دختر خوبی میشویم!
جلسه گروه را انداخته کله سحر که برای تنبل جماعت یعنی ۹ صبح. اینقدر انگیزه داشتم که نفر اول بودم بطوریکه مکان جلسه خالی بود و فکر کردم اشتباهی اومدم! یه کم که صبر کردم دیدم که لشکریان گروه تشریف آوردن. اوستا قیافه اش مثل برج زهرمار بود! اون وقت صبح اینقده گند اخلاق باشی؟ اونم برای کسی که زن نداره که بگیم باهاش دعواش شده و از خانه زده بیرون، کمی عجیب بود! حتما با سگش دعواش شده بوده!! استغفرالله! چون اعضای گروه از آی کیو بالایی برخوردار هستن یه چند دقیقه طول کشید که طوری تو اتاق بشینن که بقول اوستا بتونن همه همدیگر را ببینن!
انرژی مثبت سیری چند؟؟
امروز باهاش جلسه کذایی داشتم در مورد مقاله رد شده . اول که رفتم تو گفت حالت خوبه؟ گفتم بزار این موضوع را بزاریم کنار چون به هر صورتی باشه بعد پایان این جلسه حالم بد میشه! گفت پس میخوای بزاریم برای یه وقت دیگه ؟ گفتم نه! باید هر چه زودتر تکلیف این مقاله روشن بشه چون من واقعا به یه مقاله دیگه نیاز دارم. پیشنهادات خودم و خودش را روی دو برگه تایپ کرده بودم و گذاشتم جلوش که ببین، بر اساس صحبتهایی که تا حالا داشتیم این کارها را میشه کرد. اول در مورد پیشنهادات خودم حرف زدم که بعد از کمی کل کل معلوم شد که اصلا مورد پسند ایشان نیست. میخواست بحث را ادامه بده که من گفتم قبول، پس بیا روی پیشنهادات تو کار کنیم و صفحه خودم را برداشتم و یه خط بطلان روش کشیدم و گذاشتم کنار. صفحه آقا را گذاشتم جلوش و گفتم که تو اینا را گفتی و مشکلات من هم اینه، اگه میتونی بهم در این موارد کمک کنی بسم الله و من روی همین کار میکنم. طبق معمول رفت بالای منبرش و یه سخنرانی در مورد فلسفه کار من کرد که کفر منو بالا آورد! مثل اینکه من با شما در مورد محتویات خورشت قرمه سبزی صحبت کنم ولی شما بحث را ببرین به آشپزی ایرانی. مثل دختر خوب به حرفهاش گوش دادم ولی دیدم تو حرفهاش داره باز برمیگرده سر پیشنهادات من و بحث اینکه چرا پیشنهادات من عملی نیست!! ازش پرسیدم داری در مورد اون صفحه اول صحبت میکنی؟ گفت آره! کنترلم فقط در حدی بود که برگه را از گوشه میزش برداشتم و مچاله کردم و گفتم بحث این تمام شد! من قبول کردم که در مورد پیشنهادات تو کار کنم، چرا دوباره میای سراغ این؟!! آقا هم در تلافی کار بنده، برگه مربوط به پیشنهادات خودش را مچاله کرد ولی زودی صافش کرد!! انتظار داشت منم برگه خودم را صاف کنم ولی من بیشتر مچاله اش کردم و انداختم سطل آشغال. میگه من هنوز باور ندارم که تو فهمیده باشی که چرا من با پیشنهاداتت مخالف هستم!!!!!! بهش میگم آخه نامسلمان! اگه باهات کل کل کنم که عصبانی میشی! اگه حرفهات را قبول کنم که میگی باورم نمیکنی!! من آخه به کدام سازت برقصم؟ چه غلطی بکنم که تو راضی بشی؟؟ ای بسوزه پدر نیاز که آدم را مجبور میکنه با این جماعت دیوانه کل کل کنم. باز برام رفت بالای منبر که من دارم تو را برای آینده آماده میکنم که اگه رفتی برای خودت گروه زدی، بفهمی که چیکار باید بکنی و چطوری گروهت را مدیریت کنی. منم گفتم که ولی من از حرفهات اصلا برداشت نمیکنم که قصد آموزش من را داشته باشی، بیشتر شبیه این هست که قصد داری من احساس حماقت کنم که واقعا هم همچین احساسی را در مقابل تو دارم که خیلی اذیتم میکنه. باز آمپر زد بالا! موقع رفتن هم کاغذ مچاله منو از سطل درآورد و گفت با خودت ببر! دیوانه
من تحمل کسی که مثل احمقها باهام رفتار کنه ندارم! من تحمل کسی که یه مطلبی که فهمیدم را دوبار یا سه بار برام توضیح بده ندارم و زودی عکس العمل نشان میدم. اینا در اثر ۷ سال کار با رئیس ابله ام تو ایران هست که اونم موجود کم تحملی بود و باعث شد این اخلاق مزخرفش به من هم سرایت کنه. این اوستای ابله هم کاملا با این رفتار من آشناست فقط نمیدونم چرا هی میخواد امتحانش کنه؟!! شاید فکر میکنه من عوض شدم؟!!
