سال کن فیکون!
بازم عید...بازم بهار..به به....به به.. آدم الکی شنگول میشه و منتظر اتفاقات خوب میمونه. همیشه سال نو برام نوید روزهای بهتر هست حالا دلیلش چیه نمیدونم! چون سالهای بسیاری را بدون هیچ اتفاق خوبی هم پشت سر گذاشتم ولی هنوز روم زیاده و فکر میکنم که سال نو سال بهتری خواهد بود. آرزو بر جوانان عیب نیست!
دیروز با دعوت از اوستای گرامی کلید مهمانی شب عید را زدم! خیلی دلم میخواست که اوستا بفرمایند که در راستای پروژه رسیدگی به امور غیردانشگاهی، نمیتونه بیاد و منم از خیر مهمانی بگذرم. ولی گفت میتونم بیام چون باید بیام دانشگاه و عصری میتونم بیام مهمانیت. مهمانی را میخوام شنبه بگیرم. بهشون گفتم که از ساعت 5 بیاین که سال تحویل هم اینجا باشن. سال تحویل به وقت اینجا حدود پنج و نیم عصر هست. گفتم برای جلوگیری از مراسم زرزر بنده با خانواده گرامی در لحظه سال تحویل، لطفا زودتر تشریف بیارین. بعدم برای رفقای همیشگی پیغام دادم که تشریف بیارن و رفیق ایتالیای فرمودن که با دوست دخترشون میان و برام غذا هم میارن! هر چی بهش میگم که رسم و رسوم ما با شما فرق فکوله و نباید برای مهمانی من، شماها غذا بیارین حالیش نمیشه! قراره دوست دخترش هم برام از مغازه ایرانی تو لندن، شیرینی بیاره. به به! تو پرانتز بگم که این رفیق ایتالیایی دختر هست ولی ... به جای دوست پسر، دوست دختر داره! استغفراالله! دختر هنگ کنگی را هم دعوت کردم که خیلی ذوق کرد. عکس غذاهای دفعه پیش را تو اینترنت دیده بود و برام پیغام داده بود که میشه دفعه بعد منو به مهمانی ات دعوت کنی؟ منم با کلی ذوق گفتم دفعه بعد حتما دعوتت میکنم. نکبتی هم که پای ثابت سفره های من هست. شاید اصلا خباثت اون باعث شد که من نتونم عید ایران باشم! شب یلدا بهم گفت که برای سال نو همین جا بمون و مهمانی بگیر دوباره! سق سیاه! از رفقای ایرانی خبری نیست و مجلس کاملا بین المللی هست. البته هنوز نمیدونم چند تا مهمان خواهم داشت! هنوز نمیدونم میخوام غذا چی درست کنم که تکراری نباشه!!!
با کلی ذوق و شوق دیدم که سنبلهای پارسال که تو انباری گذاشته بودم سبز شدن. از اونجا که سواد گل کاریم در حد کلم هست از یکی از رفقای نازنین پرسیدم که من با این سنبلهای دراومده چیکار کنم حالا! ولی از اونجا که جدیدا حافظه موقتم اوضاعش خیلی خراب شده بجای سنبل نوشتم نرگس!! البته واضح و مبرهن است که من عاشق نرگس هستم و چندین ساله که از دوری اش بال بال میزنم ولی واقعا نمیدونم چرا نوشتم نرگس! ظاهرا پیاز نرگس و سنبل با هم تفاوتهای اصولی داره و راهکارهای پیشنهادی دوست گرامی برای نرگس سبب نابودی سنبلهای گرامی بنده شد!! بعد از یه هفته مراقبت متوجه شدم که سنبلها اصلا حالشون خوب نیست و وقتی از دوست گرامی پرسیدم که چرا سنبلها اینجوری شدن با تعجب پرسید که مگه نرگس نبودن؟!!! و من فهمیدم چه اشتباهی کردم ولی افسوس که دیر بود. حالا از اون ور سبزه هم که کاشتم اصلا حالش خوب نیست و خلاصه امسال سفره هفت سینم عجیب میلنگه!
اوضاع هم قاراشمیشه! تازه فهمیدم که چقدر زمان کمی به پایان همه چیز مونده و بنده هنوز در خم یک کوچه ام! آدم بشو هم نیستم آخه! فهمیدم که باید گزارش نهایی پروژه را که هنوز نمیدونم باید چطوری بنویسم باید تا یک ماه دیگه تحویل بدم! فهمیدم که قول دادم که پایان نامه را تا تابستان باید تحویل بدم! قسمت آخر عملی هم هنوز مونده. همون که دو قطعه اش را شکوندم! شرکت مربوطه فرمودن که اینکار خیلی آسونه و نمیدونیم تو چرا مشکل پیدا کردی! ظاهرا مشتری به خنگی من تا حالا نداشتن! گفتم که بعله، آسانه ولی تمرین میخواد تا من دستم بیاد که چطوری باید باهاش کار کنم ولی واقعا تمرین گرانی هست چون هر دفعه یه چیزی میشکنه که حدود 100 پوند قیمتشه! بعد فرمودن که خوب بلند شو بیا آلمان که بهت یاد بدیم! گفتم چشم! منتظر اجازه شما بودم! فعلا کار معلق هست که یکی از طرف نمایندگی انگلیس شرکتشون بره اونجا و یاد بگیره و بیاد به من یاد بده.
