این مطلب را تو یه وبلاگ خوندم و خواستم شما دوستان هم در جریان باشین و هر جوری میتونین برای اطلاع رسانی اش و یا اهدا کمک کنین. ثواب داره به خدا


نجات يك زندگي
اهداي سلول = اهداي زندگي
 
سالانه هزاران نفر دچار بيماريهاي كشنده‌اي مثل سرطان خون مي‌شوند كه براي تعداد زيادي از اين بيماران تنها درمان نجات بخش پيوند سلولهاي بنيادي مي‌باشد. پيوند سلولهاي بنيادي از فرد دهنده سالم و سازگار صورت مي پذيرد ولي تنها 30% بيماران در ميان بستگان خود دهنده پيدا مي‌كنند و براي بقيه تنها شانس براي زنده ماندن دريافت پيوند از فردي است كه با وي هيچ نسبت خويشاوندي ندارند.
هدف از بانك داوطلبين اهداي سلول بنيادي جهت پيوند از اهدا كنندگان غير منسوب كمك به يافتن دهنده براي اين دسته از بيماران مي‌باشد.
 
مغز استخوان و سلولهاي بنيادي
مغز استخوان قسمت نرم مياني استخوان‌هاي بدن مي باشد كه وظيفه توليد سلولهاي خوني شامل سلولهاي قرمز جهت اكسيژن رساني به بدن، سلولهاي سفيد جهت مقابله با عفونتها و پلاكتها جهت كمك به توقف خونريزي را بعهده دارد. سلولهاي بنيادي، سلولهايي هستند كه با استقرار در مغز استخوان سلولهاي خوني را به صورت مداوم توليد مي‌كنند.
هنگامي كه مغز استخوان بيمار مي شود مثلاً در سرطان خون و يا اينكه كار خود را صحيح انجام نمي‌دهد مثل تالاسمي مي‌توان مغز استخوان فرد بيمار را با پيوند سلولهاي بنيادي از مغز استخوان يا خون محيطي يك فرد سالم جايگزين كرد.
 
دهنده سازگار
بروي سلولهاي سفيد بدن هر شخص پروتئينهاي خاصي به نام آنتي ژن وجود دارد كه به طريقه ژنتيكي به ارث ميرسند و نقش مهمي در پيوند سلولهاي بنيادي دارند. براي اينكه پيوند موفقيت آميز باشد بايد آنتي ژنهاي فرد دهنده با فرد گيرنده مشابهت داشته باشند. بيشترين تشابه در دوقلوهاي تك تخمي مي باشد و در درجه بعد در خواهر و برادر و بستگان نزديك مي باشد. احتمال تشابه بين افراد غير منسوب زياد نيست بنابراين هر چه تعداد داوطلبين بانك هاي اهداي سلولهاي بنيادي بيشتر باشد شانس پيدا شدن فرد سازگار با بيمار نيازمند بيشتر خواهد شد.
 
فرد داوطلب
تمام افراد بين 18 تا 60 سال كه آمادگي اهداي سلولهاي بنيادي به هر فرد نيازمند را داشته باشند مي توانند عضو بانك داوطلبين اهداي سلولهاي بنيادي شوند. به طور كلي فرد بايد داراي سلامت جسمي باشد و بيماري خاصي نداشته باشد.
از فرد داوطلب در ابتدا نمونه خون گرفته شده و آزمايش تعيين HLAانجام ميشود. نتيجه آزمايش براي بررسي سازگاري با فرد بيمار نيازمند استفاده خواهد شد. اطلاعات شما به صورت محرمانه ميباشد و تنها براي جستجو استفاده خواهد شد.
 
اهداي سلولهاي بنيادي
در صورتي كه براي اهداي سلولهاي بنيادي انتخاب شويد ابتدا آزمايشات لازم براي تاييد سلامت شما انجام خواهد شد و سپس براي چند روز داروي G-CSFبه صورت زير جلدي تزريق خواهد شد. اين كار براي افزايش تعداد سلولهاي و تسهيل در امر جمع آوري سلولهاي بنيادي مي باشد. سپس در روز جمع آوري به مدت 4-3 ساعت سلولهاي بنيادي توسط دستگاه جمع آوري خواهند شد. اينكار مشابه اهداي خون ميباشد. در روش ديگر سلولهاي بنيادي مستقيماً از مغز استخوان و تحت بيهوشي جمع آوري مي‌شوند.
بر اساس گزارشات، اهداي سلولهاي بنيادي براي فرد اهدا كننده هيچ خطر و عارضه اي به همراه ندارد. و سلولهاي برداشت شده توسط بدن در عرض چند روز جايگزين ميشوند.
 
