا فکر میکنم!!!
این کلاس محقق موثر هم برای خودش جوکی بود. یه جورایی برام معلوم شد که چرا من هوش بالا تو این انگلیسی جماعت نمی بینم. کلاس تقریبا عملی بود  و با یه سری بازیها و سرگرمی میخواستن نکات مهم و موثر در گذراندن دوره دکتری و محقق برتر شدن را به آدم نشان بدن که بعضی هاش جالب بود. یک قسمت در مورد brain map حرف زد و گفت خوب حالا هر گروه شروع کنه در مورد موضوع دزدی از بانک این کارو انجام بده! آقا نمیدونین این جماعت جهان اولی و متمدن با چه ذوق و شوقی شروع به طراحی دقیق و نکات ریز دزدی از یک بانک کردن که ایمان آوردم که اجداد اینا همان دزدان دریایی معروف بودن! قسمت بعدی نوشتن درفت یه پروپوزال به هدف گردآوردن محقیقین مملکت دور هم و انجام یک کار گروهی بود. مهمترین نکته هم باید نوآوری در این زمینه باشه. به موضوعات ارائه شده توجه کنین:
- برپایی یه اردوی دو روزه تو جنگل شروود برای دانشجویان دکتری به هدف همکاری، هماهنگی، لذت بردن از زندگی و دم را غنیمت!
- برپایی یه کنفرانس سه روزه میان رشته ای که شامل سخنرانی و کارگاه باشه و نکته مهمش دعوت از رئیس و روسای دانشگاه بود که شدیدا مورد توجه گروه ارزیابی قرار گرفت!!
- دعوت از گروهی محقق از رشته های مختلف برای طراحی یک ماشین چندکاره!! خودشون هم اقرار کردن که مطمئن هستن این ماشین کار نمیکنه!
- برپایی یه اردوی یک روز نیم در یک جزیره برای گروهی محقق جهت چراغانی خانه ها!!
خداوکیلی این جماعت را درک نمیکنم!
اوستا ایرانی را تو همین کلاس دیدم و بعد ناهار بهم گفت که جمعه با اوستات حرف زدم. یه جورایی تائید کرد که طرف دیوانه هست. گفت خودش هم قبول داره که آدم سختگیری هست ولی روشش این هست! همه حرفهای بالامنبری اش را هم برای ایشون تکرار کرده بوده که من دارم از الان برای جلسه دفاع آماده اش میکنه! اوستا ایرانی خیلی بامزه بهم گفت که احساس من اینه که مشکل شما دوتا ربطی به درس و دانشگاه نداره و استرس از جای دیگه هستاز خنده مرده بودم! میخواستم بگم آره، من که وحشتناک عاشقش شدم و نمیدونم چیکار کنم! گفت به نظرم تو کارش خیلی تحت فشار هست و این فشار را داره به شماها منتقل میکنه. گفت ظاهرا تنها به تو گیر نداده و postdoc هم ازش دلخورن. گفتم اونا که بدبختن و همش می نالن. به اوستا ایرانی گفته که یکیشون یک چیز مهمی را گم کرده که حتی  میخواسته اخراجش کنه! جالبه که ما از این جریان خبر نداریم و فکر کنم برای همین ماها را از هم جدا کرده. البته اوستا ایرانی گفت که اصلا نمی فهمش، بهش هم گفتم که خوب گم شده که گم شده، دنیا که به آخر نرسیده بابا، بی خیال شو! آخرش هم بهم گفت که قول داده که مراقب رفتارش باشه!!!!!!!!!! گفت ببین اگه تغییری نکرد دوباره بیا پیش خودم. برم پیشش؟!!!

آدم به این بی ذوقی تو عمرم ندیدم!!

دیروز اینجا یه نموره باران بهاری زد که کلی ذوق کردم! همان بوی باران بهاری خودمون را میداد و هوا هم جالب بود، هم افتابی و هم بارانی. بعدش که بیرون رفتم دیدم کلی بوی بهار بلند شدهکلی داشتم ذوق میکردم که آخ جون بهار هم داره میاد اینجا که آخر شب اخبار اعلام کرد که فردا طوفان عظیمی سرتاسر انگلیس را در بر میگیره اصلا ذوق کردن به من نیامده به خدا! طوفان از نصف شب شروع شد و تا عصری هی افتاب میشد و هی طوفان میشد! عین آدمهای اینجا، هوا هم قاطی داره به خدا!
اوستا رسما اعلام کرد که از هنر هیچی سرش نمیشه! بهش میگم که یه پوسترم تمام شد، برات پرینت بگیرم بیارم ببینی؟ میگه نه، برام ایمیلش کن ولی بصورت فایل پاورپوینت! میگم یعنی چی؟ من با کورل کشیدم. میگه نهههههههههههههههههههههه لطفا اینکارو نکن! گفتم کردم تمام شد، دیر اومدی! میگه همه باید یه فرمت استاندارد داشته باشن! میگم کی گفته؟ من هیج جا نشنیدم! پوستر پرینت میشه و میره رو دیوار. به کسی چه مربوط که با چه برنامه ای درست شده! میگه آره ولی من میخوام همه تو پاورپوینت درست کنن! کلی باهاش کل کل کردم و آخرسر بهش گفتم کاریت نمیشه کردold fashion هستی! به نکبتی میگم من تو عمرم همچین آدم دیوانه ای ندیدم به خدا! حالا من برنامه کورل را به نکبتی داده بودم و یه کم بهش یاد دادم که چی کار بکنه! ببخشید که بی ادب شدم ولی اوستا عملا ر...به حال بنده. آدم به این بی ذوقی تو زندگیم ندیده بودم! اون رئیس دیوانه با همه بی ذوقی هنریش اقلا آخرش میگفت چه پوستر قشنگی! البته منم عملا ر... به حال استاد و گفتم ببین...اصلا محتوای این پوسترها برای من هیچ ارزشی نداره و فقط ظاهرش مهمهامروز تو چند تا مقاله چند تا چیز در مورد آنالیز نتایج و نتیجه گیری آنها را پیدا کردم که میخوام کاملا کپی و پیست بکنم تو پوسترم!
امروز از شانس مزخرفم داشتم تو آزمایشگاه بدون عینک کار میکردم که اوستا پیداش شد! حالا من یک جوری صورتم را قایم کردم که منو نبینه! ولی نفهمیدم چطوری با این چشمای باباقوری اش فهمید که من عینک ندارم و زودی اومد زل زد بهم! گفتم دنبال چیز خاصی میگردی؟ مثل عینک؟!  گفت عینکت کجاست؟ گفتم اتفاقا خودم هم دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم، فکر میکردم باید روی سرم باشه ولی نیست! بعد رفتم عینک این چینی-افغانی را پیدا کردم و زدم! با لبخند چشم غره رفت که این که روش نوشته ژائو! گفتم نمیدونی چقدر هم کثیفه! تقریبا هیچی نمیبینم دیگه!!

نکبتی ناپرهیزی کرد!

امشب نکبتی بعد از یک سال و خورده ای بالاخره ماتحت گشادشون را تکان دادن و گروه را دعوت کرد خانه اش برای شام! البته هنوز هم فکر میکنم بیشتر کارهاش را هم خانه مهربانش انجام داده. پنج نوع غذا درست کرده بود که بهترینش همون مرغ خودمون بودبقیه غذاها همش تند و مزخرف بود که بعد از یه ناخنک مجبور شدم به زور آب میوه بدمش پایین. استاد گرامی هم لطف فرموده بودن یه دسر با کیک و یه کوفت و زهرمار دیگه درست کرده بود و آورده بود که اولش مزه خوبی داشت ولی یهو دل آدم را میزد! (دقیقا مثل خودش). مهمانیهای اینجایی همش به خوردن میگذره و صد البته وراجی سر شام. نکبتی و استا وقتی بهم میرسن کانال انگلیسی غلیظ با سرعت بالا میشه که عملا بقیه گروه میرن کنار! همش هم از خاطرات باربادوسی آقا حرف زده میشه که باز همه میرن کنار!! البته واضح و مبرهن هست که در فرهنگ باربادوسی اثری از ادب به چشم نمیخوره. من آخرین مهمانی بودم که وارد شدم و دیدم نکبتی راحت لم داده پشت میز شام و بقیه همه وایستادن!!! با تعجب گفتم معمولا باید مهمانها بشینن و صاحبخانه وایسته و پذیرایی کنه! بعد از شام و دسر باز صحبتهای باربادوسی پیش اومد که دیگه حوصله منو سر بردن و رفتم سراغ موبایلم و شروع کردم به بازی کردن! حالا این ابلها میگن که تو ایران همیشه تو مهمانی اس ام اس میزنن!!! منم با خنده بهشون گفتم نه، ولی وقتی حوصله شون سر میره با موبایلشون بازی میکنن!
یه اعتراف بکنم که اوستا جدیدا در هر موقعیتی حال منو بهم میزنه! امروز که شدیدا این احساس را داشتم! با اینکه بچه مون کلی تیپ هم زده بود و هی میخواستم بگم امروز چه خوشتیپ شدی ولی یه جورایی ته دلم بدجوری از دستش چرکین شده! فکر کنم خودش هم فهمیده. هر سوالی که ازم میکرد امکان نداشت بدون متلک جوابش را ندم! داشت در مورد سگهاش و خورد و خوارکشون حرف میزد که پریدم وسط حرفش که مگه سگات گیاهخوار نیستن؟!! همه از خنده مرده بودن. یه لبخند زورکی زد و گفت نه، چرا باید باشن؟ گفتم مگه خودت دلیل داری؟ گفت خوب من سالهاست که گیاهخوارم! گفتم ولی اینکه دلیل نشد! سعی کن اونهارو هم علفخوار کنی! یه جا هم داشت باز در مورد سگهاش و احساساتشون حرف میزد که من پرسیدم مگه تو زبان سگها را هم میفهمی؟ گفت آره! گفتم پس هر وقت از استادراهنمایی خسته شدی میتونی بعنوان مترجم سگها استخدام بشی