دیروز نکبتی پیش من اعتراف کرد که واقعا از اینکه بهش دکتری دادن خیلی خوشحاله چون فکر نمیکرد با اون اراجیفی که تو پایان نامه اش نوشته بهش دکتری بدن!
از این جماعت اجنبی خوشم میاد که هر چند آخر اعتماد به نفس هستن به بعضی چیزهای صادقانه اعتراف میکنن! ظاهرا استاد ممتحن خارجی اش یه چند تا اشکال اساسی از مدل کار کردنش روی موش گرفته بود که هیچ جوابی براش نداشته. این قسمت کارش مربوط به سلمان پوفیوز بود که آقا با بی سوادی خودش این مدل را براش ریخته بوده و اینم کار کرده بود. راستی سلمان یه دانشجوی دکتری داشت که تقریبا دو ماه قبل از من کارش را شروع کرده بود و ماه پیش دفاع داشت که نتونست از پسش بر بیاد! بیچاره! خیلی کار کرده بود برای دکتری اش. هر وقت میدیدمش تو آزمایشگاه بود. من اون اوایل یه کار مشترک باهاش داشتم ولی بعد یکی دو جلسه کار تو آزمایشگاه دیدم که اصلا تو باغ نیست که داره چیکار میکنه و منم زودی از کار مشترک انصراف دادم. البته اوستا معتقد بود که بنده دارم از زیر کار در میرم ولی چون کارش ربطی به پروژه خودم نداشت نمیتونست بهم زورچپونش کنه. وقتی که بهش گفتم که دانشجوی دکتری سلمان نتونست دفاعش را پاس کنه گفت این همون بود که تو میگفتی که نمیدونه چی کار داره میکنه؟! گفتم بعله و ظاهرا هم درست گفتم.
کوووو تا دفاع؟؟
بعدش رفتم سراغ ممتحن داخلی ام برای تاریخ دفاع! از نظر قوانین دانشگاه من حق صحبت با ایشون را ندارم و اوستا فرمودن که خودش در مورد تاریخ احتمالی جلسه دفاع باهاش صحبت میکنه ولی چون من هیچ اطمینانی به حافظه کلمی اوستا ندارم تصمیم گرفتم خودم باهاش صحبت کنم. ویزای من تا آخر این ماه میلادی تمام میشه و دانشگاه فقط در صورتی بهم نامه برای تمدید ویزا میده که تاریخ رسمی دفاع اعلام بشه. رفتم تو اتافش و اینقدر خوب و مودب باهام برخورد کرد که تو دلم گفتم که درد و بلات بخوره تو سر اوستا! ظاهرا استاد ممتحن خارجی که از فنلاند میاد تا دو ماه و نیم دیگه وقت نداره و گفته یه جمعه ای تو ماه آوریل میتونه بیاد انگلیس! حالا من دلم را صابون زده بودم که امسال عید بعد از 4 سال در کنار خانواده باشم ولی ظاهرا با این اوضاع امکان پذیر نیست. هر چه خدا بخواد. بعد اومدم به اوستا اطلاع دادم و در مورد آرزوم برای سال نو بهش گفتم و نفهمیدم چی شد که ظاهرا لبخند زدم که آقا یهو گفت که وای داری میخندی!! خوشحالم که خنده ات را امروز دیدم!!!!!!!!! فقط میخواستم بگم که مردک ابله! من با آخر انرژی مثبتم امروز اومدم تو اتاقت و واقعا هم با اون حرفها و توهینی که بهم کردی خونسردی ام را حقظ کردم حالا میگی که خوشحالی که خنده منو میبینی!!!!!!!به قول دوست جونم، به روح اعتقاد داری؟؟؟
اینجا دیگه جای من نیست......
چند ماهی هست که جلسات گروهش را بایکوت کردم. آخه ازم بعنوان شاگرد تنبل کلاس استفاده میکرد که برای بقیه درس عبرت باشم!!! منم که خیلی اعصاب داشتم دیدم که همش مجبورم بریزم تو خودم و چیزی نگم که بعدش از شدت غمباد میترکیدم!! در مورد روش مدیریت اوستا که بیشتر به درد مهدکودک میخوره تا دانشگاه قبلا توضیح دادم. یه روز با حال زار رفتم پیشش و گفتم تو میخوای واقعا به من کمک کنی که این پایان نامه را تمام کنم؟ گفت آره. گفتم پس اجازه بده که نیام تو جلسات گروهت!! چون واقعا حالم بد میشه تو این دو ساعت. با تعجب پرسید چرا و وقتی براش توضیح دادم گفت که نه!! من اصلا قصد ندارم که تو را تو جمع تحقیر کنم. گفتم خدا را شکر که قصد نداری اگه داشتی چیکار میکردی!! بعد هم یه پاتک بهش زدم که اگه منو از جلسات معاف نکنی میرم مرکز پزشکی دانشگاه و مشکل را مطرح میکنم و نامه معافیت از جلسات میگیرم!!! کاملا از خودم در آوردم ولی کاملا موثر بود!! گفت که من نمی تونم بگم که نیا ولی تصمیم با خودت هست! منم که عاشق تصمیم خودم هستم! از وقتی پایان نامه را تحویل دادم هم باز گیر داده که بیا تو جلسات چون تو الان ارشد گروه من هستی و میتونی بهترین کمک را به بقیه بکنی!! خدا جون آخه چطوری رو پیشونی من حک کردی که حمال مفت خوبی هستم که حتی این یانکی هم مثل اون رئیس ابله تونست بخونه! یه چند بار با گوشه کنایه بهش گفتم که من هنوز دانشجوت هستم ولی دیگه برات کار نمیکنم ولی بازم به خرجش نرفت و فقط فرمودن که داری ناامیدم میکنی! جهنم! انتظار داره مفت و مجانی به دانشجوهاش کمک کنم!