داوطلب هستيد
اگر داوطلب پيوستن به جمع اهدا كنندگان زندگي هستيد به دفتر بانك اهدا كنندگان سلولهاي بنيادي واقع در بيمارستان شريعتي، مركز تحقيقات هماتولوژي-انكولوژي و پيوند سلولهاي بنيادي مراجعه كنيد.
 
 
منتظر شما هستيم
84902669
 
بانك اطلاعات اهدا كنندگان غير منسوب
Iranian Stem Cell Donor Program (ISCDP)
www.iscdp.org

دختر خوبی میشویم!

رفتم جلسه گروه؟ بله! دختر خوبی بودم؟ خیلی!! با اینکه کفرم از آخرین جلسه ای که باهاش داشتم بالا اومده بود ولی خوشبختانه ذخیره انرژی مثبت الکی ام کارساز شد و میزان بقای عصبانیتم نسبت به دفعات قبل به طور چشمگیری کاهش داشت و باعث شد که بتونم زودی به خودم مسلط بشم. آقا این مثبت اندیشی هم چیز خوبی هست. حتی اگه ندارین هم الکی وانمود کنین که مثبت فکر میکنین و به بقیه انرژی مثبت بدین. فایده داره!
جلسه گروه را انداخته کله سحر که برای تنبل جماعت یعنی ۹ صبح. اینقدر انگیزه داشتم که نفر اول بودم بطوریکه مکان جلسه خالی بود و فکر کردم اشتباهی اومدم! یه کم که صبر کردم دیدم که لشکریان گروه تشریف آوردن. اوستا قیافه اش مثل برج زهرمار بود! اون وقت صبح اینقده گند اخلاق باشی؟ اونم برای کسی که زن نداره که بگیم باهاش دعواش شده و از خانه زده بیرون، کمی عجیب بود! حتما با سگش دعواش شده بوده!! استغفرالله! چون اعضای گروه از آی کیو بالایی برخوردار هستن یه چند دقیقه طول کشید که طوری تو اتاق بشینن که بقول اوستا بتونن همه همدیگر را ببینن! بعد هم اوستا با همان قیافه زهرماری اش شروع کرد که از جلسه دیگه امتحان میزارم براتون و سئوالات در مورد پروژه های بقیه هست و هر کسی باید از کار بقیه خبر داشته باشه! یه جورایی منتظر بود که بقیه اعتراض کنن تا عصبانیتش را نشان بده ولی هیچ کس هیچ عکس العملی نشان نداد و کنف شد. بعد هم از تک تک افراد خواست که در یکی دو جمله آخرین پیشرفت پروژه هاشون را بیان کنن. یه دختره وحشتناک انگلیسی اومده تو گروه که تا حالا ندیده بودم، دانشجوی فوق هست و وحشتناک از این نظر که خیلی تیپیک انگلیسی بود! به من که رسید گفتم که پایان نامه را تحویل دادم که اوستا شروع کرد به میز زدن! (بزن به تخته خودمون) با تعجب بهش میگم که این که در این مورد کاربرد نداره چون این کار را انجام دادم و تمام شد و الان منتظر تاریخ دفاع هستم و الان بزن به چوب!! دو ساعت تو جلسه کذایی نشستم و البته خوشبختانه منظره اتاق خیلی خوب بود و درست بغل ایستگاه اتوبوس دانشگاه بود و میشد کلی آدم را نگاه کرد تا حوصله ات کمتر سر بره. یه چند دقیقه هم به من وقت داد که در مورد مقاله رد شده ام صحبت کنم و البته قبلش با نیشخندی فرمودن که در مورد محتوای مقاله جدید هنوز با هما به توافق نرسیدم چون حرف منو قبول نداره!!! واقعا نمیدونم با این ابله باید چطوری حرف زد! محکم گفتم که چرا، به توافق رسیدیم! قراره به پیشنهادات عمل کنم و همان طور که تو خواستی مقاله را بنویسم. گفت مطمئنی؟؟؟ گفتم بله! چون شما تجربه تون از من بیشتره به این نتیجه رسیدم! یعنی آخر پاچه خواری طوری که خودم حالم بد شده بود! هنوز نمیدونم باور کرده یا نه! بعد جلسه هم زودی اومد ازم تشکر کرد که تشریف آوردم . منم بحث را بردم به اینکه نمیتونم کاری تو زمینه دکتری پیدا کنم و همه پست داکهایی که پیدا میکنم در زمینه تحقیقات سرطان هست که خیلی دوست دارم ولی متاسفانه سواد عملی و تئوری اش را ندارم. اوستا خیلی محکم فرمودن که اصلا نگران نباش و هر آگهی که پیدا میکنی براش اقدام کن! گفتم آخه نوشته که این تکنیکها را باید بدونی! گفت که پست داکهای گروهم را فراموش کردی؟؟؟ هیچ کدام اونی نبودن که من میخواستم! ولی مجبور بودم استخدامشون کنم ! روم نشد که بگم که مگه احمق تر از تو هم در زمینه استخدام دانشجوی دکتری و پست داک تو دنیا پیدا میشهخیلی خبیثم ولی حقیقت محض هست. خداوندا لطفا یه آگهی استخدام پست داک مربوط به جایی که یه دیوانه ای مثل اوستا اونجا رئیسش باشه جلوی چشمم بنداز! البته فقط از لحاظ استخدامی

