و من همچنان بیکارم
من هنوز هستم و هنوز بیکارم و هنوز کسی منو دوست نمیدارد. تو این مدت کلی اطلاعات مفید بدست آوردم که از همه جالبترش از طرف اوستای گرامی بود!! اوستای چلمنگ بنده در پاسخ ایمیل ناامیدانه من در عدم پاسخگیری از اساتید محترم دانشگاههای این مملکت فرمودن که دکتری انگلیس نسبت به دکتری امریکا و کانادا از کلاس پایینتری برخورداره ولی تو باید به اونها ثابت کنی که اونها اشتباه میکنن!! یعنی خیلی دلم میخواست که یه بلیط بگیرم و یه سر کوچولو برمیگشتم دهاتمون و با کتابهایی که به اوستا دادم بکوبم تو مخش و برگردم ولی حیف که نه پول بلیطو دارم و نه ویزای انگلیس! خوب مردک ابله، میمردی این حرفها را همان موقع که من اونجا داشتم برای خودم خوش خوشانم بود میگفتی که یه فکر دیگه ای میکردم برای خودم؟ اقلا تو انگلیس هم دنبال کار میگشتم تا ببینم که شانسم اونجا چطوری هست. الان که بیکارم و نشستم خاطرات سالهای دور را مرور میکنم یادم اومد که استاد راهنمای دوارن فوق لیسانسم همون موقع که پذیرش انگلیس را گرفته بودم بهم هشدار داد که دکتری انگلیس تو ایران هم ارزش با دکتری امریکا و کانادا نیست و بقول خودامون، بیسوادن! من هم نمونه های زیادی از اساتیدی را دیده بودم که سواد نداشتن ولی ادعاشون دنیا را برداشته بود. ولی من بیچاره چون از اعتماد به نفس کاذب مربوطه برخوردار نیستم، فقط بیسوادی را یدک میکشم. البته این مدتی که با فامیل گرامی زندگی کردم و مدل دکتری خوندن این بچه را دیدم، فهمیدم که چقدر فرق داره. دکتری انگلیس چون فقط تحقیق هست و هیچ گونه آموزشی داده نمیشه باعث میشه که فرد مورد نظر فقط در محدوده پروژه خودش و همت عالی خودش سواد پیدا کنه ولی تو امریکا و کانادا، دکتری حدود یه سال تا دو سال واحد داره که پدر دانشجو را با کارهای کلاسی و سمینار و ارائه مطلب درمیارن و اینجوری دانشجو مجبور میشه که مطالعه گسترده ای داشته باشه که در سیستمی که ما آموزش دیدیم از این خبرها نبود.
نمیخوام بگم که پشیمان هستم که نزدیک 5 سال عمرم را به کاری مشغول شدم که ممکنه اصلا ازش سودی در آینده نبرم چون هیچی معلوم نیست! ممکنه یکی خر بشه و منو بعنوان پست داکش قبول کنه! البته یکی اینجا بهم گفت که اگه خیلی بدبخت و بیچاره بشن و هیچ موردی پیدا نکنن میان سراغ تو!! یعنی آخر قوت قلب! حقیقت اینه که اون موقع من اصلا به فکر آینده بعد از دکتری گرفتن نبودم و اصلا هیچ برنامه ای برای خودم نداشتم. همینه که میگن که ای ایها الناس، برای آینده تون مثل آدم بشینین برنامه بریزن و فکر کنین که بعدا پشیمان نشین!
در شهر بهم پیشنهاد شده که بیا یه مدرک هم از این مملکت بگیر که کلکسیون مدارکت کامل بشه! یه فوق بگیر! چون اینجا یه چیزی که خیلی مهمه همانا مدرک کانادایی داشتن هست و با یک فوق لیسانس کاربردی میشه به بازار کار خوب راه پیدا کرد. اینطوری که به من گفتن! راست و دروغش را خدا داند! به اوستا ایمیل زدم که تنها مشاور دم دستم هست. خیلی سخت مخالفت کردن و گفتن که بهت توصیه میکنم برو یه دکتری دیگه تو کانادا بگیر!! یعنی بازم دلم میخواست پیشش بودم و اون موهای دم اسبی اش را گره میزدم دور گردنش! حالا خودش هم میدونه که دکتری گرفتن اینجا از انگلیس سختره و نوشته که باید خیلی بیشتر از وقتی که اینجا بودی کار کنی و انرژی بزاری و استرس بیشتری تحمل کنی!! یعنی اصلا نمیدونم توی من چی دیده که همچین پیشنهاداتی حواله من میکنه! خوبه خودش دیده بود که سال آخر سر نوشتن پایان نامه داشتم از شدت استرس تلف میشدم که هنوز دارم عوارضش را با خودم حمل میکنم! فکر کرده منم مثل خودش عاشق علم و دانش هستم!
