امشب نکبتی بعد از یک سال و خورده ای بالاخره ماتحت گشادشون را تکان دادن و گروه را دعوت کرد خانه اش برای شام! البته هنوز هم فکر میکنم بیشتر کارهاش را هم خانه مهربانش انجام داده. پنج نوع غذا درست کرده بود که بهترینش همون مرغ خودمون بودبقیه غذاها همش تند و مزخرف بود که بعد از یه ناخنک مجبور شدم به زور آب میوه بدمش پایین. استاد گرامی هم لطف فرموده بودن یه دسر با کیک و یه کوفت و زهرمار دیگه درست کرده بود و آورده بود که اولش مزه خوبی داشت ولی یهو دل آدم را میزد! (دقیقا مثل خودش). مهمانیهای اینجایی همش به خوردن میگذره و صد البته وراجی سر شام. نکبتی و استا وقتی بهم میرسن کانال انگلیسی غلیظ با سرعت بالا میشه که عملا بقیه گروه میرن کنار! همش هم از خاطرات باربادوسی آقا حرف زده میشه که باز همه میرن کنار!! البته واضح و مبرهن هست که در فرهنگ باربادوسی اثری از ادب به چشم نمیخوره. من آخرین مهمانی بودم که وارد شدم و دیدم نکبتی راحت لم داده پشت میز شام و بقیه همه وایستادن!!! با تعجب گفتم معمولا باید مهمانها بشینن و صاحبخانه وایسته و پذیرایی کنه! بعد از شام و دسر باز صحبتهای باربادوسی پیش اومد که دیگه حوصله منو سر بردن و رفتم سراغ موبایلم و شروع کردم به بازی کردن! حالا این ابلها میگن که تو ایران همیشه تو مهمانی اس ام اس میزنن!!! منم با خنده بهشون گفتم نه، ولی وقتی حوصله شون سر میره با موبایلشون بازی میکنن!
یه اعتراف بکنم که اوستا جدیدا در هر موقعیتی حال منو بهم میزنه! امروز که شدیدا این احساس را داشتم! با اینکه بچه مون کلی تیپ هم زده بود و هی میخواستم بگم امروز چه خوشتیپ شدی ولی یه جورایی ته دلم بدجوری از دستش چرکین شده! فکر کنم خودش هم فهمیده. هر سوالی که ازم میکرد امکان نداشت بدون متلک جوابش را ندم! داشت در مورد سگهاش و خورد و خوارکشون حرف میزد که پریدم وسط حرفش که مگه سگات گیاهخوار نیستن؟!! همه از خنده مرده بودن. یه لبخند زورکی زد و گفت نه، چرا باید باشن؟ گفتم مگه خودت دلیل داری؟ گفت خوب من سالهاست که گیاهخوارم! گفتم ولی اینکه دلیل نشد! سعی کن اونهارو هم علفخوار کنی! یه جا هم داشت باز در مورد سگهاش و احساساتشون حرف میزد که من پرسیدم مگه تو زبان سگها را هم میفهمی؟ گفت آره! گفتم پس هر وقت از استادراهنمایی خسته شدی میتونی بعنوان مترجم سگها استخدام بشی