انرژی مثبت سیری چند؟؟

ای به روح هر چی آدم نفهمه لعنت! هر چی تو این مدت روی آرامش اعصاب و روان خودم کار کردم داره به باد میره! فکر کنم دفعه دیگه که رئیس پیدا میکنم باید یه مطالعات عمیق روانشناسی قبل از شروع به کار انجام بدم و ببینم اون طرف اصلا به روح اعتقاد داره یا نه! اوستا دیگه مدیر گروه نیست و فقط یک مدرس هست که چند عدد دانشجو فوق و دکترا هم داره. قبلا که رئیس گروه بود، تدریس نداشت و بیشتر وقتش را به ریاست میگذراند و هر چند میگفت که دوست نداره ولی صدا و سیماش نشان میداد از اینکه به بقیه زور بگه لذت میبرد! حالا که دیگه رئیس نیست، دانشگاه براش یه برنامه خفن تدریس گذاشته که وقت نفس کشیدن هم نداره و هر چقدر هم درخواست کرده که ساعات تدریس را کم کنن موافقت نکردن. نکبتی میگه که وقتی رئیس بوده هیچ کس دل خوشی ازش نداشته و الان دارن تلافی اش را سرش در میارن  فکر کنم اونم مثل من اعصاب و روان نداره دیگه چون با کوچکترین کل کلی، عصبی میشه که کاملا تو صورتش نمود پیدا میکنه و هی حرف آدم را قطع میکنه و هی حرف گوش نمیده و هی میگه: گوش کن گوش کن!!