هر چی بیشتر دنبال کار میگردم بیشتر ناامید میشم! دریغ از یک کار مرتبط با رشته ام! همش کار در زمینه تحقیقات سرطان و سلولهای بنیادی هست که کلی تجربه کاری مربوطه و مقاله چاپ شده میخواد. داشتم عمقی به مشکل فکر میکردم که آخه این چه پروژه ای بود که من انتخاب کردم! بعد یادم افتاد که من وقتی دنبال دکتری بودم اصلا برنامه دراز مدت نداشتم! فقط به این فکر بودم که یه چهار سالی از ایران دور باشم تا اگه خدا بخواد اوضاع تغییری بکنه و بعد برگردم سر خانه و زندگی ام! ولی ظاهرا خدا نخواست و الان من موندم و حوضم! یه بار به کله ام زد که یه دکتری دیگه بخونم ولی یاد همه لحظات پر استرسش که می افتم حالم بد میشه و به غلط کردن می افتم! دوستان داخل ایران لطف کنن بگن که آیا بازار سبزی پاک کردن و خورد کردن هنوز خوب هست که اگه منو با تیپ پا از اینجا انداختن بیرون بیام ایران و روی این بیزنس سرمایه گذاری کنم؟! دو سال پیش که ایران بودم و دنبال سبزی برای آوردن به این مملکت بودم احساس کردم که بیزینس پردرآمدی هست و نیاز به کل کل کردن با دولتی جماعت را هم نداره و میشنی خانه و کارت را میکنی. اگه کار بهتری برام سراغ دارین هم بهم اطلاع بدین لطفا! ظاهرا تو این دنیای بزرگ کسی ما را دوست نداره!
همچین این هم خانه هام را آدم کردن که بیاین به دیدن. الان دو تا سیاه پوست هستن که یکیش همان پارسالی هست که یه بار باهاش دعوام شد و یه سیاه جدید 19 ساله که برای همه مسائل کوچیک و بزرگش از مامانش کمک میگیره! مامانش هم بهش اکیدا توصیه کرده که همه چیز زندگیش را از بقیه قایم کنه که مبادا بهش دست بزنیم! تو این 4 سال که با آدمهای مختلف هم خانه بودم این مدلی را ندیده بودم. حتی خمیردندان و مسواک و شامپو و دستمال توالت را هم قایم میکنه که اصلا تو خانه ما رسم نبوده. ما اینجا حتی در اتاقهامون را هم قفل نمیکنیم و فقط این دختره هست که سه قفله میکنه! حتی وقتی خودش تو اتاق هست! من به تمیزی آشپزخانه خیلی حساس هستم. به نظرم برای تشخیص شلختگی یا مرتب بودن یه خانم یه نگاه به آشپزخانه میتونه راه گشا باشه. موقعه که خودم تنها بودم آشپزخانه همیشه تمیز و شسته روفته بود. از وقتی اینا اومدن و دیدم که هیشکی مثل من برای آشپزخانه ارزش قائل نیست اولش مجبور شدم که از حساسیتم کم کنم و بزنم به دنده بی خیالی. باور کنین که سطل آشغال پر پر میشد و این ابله ها فقط بیشتر فشارش میدادن که آشغال بیشتری توش جابگیره! حالا بو گند آشپزخانه را برداشته بود ولی عین خیال اینا هم نبود!! اخر سر مجبور شدم برم تو کار نوشتن اعلامیه و چسبوندن به در و دیوار آشپزخانه که شکر خدا برعکس اعلامیه دادن بعضی ها، مال من اثر کرد! برای خالی کردن سطل زباله و تمیز کردن خانه برنامه هفتگی گذاشتم هر چند هیشکی مثل من نمیتونه آشپزخانه تمیز کنه!! هم خانه ام میگه که برو دنبال کارهای نظافتی خانه، چون با این سرعت و دقتی که تو داری درامد خوبی درمیاری!! فکر کنم فکر بدی هم نباشه! میگه که از کار توی فست فود درآمدش بیشتره!