جنگ جنگ تا پیروزی!
امروز کلی خندیدم...کلی استرس داشتم...کلی خل بازی هم درآوردم.....خلاصه روز جالبی بود. صبح که رفتم سراغ اون خانمه که دنبال مترجم میگشت. رفتم و فرم پر کردم و بعد گفت که با فلانی باید تماس بگیری و خودت را معرفی کنی و ببینی که چه وقت باهات کار داره که بهش کمک کنی و اصلا آیا تو بدرد اینکار میخوری یا نه! تو فرمش یه قسمت جالب بود که باید امضا میکردم. نوشته بود که تایید میکنید که شما جزو لیست ۹۹ نیستی؟! بهش میگم این لیست چیه؟ میگه لیست کسانیکه به بچه ها تجاوز میکنن و پرونده دارن!!! خداوکیلی بزور جلوی خنده ام را گرفتم! میخواستم بگم من که لیست را ندیدم، شاید اسمم جزوش باشه!
بعدش رفتم سراغ دکتر ایرانی که مسئول مشاوره به دانشجوها در امور مشکلات با استاد راهنما هست. خیلی آدم باحالی بود! کلی گشت که یه اتاق بدون مزاحم پیدا کنه که راحت حرف بزنیم. بعد گفت که خوب شروع کن. منم مثل بچه تخسها گفتم میشه فارسی حرف زد؟! گفت آره ه ه ه ه ....چرا که نه؟! اینقدر ذوق کردم که نگو!!
بعد دل سیر در مورد مشکلاتم با استا باهاش حرف زدم. گفت که در مورد قسمت علمی قضیه نمیتونه کاری برام بکنه. چون دقیق در جریان نیست و این مسئله بین تو و استا هست ولی اوستا حق نداره که بهت فشار بیاره، بهانه اش چیه؟ گفتم والله چیز خاصی نمیگه، میگه باید اینکارو زودتر انجام بدی ولی من فکر کنم برای مقاله اینکارو میکنه. درصورتی که قبلا بهم گفته بود که تو یه سال وقت داری! بعد که رفتم سر قضیه اینکه آقا مثل بچه ها با من برخورد میکنه، تعجب کرد و گفت ظاهرا بویی از انسانیت نبرده!! گفتم دقیقا مشکل منم باهاش همینه! گفت که اصلا حق نداره که شماها را با هم مقایسه کنه، حق نداره ازتون درس بپرسه، حق نداره خیتتون کنه.... گفتم همه اینکارا میکنه! بعد پرسید کجایی هست؟ گفتم آمریکایی ولی از آمریکا خوشش نمیاد. گفت همه شون دیوانه ان
. ولی عجیبه که این خصوصیات را داره، این چیزایی که میگی میتونه یه پیرمرد انگلیسی یا یه جوان سیاه پوست امریکایی باشه ولی نه یه استاد ۴۵-۴۶ ساله موبور و چشم آبی امریکایی!! خلاصه که قرار شد با اوستا تماس بگیره و یه جلسه دوستانه باهاش صجبت کنه و اگه بازم مشکل حل نشد از طریق دانشگاه و رسمی پیگیری کنه که البته هم برای اون بد میشه هم برای من! برای اون بخاطر ادامه کار و دانشجو گرفتنش و برای من اگه بخوام تو این مملکت کار پیدا کنم. چون ممکنه گزارش بدن که این دانشجو با استادش مشکل داشته و مطمئنن همه فکر میکنن که این بشر خودش مشکل سازه! ولی خدا وکیلی اش وقتی با این استا ایرانی دردل کردم حالم خیلی جا اومد. همش فکر میکردم مشکل مال حساسیت زیاد منه ولی وقتی بهم گفت که اصلا حق اینکارا را نداره اینقدر خوشحال شدم. گفت به استات بگو که اومدی پیش من و من باهاش تماس میگیرم برای یه جلسه دوستانه.
حالا تیکه خنده دار قضیه بعدش بود!!! من اومدم دانشکده که چند تا چیز را کپی کنم که استا اومد خیلی رسمی بهم گفت که میشه یه لحظه بیای با هم حرف بزنیم؟ رفتم تو اتاقش و با یه قیافه خیلی ناراحت و با صدای آرام و لحن شمرده شمرده گفت که تو جمعه یه ایمیل خیلی ناراحت کننده برام زدی. تو واقعا میخواستی خودکشی کنی؟!!!!! یعنی هم خنده ام گرفته بود و هم عصبانی شده بودم! حالا قضیه این بود که اون روز میخواستم به اوستا بگم که من میخوام برم پیش دکتر فلانی ولی عنوانش را بلد نبودم و فقط نوشتم که ایشون مسئولیتش جلوگیری از خودکشی دانشجوها در اثر مشکلات با استاد راهنماها هست!!