امروز باهاش جلسه کذایی داشتم در مورد مقاله رد شده . اول که رفتم تو گفت حالت خوبه؟ گفتم بزار این موضوع را بزاریم کنار چون به هر صورتی باشه بعد پایان این جلسه حالم بد میشه! گفت پس میخوای بزاریم برای یه وقت دیگه ؟ گفتم نه! باید هر چه زودتر تکلیف این مقاله روشن بشه چون من واقعا به یه مقاله دیگه نیاز دارم. پیشنهادات خودم و خودش را روی دو برگه تایپ کرده بودم و گذاشتم جلوش که ببین، بر اساس صحبتهایی که تا حالا داشتیم این کارها را میشه کرد. اول در مورد پیشنهادات خودم حرف زدم که بعد از کمی کل کل معلوم شد که اصلا مورد پسند ایشان نیست. میخواست بحث را ادامه بده که من گفتم قبول، پس بیا روی پیشنهادات تو کار کنیم و صفحه خودم را برداشتم و یه خط بطلان روش کشیدم و گذاشتم کنار. صفحه آقا را گذاشتم جلوش و گفتم که تو اینا را گفتی و مشکلات من هم اینه، اگه میتونی بهم در این موارد کمک کنی بسم الله و من روی همین کار میکنم. طبق معمول رفت بالای منبرش و یه سخنرانی در مورد فلسفه کار من کرد که کفر منو بالا آورد! مثل اینکه من با شما در مورد محتویات خورشت قرمه سبزی صحبت کنم ولی شما بحث را ببرین به آشپزی ایرانی. مثل دختر خوب به حرفهاش گوش دادم ولی دیدم تو حرفهاش داره باز برمیگرده سر پیشنهادات من و بحث اینکه چرا پیشنهادات من عملی نیست!! ازش پرسیدم داری در مورد اون صفحه اول صحبت میکنی؟ گفت آره! کنترلم فقط در حدی بود که برگه را از گوشه میزش برداشتم و مچاله کردم و گفتم بحث این تمام شد! من قبول کردم که در مورد پیشنهادات تو کار کنم، چرا دوباره میای سراغ این؟!! آقا هم در تلافی کار بنده، برگه مربوط به پیشنهادات خودش را مچاله کرد ولی زودی صافش کرد!! انتظار داشت منم برگه خودم را صاف کنم ولی من بیشتر مچاله اش کردم و انداختم سطل آشغال. میگه من هنوز باور ندارم که تو فهمیده باشی که چرا من با پیشنهاداتت مخالف هستم!!!!!! بهش میگم آخه نامسلمان! اگه باهات کل کل کنم که عصبانی میشی! اگه حرفهات را قبول کنم که میگی باورم نمیکنی!! من آخه به کدام سازت برقصم؟ چه غلطی بکنم که تو راضی بشی؟؟ ای بسوزه پدر نیاز که آدم را مجبور میکنه با این جماعت دیوانه کل کل کنم. باز برام رفت بالای منبر که من دارم تو را برای آینده آماده میکنم که اگه رفتی برای خودت گروه زدی، بفهمی که چیکار باید بکنی و چطوری گروهت را مدیریت کنی. منم گفتم که ولی من از حرفهات اصلا برداشت نمیکنم که قصد آموزش من را داشته باشی، بیشتر شبیه این هست که قصد داری من احساس حماقت کنم که واقعا هم همچین احساسی را در مقابل تو دارم که خیلی اذیتم میکنه. باز آمپر زد بالا! موقع رفتن هم کاغذ مچاله منو از سطل درآورد و گفت با خودت ببر! دیوانه
من تحمل کسی که مثل احمقها باهام رفتار کنه ندارم! من تحمل کسی که یه مطلبی که فهمیدم را دوبار یا سه بار برام توضیح بده ندارم و زودی عکس العمل نشان میدم. اینا در اثر ۷ سال کار با رئیس ابله ام تو ایران هست که اونم موجود کم تحملی بود و باعث شد این اخلاق مزخرفش به من هم سرایت کنه. این اوستای ابله هم کاملا با این رفتار من آشناست فقط نمیدونم چرا هی میخواد امتحانش کنه؟!! شاید فکر میکنه من عوض شدم؟!! 

