بابا ایول دوستان ندیده! کلی از دیدن پیغامتون ذوق کردم. از اینکه به یادم هستین ممنون
مهمترین اتفاقی که افتاد همانا عدم شرکت بنده در جلسه گروه امروز بود! خدایش خودم هم ترسیده بودم. همش نگران بودم که اوستا چه عکس العملی نشان میده. آخه مطمئن بودم که آقا با خودش فکر کرده که این دختره یه چرتی گفته و عمرا مگه جرات میکنه تو جلسه نیاد! خدمت دوستان جدید عرض کنم که این جلسات برای استاد حکم ناموسش را داره و هرگونه هتک حرمت به این ناموس، گناه بزرگ محسوب میشه! نکبتی که در جریان بود گفت که کارت خیلی جالبه ولی امیدوارم که اتفاق بدی برات نیفته! قبل از جلسه هم پرسید که مطمئنی نمیای؟! گفتم آره. حرف من یکیه! بعد جلسه اوستا یه ایمیل مهربانانه زد که گروه فورا نیاز به جواب مکاتباتت با شرکت مربوطه دارن. لطفا سریعا بفرست. منم براش فرستادم. بعد جواب داد که برای همه بفرست یه سر هم بیا اتاق من که کارت دارم. منم برای همه فرستادم و جواب دادم که اگه لطف کنی و هفته دیگه باهام حرف بزنی ممنونت میشم. من واقعا به این تعطیلات آخر هفته نیاز دارم و نمیخوام که نتیجه حلسه با شما،خرابش کنه! خیلی روم زیاد شده، مگه نه؟!! عصری یه سر اومد آزمایشگاه و یه مجله که به اسم من اومده بود برام آورد. منم بدون اینکه نگاش کنم ازش گرفتم. یه کم تو آزمایشگاه چرخید و رفت. نکبتی گفت انگار ازت ترسیده! گفتم نه، فقط ازش خواهش کردم امروز را بی خیال من بشه.
به خداوندی خدا خوشی نزده زیر دلم! نگین که اونجایی که هستی از سرت هم زیاده دختر، آروم بگیر و آدم باش! البته خدایش من اینجا مشکلات خارج از محیط دانشگاه ندارم. کسی تو خیابان رو اعصاب آدم راه نمیره! ولی من بدبخت بیشتر وقتم تو دانشگاه هست و وقتی اوستا با این رفتارهای بچه گانه اش اعصابم را داغون میکنه، شدیدا میرم تو فکر. دوباره همون حالتهای افسردگی بهم دست میده! این هفته هر روزش که از خواب پاشدم از شب قبلش خسته تر بودم! اصلا انگار نخوابیده باشی و خواب مرگی گرفته باشی! صبح هم یه ساعتی باید موسیقی گوش میدادم تا حالم جا بیاد. همش مقایسه قبل و الانم را میکنم. بعد بقول صادق هدایت یه چیزهایی مثل خوره روحم را میخوره! خدا شفام بده! آمین
گروهی که دیروز برای تعمیر نهایی میکروسکوپ جدید اومده بودن دست از پا درازتر برگشتن و یه سری قطعات را هم با خودشون بردن که یه خاکی تو سرشون بریزن. از آنجائیکه اوستا فرموده بودن که من و چینی حتما در تمام مدت حضور بالای سرشون باشیم، ۵ ساعت تمام تو آزمایشگاه چهار چشی مواظب اونها بودم!!! اینقدر شدید مراقب بودم که یکی شون وقتی میخواست از تلفن آزمایشگاه استفاده کنه با ترس ازم اجازه گرفت . دلم براشون سوخت. حالا این اوستا ابله انتظار داشت که من طوری روند کار را یاد بگیرم که اگه بعدا اتفاق مشابه افتاد، من مشکل را حل کنم!! حالا خود اینا که سازنده دستگاه هم بودن مثل خر تو گل مونده بودن!!!
خدمت آقا سعید عزیز. من اینجا برای خرجهای معمولم هم چرتکه میندازم، چه برسه بخوام برم لندن کنسرت نوروزی!!! فکر کنم مطالب قبلی ام را نخوندی. یه بار شهرام ناظری اینجا کنسرت داشت. بعد از چرتکه انداختن فهمیدم که اگه بخوام برم باید کم کم ۱۰۰ پوند پیاده بشم! بقول انگلیسی ها هنوز اونقدر پولدار نشدم که از این ولخرجی ها بکنم. راستی اگه گندم گیر نیاوردی برو علف مخصوص بازی گربه ها را بخر! من پارسال اونو خریدم که البته سبز نشد!!! ولی عکسش عین سبزه خودمون بود. من که عدس خریدم که سبز کنم.