حالا آقا فکر کرده بوده که من میخوام خودم را بکشم! خیلی خره به خدا! من بیام خودم را به خاطر تو بکشم؟!!! میخواستم بگم من تا تو را نکشم که نمیمیرم عزیز جان!!!! گفتم نه، اونقدر احمق نیستم که همچین کاری کنم! اونم اینجا! کسی برام گریه نمیکنه که اینجا!!!! گفت خواهش میکنم ازت که دیگه این کلمه را بکار نبر! من این چند روز خیلی ناراحت بودم و همش فکر میکردم که اگه بخوای همچین کاری بکنی من چیکار کنم؟!!! بعد گفت که تو برام نوشتی که دارو مصرف میکنی. چند وقته اینکارو میکنی؟ گفتم هر وقت تو منو اذیت میکنه مجبورم برای آرامش قلبم ایندرال بخورم. گفت فقط اینجا میخوری؟ تو ایران نمیخوردی؟ گفتم چرا، وقتی رئیس دیوانه ام اذیتم میکرد، بعضی وقتها مجبور بودم بخورم. اصولا وقتی عصبانی میشم لازمه! بعد یک سری توضیحات خیلی رسمی در باب وظیفه یه دانشجو دکتری و استاد راهنماش بهم داد که اصلا گوش نکردم! ولی خدا وکیلی قیافه اش خیلی خنده دار بود!!! 
بعدش نشستم دفتر مشقم را کامل کردم و بردم دادم بهش. کلی ذوق کرد و نشست نیم ساعت در باب دفتر مشق باهام حرف زدن و از خاطرات دوران تحصیلش و دفتر مشقاش حرف زدن!! دارم فکر میکنم که هم اون دیوانه هست هم من!! اصلا انگار نه انگار که من میخواستم جمعه خفه اش کنم و ایشون هم دو ساعت قبلش کلی از دستم دلخور بود! البته حرف زدن با اوستا ایرانی خیلی حالم را بهتر کرده بود. یه حالی داشتم که انگار یکی میخواد منو حمایت کنه و من دیگه تو این جبهه تنها نیستم! آخر حرفهاش باز رفت بالای منبر که اگه آنالیزت را خودت انجام بدی در آینده از پس هر کار سختی برمیای و .... که منم پریدم وسط حرفش که برای کی؟ بعد مرگم؟؟ دوباره قیافه اش رفت تو هم که خواهش میکنم دیگه این جمله را تکرار نکن!!
بعدش رفتم سراغ دکتر ایرانی که مسئول مشاوره به دانشجوها در امور مشکلات با استاد راهنما هست. خیلی آدم باحالی بود! کلی گشت که یه اتاق بدون مزاحم پیدا کنه که راحت حرف بزنیم. بعد گفت که خوب شروع کن. منم مثل بچه تخسها گفتم میشه فارسی حرف زد؟! گفت آره ه ه ه ه ....چرا که نه؟! اینقدر ذوق کردم که نگو!!
حالا تیکه خنده دار قضیه بعدش بود!!! من اومدم دانشکده که چند تا چیز را کپی کنم که استا اومد خیلی رسمی بهم گفت که میشه یه لحظه بیای با هم حرف بزنیم؟ رفتم تو اتاقش و با یه قیافه خیلی ناراحت و با صدای آرام و لحن شمرده شمرده گفت که تو جمعه یه ایمیل خیلی ناراحت کننده برام زدی. تو واقعا میخواستی خودکشی کنی؟!!!!! یعنی هم خنده ام گرفته بود و هم عصبانی شده بودم! حالا قضیه این بود که اون روز میخواستم به اوستا بگم که من میخوام برم پیش دکتر فلانی ولی عنوانش را بلد نبودم و فقط نوشتم که ایشون مسئولیتش جلوگیری از خودکشی دانشجوها در اثر مشکلات با استاد راهنماها هست!!
بعدش نشستم دفتر مشقم را کامل کردم و بردم دادم بهش. کلی ذوق کرد و نشست نیم ساعت در باب دفتر مشق باهام حرف زدن و از خاطرات دوران تحصیلش و دفتر مشقاش حرف زدن!! دارم فکر میکنم که هم اون دیوانه هست هم من!! اصلا انگار نه انگار که من میخواستم جمعه خفه اش کنم و ایشون هم دو ساعت قبلش کلی از دستم دلخور بود! البته حرف زدن با اوستا ایرانی خیلی حالم را بهتر کرده بود. یه حالی داشتم که انگار یکی میخواد منو حمایت کنه و من دیگه تو این جبهه تنها نیستم! آخر حرفهاش باز رفت بالای منبر که اگه آنالیزت را خودت انجام بدی در آینده از پس هر کار سختی برمیای و .... که منم پریدم وسط حرفش که برای کی؟ بعد مرگم؟؟ دوباره قیافه اش رفت تو هم که خواهش میکنم دیگه این جمله را تکرار نکن!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 21:41 توسط هما
|