دیروز نکبتی پیش من اعتراف کرد که واقعا از اینکه بهش دکتری دادن خیلی خوشحاله چون فکر نمیکرد با اون اراجیفی که تو پایان نامه اش نوشته بهش دکتری بدن! از این جماعت اجنبی خوشم میاد که هر چند آخر اعتماد به نفس هستن به بعضی چیزهای صادقانه اعتراف میکنن! ظاهرا استاد ممتحن خارجی اش یه چند تا اشکال اساسی از مدل کار کردنش روی موش گرفته بود که هیچ جوابی براش نداشته. این قسمت کارش مربوط به سلمان پوفیوز بود که آقا با بی سوادی خودش این مدل را براش ریخته بوده و اینم کار کرده بود. راستی سلمان یه دانشجوی دکتری داشت که تقریبا دو ماه قبل از من کارش را شروع کرده بود و ماه پیش دفاع داشت که نتونست از پسش بر بیاد! بیچاره! خیلی کار کرده بود برای دکتری اش. هر وقت میدیدمش تو آزمایشگاه بود. من اون اوایل یه کار مشترک باهاش داشتم ولی بعد یکی دو جلسه کار تو آزمایشگاه دیدم که اصلا تو باغ نیست که داره چیکار میکنه و منم زودی از کار مشترک انصراف دادم. البته اوستا معتقد بود که بنده دارم از زیر کار در میرم ولی چون کارش ربطی به پروژه خودم نداشت نمیتونست بهم زورچپونش کنه. وقتی که بهش گفتم که دانشجوی دکتری سلمان نتونست دفاعش را پاس کنه گفت این همون بود که تو میگفتی که نمیدونه چی کار داره میکنه؟! گفتم بعله و ظاهرا هم درست گفتم. 

کوووو تا دفاع؟؟

امروز مجبور شدم بعد مدتها با اوستای دیوانه دوباره کل کل کنم! البته خوبیش این بود که اوستا بیشتر عصبانی شد ولی آخرش من مجبور شدم بازی را واگذار کنم!! از خودم بدم اومد که مجبور شدم کوتاه بیام ولی هر چی فکر کردم دیدم که من هنوز به این ابله نیاز دارم و پافشاری رو نظرم هیچ مشکلی را حل نمیکنه. آقا بعد از دو هفته، دیشب ساعت 10 شب جواب ایمیلهای بنده را در مورد وقت دادن برای یه جلسه برای بحث در مورد مقاله رد شده دادن و اونم اینکه که فردا وقت دارم ولی سعی کن بیای جلسه گروه روزهای چهارشنبه! اونم فکر کنم دیگه از رو رفته بود چون براش یه ایمیل زدم فقط با این جمله که تو دیگه منو بی خیال شدی؟؟ امروز تا از در اتاقش رفتم تو حرف جلسات گروه را پیش کشید. منم گفتم پس بزار اول تکلیف این جلسات گروه را باهات معلوم کنم و بعد برم سراغ مقاله! سعی کردم بهش حالی کنم که من الان از نظر اعتماد به نفس و انرژی مثبت در سطح خوبی هستم و اصلا دلم نمیخواد که این حس خوب را از دست بدم و متاسفانه جلسات گروه جنابعالی بهترین مکان برای از دست دادن این احساسات خوب هست! فکر کنم حسابی قهوه ای اش کردم!! بعد هم بحث کمک به دانشجوهاش را پیش کشیدم که آقا جان چه جور کمکی میخوای؟ گفت خیلی بحثهایی که مطرح میشه را تو میتونی کمک کنی و از همه بهتر میدونی که جای هر چیزی تو آزمایشگاه کجاست و ... گفتم خوب اگه چیزی میخوای بگو من میام دانشگاه و به دانشجوت نشان میدم و قبلا هم این کارو کردم و نیازی به اومدن به جلسه گروه نداره! کمک هم اگه در حد فکری معمولی باشه حاضرم کمک کنم ولی اگه بیشتر بخوای باید بابتش پول بگیرم! آقا یهوو خل شد و دوباره شروع کرد که داری منو ناامید میکنی و با این رویه که تو پیش گرفتی اصلا نمی تونی جایی کاری پیدا کنی و موفق نمیشی و خلاصه که بدون رودرواسی بنده را به رنگ زرد درآورد!! بهم میگه که من قبلا بهت پول دادم!! میگم خوب منم قبلا برات کار کردم! باز خودشو زد به کوچه علی چپ و شروع کرد به کوچیک کردن بنده که تو با این طرز فکر و روحیه اصلا در وادی علم و دانش به جایی نمیرسی .......خدا جون خسته شدم! خودت که میدونی بیشترین مشکل من با رئیس ابله ام تو ایران سر مسائل مالی بود! من مثل تراکتور جای چند نفر کار میکردم و آقا قد عمله بهم حقوق میداد! بعدم که کارمند دانشگاه شدم تازه یاد گرفتم که باید چطوری کار کنم که وقتی آخر ماه فیش حقوقم را میبینم احساس خریت محض بهم دست نده!! من نمیخوام اون دوران را دیگه تو زندگی ام تکرار کنم! خسته شدم از بس برای حقم کل کل کردم! باور کنین امروز به هر کسی گفتم که آقا توقع داره که من به دانشجوهاش کمک کنم گفتن که بابتش پول میده بهت؟! اصلا فکر نمیکنم که توقع بی جا دارم اونم الان که اوضاع مالی خرابه و نه بورسی و نه حقوقی و مجبورم از جیب بخورم تو این مملکت گرون! خلاصه که اخلاق سگی آقا ادامه داشت و به جایی رسید که همش حرف منو قطع میکرد و آخرش گفت که اگه آدم دیگه ای بودم بهت میگفتم که از اتاقم برو بیرون و دیگه نیا سراغم ولی من همچین آدمی نیستم! مجبور شدم از ضمیر سیاستمدارم که بعضی وقتها میاد سراغم استفاده کنم و بعد سکوت طولانی گفتم باشه! قبول! میام تو جلسات!! باور نمیکنین رفتارش چطور از یه سگ به یه انسان مهربون تغییر پیدا کرد!! حالت تهوع بهم دست داده بود! گفتم ظاهرا مشکلت با من فقط حضور تو این جلسات هست ولی تو این کار را با نکبتی نکردی و این انصاف نیست! گفت آره در مورد اون اشتباه کردم و نمیخوام در مورد تو تکرارش کنم! شانس را ببین خدا جان. بعد کلی در مورد مقاله حرف زد و راه کارهای پیشنهادی که بازم من باهاش مشکل دارم و قرار شد در یک جلسه مجدد با هم صحبت کنیم. بهش میگم که تو یکی را میخوای که هر چی تو بگی بگه قبول ولی شرمنده من همچین آدمی نیستم! بعد 4 سال درس خوندن توقع دارم که به حرفم گوش کنی و منو قانع کنی که پیشنهادت درست و عملی هست نه اینکه زورچپونم کنی! اگه من میخواستم به متد زورچپون کار کنم که مملکت خودم میشستم و کارم را میکردم! خدا وکیلی اگر اطمینانی به حرفهاش در مورد مقاله داشتم حرفش را گوش میکردم ولی با یادآوری حرفهای بیخودیش تو این 4 سال در مورد مقالات خودم و بقیه اعضای گروه، دیگه هیچ اطمینانی به حرفهاش ندارم وگرنه اصلا قصد ندارم که جلوش وایستم.