شکواییه آخر سال خوبی بود، نه؟! به امید یه سال خوب! خدا جون فقط یه کم خوب! خدا جون در مورد خودم نمیگمو! خودت که بهتر میدونی منظورم چیه! سال صبر و استقامت نمیخوام که سالهاست که هر سال برام صبر و استقامته! سال تغییر و تحول میخوام. کن فیکونش کن لطفا! میگن دعای سال نو اجابت میشه پس همه دست به دعا لطفا...........
دیروز با دعوت از اوستای گرامی کلید مهمانی شب عید را زدم! خیلی دلم میخواست که اوستا بفرمایند که در راستای پروژه رسیدگی به امور غیردانشگاهی، نمیتونه بیاد و منم از خیر مهمانی بگذرم. ولی گفت میتونم بیام چون باید بیام دانشگاه و عصری میتونم بیام مهمانیت. مهمانی را میخوام شنبه بگیرم. بهشون گفتم که از ساعت 5 بیاین که سال تحویل هم اینجا باشن. سال تحویل به وقت اینجا حدود پنج و نیم عصر هست. گفتم برای جلوگیری از مراسم زرزر بنده با خانواده گرامی در لحظه سال تحویل، لطفا زودتر تشریف بیارین. بعدم برای رفقای همیشگی پیغام دادم که تشریف بیارن و رفیق ایتالیای فرمودن که با دوست دخترشون میان و برام غذا هم میارن! هر چی بهش میگم که رسم و رسوم ما با شما فرق فکوله و نباید برای مهمانی من، شماها غذا بیارین حالیش نمیشه! قراره دوست دخترش هم برام از مغازه ایرانی تو لندن، شیرینی بیاره. به به! تو پرانتز بگم که این رفیق ایتالیایی دختر هست ولی ... به جای دوست پسر، دوست دختر داره! استغفراالله! دختر هنگ کنگی را هم دعوت کردم که خیلی ذوق کرد. عکس غذاهای دفعه پیش را تو اینترنت دیده بود و برام پیغام داده بود که میشه دفعه بعد منو به مهمانی ات دعوت کنی؟ منم با کلی ذوق گفتم دفعه بعد حتما دعوتت میکنم. نکبتی هم که پای ثابت سفره های من هست. شاید اصلا خباثت اون باعث شد که من نتونم عید ایران باشم! شب یلدا بهم گفت که برای سال نو همین جا بمون و مهمانی بگیر دوباره! سق سیاه! از رفقای ایرانی خبری نیست و مجلس کاملا بین المللی هست. البته هنوز نمیدونم چند تا مهمان خواهم داشت! هنوز نمیدونم میخوام غذا چی درست کنم که تکراری نباشه!!!
با کلی ذوق و شوق دیدم که سنبلهای پارسال که تو انباری گذاشته بودم سبز شدن. از اونجا که سواد گل کاریم در حد کلم هست از یکی از رفقای نازنین پرسیدم که من با این سنبلهای دراومده چیکار کنم حالا! ولی از اونجا که جدیدا حافظه موقتم اوضاعش خیلی خراب شده بجای سنبل نوشتم نرگس!! البته واضح و مبرهن است که من عاشق نرگس هستم و چندین ساله که از دوری اش بال بال میزنم ولی واقعا نمیدونم چرا نوشتم نرگس! ظاهرا پیاز نرگس و سنبل با هم تفاوتهای اصولی داره و راهکارهای پیشنهادی دوست گرامی برای نرگس سبب نابودی سنبلهای گرامی بنده شد!! بعد از یه هفته مراقبت متوجه شدم که سنبلها اصلا حالشون خوب نیست و وقتی از دوست گرامی پرسیدم که چرا سنبلها اینجوری شدن با تعجب پرسید که مگه نرگس نبودن؟!!! و من فهمیدم چه اشتباهی کردم ولی افسوس که دیر بود. حالا از اون ور سبزه هم که کاشتم اصلا حالش خوب نیست و خلاصه امسال سفره هفت سینم عجیب میلنگه!
اوضاع هم قاراشمیشه! تازه فهمیدم که چقدر زمان کمی به پایان همه چیز مونده و بنده هنوز در خم یک کوچه ام! آدم بشو هم نیستم آخه! فهمیدم که باید گزارش نهایی پروژه را که هنوز نمیدونم باید چطوری بنویسم باید تا یک ماه دیگه تحویل بدم! فهمیدم که قول دادم که پایان نامه را تا تابستان باید تحویل بدم! قسمت آخر عملی هم هنوز مونده. همون که دو قطعه اش را شکوندم! شرکت مربوطه فرمودن که اینکار خیلی آسونه و نمیدونیم تو چرا مشکل پیدا کردی! ظاهرا مشتری به خنگی من تا حالا نداشتن! گفتم که بعله، آسانه ولی تمرین میخواد تا من دستم بیاد که چطوری باید باهاش کار کنم ولی واقعا تمرین گرانی هست چون هر دفعه یه چیزی میشکنه که حدود 100 پوند قیمتشه! بعد فرمودن که خوب بلند شو بیا آلمان که بهت یاد بدیم! گفتم چشم! منتظر اجازه شما بودم! فعلا کار معلق هست که یکی از طرف نمایندگی انگلیس شرکتشون بره اونجا و یاد بگیره و بیاد به من یاد بده.
شکواییه آخر سال خوبی بود، نه؟! به امید یه سال خوب! خدا جون فقط یه کم خوب! خدا جون در مورد خودم نمیگمو! خودت که بهتر میدونی منظورم چیه! سال صبر و استقامت نمیخوام که سالهاست که هر سال برام صبر و استقامته! سال تغییر و تحول میخوام. کن فیکونش کن لطفا! میگن دعای سال نو اجابت میشه پس همه دست به دعا لطفا...........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 6:54 توسط هما
|