یه مطلبی را باید اینجا روشن کنم. این دوستانی که میفرمایند که من غر میزنم را درک نمیکنم! اولا من غر نمیزنم و دارم اون چیزهایی که بهش فکر میکنم را اینجا مینویسم. یعنی مشاهدات ذهنی. دوست دارین بگم به به چه چه، اینجا چقدر خوبه و چقدر خوش میگذره و وای مردم از خوشی؟!! من که برای تفریح نیامدم اینجا. اومدم برای زندگی و زندگی هم همه مشکلات خودش را داره درست مثل همه شما و همه جای دنیا. با خودم فکر میکردم که اگر من مستقیم از ایران اومده بودم اینجا، دیدگاهم خیلی فرق میکردم و همه چیز به نظرم خیلی زیبا و دوست داشتنی میامد ولی زندگی کردن تو یه کشور اروپایی به مدت نزدیک 5 سال باعث شده که همش تو فاز مقایسه بین اینجا و انگلیس باشم و هی نکاتی را بکشم بیرون که به نظرم برای یه کشور پیشرفته مهاجر پذیر نقطه ضعف به حساب میاد. مثلا:
- وجود آدمهای بی خانمان تو خیابانهای اینجا خیلی خیلی اذیتم میکنه. من به این شدتی که اینجا هست را تو انگلیس و اقلا تو دهات خودم ندیده بودم و این واقعا تو ذوقم خورد روزهای اول. یه منطقه ای تو ونکور هست که به من گفتن که زیاد گذرت اون ورا نیفته ولی من مجبور شدم به خاطر یه مغازه ای که جنساش ارزون بود برم اونجا. بافت مردمش وحشتناک بود! معتادهای درب و داغون! یه موردی داشت جلوم راه میرفت که انگار لباس بیمارستان تنش بود (تو هوای سرد و بارانی اینجا) و پاش را رو زمین میکشید و لباسهاش خونی بود و قیافه اش شدید معتاد و بیمار! من نمیدونم که دولت کانادا برنامه ای برای حمایت از بدبخت بیچاره های خودش داره که مهاجر قبول میکنه؟ چون انگلیس بخاطر برنامه های حمایتی اش از مردم تنبلش معروف هست و طرف میشینه خونه و تلویزیون نگاه میکنه و از انواع کمکهای دولتی برخوردار میشه چون گشاده!!
- مردم این شهر چون مخلوط عجیبی از مهاجرهای آسیایی هستن را دوست ندارم. اولش که میگفتن آسیایی فکر کردم که خوب ایران هم تو آسیا هست دیگه ولی اینجا منظور از آسیایی چشم بادامی هست! خوب حق هم دارن، با این همه جمعیت! با عرض پوزش ببخشید جماعت گاوی هستن چون من اونها را با انگلیسهای مودب مقایسه میکنم و خودتون نتیجه را حدس بزنین! البته به من از قبل توصیه شده بود که این انگلیسها که تو میبینی اینجا آخر ادب هستن و یادت باشه که کانادا از این خبرها نیست که راست میگفتن. روزهای اول برام خیلی سخت بود ولی الان کم کم دارم بهش عادت میکنم و منم یه جورایی مثل اینا گاو شدم! مثلا تو دهات ما به همسایه ها حتی اگر هیچ ارتباطی هم نداشتیم، سلام و علیک میکردیم ولی اینجا اومدم به همسایه ها که تو آسانسور میبینم سلام کنم دیدم که خیلی زحمت بکشن با سر جواب میدن! منم گفتم گور باباتون، سلام بی سلام، منم مثل شما گاو
- هفته اولی که ونکور بودم یه 5 روز بارانی خفن را در عرض یک هفته گذراندم که دق مرگمم داد! شدت افسردگی به حدی بود که به اوستای دیوانه ایمیل زدم که تو که گفتی هوای بریتیش کلمبیا عین انگلیس هست، کجا ما تو انگلیس 5 روز بارانی در هفته داشتیم و اونم این باران که میشه باهاش دوش گرفت؟!! فرمودن که آب و هوا در حال تغییر هست و انگلیس هم عوض شده و قبلا بارانش بیشتر بود و ......برای من رفت بالای منبر علمی آب و هوا! حالا از وقتی در مورد هوای بارانی خفن اینجا به همه غر زدم، باران خیلی کم شده و تعداد روزهای آفتابی به طرز شگفت انگیزی زیاد شده که تعجب شهروندان را هم در برداشته! نمیدونستم که تو آسمان هم کسی به حرفم گوش میده! شایدم دلش برام سوخته که این بچه تازه واردی و کار هم که پیدا نکرده و حسابی دمقه، بزار اقلا هوا را براش خوب کنیم.