بعدش رفتم سراغ ممتحن داخلی ام برای تاریخ دفاع! از نظر قوانین دانشگاه من حق صحبت با ایشون را ندارم و اوستا فرمودن که خودش در مورد تاریخ احتمالی جلسه دفاع باهاش صحبت میکنه ولی چون من هیچ اطمینانی به حافظه کلمی اوستا ندارم تصمیم گرفتم خودم باهاش صحبت کنم. ویزای من تا آخر این ماه میلادی تمام میشه و دانشگاه فقط در صورتی بهم نامه برای تمدید ویزا میده که تاریخ رسمی دفاع اعلام بشه. رفتم تو اتافش و اینقدر خوب و مودب باهام برخورد کرد که تو دلم گفتم که درد و بلات بخوره تو سر اوستا! ظاهرا استاد ممتحن خارجی که از فنلاند میاد تا دو ماه و نیم دیگه وقت نداره و گفته یه جمعه ای تو ماه آوریل میتونه بیاد انگلیس! حالا من دلم را صابون زده بودم که امسال عید بعد از 4 سال در کنار خانواده باشم ولی ظاهرا با این اوضاع امکان پذیر نیست. هر چه خدا بخواد. بعد اومدم به اوستا اطلاع دادم و در مورد آرزوم برای سال نو بهش گفتم و نفهمیدم چی شد که ظاهرا لبخند زدم که آقا یهو گفت که وای داری میخندی!! خوشحالم که خنده ات را امروز دیدم!!!!!!!!! فقط میخواستم بگم که مردک ابله! من با آخر انرژی مثبتم امروز اومدم تو اتاقت و واقعا هم با اون حرفها و توهینی که بهم کردی خونسردی ام را حقظ کردم حالا میگی که خوشحالی که خنده منو میبینی!!!!!!!به قول دوست جونم، به روح اعتقاد داری؟؟؟

اینجا دیگه جای من نیست......