بهار هنوز اینجا نیامده

باز این ارسلان خبیث دلمان را سوزاند. بوی نوروز بوی عید....اولا که سبزه من رسما به جنگل تبدیل شده! احساس میکنم بجای آب بهش هورمون دادم!! من تا حالا عدس ندیده بودم که اینقدر زود رشد کنه! البته از قسمت محصولات هندی خریدمش. فکر کنم مثل هندی ها میمونه...خودتون بقیه اش را حدس بزنین . دیروز رفتم یه چیزی شبیه گندم خریدم که در حقیقت علف برای بازی گربه ها هست!!! سنبل هم پیدا کردم که البته هنوز پیازش هست و یه اپسیلون گلهاش معلومه. خلاصه که شدیدا رفتم به استقبال عید. فقط نگران سه روزی هستم که نیستم و نمیدونم این بچه هام را به کی بسپارم! از این دختر هندی جدیده پرسیدم که هستی یا نه؟ (آخه تعطیلات عید پاک هم هست) گفت هنوز تصمیم نگرفتم. میخوام یه مهمانی هم تو عید بگیرم این مفت خورها را دعوت کنم و احساس کنم که بالاخره اینجا هم عید دیدنی دارم . ولی هوای اینجا هنوز مزخرف مزخرف هست
دیروز اوستا دیوانه به پر و پاچه نکبتی پیچید، درست مثل مدل هفته قبل من! واقعا دارم احساس میکنم که بنده خدا یه بیماری خاصی داره که به این صورت خودش را تخلیه میکنه!! البته عکس العمل نکبتی کجا و من کجا!! راحت هر چی دهنش درمیاد بهش میگه! دفتر و کاغذ پرت میکنه طرفش و آقا تشکر هم میکنن!!! من بدبخت وقتی عصبانی میشم انگلیسی را شبیه بچه های اول راهنمایی خودمون حرف میزنم!!یعنی دقیقه ای یه لغت میدم بیرون و همش هم غلط غلوط. ولی نکبتی که از این مشکلات نداره و راحت هر چی دلش میخواد با صدای بلند و اه و اوه فراوان نثار آقا میکنه.  دیروز بهم میگه حالت بهتره؟! از ترس اینکه دوباره نخواد مراسم حالگیری را شروع کنه گفتم نه! من اصولا این موقع سال حالم خوب نیست. چون تو حال و هوای عید هستم ولی هیچ اثری از عید اینجا نیست. روز قبلش بهم گفت که حتما بیا تو جلسه میخوام یه راهنمایی در زمینه آنالیز دیتاهات بهت بکنم! نگو ابله بچه خر میکنه! سرجلسه که هیچی نگفت. عصری که بهش میگم راهنمائیت چی بود؟ گفت کی؟ چی؟ کجا؟!!!!!
چینی دیروز بهم میگه که خوش بحالتون! میگم چرا؟ میگه اوستا شما دو تا را بیشتر از من و این چینی-افغانی دوست داره! کلی خندیدم و گفتم اگه ما را اینجوری دوست داره وای به حال این بدبخت بیچاره ها! از وقتی جلسهامون را جدا کرده و اتاق کار هم که جدا است، تقریبا هیچ اطلاعی از نحوه برخورد اوستا با این بدبختها ندارم.
اوستا از نظر دید هنری هم صفر به تمام معنی هست!! دیروز پوسترم را بهش نشان دادم. تازه سیاه و سفیدش را . یه چرتی در مورد محتواش گفت که اصلا آبم باهاش تو یه جوب نمیره. گفتم که اگه بخوام اون مطلب را هم اضافه کنم جا ندارم براش! گفت خوب بزارش این وسط! حالا وسط پوستر یه طرح زیبا و گویا در مورد آزمایشم هست!!! میگم مثل اینکه نفهمیدی این طرح یعنی چی؟ میگه چرا ولی خوب کوچیکش کن و بزارش فلان طرف و مطلبت را بچپون اونجا! گفتم ظاهرا از هارمونی و هماهنگی مطالب تو پوستر هم چیزی نمیدونی!!! نمیشه که هر چیزی را هر جایی چپوند که! نظم و ترتیبش بهم میخوره! بعد یاد اتاق آقا افتادم که سگ با صاحبش گم میشه و همه چیز ژولی پولی همه جا پخش و پلا هست!! حق داره بیچاره. اصلا نمیدونه هنر یعنی چی! خلاصه قرار شد یه دونه باب میل آقا درست کنم و یک دونه برای دل خودم!

دیشب چه شبی بود...............

دیشب نمیدونین چقدر خوش گذشت اینجا!!!! دختره ابله که تنها مشغولیت زندگیش انجام عملیات حرام با دوست پسر انترش هست یه مهمانی به اتفاق برادر ابلهش و چند تا مزخرف دیگه گرفته بود. من که تو جریان نبودم. دختر هندی جدیده ساعت ۱۰ اومد دم اتافم و دو سری از این گوشی های پلاستیکی که صدا را میگیره برام آورد که امشب به درد میخوره! گفتم ولی من دوست ندارم چیزی تو گوشم بزارم. گفت ولی لازمت میشه! بعد دیدم اتاقم شروع به لرزش کرد! نگو ابله تو اتاق پذیرایی که درست زیر اتاق من هست مراسم پارتی را شروع کرده و سیستم صوتی اش هم به شدت قوی بود!!! منم تلویزیون روشن کردم و اتفاقا فوتبال داشت و اتفاقا تاتنهام باخت تا کمی دل ما خنک شود. بعد یه ساعت دیدم که نه خیر، خانم ول کن نیست، حالا ساعت شده ۱۱. رفتم پایین بهش گفتم صداش را کم کن. یه معذرت خواهی مسخره کرد و یکی شون هم یه چیزی گفت و همه هر هر خندیدن ولی بعدش صدا را کم کرد. بعد نشستم سر پوسترهام که اوستا امروز ۲ تاش را میخواد و هنوز یکیش هم تمام نشده! یهو دیدم صدای کوبیدن در و پنجره و عربده و خلاصه هر صدای مخل اعصاب و روان اومد! فحشی دادم و گذشت. دختر جدیده اومد در اتاقم را زد و گفت فهمیدی چی شد؟ گفتم نه! گفت داداش این مست کرده و حالش خراب شده و باچاقو افتاد دنبال یکی دیگه و الان رفتن بیرون!!!!!!! یکدفعه یه صدای وحشتناک از دم در اومد و دختره گفت دوباره برگشتن!! من که از ترسم دوباره رفتم تو اتاق و در را سه قفله کردم ولی صدای وحشتناک عربده و بزن بزن از دم در میامد! خواهر احمقتر از خودش هم فقط التماس میکرد که لطفا بس کن، آرام باش، بخاطر من!!!!!! پسره هم افتاده بود به گریه شدید و عربده! آخه من نمیدونم احمق! تو اگه اینکاره نیستی برای چی این همه کوفت میکنی؟!!!!!! خلاصه بعد از شکوندن در اتاق خانم بالاخره تو اتاق آرام شد و بعد مراسم تهوع در راهرو و ایضا گند زدن به حمام دستشویی!!! یعنی ۲ نصف شب که مجبور شدم از اتاقم بیام بیرون و برم مسواک بزنم احساس کردم تو یکی از دستشویی های بین راهی جاده ها هستم!!!!!!! جاتون خالی نباشه.........خیلی خوش گذشت دیشب

استاد راهنما مهمه!

اینو الان یکی از رفقا برام فرستاد. خیلی خوشم اومد. گفتم شما هم شاید خوشتون بیاد

 
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
 
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
 
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
 
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
 
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
 
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
 در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.
 
پايان
------------ --------- -
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

بدجنیسی میکنیم!

اینا هنوز منو نشناختن! من یک جونوری هستم که بعضی وقتها برای به کرسی نشاندن حرفهام ممکنه کله ام راهم بدم! دیروز نمیدونم دقیقا کی و کجا به کله ام رسید که من میتونم پلیت این نکبتی را با میکروسکوپ کونفوکال یه جوری به زور ببینم که اصلا چیزی توش چسبیده یا نه. امروز بهش میگم که پلیتت را بده میخوام چک کنم. یه جبهه گیری گوریلانه ای برای من کرده که تو که میگی نمیشه! گفتم آره، نمی تونم دیتا ثبت کنم ولی میتونم با چشم و روی صفحه مونیتور ببینم. قبلا هم یه بار برای زدن مشت به دهان استکبار جهانی اینکارو کردم. خلاصه با بی میلی تمام بهم داد و منم زود چک کردم و دیدم عین آزمایشات قبلی خودم هست که اصلا جواب نداده!! زود رفتم به اوستا میگم این پلیت که به روش ایشون جواب داده به روش من هم باز جواب نداده. یه کم گیج شد و گفت خوب خودت وردار از اول همه مراحل را تکرار کن و با نمونه که جواب داده هم تست کن ببین چی میشه. گفتم باشه. بعد رفتم سراغ چینی که قرار بود اونم امروز عین آزمایش نکبتی را انجام بده. گفتم جواب چی شد؟ گفت هیچی. افتضاح. هیچی تو پلیت نیست!! از خوشحالی داشتم بال بال میزدم (خبیث الخبثاء). زودی به اوستا گزارش دادم که ببین ایشون هم جواب نگرفتن. بیچاره وا رفته بود که یعنی چی؟ مشکل چیه؟! گفتم نمیدونم ولی هر چه هست فعلا ۲ به ۱ هستیم. فعلا قراره دوباره فردا سر جلسه گروه مغزهای نداشته را بریزیم رو هم و ببینیم چه خاکی تو سر همگی باید ریخته بشه! نکبتی با اعتماد به نفس خدایش میگه پس من فعلا اول هستم!!!!! گفتم شاید تو باد هوا تو این پلیتها دیدی! آخ من اگه یه اپسیلون اعتماد به نفس این گوریل را داشتم، دیگه مشکل نداشتم! دیروز بهم میگه که همه منو خیلی دوست دارن از بس من خوبم (خودش را میگه) همه به من لبخند میزنن، همه میخوان با من حرف بزنن!!!!! یعنی ترکیده بودم از خنده و میگم بپا چشم نخوری! از این چشمهای ورقلمبیده به خودت آویزان کن که یهو چشت نزنن از بس خوبی!!! میگه من به خرافات اعتقاد ندارم! میگم جون تو خرافات نیست، یهو دیدی کله پا شدی از بس خوبی
امروز از اون کارهایی کردم که تو زندگیم نکرده بودم. حواس پرتی! من تو زندگیم فقط یه بار کلید گم کردم و اونهم در اوج درب و داغونی مغزم بود! امروز هم گل کاشتم و بدون کیف پول رفتم خرید و کلی هم جنس ریختم و اومدم دم صندوق. فقط شانس آوردم که کوله پشتی را قبل اینکه نوبتم بشه چک کردم و دیدم کیف نیست که نیست! زودی همه چیز را جمع کردم و مثل بچه خوب گذاشتم سر جاشون. بعد یادم اومد که کیف را تو کمدم تو دانشگاه جا گذاشته بودم!

