بهار هنوز اینجا نیامده
باز این ارسلان خبیث دلمان را سوزاند. بوی نوروز بوی عید....اولا که سبزه من رسما به جنگل تبدیل شده! احساس میکنم بجای آب بهش هورمون دادم!! من تا حالا عدس ندیده بودم که اینقدر زود رشد کنه! البته از قسمت محصولات هندی خریدمش. فکر کنم مثل هندی ها میمونه...خودتون بقیه اش را حدس بزنین
. دیروز رفتم یه چیزی شبیه گندم خریدم که در حقیقت علف برای بازی گربه ها هست!!! سنبل هم پیدا کردم که البته هنوز پیازش هست و یه اپسیلون گلهاش معلومه. خلاصه که شدیدا رفتم به استقبال عید. فقط نگران سه روزی هستم که نیستم و نمیدونم این بچه هام را به کی بسپارم! از این دختر هندی جدیده پرسیدم که هستی یا نه؟ (آخه تعطیلات عید پاک هم هست) گفت هنوز تصمیم نگرفتم. میخوام یه مهمانی هم تو عید بگیرم این مفت خورها را دعوت کنم و احساس کنم که بالاخره اینجا هم عید دیدنی دارم
. ولی هوای اینجا هنوز مزخرف مزخرف هست
دیروز اوستا دیوانه به پر و پاچه نکبتی پیچید، درست مثل مدل هفته قبل من! واقعا دارم احساس میکنم که بنده خدا یه بیماری خاصی داره که به این صورت خودش را تخلیه میکنه!! البته عکس العمل نکبتی کجا و من کجا!! راحت هر چی دهنش درمیاد بهش میگه! دفتر و کاغذ پرت میکنه طرفش و آقا تشکر هم میکنن!!! من بدبخت وقتی عصبانی میشم انگلیسی را شبیه بچه های اول راهنمایی خودمون حرف میزنم!!
یعنی دقیقه ای یه لغت میدم بیرون و همش هم غلط غلوط. ولی نکبتی که از این مشکلات نداره و راحت هر چی دلش میخواد با صدای بلند و اه و اوه فراوان نثار آقا میکنه. دیروز بهم میگه حالت بهتره؟! از ترس اینکه دوباره نخواد مراسم حالگیری را شروع کنه گفتم نه! من اصولا این موقع سال حالم خوب نیست. چون تو حال و هوای عید هستم ولی هیچ اثری از عید اینجا نیست.
روز قبلش بهم گفت که حتما بیا تو جلسه میخوام یه راهنمایی در زمینه آنالیز دیتاهات بهت بکنم! نگو ابله بچه خر میکنه! سرجلسه که هیچی نگفت. عصری که بهش میگم راهنمائیت چی بود؟ گفت کی؟ چی؟ کجا؟!!!!!
چینی دیروز بهم میگه که خوش بحالتون! میگم چرا؟ میگه اوستا شما دو تا را بیشتر از من و این چینی-افغانی دوست داره! کلی خندیدم و گفتم اگه ما را اینجوری دوست داره وای به حال این بدبخت بیچاره ها! از وقتی جلسهامون را جدا کرده و اتاق کار هم که جدا است، تقریبا هیچ اطلاعی از نحوه برخورد اوستا با این بدبختها ندارم.
اوستا از نظر دید هنری هم صفر به تمام معنی هست!! دیروز پوسترم را بهش نشان دادم. تازه سیاه و سفیدش را . یه چرتی در مورد محتواش گفت که اصلا آبم باهاش تو یه جوب نمیره. گفتم که اگه بخوام اون مطلب را هم اضافه کنم جا ندارم براش! گفت خوب بزارش این وسط! حالا وسط پوستر یه طرح زیبا و گویا در مورد آزمایشم هست!!! میگم مثل اینکه نفهمیدی این طرح یعنی چی؟ میگه چرا ولی خوب کوچیکش کن و بزارش فلان طرف و مطلبت را بچپون اونجا! گفتم ظاهرا از هارمونی و هماهنگی مطالب تو پوستر هم چیزی نمیدونی!!! نمیشه که هر چیزی را هر جایی چپوند که! نظم و ترتیبش بهم میخوره! بعد یاد اتاق آقا افتادم که سگ با صاحبش گم میشه و همه چیز ژولی پولی همه جا پخش و پلا هست!! حق داره بیچاره. اصلا نمیدونه هنر یعنی چی! خلاصه قرار شد یه دونه باب میل آقا درست کنم و یک دونه برای دل خودم!
دیروز اوستا دیوانه به پر و پاچه نکبتی پیچید، درست مثل مدل هفته قبل من! واقعا دارم احساس میکنم که بنده خدا یه بیماری خاصی داره که به این صورت خودش را تخلیه میکنه!! البته عکس العمل نکبتی کجا و من کجا!! راحت هر چی دهنش درمیاد بهش میگه! دفتر و کاغذ پرت میکنه طرفش و آقا تشکر هم میکنن!!! من بدبخت وقتی عصبانی میشم انگلیسی را شبیه بچه های اول راهنمایی خودمون حرف میزنم!!
چینی دیروز بهم میگه که خوش بحالتون! میگم چرا؟ میگه اوستا شما دو تا را بیشتر از من و این چینی-افغانی دوست داره! کلی خندیدم و گفتم اگه ما را اینجوری دوست داره وای به حال این بدبخت بیچاره ها! از وقتی جلسهامون را جدا کرده و اتاق کار هم که جدا است، تقریبا هیچ اطلاعی از نحوه برخورد اوستا با این بدبختها ندارم.
اوستا از نظر دید هنری هم صفر به تمام معنی هست!! دیروز پوسترم را بهش نشان دادم. تازه سیاه و سفیدش را . یه چرتی در مورد محتواش گفت که اصلا آبم باهاش تو یه جوب نمیره. گفتم که اگه بخوام اون مطلب را هم اضافه کنم جا ندارم براش! گفت خوب بزارش این وسط! حالا وسط پوستر یه طرح زیبا و گویا در مورد آزمایشم هست!!! میگم مثل اینکه نفهمیدی این طرح یعنی چی؟ میگه چرا ولی خوب کوچیکش کن و بزارش فلان طرف و مطلبت را بچپون اونجا! گفتم ظاهرا از هارمونی و هماهنگی مطالب تو پوستر هم چیزی نمیدونی!!! نمیشه که هر چیزی را هر جایی چپوند که! نظم و ترتیبش بهم میخوره! بعد یاد اتاق آقا افتادم که سگ با صاحبش گم میشه و همه چیز ژولی پولی همه جا پخش و پلا هست!! حق داره بیچاره. اصلا نمیدونه هنر یعنی چی! خلاصه قرار شد یه دونه باب میل آقا درست کنم و یک دونه برای دل خودم!
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 10:3 توسط هما
|