شده تا حالا احساس کنین که به جایی دیگه تعلق ندارین؟ یا دیگه اونجا جاتون نیست؟ من الان اینجوری شدم! دانشگاه که نمیرم دیگه و ترجیح میدم خانه بشینم و خیر سرم درس بخونم تا جلسه دفاع. البته اگه اخبار روزگار بزاره! همه اتفاقاتی که داره تو دنیای عرب میافته برام جالبه و بیشتر دوست دارم اونها را پیگیری کنم تا اینکه بشینم درس بخونم! آدم بشو نیستم! مقاله دوم هم باز رد شد و با اوستا از طریق ایمیلی کل کل فرمودم که بیا فلان کار را بکنیم و ایشون هم گفت که پیشنهاد میکنم که بمان کار را بکنیم و منم باز گفتم که بمان کار به درد عمه گرامت میخوره به دلایل زیر! بعد ازش خواستم که جان هر کی دوست داره یه پیشنهاد عملی بده نه اینکه فقط حرف بزنه! اونم فرمود که من پیشنهاد دادم ولی ظاهرا پیشنهاد عملی از نظر تو یعنی هر چی خودت میگی! آخه ابله میگه که روی فلان قسمت کار بیشتر کنیم! نمیدونم خودش را میزنه به کوچه علی چپ یا واقعا چپه! چون من که دیگه نمیتونم تو آزمایشگاه کار کنم! آقا هم که حاضر نیست سر کیسه را شل کنه و بهم پول بده که براش کار کنم! پس حرف مفت میزنه! طی آخرین ایمیل فرمودن که باید حضوری صحبت کنیم و منم زودی گفتم وقت بده که بیام و الان دو هفته هست که منتظر وقت دادن آقا هستم!! مثل اینکه واقعا دیگه به اینجا تعلق ندارم چون آقا دیگه جواب ایمیل را هم نمیده!

چند ماهی هست که جلسات گروهش را بایکوت کردم. آخه ازم بعنوان شاگرد تنبل کلاس استفاده میکرد که برای بقیه درس عبرت باشم!!! منم که خیلی اعصاب داشتم دیدم که همش مجبورم بریزم تو خودم و چیزی نگم که بعدش از شدت غمباد میترکیدم!! در مورد روش مدیریت اوستا که بیشتر به درد مهدکودک میخوره تا دانشگاه قبلا توضیح دادم. یه روز با حال زار رفتم پیشش و گفتم تو میخوای واقعا به من کمک کنی که این پایان نامه را تمام کنم؟ گفت آره. گفتم پس اجازه بده که نیام تو جلسات گروهت!! چون واقعا حالم بد میشه تو این دو ساعت. با تعجب پرسید چرا و وقتی براش توضیح دادم گفت که نه!! من اصلا قصد ندارم که تو را تو جمع تحقیر کنم. گفتم خدا را شکر که قصد نداری اگه داشتی چیکار میکردی!! بعد هم یه پاتک بهش زدم که اگه منو از جلسات معاف نکنی میرم مرکز پزشکی دانشگاه و مشکل را مطرح میکنم و نامه معافیت از جلسات میگیرم!!! کاملا از خودم در آوردم ولی کاملا موثر بود!! گفت که من نمی تونم بگم که نیا ولی تصمیم با خودت هست! منم که عاشق تصمیم خودم هستم! از وقتی پایان نامه را تحویل دادم هم باز گیر داده که بیا تو جلسات چون تو الان ارشد گروه من هستی و میتونی بهترین کمک را به بقیه بکنی!! خدا جون آخه چطوری رو پیشونی من حک کردی که حمال مفت خوبی هستم که حتی این یانکی هم مثل اون رئیس ابله تونست بخونه! یه چند بار با گوشه کنایه بهش گفتم که من هنوز دانشجوت هستم ولی دیگه برات کار نمیکنم ولی بازم به خرجش نرفت و فقط فرمودن که داری ناامیدم میکنی! جهنم! انتظار داره مفت و مجانی به دانشجوهاش کمک کنم!