باید دم تکان بدم!

اصولا حالمون خوب نیست. خودم به این حالت میگم احساس گه مرغی! ببخشیدو..باز بی تربیت شدم. فعلا هیچی بر وفق مراد پیش نمیرود. دیشب یعنی نصف شب یه ایده به ذهنم اومد که شاید آزمایش لعنتی جواب بده که اونم امروز کار کردم و نشد! خیلی مسخره شده، با آنتی بادیهای قبلی جواب میگیریم و با این جدیده من جواب نگرفتم ولی نکبتی با یه روش دیگه جواب گرفته. همانطور هم که گفتم اوستا فرمودن پس سیستم درست هست حالا برو ببین که مشکل کارت کجاست! من میگم مال آنتی بادی هست اون میگه مال پلیتت هست. من میگم اگه مال پلیت هست چرا با آنتی بادیهای قبلی جواب میده. اون میگه اگه مال آنتی بادی هست پس چرا نکبتی با یه پلیت دیگه جواب گرفته؟ (من نمیتونم از پلیت نکبتی استفاده کنم چون کونفوکال لعنتی با این پلیتها کار نمیکنه!). گفتم که حالا حالاها جواب نکبتی را میکوبه تو کله بنده!
امروز بهم میگه که برو به فلان شرکته زنگ بزن و مشکلت را بگو شاید راه حل بدن! میگم (ابله) من تلفنی نمیتونم با انگلیسی لهجه جماعت حرف بزنم! میگه چرا؟! میگم آخه باید لب خوانی کنم و از پشت تلفن که نمیشه لب خواند! بعد جلوی دهنش را گرفته و میگه یعنی الان نمیفهمی من چی میگم!!! ابله! میگم تو را که میفهمم بابا...میخواستم بگم اصلا تو مگه لب هم داری که من بتونم بخونم . بعد میگه ظاهرا امروز حالت خوبه! خنگه بخدا! امروز خودش دید که من وسط سمینار، کلافه زدم بیرون. خدا وکیلی یه ربع نشستم و دیدم هیچی نمی فهمم! هم موضوع هم زبان. بهش میگم نه اوستا، حالم اصلا میزان نیست. از هیچی اینجا خوشم نمیاد. میگه چرا؟؟؟ میگم از خانه و هم خانگیهام که بدم میاد! از دانشگاه بدم میاد! میگه چرا؟؟؟؟ از هیچی دانشگاه خوشت نمیاد؟ میگم هیچی؟ میگه همکلاسی ات، استادت؟ گفتم اونو که نگو!!!!!!!!!! میگه با دوستات بیشتر برو بگرد. میگم من دوست ندارم اینجا ولی دشمن زیاد دارم میگه نکبتی دشمنته؟ میگم نه، اون نه دوسته نه دشمن. بعد چند تا توصیه ایمنی کرد که بدرد عمه اش میخورد و آخر سر هم در مورد خودش رفت بالای منبر که من وقتی میرم خانه و دو تا سگم را میبینم که از دیدن من خوشحال میشن و دم تکان میدن اینقدر خوشحال میشم!!!!!!! یعنی این آدم از مخ آزاده به خدا! بعد میگه که من هر وقت پیشنهادی بهشون میدم که بریم فلان جا کلی خوشحال میشن و دم تکان میدن و میگن بریم! با تعجب ازش پرسیدم مگه سگات حرف هم میزنن؟ میگه نه از قیافه شون معلومه که خوشحال میشن دیگه! بیخود نیست این آدم هیچی از احساسات انسانی نمی بره! انتظار داره وقتی به ما هم یه پیشنهادی میده ما هم بجای اعتراض کردن، دم تکان بدیم!!! بهش میگم ببین، من خودم سگم، نیازی به سگ ندارم! میگه یعنی چی؟ میگم یعنی پاچه میگیرم ولی دم تکان نمیدم. باید یه سر برم ببینم میتونم از یه جا یه دم مصنوعی پیدا کنم و بعضی وقتها تکانش بدم!! زبانم را هم میتونم مثل سگها بیارم بیرون

جنگ جنگ تا پیروزی!

امروز کلی خندیدم...کلی استرس داشتم...کلی خل بازی هم درآوردم.....خلاصه روز جالبی بود. صبح که رفتم سراغ اون خانمه که دنبال مترجم میگشت. رفتم و فرم پر کردم و بعد گفت که با فلانی باید تماس بگیری و خودت را معرفی کنی و ببینی که چه وقت باهات کار داره که بهش کمک کنی و اصلا آیا تو بدرد اینکار میخوری یا نه! تو فرمش یه قسمت جالب بود که باید امضا میکردم. نوشته بود که تایید میکنید که شما جزو لیست ۹۹ نیستی؟! بهش میگم این لیست چیه؟ میگه لیست کسانیکه به بچه ها تجاوز میکنن و پرونده دارن!!! خداوکیلی بزور جلوی خنده ام را گرفتم! میخواستم بگم من که لیست را ندیدم، شاید اسمم جزوش باشه!
بعدش رفتم سراغ دکتر ایرانی که مسئول مشاوره به دانشجوها در امور مشکلات با استاد راهنما هست. خیلی آدم باحالی بود! کلی گشت که یه اتاق بدون مزاحم پیدا کنه که راحت حرف بزنیم. بعد گفت که خوب شروع کن. منم مثل بچه تخسها گفتم میشه فارسی حرف زد؟! گفت آره ه ه ه ه ....چرا که نه؟! اینقدر ذوق کردم که نگو!! بعد دل سیر در مورد مشکلاتم با استا باهاش حرف زدم. گفت که در مورد قسمت علمی قضیه نمیتونه کاری برام بکنه. چون دقیق در جریان نیست و این مسئله بین تو و استا هست ولی اوستا حق نداره که بهت فشار بیاره، بهانه اش چیه؟ گفتم والله چیز خاصی نمیگه، میگه باید اینکارو زودتر انجام بدی ولی من فکر کنم برای مقاله اینکارو میکنه. درصورتی که قبلا بهم گفته بود که تو یه سال وقت داری! بعد که رفتم سر قضیه اینکه آقا مثل بچه ها با من برخورد میکنه، تعجب کرد و گفت ظاهرا بویی از انسانیت نبرده!! گفتم دقیقا مشکل منم باهاش همینه! گفت که اصلا حق نداره که شماها را با هم مقایسه کنه، حق نداره ازتون درس بپرسه، حق نداره خیتتون کنه.... گفتم همه اینکارا میکنه! بعد پرسید کجایی هست؟ گفتم آمریکایی ولی از آمریکا خوشش نمیاد. گفت همه شون دیوانه ان . ولی عجیبه که این خصوصیات را داره، این چیزایی که میگی میتونه یه پیرمرد انگلیسی یا یه جوان سیاه پوست امریکایی باشه ولی نه یه استاد ۴۵-۴۶ ساله موبور و چشم آبی امریکایی!! خلاصه که قرار شد با اوستا تماس بگیره و یه جلسه دوستانه باهاش صجبت کنه و اگه بازم مشکل حل نشد از طریق دانشگاه و رسمی پیگیری کنه که البته هم برای اون بد میشه هم برای من! برای اون بخاطر ادامه کار و دانشجو گرفتنش و برای من اگه بخوام تو این مملکت کار پیدا کنم. چون ممکنه گزارش بدن که این دانشجو با استادش مشکل داشته و مطمئنن همه فکر میکنن که این بشر خودش مشکل سازه! ولی خدا وکیلی اش وقتی با این استا ایرانی دردل کردم حالم خیلی جا اومد. همش فکر میکردم مشکل مال حساسیت زیاد منه ولی وقتی بهم گفت که اصلا حق اینکارا را نداره اینقدر خوشحال شدم. گفت به استات بگو که اومدی پیش من و من باهاش تماس میگیرم برای یه جلسه دوستانه.
حالا تیکه خنده دار قضیه بعدش بود!!! من اومدم دانشکده که چند تا چیز را کپی کنم که استا اومد خیلی رسمی بهم گفت که میشه یه لحظه بیای با هم حرف بزنیم؟ رفتم تو اتاقش و با یه قیافه خیلی ناراحت و با صدای آرام و لحن شمرده شمرده گفت که تو جمعه یه ایمیل خیلی ناراحت کننده برام زدی. تو واقعا میخواستی خودکشی کنی؟!!!!! یعنی هم خنده ام گرفته بود و هم عصبانی شده بودم! حالا قضیه این بود که اون روز میخواستم به اوستا بگم که من میخوام برم پیش دکتر فلانی ولی عنوانش را بلد نبودم و فقط نوشتم که ایشون مسئولیتش جلوگیری از خودکشی دانشجوها در اثر مشکلات با استاد راهنماها هست!! حالا آقا فکر کرده بوده که من میخوام خودم را بکشم! خیلی خره به خدا! من بیام خودم را به خاطر تو بکشم؟!!! میخواستم بگم من تا تو را نکشم که نمیمیرم عزیز جان!!!! گفتم نه، اونقدر احمق نیستم که همچین کاری کنم! اونم اینجا! کسی برام گریه نمیکنه که اینجا!!!! گفت خواهش میکنم ازت که دیگه این کلمه را بکار نبر! من این چند روز خیلی ناراحت بودم و همش فکر میکردم که اگه بخوای همچین کاری بکنی من چیکار کنم؟!!! بعد گفت که تو برام نوشتی که دارو مصرف میکنی. چند وقته اینکارو میکنی؟ گفتم هر وقت تو منو اذیت میکنه مجبورم برای آرامش قلبم ایندرال بخورم. گفت فقط اینجا میخوری؟ تو ایران نمیخوردی؟ گفتم چرا، وقتی رئیس دیوانه ام اذیتم میکرد، بعضی وقتها مجبور بودم بخورم. اصولا وقتی عصبانی میشم لازمه! بعد یک سری توضیحات خیلی رسمی در باب وظیفه یه دانشجو دکتری و استاد راهنماش بهم داد که اصلا گوش نکردم!  ولی خدا وکیلی قیافه اش خیلی خنده دار بود!!!
بعدش نشستم دفتر مشقم را کامل کردم و بردم دادم بهش. کلی ذوق کرد و نشست نیم ساعت در باب دفتر مشق باهام حرف زدن و از خاطرات دوران تحصیلش و دفتر مشقاش حرف زدن!! دارم فکر میکنم که هم اون دیوانه هست هم من!! اصلا انگار نه انگار که من میخواستم جمعه خفه اش کنم و ایشون هم دو ساعت قبلش کلی از دستم دلخور بود! البته حرف زدن با اوستا ایرانی خیلی حالم را بهتر کرده بود. یه حالی داشتم که انگار یکی میخواد منو حمایت کنه و من دیگه تو این جبهه تنها نیستم! آخر حرفهاش باز رفت بالای منبر که اگه آنالیزت را خودت انجام بدی در آینده از پس هر کار سختی برمیای و .... که منم پریدم وسط حرفش که برای کی؟ بعد مرگم؟؟ دوباره قیافه اش رفت تو هم که خواهش میکنم دیگه این جمله را تکرار نکن!!

