توضیح المسائل!
خبر دوم هم مربوط به مشتری کار داوطلبانه بود که یکی از دوستان پرسیده بود که دادگاهش چی شد. امروز بهم خبر داد که دادگاه به نفع شوهرش رای داده و شکر خدا (از نظر ایشان) شوهرش بدون هیچ مشکلی به دامان خانواده بازگشته. میخواستم بهش بگم که وقتی اینجوری پلیس اینجا را سر کار بزاری، اگه دفعه بعد به مشکل برخورد کنی دیگه به حرفت اعتماد نمیکنن! در حقیقت پرونده شوهرش پاک شده ولی یه نکته منفی تو پرونده خانم بوجود آمده که حرفش را کاملا عوض کرده.
از مطب دکتر دندون هم خبری نشد همونطور که حدس میزدم و درد دندان هم گاماس گاماس برگشته و فعلا تو موقع خوردن دردآلود میشه! تو این مورد هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم چون هزینه عصب کشی دو تا دندان اینجا زیاده و رفتن به ایران هم الان به صرفم نیست. خنده تون نگیره ولی نگرانی بزرگ من از ایران رفتن تو این وضعیتم این هست که اگر برم احتمالش هست که دیگه اصلا برنگردم! و اینجوری زحمات این نزدیک دو ساله برای گرفتن پاسپورت به هدر میره!
دوستانی که میپرسن چرا برنمیگردی:
- داشتن آزادی فردی برام خیلی مهمه که این فاکتور بزرگ همانطور که میدونین تو ایران وجود نداره! اینکه کسی کاری به سرو وضع و تیپ و قیافه و عقیده ام نداره اینجا و اگه شاخ هم داشته باشم یا از ماتحتم دم بزنه بیرون کسی بهم نگاه هم نمیکنه برای من خیلی مهم و ارزشمند هست.
- تنفس هوای تمیز برام نعمت بزرگی هست. هر وقت یاد هوای کثیف تهران می افتم به خودم میگم بشین سر جات!
- اینکه با یه کار معمولی اینجا میشه یه زندگی خوب برای خودت داشته باشی یه فاکتور مهم هست. اگه هنوز ندارم به این معنی نیست که هرگز نخواهم داشت (امیدوارم!)
- همانطور که اون بالا هم گفتم، هدف اصلی من برای اینجا موندن گرفتن پاسپورت کانادایی هست تا بدون دردسر بتونم هر کشوری که خواستم سفر کنم و نگران توهین کارکنان سفارتخانه ها به پاسپورتم نباشم. داره دو سالم تمام میشه و یه سال از سربازی ام مونده تا اگر خدا خواست برای پاسپورت اقدام کنم هر چند میگن از اقدام تا گرفتنش طولانی شده الان! اصولا نوبت که به ما رسید..........
خلاصه که با این امیدها و آرزوها روزهام را سر میکنم. امروز دو سال از دکتری گرفتنم گذشته و من همچنان شرمنده مدرک دکتری ام هستم! هر دو هفته یه بار میرم پیش مشاور اینجا. یه دختر کانادایی مهربانی هست که میشینه یه ساعت به حرفهام گوش میده. هفته پیش کفرش از دست من دراومده بود که همااااااااااا تو داری حال حاضرت رو فدای آینده ای میکنی که اصلا معلوم نیست بیاد یا نه! تو از زندگی الانت لذت نمیبری چون باید یه کار خوب پیدا کنی و یه آپارتمان داشته باشی و یه ماشین داشته باشی و .... تا بتونی از زندگیت لذت ببری! نکن! تو زمان حال زندگی کن! ولی من چطوری حالی این جماعت کنم که ما اینجوری بار اومدیم و بزرگ شدیم! که همش نگران باشیم و همش امید به آینده ای که معلوم نیست میاد یا نه! هر چی بهش میگم که من استحقاق آینده خوب را دارم میگه ولی نه به قیمت هدر دادن زمان حال! چی کار کنم که نمیتونم بعد از 4 سال زندگی دانشجویی، باز هم با یه نفر هم خانه باشم و از زندگی ام لذت ببرم؟ چیکار کنم که دوست دارم بعضی وقتها تو خانه جیغ بزنم یا بلند بلند آواز بخونم یا نصف شب با مامانم تلفنی گپ بزنم یا غذا درست کنم یا مهمان دعوت کنم و براشون آشپزی کنم، ولی همش به خودم میگم رعایت صاحبخانه! چیکار کنم که هنوز بعد از عمری باید دو دو تا چهارتا کنم و نگران کوچکترین خرج و مخارجم باشم؟ این چطوری میتونه برام یه حس خوب بزاره که از زندگی حالم لذت ببرم؟! بنده خدا خیلی سعی میکنه که طرز فکر منو عوض کنه ولی نمیشه!