امان از این اوستای دیوانه...
اولا تشکر از همه دوستانی که به طرق مختلف احوالات بنده را جویا شدن. الان یه سر کوچولو اومدم تو وبلاگم و با دیدن پیغامهای دوستان از رو رفتم و به خودم گفتم محض گل روی دوستان یه چند خط بنویسم که معلوم بشه هنوز زندم!
تو این دو ماه غیبتم اتفاقات زیادی افتاد که تقصیر خودم بود
هنوز مشغول نوشتن هستم و رسما تا آخر این ماه میلادی وقت دارم و البته به علت گیر بیش از حد اوستا که میگه ۱۰۰ درصد اطمینان داره که من نمیتونم به موقع تمام کنم مجبور شدم از دانشگاه تمدید وقت بگیرم. تمدید را فقط به موارد پزشکی یا خیلی خاص میدن که من تونستم از اون بلایی که دو سال پیش سرم اومد و تقریبا یه دوماهی بخاطر عوارض داروهای ضداسترس خانه نشین شده بودم، استفاده کنم و یه دو ماه از دانشگاه تمدید بگیرم. اوستای گرامی تقریبا به سوهان روح من تبدیل شده و یکی از انگیزه های قوی که برای تمام کردن این دکترا پیدا کردم، ندیدن ریخت اوستا هست!! دقیقا نمیتونم توضیح بدم که این مردک ابله چطوری داره رو اعصاب من راه میره. فقط میتونم بگم که کارش اینقدر عجیب هست که برای هر کسی تعریف میکنم در عجب میمونه که چرا داره اینجوری باهات رفتار میکنه!!! الله اعلم! تقریبا یه ماهی که خانواده پیشم بودن من همش خانه بودم و مشغول خانواده داری و نوشتن که صد البته سرعت نوشتن پایین بود. بعد که خانواده رفتن و من بطور مرتب میام دانشگاه، بار حرفهای اوستا روانم را بیشتر آزار میده. قبلا که خانواده بودن، مثل یه سپر ضداسترس برام عمل میکردن و یه کم سر به سر گذاشتن و خندیدن باهاشون، تمام موج منفی های اوستا را ضایع میکرد. شاید باورتون نشه که تو این یه ماهی که خانواده اینجا بودن من اصلا مشکل تپش قلب را نداشتم و فهمیدم که چقدر این مرض بار روانی داره. اما الان که دوباره تنها شدم، حرفهای اوستا مثل سوهان آزارم میده و باید خیلی رو خودم کار کنم که حالم بد نشه! چی میگه؟! همش منفی! من نگرانم که تو نتونی به موقع تمام کنی....من نگرانم که تو نتونی دفاع کنی....من نگرانم که تو نتونی دکترا بگیری....من نگرانم که تو نتونی کار پیدا کنی....جون هر کی دوست دارین، اگه کسی بعد ۴ سال کار کردن باهاش، باهاتون اینجوری حرف بزنه چی میگین و چی کار میکنین؟!!!!! به هایدا و سلمان پوفیوز که میگم این اینجوری حرف میزنه با تعجب منو نگاه میکنن که آخه چرا؟! اونم الان؟ که من اینقدر به امواج مثبت نیاز دارم یا خیر سرش اصلا موج نفرسته که من بدبخت به کارم برسم. سلمان با تعجبم ازم پرسید که تو چرا اینقدر نگرانی؟ مگه یه مقاله چاپ شده نداری؟ گفتم چرا، دومیش را هم برای یه ژورنال فرستادم و منتظر جوابم! گفت پس چرا نگرانی؟؟؟ گفتم از این آقا بپرس که همش میگه نگرانه!!!!!!
یه بار که سر یکی از این جلسات باز پیچید به پر و پای من که میترسم نتونی دکترا بگیری بهش گفتم که من مقاله دارم و دکترا میگیرم! آقا با یه قیافه مسخره ای جلوی همه حضار در جلسه فرمودن که باید معلوم بشه که چه کسی این مقاله را نوشته!!! محکم بهش گفتم که من اول پایان نامه نوشتم که کدام قسمت مقاله کار من نبوده! گفت ولی به هر حال باید معلوم بشه!!! یعنی اینقدر لجم گرفته بود و حالم بد شده بود که میخواستم با صندلی بکوبم تو مخش که آخه آدم احمق، تو که بهتر میدونی کدام کار من بوده و کدام نبوده! این چطور حرف زدن جلوی بقیه هست که رفیق ایرانی بعد جلسه برگرده بهم بگه مگه مقاله ات را کی نوشته؟؟!!! تو جلسه خصوصی با دلخوری ازش پرسیدم که این مدل حرف زدنت چه معنی داره؟ فرمودن که آخه تو نمیدونی بعضی ها میان از مقالات بقیه کپی و پیست میکنن و مقاله از خودشون میدن بیرون!!!!!! آی خدا!!! من چه گناهی کردم سر پیری گیر یه یانکی افتادم که میخواد در مورد تقلب اونم از نوع علمی اش برای من که تو مملکت تقلب بزرگ شدم، توضیح بده؟؟؟؟ فقط تونستم با صدای بلند بهش بتوپم که این به من چه ربطی داره مگه من این کارو کردم؟؟ میگه نه، کلی میگم!! اینقدر از این موارد احمقانه حرف زدن براتون دارم که اگه بخوام بنویسم میشه یه عالم! آقا نشستن کلی فکر کردن و علت بی انگیزه گی منو درک کردن و برام ایمیل زدن که من فکر میکردم علت بی انگیزگی تو مال همان بیماری افسردگی هست که دو سال پیش گرفتی! لطفا برو دکتر! شاید تو نتونی بین دو سال پیش و الان ارتباطی برقرار کنی ولی دکتر میتونه!! اولش از خنده ریسه رفته بودم ولی بعدش با خودم فکر کردم که چقدر من بدبختم که این ابله اینجوری به چشم یه آدم مریض افسرده بهم نگاه میکنه! براش نوشتم که خیلی ممنون! خیلی خندیدم و روحیه ام بهتر شده! به نظرت بهتر نیست که بجای دکتر رفتن یه راست برم داروخانه و ازشون داروی انگیزه بخوام؟؟ بنظرم شیاف انگیزه از همه چیز بهتر عمل میکنه!!!!سریع و موثر!! بعدا بهش گفتم که آقای محترم! دلیل بیماری استرس من تو دو سال پیش، خود جنابعالی بودی که بخاطر جلسه کذایی که تو سال دوم داشتم منو از زندگی بیزار کرده بودی! و دلیل بیماری افسردگی که بعدش گرفتم ناشی از قرصهای ضداسترسی بود که بهم نساخته بود. حالا تو این وسط چه دکون دکتری برای من باز کردی که منو حواله میدی برم دکتر که بهم انگیزه بده؟؟؟ تو که اصلا نمیدونی علت بی انگیزگی من چی هست چطوری برای من نسخه مینویسی؟؟
داستان زیاد دارم و عجب رویی هم دارم
نمیخوام بیش از این چشمان رفقا را خسته کنم. فقط برام دعا کنین که بتونم به موقع این پایان نامه را تمام کنم. حقیقتش اینه که نشستن روی صندلی به مدت طولانی برای تمرکز روی فقط یه کار برام خیلی سخته و هی دوست دارم از یه شاخ بپرم شاخ دیگه و برای همین خیلی کارم طول میکشه. صد البته نوشتن به زبان انگلیسی زجرم میده بخصوص وقتی نوشته ام از زیر دست اوستا میاد بیرون و کلی خط خطی شده هست.