هنوز عصبانی هستیم!

خودم هم میدونم، عصبانی هستم! فعلا یه موج عصبانیت منو فرا گرفته که نمیدونم کی میره بیرون. از شانس بدم هم هر روز یک چیزی بهش اضافه شده. استکبار جهانی امروز طی یک ایمیلی کشف کردن که من یک ماهه که حالم خوب نیست!! بهش گفتم خیلی باهوشی که کشف کردی فقط بدون که سهم عظیمش از طرف جنابعالی بود. دیشب تا ۳ نصف شب بیدار بودم. این قلب لعنتی یک ریپی میزد که همش نگران بودم که اگه الان سکته کنم باید چی کار کنم؟ (خوب دیوانه، بعد سکته که کاری نداره، میمیری دیگه!!) آخ فکر کنم تو غربت مردن خیلی باید غصه دار باشه.! خودم را لوس نمیکنم. دارم واقعیت مینوسیم و ببخشید تلخه. من اصولا وقتی موج عصبانیت میافته تو جونم هم دیر میره بیرون هم پدر منو درمیاره. بیخود نبود که ترک دیار کردیم که دیگه عصبانی نشیم ولی خداوکیلی آدم نفهم و بیشعور همه جا هست. جمعه عصری رفتم دفتر مشقم را ازش بگیرم که باز برای دومین بار بهم شکلات تعارف میکنه و اینقدر هم ابله که نمیفهمه من وقتی عصبانی هستم شکلات نمیخورم، یعنی هیچی نمیخورم. ابله فکر میکنه من مثل این نکبتی یک بچه گوریل هستم که وقتی شکلات میدی دستش انگار دنیا بهش دادی! خلاصه که نشسته دفترم را ورق زدن و بعد میگه تو که هیچی جدید ننوشتی؟!!!! میگم من که خودم خدمتتون اعتراف کردم که چیز جدیدی توش نیست، چی کار کنم که تو حرف منو قبول نداری؟؟ باز توش برام نوشته که تو خیلییییییییییییییییییییی آزمایش انجام دادی. لطفا سعی کن زودتر نتایجت را تو دفتر ثبت کنی و کامل کنی. بهش گفتم میخوای دوشنبه بگم که پدر و مادرم بیان دانشگاه خدمتتون؟ چشم غره رفت و هیچی نگفت. بعد بهش میگم میدونی امروز چند بار بهم گفتی که تو نمیفهمی من چی میگم؟تو گوش نمیکنی من چی میگم؟! گفت نه! گفتم کم کم ۱۰ بار گفتی و اینا غیرمستقیم یعنی که تو نفهمی! میگه نه نه...من همچین منظوری ندارم. گفتم میدونم. بدبختی منم همینه که تو منظوری نداری ولی بدون منظور منو اذیت میکنی. خلاصه که در نهایت اقا فرمودن که من واقعا نمیفهمم تو چرا ناراحت و عصبانی میشی. منم به حالت سمبلیک زدم تو سرم که پس من چی کار کنم ؟!!
براش ایمیل زدم که فقط میخوام بدونی که من میخوام برم با استادی که مسئول امور مشاوره دانشجوی دکتری در ارتباط با مشکلاتشون با اوستا هست صحبت کنم. نکبتی میگه براش بد میشه اگه بری. یعنی تو پرونده اش ثبت میشه. گفتم جهنم. من نیاز به کمک دارم. وقتی حرف زدن با خودش هیچ فایده ای برام نداره و انگار من با دیوار حرف میزنم پس باید یکی دیگه کمکم کنه. اقلا بدونم که واقعا وظیفه یه استاد راهنما چیه؟ وظیفه من چیه؟ حالا آقا جواب داده که لطفا سعی کن اینو یادت باشه که من به تو و توانایی هات کاملا اطمینان دارم!! باز گودرز و شقایق! میگم من با خودم و توانایی هام مشکل ندارم. من فعلا تو ارتباط شاگرد- استادی با تو مشکل دارم. دوست دارم کسی که خارج از این فضا هست بهم کمک کنه. باز یه ایمیل نصف صفحه ای برام نوشته که سر درد گرفتم تا جوابش را دادم. فکر کنم بدجائیش سوخته که من میخوام همچین کاری کنم!
پرنس هری را از افغانستان فورا پس فرستادن. بابا و داداش جونش رفتن دنبالش که بچه را بیارن خانه. باباش هم کلی از خودش افتخار در کرد که بچه ام به همراه سایر بچه های رشید این مملکت تو افغانستان جنگید و نمیدونم از مرزهای خودش دفاع کرد یا نمیدونم از آب و خاک و عصمت و عفت و کوفت و زهرمار این انگلیسها در مقابل هجوم دشمنان دفاع کرد؟؟!!!!! حیف شد تازه داشت خوشم میامد از این جریان!
این دختر هندی مزخرف دو روز تعطیل آخر هفته خودش را در طی عملیات سکس با دوست پسرش به تمام معنی خفه کرد. جدیدا صدای عربده پسره در طی عملیات از دختره خیلی بیشتره!!! امروز که یه عربده ای کشید که گفتم تمام شد، مرد!!! صبح دوباره دوتایی رفتن حمام و من بدبخت هم میخواستم برم بیرون و نیاز به دستشویی داشتم شدیدا! گوش دادم دیدم که تازه دارن حال میکنن تو حمام (خدایا منو ببخش که اینقدر بی حیا شدم!) همچین در اتاقم را که چسبیده به حمام هست کوبیدم به هم که در عرض ۳ دقیقه حمام تخلیه شدچه ابهتی داشتم و خودم نمیدونستم!!  
اون روز که با اوستا دعوام شد وسط حرفهام بهش گفتم که وضعیت الان من اینجا عین وضعیت مسترسم تو ایران هست. اونجا اقلا چند تا دوست داشتم که باهاشون درددل میکردم ولی اینجا هیچ کسی را ندارم! تلفن هم که صرف نمیکنه و تازه اختلاف ساعت لعنتی ما بهم اجازه نمیده که دل سیر با کسی حرف بزنم (از خانه)! نگو آقا رفته به نکبتی گفته که این تنهاست و هواش را داشته باش!!! شنبه که با نکبتی تو دانشگاه کار میکردیم هی بهم میگفت امروز میای بریم فلان جا؟ میام بریم شام بخوریم؟ حالا تو عمرش از این پیشنهادات بهم نداده بوده!!!! بهش میگم چی شده مهربان شدی امروز؟ میگی اوستا خیلی نگرانت بود. گفتم جان عمه اش، اگه نگران بود اینجوری منو آتشی نمیکرد که حالا برای خاموش کردنم از جنابعالی کمک بگیره! حالا دو تامون تا ۶ بعداظهر دانشگاه بودیم. از خوش شانسی بنده، آزمایش جدید را دوباره من و نکبتی به دو روش متفاوت انجام دادیم و من باز نتیجه نگرفتم ولی نکبتی نتیجه گرفت! اصلا هم نمی فهمم چرا! حالا روز روزونش آزمایشات این دختر جواب نمیده ولی شب تار بنده براشون جواب داد. فکر کنم هفته دیگه استاد گرامی این مطلب را با شدت تمام تو مخ بنده میکوبه! اون روز بهم میگه که چرا این آزمایشت جواب نداده؟! تو که همیشه جواب میگیری؟؟؟؟ میگم ببخشیدو.... مگه همه آزمایشات دنیا باید جواب بده؟؟ بقول خودت زندگی همینه! یه بار پیروزی یه بار شکست میخوری!

آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو..........

