در این آخر هفته بنظر طولانی (!) جنگ لفظی بین ید استکبار بزرگ و بنده از طریق ایمیل ادامه داشت. جمعه براش یه سری نتایج فرستادم که برخلاف همیشه که یه عکس العملی از خودش نشان میداد هیچی نگفت! نشستم به طراحی پوستر برای کنفرانس هلند و ایضا کنفرانس کذایی برای دانشجویان سال دوم دکتری دانشگاه که دو ماه دیگه برگزار میشه. قابل توجه دوستان جدید که من عاشقی طراحی و از جمله طراحی پوسترهای علمی هستم. همیشه دوست دارم کسی که پوستر را میبینه بدون خواندن زیاد بتونه از فضای پوستر به محتواش پی ببره. در ضمن کلی در لحظات طراحی بهم خوش میگذره. خلاصه که نشستم یه پوستر جیگر طراحی کردم و برای اوستا نوشتم که هرچند منو بی خیال شدی ولی لطفا بگو که با محتوای پوسترم چیکار کنم، میشه از تو مقاله ام بردارم یا باید دست کاری کنم؟
جواب اوستا:خیلی بی انصافی! تو بی خیال همه ما شدی و نیامدی تو جلسه گروه!! من کلی زحمت کشیدم که باهات تماس بگیرم و اطلاعات مورد نیاز گروه را ازت بخوام!!!!!!!! (بیام ماساژت بدم که خستگی این همه زحمتت در بره!!!) مقاله ات که مال پارسال بود و تمام شد و رفت، یه چیز جدید باید ارائه بدی!!
حالا آقا دو هفته پیش به من گفته بود چون تو توی کنفرانس قبلی نبودی میتونی اون مطالب را ارائه کنی. بعد ازش برای تاکید پرسیدم که یعنی میتونم برای هم دو تا کنفرانس یه پوستر تهیه کنم و بفرستم؟ گفت آره. حالا یهو حرفش را عوض کرده و میگه یه چیز جدید باید ارائه کنی! از کجام بیارم؟؟؟؟؟
جواب من: ظاهرا نکته را نگرفتی که چرا من تو جلسه ات شرکت نکردم! من همیشه تو این جلسات احساس میکنم یه بچه هستم و یه
بزرگسال میخواد به متد خودش به من آموزش بده که حال منو بهم میزنه! بعد هم بهش توپیدم که چرا حرف خودت را در مورد ارائه پوستر قبول نداری؟!
جواب اوستا: تو انتظار داری من بعنوان استاد راهنما غیر از سئوال در مورد کینتیک و آنالیز نتایجت چی ازت بپرسم؟!! (میتونی در مورد غذاها، رنگ، کتاب و فیلم مورد علاقه ام ازم بپرسی

). تو الان میدونی چند وقته که دیتا بدست آوردی ولی هیچ کاریش نکرده (یه ماه قبل کریسمس بود). من همش منتظر بودم تو زودتر آنالیز کنی و برام بفرستی! در مورد پوستر هم معذرت میخوام اگه اشتباه برداشت کردی ولی باید یه چیز تازه ارائه بدی! (بیشرف همیشه مواقعی که سوتی میده اینجوری دو پهلو حرف میزنه که معلوم نشه تقصیر خودش بوده! یعنی تو بد برداشت کردی!!)
جواب من: جنابعالی بعنوان یک استاد راهنما در سیستم آموزش مسخره انگلیس حق هیچگونه سئوال و جوابی را نداری! وقتی تو این سیستم به دانشجو اطلاعات نمیدن نباید انتظار خروجی هم داشته باشین. من کاملا احساس میکنم که تو انجام این پروژه کاملا تنهام! اصلا نقش تو این وسط چیه؟؟ بیای مثل معلم کلاس اول منو ببری پای تخته و سئوال کنی؟ یا هی ماها را اول و دوم کنی که کی از کی بهتره؟؟؟ من بعد از پایان دوران دبیرستان همچین سیستم درس پرسیدنی را دیگه اصلا ندیدم!! جان دو تا سگت، لطفا از این به بعد وقتی ازت میپرسم که تا کی وقت دارم که کارام را انجام بدم، درست جوابم را بده! (به خدا به من گفت یکسال وقت داری ولی الان نمیدونم چه مرگش شده که هی گیر میده!) در مورد پوستر هم هیچ چیز جدیدی ندارم! (یعنی برو بمیر!)