هر چی بیشتر دنبال کار میگردم بیشتر ناامید میشم! دریغ از یک کار مرتبط با رشته ام! همش کار در زمینه تحقیقات سرطان و سلولهای بنیادی هست که کلی تجربه کاری مربوطه و مقاله چاپ شده میخواد. داشتم عمقی به مشکل فکر میکردم که آخه این چه پروژه ای بود که من انتخاب کردم! بعد یادم افتاد که من وقتی دنبال دکتری بودم اصلا برنامه دراز مدت نداشتم! فقط به این فکر بودم که یه چهار سالی از ایران دور باشم تا اگه خدا بخواد اوضاع تغییری بکنه و بعد برگردم سر خانه و زندگی ام! ولی ظاهرا خدا نخواست و الان من موندم و حوضم! یه بار به کله ام زد که یه دکتری دیگه بخونم ولی یاد همه لحظات پر استرسش که می افتم حالم بد میشه و به غلط کردن می افتم! دوستان داخل ایران لطف کنن بگن که آیا بازار سبزی پاک کردن و خورد کردن هنوز خوب هست که اگه منو با تیپ پا از اینجا انداختن بیرون بیام ایران و روی این بیزنس سرمایه گذاری کنم؟! دو سال پیش که ایران بودم و دنبال سبزی برای آوردن به این مملکت بودم احساس کردم که بیزینس پردرآمدی هست و نیاز به کل کل کردن با دولتی جماعت را هم نداره و میشنی خانه و کارت را میکنی. اگه کار بهتری برام سراغ دارین هم بهم اطلاع بدین لطفا! ظاهرا تو این دنیای بزرگ کسی ما را دوست نداره! 

همچین این هم خانه هام را آدم کردن که بیاین به دیدن. الان دو تا سیاه پوست هستن که یکیش همان پارسالی هست که یه بار باهاش دعوام شد و یه سیاه جدید 19 ساله که برای همه مسائل کوچیک و بزرگش از مامانش کمک میگیره! مامانش هم بهش اکیدا توصیه کرده که همه چیز زندگیش را از بقیه قایم کنه که مبادا بهش دست بزنیم! تو این 4 سال که با آدمهای مختلف هم خانه بودم این مدلی را ندیده بودم. حتی خمیردندان و مسواک و شامپو و دستمال توالت را هم قایم میکنه که اصلا تو خانه ما رسم نبوده. ما اینجا حتی در اتاقهامون را هم قفل نمیکنیم و فقط این دختره هست که سه قفله میکنه! حتی وقتی خودش تو اتاق هست! من به تمیزی آشپزخانه خیلی حساس هستم. به نظرم برای تشخیص شلختگی یا مرتب بودن یه خانم یه نگاه به آشپزخانه میتونه راه گشا باشه. موقعه که خودم تنها بودم آشپزخانه همیشه تمیز و شسته روفته بود. از وقتی اینا اومدن و دیدم که هیشکی مثل من برای آشپزخانه ارزش قائل نیست اولش مجبور شدم که از حساسیتم کم کنم و بزنم به دنده بی خیالی. باور کنین که سطل آشغال پر پر میشد و این ابله ها فقط بیشتر فشارش میدادن که آشغال بیشتری توش جابگیره! حالا بو گند آشپزخانه را برداشته بود ولی عین خیال اینا هم نبود!! اخر سر مجبور شدم برم تو کار نوشتن اعلامیه و چسبوندن به در و دیوار آشپزخانه که شکر خدا برعکس اعلامیه دادن بعضی ها، مال من اثر کرد! برای خالی کردن سطل زباله و تمیز کردن خانه برنامه هفتگی گذاشتم هر چند هیشکی مثل من نمیتونه آشپزخانه تمیز کنه!! هم خانه ام میگه که برو دنبال کارهای نظافتی خانه، چون با این سرعت و دقتی که تو داری درامد خوبی درمیاری!! فکر کنم فکر بدی هم نباشه! میگه که از کار توی فست فود درآمدش بیشتره!