دیگه کم کم روم نمیشه روند مبارزات خودم با استکبار جهانی را بنویسم! دارم فکر میکنم که من که برای همه اسم گذاشتم، اسم اوستا را هم بزارم استکبار جهانی! خوبه؟! نظرتون را بهم بگین لطفا.
جلسه امروز شبیه جلسه بازجویی از یک متهم (ببخشید، متهمین!) بود. در بعضی صحنه ها حتی کاملا حضور یک نورافکن قوی را روی صورتم احساس میکردم!! (بالاخره هر چی باشه از نژاد هاله نور هستم دیگه!!). آقا شروع کردن در مورد آزمایشی که چند وقته انجام میدم و جواب نمیگیرم پرس و جو کردن ولی خدا وکیلی متدش عین این بازجوها بود. چند تا سئوالش را جواب دادم و بعد دوباره یه سری سئوالات پرسید که در جوابش یه نفس عمیق کشیدم و گفتم فکر میکنم اگه جای این آزمایش آدم کشته بودم کمتر ازم سئوال میشد!!! استکبار جهانی چشم غره رفت که خواهش میکنم!! یک مشکل پیش اومده که ما میخوایم حلش کنیم! (گور بابات! تو داری فقط منو سین جیم میکنی!) وسط حرفها هم همش میگفتم این چیزایی که میپرسی را قبلا تو ایمیلم مفصل جواب دادم. گفت آره ولی یادم نیست! گفتم جواب حافظه ضعیف شما را که نباید من بدم! سه باز ازم پرسید که مطمئن هستی که فلان ماده را جدید گرفتیم و تاریخ مصرفش نگذشته؟! بار سوم کوبیدم رو میز که آره ه ه ه ه ه ه ه ه .......چند بار میپرسی؟؟؟؟؟ باز زر زد که امروز مثل اینکه حالت خوب نیست!! آقا ۵ دقیقه قبل جلسه ایمیل زده که دفتر مشقاتون را بیارین تو جلسه میخوام ببینم! تو جلسه بهش میگم این چه مدل جدیدی هست که ۵ دقیقه قبل خبر میدی؟ گفت یادم نبود! گفتم منم یادم رفته که دفترم را کامل کنم، شرمنده! حالا باز آخر جلسه گیر داده که دفترت را بده ببینم! میگم مگه بهت نگفتم که کامل نیست، مثل همون دفعه قبله که دیدی. میگه باشه اشکال نداره. میخوام ببینم! گفتم میخوای دوربینم را بهت قرض بدم که یه عکس دوتایی باهاش بندازی؟!!!!!! خدا وکیلی اگه من بفهمم تو مغز این آدم چی میگذره واقعا شاهکار کردم. من اگه اینقدر که در مورد این رفتارها با خر حرف زده بودم حتما روشش را عوض میکرد!!! بعد بهش گفتم انگار نمیخوای روشت را عوض کنی، نه؟! گفت خواهش میکنم! بعدا در این مورد صحبت میکنیم! منم دفتر را به مدل خود بی فرهنگشون پرت کردم جلوش و گفتم خیلی حرف زدیم ولی فایده نکرده ظاهرا!
تمام شد؟! نه خیر...آقا یه جلسه دیگه به فاصله یه ساعت بعدش گذاشت و این دفعه رو اعصاب من رقصید و اونم چه رقصیدنی!!! بحث سر پوستر درست کردن برای کنفرانس هلند بود. چهارشنبه به من میگه ۳ تا پوستر میتونی درست کنی که اینجوری نشان میده گروهمون فعاله! حالا امروز میگه همه را بچپون تو یه پوستر!!! حالا من رفته بودم تو طراحی سه پوستر و داشت کم کم ازش خوشم میومد. بهش میگم مگه قبلا نگفتی سه تا؟! میگه نه، تو خوب گوش نمیکنی....تو نفهمیدی که چی میگم......منم آمپر زدم بالا که آره، من احمقم...من نمی فهمم!! من خوب گوش نمیدم!!! پس چطور قبلا بهم میگفتی من از همه بهتر به حرفهات گوش میدم؟؟ مگه من با همای پارسال فرق کردم؟؟؟ از اتاق زدم بیرون. با اعصاب خط خطی. حالا باید میرفتم شعبه دیگه دانشگاه که تو مرکز شهر هست. یه بنده خدایی درخواست مترجم فارسی کرده بود که تو پروژه که در مورد پناهنده ها داره کمکش کنن. منم با ذوق بهش جواب دادم که من حاضرم کمکت کنم. اولین جلسه معارفه هم امروز بود. دیدم با این وضع بجای اینکه من به این بنده خدا کمک کنم اون باید کمک کنه تا من آروم بشم!! یه ایمیل زدم که شرمنده اخلاقت من حالم خوب نیست و نمی تونم بیام. چقدر هم از این کار بدم میاد که جلسه را بهم بزنم یا سر وقت نیام.

کارگاه آموزشی با اعمال شاقه!

دیروز باید میرفتم یه کارگاه تو لندن. بایدش مال این بود که خود احمقم خواسته بودم! یهو جو منو گرفت و به اوستا گفتم من میخوام برم این کارگاه. اوستا هم عاشق علم و دانش هست گفت برو، پولش را دانشگاه میده. ولی الان تقریبا به غلط کردن افتادم که دیگه تو هیچ کارگاه و سمینار دور از دهاتم تو این مملکت شرکت نکنم! یه دفعه دیگه هم اینکارو کردم. دفعه پیش دقیقا ۹ ساعت در یکروز تو قطار بودم تا برم و برگردم! علتش هم تاخیر قطارها بود. چون من ۳ بار باید قطار تو مسیر عوض میکردم و وقتی یکیش تاخیر داشت گند زد به همه اش! این دفعه نزدیک ۵/۷ ساعت تو اتوبوس! علتش هم ۵/۲ ساعت معطل شدن تو ترافیک اتوبان نزدیک لندن و ایضا خنگی راننده در پیدا کردن مسیر بود!!! یعنی آش و لاش اومدم خانه. پاهام نمی تونست راه بره! اصلا یادش رفته بود که موقع راه رفتن باید خم بشه! قبل رفتن کلی گشتم که نزدیکترین مسیر به محل سمینار از اتوبوس پیاده بشم و با مترو و اتوبوس مجانی مال همان بیمارستان برسم به محل سمینار. با اون محاسبات قبل شروع اونجا بودم. ولی ترافیک همه چیز را بهم زد. دقیقا یک ساعت ونیم دیر رسیدم و اول کارگاه را از دست دادم. از اتوبوس مجانی هم اونروز خبری نبود چون خراب بود!! خلاصه که اینقدر به خودم فحش دادم که یکبار دیگه از این غلطهای زیادی بکنی من میدونم و تو!!! اینقدر تو کارگاه خسته و کوفته بودم که هیچی نفهمیدم! تازه مطمئن هستم امروز تو جلسه گروه اوستا انتظار داره که من کلی در مورد کارگاه سخنرانی کنم و منم باید فقط غر بزنم!!
خبر مهم این مملکت اینه که پرنس هری تشریف بردن افغانستان که در خط مقدم جبهه بجنگن!! کلی وظایف سخت و طاقت فرسا بر دوش آقا گذاشتن. دیشب تقریبا نیم ساعت اخبار مال ایشون بود. ظاهرا قرار بوده خبر به بیرون درز نکنه ولی یه خبرگزاری خارجی موضوع را لو داده. غلط کردن! اصلا مگه کسی میتونه از فضولی رو دست رسانه های انلگیس بلند بشه؟!! حالا کلی نگرانی هست که نکنه حالا که طالبان میدونه پرنس عزیز ما اونجاست یهویی حمله وحشتناک کنه و این پسر هم بره اون دنیا پیش مادر گرامیشون!
نمیدونین عدسهایی که برای سبزه عید گذاشتم چقدر خوشگل شدنهر روز قربون صدقه اشون میرم. فکر کنم تا سیزده بدر یه جنگل عدس دارم ولی خدا وکیلی تا حالا تو زندگیم همچین سبزه سبز نکرده بودم.
ار رفقای گرامی و باهوشم انتظار داشتم عکس وبلاگم را راحت شناسایی کنن! دقیقا چون اسمش را تو آخرین پستم گذاشته بودم، هوس کردم که عکسش را بزارم. البته از مامان و باباش اجازه نگرفتم! سام عزیزم هست. این عکس را خودم ازش گرفتم، ۴ سال پیش بود. با هم رفته بودیم پارک ساعی و تا بهش گفتم ژست بگیر ازت عکس بگیرم یه ژست جیگر برام گرفت  بعد از دیدن عکس یه شعر هم براش گفتم که متاسفانه دیگه ندارمش ولی مامانش میگه شعر را زدیم به اتاقش!

هدف زلزله من بودم!!