جواب استا: (کمی مهربانانه) من نمی فهمم تو چرا نسبت به همه چیز احساس بدی داری؟ (از بس مسخره بازی درآوردی گنده!) تو آزمایشاتت را عالی انجام دادی. منم بهت خط و مسیر را نشان دادم (این ره که تو میروی به ترکستان است!!) من احساس میکنم مشکل تو کمبود اعتماد به نفس هست نه عدم توانایی در آنالیز! اگه مثل دفعه پیش بخوای بزاری که من برات انجام بدم که فایده نداره، چیزی یاد نمیگیری، اینجوری فقط دکتری گرفتنت طول میکشه!! (اینو اصلا نمی فهمم به خدا! گودرز به شقایق چه ربطی داره!). من مطمئن هستم که تو خودت میتونی اینکارو بکنی و تو باید کم کم یاد بگیری که کارهای سخت را خودت انجام بدی (به جان مامانم من کلی تو زندگیم کار سخت انجام دادم! یه آدمی را تونستم ۷ سال تحمل کنم که همه مونده بودن که تو چطوری این آدمو تحمل میکنی؟!!!). لطفا بهم بگو که من برات چی کار کنم که نقش استادی ام از نظر تو ایفا بشه؟! (فقط دست از سر کچل من بردار! همین!)
تا ۲ نصفه شب مشغول آنالیز نتایجم به یه روش جدید بودم که بازم مزخرف از آب دراومد. براش فرستادم و نوشتم که این هم با دیتاهای من جور در نمیاد استاد! به علت کمبود اعتماد به نفس، کمبود توانایی، بی سوادی و خیلی علل دیگه هم بلد نیستم مدل پیچیده ریاضی را که تو فلان مقاله بود روی دیتاهام بکار ببرم. همینه که هست!
صبح زود جواب داده که مقاله را بیار ببینم. مقاله کذایی با کلی فرمول را بردم پیشش و میگم از پس این بر نمیام. یه نگاه بهش کرد و گفت یه کپی بهم بده، من دارم میرم هلند، سعی میکنم تو راه یه مدل برات طراحی کنم. بعد هم یه ژست برام گرفته که این دفعه هم این کارو من انجام میدم ولی..... باز رفت بالای منبر......مقاله را از دستش گرفتم و گفتم خودم یه کاریش میکنم. البته نمیدونم میخوام چی کارش کنم!!!
چقدر ور زدم! امروز قیافه ام خیلی زار بود. همه فکر کردن کلی گریه کردم! ولی اصلا گریه نکرده بودم فقط وحشتناک خسته بودم.
پیرزن رئیس پروژه از اوستا خواسته که حداقل یکی از دانشجوهات باید یه روز بیشتر هلند بمونه و طرز کار با میکروسکوپ جدید را یاد بگیره. اوستا هم گفت که بین خودتون یکی را انتخاب کنین. منم گفتم من خیلی دلم میخواد بمونم ولی شرمنده که دقیقا روز اول سال نو من هست و منم نمی تونم مراسم سال نو را به صورت پرتابل در جای دیگه اجرا کنم. تازشم جنابعالی اسم نکبتی را اول نوشتی و منظورت اینه که نکبتی را میخوای بفرستی!!!

دارم فکر میکنم حالا که این فکر میکنه من بچه ام، راست راستی از خودم بچه بازی در بیارم که آقا راضی بشه دیگه!!!! تصمیم گرفتم که سال دیگه به جای کریسمس حتما عید نوروز بیام ایران. بد چیزی هست لعنتی. راستی عدسهای یه نموره جوانه زدن و امیدوارم که بگیرن. مداد رنگی جان... سمنو را از مغازه ایرانی میخرم، ماهی هم داره. یعنی همه چیز داره.
نکبتی نشسته با استا دل سیر صحبت کرده که من و هما داریم برات دنبال زن میگردیم و فکر میکنیم اینجوری سرت گرم خانه و زندگیت میشه و کمتر ما ها را اذیت میکنه! اونم کلی خوشحال شده که ماها به فکرش هستیم!! نکبتی هم زده تو پوزش که نه، ما به فکر خودمون هستیم!! استا هم گفته که همون یکی هم برای ۷۰ پشتش بس بوده و تازه امسال باید مراسم رسمی طلاق را انجام بده.