بعد از یک شب زلزله ای، صبح نکبتی ایمیل زد که سقف آزمایشگاه درست بالای میز هما اومده پایین! ظاهرا لوله آبش ترکیده و آب تمام میز را خیس کرده و یه سری کاغذ روی میز را هم دیگه قابل استفاده نیستن. فکر کنم ایادی استکبار جهانی میخواستن منو یه جوری از سر راه بردارن و این نقشه فوق پیشرفته را طراحی کرده بودن! فقط یه کمی در محاسبات زمانی اشتباه کرده بودن!! شایدم فکر کردن من ساعت ۱ نصفه شب تو آزمایشگاه مشغول کارم . البته سقف اینجا که سقف آدمیزاد نیست! یه صفحه فلزی متحرک هست که وقتی برش میدارن کلی لوله و سیم و کوفت و زهرمار اون بالا هست!! خلاصه که از همین جا به استکبار جهانخوار اعلام میکنم که من هنوز زندم و ذره ای از مواضع ضد استکباری خودم عقب نخوام نشست! (بقول سام عزیزم، عبق عبق نمیرم) و از طریق جز جیگر دادن اوستا به مبارزات خودم ادامه میدم! امروز نکبتی میگه تو بالاخره اوستا را سکته میدی! اصلا دیدی چقدر موهاش سفید شده؟ همش تقصیر توه!!
مشکل من با اوستا کم بود این چینی-افغانی ابله هم بهش اضافه شد! مردک احمق از سن و سالش خجالت نمیکشه! چند روزه مثل بجه های کوچیک با من لج کرده. هر وقت منو میبینه روش را میکنه اونور، در را محکم میکوبه بهم! امروز دیده که من دارم میام تو آزمایشگاه ولی زود درو قفل کرده و رفته!! بدبختی هم اینه که نمیدونم علتش چیه؟!!! حالا من بیشتر حق دارم که از دستش عصبانی باشم. هفته پیش که قرار بود برای میکروسکوپ بیان، اوستا گفته بود که از صبح هیچ کس دیگه با میکروسکوپ کار نکنه و من را هم مسئول کرده بود که دوباره سر هم بندی اش کنم. منم صبح زود رفته بودم دیدم این چینی افعانی زودتر از من اومده و آزمایش راه انداخته! کفری کفری بودم. بهش میگم مگه اوستا نگفت با این کار نکنین امروز؟ میگه چرا ولی زود تمام میشه!! اینقدر خودم را کنترل کردم که نرم به اوستا چیزی بگم! (هرچند امروز گفتم!!) دیگه امروز اعصاب خورد شده بود. من بدبخت اومدم اینجا آرامش داشته باشم نه اینکه هر روز با یکی مشکل پیدا کنم، اونم بدون دلیل! براش ایمیل زدم که تو با من مشکل داری؟ اگه مشکل داری مثل یه آدم متمدن از زبانت استفاده کن و بگو مشکلت چیه، چرا رفتارهای بچه گانه از خودت بروز میدی! من واقعا نمیفهمم چرا اینکارها را میکنی! که البته جواب نداده. یه ایمیل هم برای اوستا زدم که جون مادرت من باهات خیلی حرف دارم. بهم وقت بده.
عصری رفتم پیشش و میگه چه کمکی میتونم بهت بکنم؟ اولش بحث را بردم سر آنالیزهای جدید و کلی در این مورد حرف زدیم و دوباره یه سری کار جدید آماری انداخت گردنم. بعد گفتم ظاهرا هفته پیش میخواستی در مورد جلسه گروه باهام صحبت کنی؟ گفت آره، بیا دیگه! خنده ام گرفته بود که چشم نخوری با این همه نمکی که داری! گفتم فهمیدی چرا بایکوت کردم؟ گفت آره ولی من اون کارها را بخاطر یه عده دیگه که تو جلسه هستن و حرفهای منو نمی فهمن انجام میدم!!! گفتم ببخشیدو... من موش آزمایشگاهی شما نیستم که روی من آزمایش کنی که یکی دیگه حالیش بشه که چی به چی هست! گفت آره ولی لطفا کمکم کن! گفتم شرمنده، نمی تونم. خودت هم میدانی که من اومدم اینجا که آرامش داشته باشم. اگه قراره استرس اینجام از ایران بیشتر باشه که مرض ندارم اینجا بمونم! گفت باشه، معذرت میخوام! گفتم معذرت تو دردی از من دوا نمیکنه. من میتونم ازت انتظار داشته باشم که این کارو تکرار نکنی؟ داشت میرفت بالای منبر که گفتم ببین آقا جون، من میتونم دفعه دیگه که این کارو کردی بکوبم رو میز و بگم بس کن!!! (خیلی پروو شدم به خدا!) گفت نه دیگه، اینکارو بکنی بقیه هم ازت یاد میگیرن و با من اینجوری رفتار میکنن!!! سرم را به حالت سمبلیک خودش کوبیدم به میز و گفتم نمیدونم با شما باید چطور رفتار کنم. (با اینکه احساس میکنم روانشناسی اش ضعیفه ولی دقیقا تو این موقعها میره تو یه حالت مظلوم دوست داشتنی که آدم دلش به حالش بسوزه و از خر شیطان بیاد پایین!) میخواستم بهش بگم که اگه یه بار دیگه اینکارو بکنی میرم با فلان استاد مشاور در امور روانپریشی دانشجوها صحبت میکنم ولی دلم نیامد!! همچین قیافه اش را مظلوم کرد و نگاهش را داد به سقف و با یه حالت بامزه دنبال لغت میگشت که با خنده به سقف نگاه کردم و گفتم کجاست؟ بگو منم نگاش کنم!! . خلاصه که طبق معمول مذاکرات ایران و امریکا بدون دست یابی به هیچ نتیجه قابل قبولی پایان یافت! فقط بهش گفتم تو میدونی مشکل این چینی افغانی با من چیه؟! با تعجب گفت نه! چند وقته که هردوتاشون برای من هم ژست میگیرن و منم از کارشون سر در نمیارم!!

لرزیدیدم!

امان از چیزهای ندیده! کی فکرشو میکرد انگلیس زلزله بیاد. یعنی به جان مادرم، برای منی که تو کشور زلزله خیز زندگی کردم و چند تا زلزله را از راه دور احساس کرده بودم، وحشتناک بود! ساعت نزدیک ۱ نصفه شب بود. تازه چراغ اتاق را خاموش کردم که بخوابم و داشتم به اتفاقات افتاده و نیافتاده فکر میکردم که احساس کردم توی اتاقم طوفان شده! آخه اینجا طوفان زیاد میاد ولی همیشه بیرون اتاق هست. تختم که کاملا مثل نعنو (فکر کنم اشتباه نوشتم!) میلرزید اونم با سرعت زیاد و دامنه سرعت کم!!(باید علمی حرف بزنم دیگه!) یک لحظه آرام شد و دوباره یه تکان وحشتناک دیگه خورد و پنچره ها هم لرزیدن و تمام شد. تمام شد؟! تمام بدن من تو رختخواب میلرزید!!! نمیدونستم چی شده؟ اول که گفتم زلزله بود و بعد گفتم ابله، انگلیس که زلزله نداره! بعد گفتم حتما جایی اتفجار اتمی بوده و این لرزه ناشی از اون انفجار بوده! بعد گفتم شاید این دختر هندی ترکیده! اصلا نمی تونستم از جام تکان بخورم. کلی آموزش مقابله با زلزله بلد بودم و ولی تمام وجودم بی حس بود و اصلا تکان نمی خورد. هی منتظر بودم سقف بیاد پایین! بعد به خودم گفتم اگه قرار بود بیاد تا حالا میامد. همسایه ها چراغهاشون را روشن کرده بودن ولی من هنوز میخکوب بودم! این دختره ابله هندی که فکر کنم مثل گوریل خوابیده بود و شایدم مثل من میخکوب شده بود، هیچ تکانی به خودش نداد! (از ترس نمرده، الان صداش اومد که زنده هست!). از آنجائیکه دو تا رادیو تو رختخوابم هست، زود رادیو روشن کردم و فهمیدم که بعله...زلزله بود. مجری برنامه خیلی باحال میگقت که حمله تروریستی نبوده!!! بعد هم کلی پیغام و اس ام اس از سراسر انگلیس میخواند که مردم تجربه شون را از این لرزش به طرق مختلف بیان کردن. بدون اغراق میگم که همشون از ترس تو شلوارشون شاشیده بودن!! فقط یکیشون گفت که احساس جالبی بود!! مهمترین نکته همین بود که انگلیس زلزله نداشته!!! البته چند تاشون گفتن که ۲۰ سال پیش هم یه زلزله ۵/۲ ریشتر را تجربه کرده بودن. رادیو یه مصاحبه با مرکز زلزله شناسی امریکا گرفت و طرف گفت که چیزی که ما ثبت کردیم ۷/۴ ریشتر بوده و ۳۰ مایلی لندن. جالب بود که از طرف علت زلزله را پرسید و اونم گفت که من با زمین شناسی انگلیس آشنا نیستم ولی جالبه چون انگلیس زلزله خیز نیست! گفت که منتظر پس زلزله هم باشین چون معمولا با این شدت پس لزره هم داره. اکثر گزارشهای رادیو مال مردم لندن بود و من همش فکر میکردم که نزدیکهای لندن بوده. الان که اخبار تلویزیون را دیدم فهمیدم که تقریبا شمال شرق انگلیس هست و به این ترتیب ماهایی که وسط هستیم باید بیشتر از لندنی ها لرزیده باشیم ولی خوب هرچی باشه لندن پایتخت هست و مهم دیگه!!! الان اعلام کرد که ۲/۵ درجه ریشتر بوده و در ۲۵ سال اخیر بی سابقه! خداوندی خدا را ببین که فقط چند تا آجر از دودکش چند تا خانه افتاده زمین!!!!! حالا اونم با این خانه های زپرتی اینجا که وقتی همسایه میگوزه من میفهمم!! مجری تلویزیون داره کلی خاطره از بینندگان تعریف میکنه و میخندن!!!! خدایا، دلت نمیاد که خون از دماغ هیچ انگلیسی بریزه؟؟ حالا هم که دیدي کفر و گناه اینجا را برداشته و باید یه تکانی بهشون بدی، فقط چند تا آجر انداختی زمین؟؟ پس چطوری دلت اومد ۵۰ هزارتا ایرانی را تو ایکی ثانیه ببری اون دنیا؟ حالا نمیگم که یکی کشف کرده که زمین زیر پای مومن نمیلرزه! خداوندی ات را شکر! بدجنس شدم؟ خبیث شدم؟ باور میکنین همه صحنه های بم و شمال اومد جلوی چشم؟ اون همه کشته؟ اون همه خرابی؟ خدا جون ما ها رو کمتر دوست داری یا اینا را بیشتر!!
عكسهاي سايت بي بي سي در اين مورد:http://news.bbc.co.uk/1/hi/in_pictures/7266480.stm

فیلم مستند بی بی سی

رو که نیست! سنگ پای قزوینه! مثلا میخواستم بشینم مقاله جدیده را بخوانم و مقداری خاک رس بر فرق سرم بریزم که تا آمدن استاد از سفر یه چیزی برای ارائه به ایشون داشته باشم. شانس هم ندارم که امروز رفته چهارشنبه میاد! تازه گفته که یکی را گذاشتم که شماها را در غیاب من بپاد! خلاصه که داشتم مقاله را شروع میکردم که یکی از رفقا پیغام داد که یه برنامه تلویزیونی در مورد دو جنسی ها تو ایران داره از بی بی سی نشان میده. اقا این روباه پیر (نمیدونم چرا گرگ پیر بیشتر به انگلیسها میاد!) عجب جانورانی هستن. نمیدونین چه فیلم مستند توپی در این زمینه تهیه کرده بود. همه چیز توش بود! مصاحبه با این بنده خداها، خانواده شون، دوستان، دکترها، آخوند، یک مقام امنینی در مورد کسب اجازه تردد با لباس زنانه! اصلا هم یه طرفه به قضیه نگاه نکرده بود. یک پروژه یه ساله بود. چند تا بنده خدا که ظاهر مردانه ولی تمام ادا و اصول زنانه را داشتن انتخاب کرده بود و از قبل عمل تا بعد عمل همراهشون بود. اکثرشون میگفتن که اگه ایران نبودن عمرا نمیخواستن عمل کنن ولی اینجا مجبورا چون جامعه و خانواده اونا را به عنوان زن قبول نداره. خانواده میخوان برای پسرشون زن بگیرن ولی میبین که طرف شوهر میخواد! دکتر مربوطه خیلی باحال بود. خیلی شنگول و منگول و بگو بخند! میگفت که طرف را اینقدر از عمل میترسونم که اگه فقط دو جنسی واقعی باشه حاضره اینکارو بکنه و اگه هموسکچوال باشه زود میزاره در میره. خیلی هم طرفدار این عمل بود که حتما باید انجام بشه. یه دختر چادری از طرف یه روزنامه یا جای دیگه داشت با دکتر مصاحبه میکرد. دکتره خیلی باحال بهش گفت که این دخترهایی که از زیر دست من میان بیرون از تو خیلی دخترتر هستن . فیلم بعد از یکسال رفت سراغ تک تکشون که ببینه به چه روزی افتادن. یکیشون که مادرش بالاخره با این مسئله کنار اومده بود که الان به جای پسر یه دختر داره، نامزد هم پیدا کرده بود!!! موهای مش کرده و آرایش غلیظ و همچین هم برای علی جونش عشوه و ناز میامد که نگو. البته پسره هنوز تردید داشت که واقعا میخواد باهاش ازدواج کنه یا نه. یکی دیگشون که کاملا به راههای خلاف (خودش میگفت بیزینس!!!) افتاده بود و درآمد خوبی هم داشت. خانواده که کاملا طردش کرده بودن و گفته بودن بعد عمل اینورا پیدات نشه! باباش که ظاهرا قبل عمل میخواسته با چای آلوده به مرگ موش بکشتش! بچه شهرستان هم بود. گفت که از عمل کردنش پشیمونه و زد زیر گریه. یکی دیگشون که مطمئن نبود که عمل کنه یا نکنه هنوزم نکرده بود و خیلی خوشحال بود که عمل نکرده. میگفت اکثر کسانیکه عمل کردن به راههای خلاف افتادن و بعدش خودکشی کردن. بنده خدا صورتش کاملا زنانه بود ولی هیکلش مردانه! مصاحبه ها همه به فارسی و با زیرنویس انگلیسی بود. کلی دلمان برای شنیدن زبان شیرین فارسی از تلویزیون تنگ شده بود

مرگ بر آمریکا!

در این آخر هفته بنظر طولانی (!) جنگ لفظی بین ید استکبار بزرگ و بنده از طریق ایمیل ادامه داشت. جمعه براش یه سری نتایج فرستادم که برخلاف همیشه که یه عکس العملی از خودش نشان میداد هیچی نگفت! نشستم به طراحی پوستر برای کنفرانس هلند و ایضا کنفرانس کذایی برای دانشجویان سال دوم دکتری دانشگاه که دو ماه دیگه برگزار میشه. قابل توجه دوستان جدید که من عاشقی طراحی و از جمله طراحی پوسترهای علمی هستم. همیشه دوست دارم کسی که پوستر را میبینه بدون خواندن زیاد بتونه از فضای پوستر به محتواش پی ببره. در ضمن کلی در لحظات طراحی بهم خوش میگذره. خلاصه که نشستم یه پوستر جیگر طراحی کردم و برای اوستا نوشتم که هرچند منو بی خیال شدی ولی لطفا بگو که با محتوای پوسترم چیکار کنم، میشه از تو مقاله ام بردارم یا باید دست کاری کنم؟
جواب اوستا:خیلی بی انصافی! تو بی خیال همه ما شدی و نیامدی تو جلسه گروه!! من کلی زحمت کشیدم که باهات تماس بگیرم و اطلاعات مورد نیاز گروه را ازت بخوام!!!!!!!! (بیام ماساژت بدم که خستگی این همه زحمتت در بره!!!) مقاله ات که مال پارسال بود و تمام شد و رفت، یه چیز جدید باید ارائه بدی!!
حالا آقا دو هفته پیش به من گفته بود چون تو توی کنفرانس قبلی نبودی میتونی اون مطالب را ارائه کنی. بعد ازش برای تاکید پرسیدم که یعنی میتونم برای هم دو تا کنفرانس یه پوستر تهیه کنم و بفرستم؟ گفت آره. حالا یهو حرفش را عوض کرده و میگه یه چیز جدید باید ارائه کنی! از کجام بیارم؟؟؟؟؟
جواب من: ظاهرا نکته را نگرفتی که چرا من تو جلسه ات شرکت نکردم! من همیشه تو این جلسات احساس میکنم یه بچه هستم و یه بزرگسال میخواد به متد خودش به من آموزش بده که حال منو بهم میزنه! بعد هم بهش توپیدم که چرا حرف خودت را در مورد ارائه پوستر قبول نداری؟!
جواب اوستا: تو انتظار داری من بعنوان استاد راهنما غیر از سئوال در مورد کینتیک و آنالیز نتایجت چی ازت بپرسم؟!! (میتونی در مورد غذاها، رنگ، کتاب و فیلم مورد علاقه ام ازم بپرسی). تو الان میدونی چند وقته که دیتا بدست آوردی ولی هیچ کاریش نکرده (یه ماه قبل کریسمس بود). من همش منتظر بودم تو زودتر آنالیز کنی و برام بفرستی! در مورد پوستر هم معذرت میخوام اگه اشتباه برداشت کردی ولی باید یه چیز تازه ارائه بدی! (بیشرف همیشه مواقعی که سوتی میده اینجوری دو پهلو حرف میزنه که معلوم نشه تقصیر خودش بوده! یعنی تو بد برداشت کردی!!)
جواب من: جنابعالی بعنوان یک استاد راهنما در سیستم آموزش مسخره انگلیس حق هیچگونه سئوال و جوابی را نداری! وقتی تو این سیستم به دانشجو اطلاعات نمیدن نباید انتظار خروجی هم داشته باشین. من کاملا احساس میکنم که تو انجام این پروژه کاملا تنهام! اصلا نقش تو این وسط چیه؟؟ بیای مثل معلم کلاس اول منو ببری پای تخته و سئوال کنی؟ یا هی ماها را اول و دوم کنی که کی از کی بهتره؟؟؟ من بعد از پایان دوران دبیرستان همچین سیستم درس پرسیدنی را دیگه اصلا ندیدم!! جان دو تا سگت، لطفا از این به بعد وقتی ازت میپرسم که تا کی وقت دارم که کارام را انجام بدم، درست جوابم را بده! (به خدا به من گفت یکسال وقت داری ولی الان نمیدونم چه مرگش شده که هی گیر میده!) در مورد پوستر هم هیچ چیز جدیدی ندارم! (یعنی برو بمیر!)
جواب استا: (کمی مهربانانه) من نمی فهمم تو چرا نسبت به همه چیز احساس بدی داری؟ (از بس مسخره بازی درآوردی گنده!) تو آزمایشاتت را عالی انجام دادی. منم بهت خط و مسیر را نشان دادم (این ره که تو میروی به ترکستان است!!) من احساس میکنم مشکل تو کمبود اعتماد به نفس هست نه عدم توانایی در آنالیز! اگه مثل دفعه پیش بخوای بزاری که من برات انجام بدم که فایده نداره، چیزی یاد نمیگیری، اینجوری فقط دکتری گرفتنت طول میکشه!! (اینو اصلا نمی فهمم به خدا! گودرز به شقایق چه ربطی داره!). من مطمئن هستم که تو خودت میتونی اینکارو بکنی و تو باید کم کم یاد بگیری که کارهای سخت را خودت انجام بدی (به جان مامانم من کلی تو زندگیم کار سخت انجام دادم! یه آدمی را تونستم ۷ سال تحمل کنم که همه مونده بودن که تو چطوری این آدمو تحمل میکنی؟!!!). لطفا بهم بگو که من برات چی کار کنم که نقش استادی ام از نظر تو ایفا بشه؟! (فقط دست از سر کچل من بردار! همین!)
تا ۲ نصفه شب مشغول آنالیز نتایجم به یه روش جدید بودم که بازم مزخرف از آب دراومد. براش فرستادم و نوشتم که این هم با دیتاهای من جور در نمیاد استاد! به علت کمبود اعتماد به نفس، کمبود توانایی، بی سوادی و خیلی علل دیگه هم بلد نیستم مدل پیچیده ریاضی را که تو فلان مقاله بود روی دیتاهام بکار ببرم. همینه که هست!
صبح زود جواب داده که مقاله را بیار ببینم. مقاله کذایی با کلی فرمول را بردم پیشش و میگم از پس این بر نمیام. یه نگاه بهش کرد و گفت یه کپی بهم بده، من دارم میرم هلند، سعی میکنم تو راه یه مدل برات طراحی کنم. بعد هم یه ژست برام گرفته که این دفعه هم این کارو من انجام میدم ولی..... باز رفت بالای منبر......مقاله را از دستش گرفتم و گفتم خودم یه کاریش میکنم. البته نمیدونم میخوام چی کارش کنم!!!
چقدر ور زدم! امروز قیافه ام خیلی زار بود. همه فکر کردن کلی گریه کردم! ولی اصلا گریه نکرده بودم فقط وحشتناک خسته بودم.
پیرزن رئیس پروژه از اوستا خواسته که حداقل یکی از دانشجوهات باید یه روز بیشتر هلند بمونه و طرز کار با میکروسکوپ جدید را یاد بگیره. اوستا هم گفت که بین خودتون یکی را انتخاب کنین. منم گفتم من خیلی دلم میخواد بمونم ولی شرمنده که دقیقا روز اول سال نو من هست و منم نمی تونم مراسم سال نو را به صورت پرتابل در جای دیگه اجرا کنم. تازشم جنابعالی اسم نکبتی را اول نوشتی و منظورت اینه که نکبتی را میخوای بفرستی!!!  دارم فکر میکنم حالا که این فکر میکنه من بچه ام، راست راستی از خودم بچه بازی در بیارم که آقا راضی بشه دیگه!!!! تصمیم گرفتم که سال دیگه به جای کریسمس حتما عید نوروز بیام ایران. بد چیزی هست لعنتی. راستی عدسهای یه نموره جوانه زدن و امیدوارم که بگیرن. مداد رنگی جان... سمنو را از مغازه ایرانی میخرم، ماهی هم داره. یعنی همه چیز داره.
نکبتی نشسته با استا دل سیر صحبت کرده که من و هما داریم برات دنبال زن میگردیم و فکر میکنیم اینجوری سرت گرم خانه و زندگیت میشه و کمتر ما ها را اذیت میکنه! اونم کلی خوشحال شده که ماها به فکرش هستیم!! نکبتی هم زده تو پوزش که نه، ما به فکر خودمون هستیم!! استا هم گفته که همون یکی هم برای ۷۰ پشتش بس بوده و تازه امسال باید مراسم رسمی طلاق را انجام بده.

حرف من یکیه!

بابا ایول دوستان ندیده! کلی از دیدن پیغامتون ذوق کردم. از اینکه به یادم هستین ممنون
مهمترین اتفاقی که افتاد همانا عدم شرکت بنده در جلسه گروه امروز بود! خدایش خودم هم ترسیده بودم. همش نگران بودم که اوستا چه عکس العملی نشان میده. آخه مطمئن بودم که آقا با خودش فکر کرده که این دختره یه چرتی گفته و عمرا مگه جرات میکنه تو جلسه نیاد! خدمت دوستان جدید عرض کنم که این جلسات برای استاد حکم ناموسش را داره و هرگونه هتک حرمت به این ناموس، گناه بزرگ محسوب میشه! نکبتی که در جریان بود گفت که کارت خیلی جالبه ولی امیدوارم که اتفاق بدی برات نیفته! قبل از جلسه هم پرسید که مطمئنی نمیای؟! گفتم آره. حرف من یکیه! بعد جلسه اوستا یه ایمیل مهربانانه زد که گروه فورا نیاز به جواب مکاتباتت با شرکت مربوطه دارن. لطفا سریعا بفرست. منم براش فرستادم. بعد جواب داد که برای همه بفرست یه سر هم بیا اتاق من که کارت دارم. منم برای همه فرستادم و جواب دادم که اگه لطف کنی و هفته دیگه باهام حرف بزنی ممنونت میشم. من واقعا به این تعطیلات آخر هفته نیاز دارم و نمیخوام که نتیجه حلسه با شما،خرابش کنه! خیلی روم زیاد شده، مگه نه؟!! عصری یه سر اومد آزمایشگاه و یه مجله که به اسم من اومده بود برام آورد. منم بدون اینکه نگاش کنم ازش گرفتم. یه کم تو آزمایشگاه چرخید و رفت. نکبتی گفت انگار ازت ترسیده! گفتم نه، فقط ازش خواهش کردم امروز را بی خیال من بشه.
به خداوندی خدا خوشی نزده زیر دلم! نگین که اونجایی که هستی از سرت هم زیاده دختر، آروم بگیر و آدم باش! البته خدایش من اینجا مشکلات خارج از محیط دانشگاه ندارم. کسی تو خیابان رو اعصاب آدم راه نمیره! ولی من بدبخت بیشتر وقتم تو دانشگاه هست و وقتی اوستا با این رفتارهای بچه گانه اش اعصابم را داغون میکنه، شدیدا میرم تو فکر. دوباره همون حالتهای افسردگی بهم دست میده! این هفته هر روزش که از خواب پاشدم از شب قبلش خسته تر بودم! اصلا انگار نخوابیده باشی و خواب مرگی گرفته باشی! صبح هم یه ساعتی باید موسیقی گوش میدادم تا حالم جا بیاد. همش مقایسه قبل و الانم را میکنم. بعد بقول صادق هدایت یه چیزهایی مثل خوره روحم را میخوره! خدا شفام بده! آمین
گروهی که دیروز برای تعمیر نهایی میکروسکوپ جدید اومده بودن دست از پا درازتر برگشتن و یه سری قطعات را هم با خودشون بردن که یه خاکی تو سرشون بریزن. از آنجائیکه اوستا فرموده بودن که من و چینی حتما در تمام مدت حضور بالای سرشون باشیم، ۵ ساعت تمام تو آزمایشگاه چهار چشی مواظب اونها بودم!!! اینقدر شدید مراقب بودم که یکی شون وقتی میخواست از تلفن آزمایشگاه استفاده کنه با ترس ازم اجازه گرفت . دلم براشون سوخت. حالا این اوستا ابله انتظار داشت که من طوری روند کار را یاد بگیرم که اگه بعدا اتفاق مشابه افتاد، من مشکل را حل کنم!! حالا خود اینا که سازنده دستگاه هم بودن مثل خر تو گل مونده بودن!!!
خدمت آقا سعید عزیز. من اینجا برای خرجهای معمولم هم چرتکه میندازم، چه برسه بخوام برم لندن کنسرت نوروزی!!! فکر کنم مطالب قبلی ام را نخوندی. یه بار شهرام ناظری اینجا کنسرت داشت. بعد از چرتکه انداختن فهمیدم که اگه بخوام برم باید کم کم ۱۰۰ پوند پیاده بشم! بقول انگلیسی ها هنوز اونقدر پولدار نشدم که از این ولخرجی ها بکنم. راستی اگه گندم گیر نیاوردی برو علف مخصوص بازی گربه ها را بخر! من پارسال اونو خریدم که البته سبز نشد!!! ولی عکسش عین سبزه خودمون بود. من که عدس خریدم که سبز کنم.

خانه تکانی...بوی نوروز...کوزت!

اولا که این ارسلان خان خبیث الدوله یک مطلب نوروزی و خانه تکانی گذاشته بود که اشکم را درآورد! یاد همه سالهایی که دم عید کوزت میشدم افتادم و خدایش هم کوزت بی نظیری بودم! همچین موکت میشستم که مهمانهای نوروزی فکر میکردن موکت عوض کردیم! یاد نوروز که هر کاریش هم میکردی نمی تونستی فراموشش کنی، افتادم. یاد همه خاطرات خوب و بد نوروزها. حتی اون سالی که دچار افسردگی ۱۰۰٪ شده بودم بازم روز قبل عید شروع کردم به هفت سین چیدن. حتی در بدترین شرایط هم روز اول فروردین را واقعا دوست دارم، نمیدونم چرا! خلاصه دوباره دچار نوستالژیا و بقول اینوریا دلتنگی برای خانه شدم! تصمیم گرفتم منم اتاقم را خانه تکانی کنم ولی چطوری؟! نه فرش دارم که بشورم نه پول اضافی دارم که خرج در و دیوار و اثاث اتاقم کنم. میتونم احساس کنم فقرا تو نوروز چه حس بدی دارن!!! پنجره ها را هم نمیشه شست! از این ور میشه تمیز کرد ولی اونورش را نمیشه! باید یکی با نردبان از حیاط تمیز کنه!!! امسال تعطیلات عید پاک تقریبا با نوروز ما یکی شده. یعنی ۵ شنبه که عید باشه تعطیل نیست ولی جمعه و شنبه و یکشنبه و دوشنبه تعطیله. ما هم که درست شب عید از سفر کذایی هلند برمیگردیم. 
امروز بعد از یک سال و چهارماه این تکنسین ابله آزمایشگاه سلمان اومده میگه تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟!!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم شش ماه پیش هم همینا را از من پرسیدی و من بهت گفتم کی هستم!! از اون انگلیسیهای بیشرف نژادپرست هست که فقط خوداشون را تحویل میگیره و بقیه اخ و تفن! دوباره بهش گفتم من فلانی هستم، استادام هم بمانی و سلمان پوفیوز هست. البته خدایش بعدش اخلاقش خوب شد و کلی تو کارم کمک کرد. این دانشجوی سلمان هم مثل خودش گیج و شوته و کلی غلط غلوط تو دفترچه آزمایشاتش نوشته بود و پدر من دراومد تا آزمایش خانم را تکرار کنم و جواب خوبی هم نگرفتم.  
امشب تو دانشگاه یه مهمانی برای دانشجوهای دکترا بود که از چند هفته پیش یه پسر هندی/پرتغالی خل مشنگ همه را بخاطر این مهمانی دیوانه کرده بود. هی میپرسید چی کار کنیم که جذابتر بشه و به همه خوش بگذره و هر روز تو اتاق دانشجوهای دکتری حرف این مهمانی بود. من بدبخت هم امشب تا ۸ شب تو آزمایشگاه داشتم میزدم تو سر خودم و نمونه هام و چون جواب نگرفتم گفتم برم ببینم میشه تو این مهمانی یه کم تفریح کرد تا از این حال و روز در بیام. با نکبتی رفتیم دیدیم ساعت ۸ مهمانی تمام شد!!! پسره خل و چل را دیدم و گفتم تمام شده؟!! گفت آره، دیر اومدی ولی نگران نباش ما تو تابستان هم یه مهمانی دیگه هم داریم و تو حتما باید بیای!!!! گفتم مرسی از لطفتون. بعد با خودم گفتم بیخود نیست که محیط اینجا عین دبستان ابتدایی هست، مهمانی شون هم مثل مهمونی بچه کوچولوها از ۵ تا ۸ شب هست که خدا نکرده بچه ها دیر نرسن خونشون!!!
دو تا چینی گروه متفق القول میگن که اوستا قاط زده حسابی!! یکیشون گفت عین این کامپیوترایی شده که CPU سوزونده. امروز بهم ایمیل زده که این آنالیز زیاد مناسب نتایج تو نیست. یک آنالیز بهتر براشون پیدا کن! منم جواب دادم که اوستا، خوبه خودت میدونی که من بچه کلاس اول دبستانم! چه انتظاراتی از من داری؟!! اون چیزی که تو از من میخوای به معلومات یه محصل سال آخر دبیرستان نیاز داره، حالا کو تا من به اونجا برسم!! بهش میگم من فردا میتونم آزمایش بزارم؟ میگه نه، باید دربست در اختیار تیمی که برای تعمیر نهایی میکروسکوپ جدیده میان باشی! خیلی خره به خدا! این تیم متشکل از یه پدر و پسر هست که پدره دائم الخمره. باور کنین! تا حالا هر وقت دیدمش در تمام مدت روز بوی الکل و حالت مشنگی از سر وصورتش معلوم بوده. فیزیکدان هم هستن! از اون انگلیسیهای لجهه لندنی غلیظ. حالا منو میخواد بزاره که اگه اینا کمک خواستن و دنبال چیز خاصی میگشتن کمکشون کنم!! فکر کنم باید به روش انسانهای نخستین از نقاشی برای ارتباط کلامی استفاده کنیم! آخ من اگه میتونستم لهجه غلیظ این لندنیها را بفهمم که میرفتم با پاول دو کلام حرف غیر علمی میزدم!