توضیح المسائل!

اولا عرض به خدمت دوستان گرامی که دکتر قلب خودشون شخصا دیروز بهم زنگ زدن تا نتایج آزمایش را بهم بگن. گقت که بررسی وضعیت عروق قلبت نشان داده که مشکل خاصی وجود نداره، دریچه میترالت کمی کلفت تشریف دارن ولی مشکل خاصی را ایجاد نمیکنه. ولی اساتید یه لایه ای روی ریه ات دیدن ولی اون هم مهم نیست چون حتی گفتن که بیوبپسی نمیخواد و احتمال میدن که بافت چربی باشه و خوش خیم! بعد هم یه چند تا اصطلاح پزشکی ردیف کرد که من سوادش را نداشتم و جدیدا به این نتیجه رسیدم که هر چی سواد کمتر داشته باشم کمتر اذیت میشم و بی خیالش شدم! گفت چون تخصصی در زمینه ریه نداره من را پاس میده به دکتر عمومی خودم که اگه اون تشخیص داد بفرسته برای دکتر متخصص ریه. خدا را شکر که قلبم مشکل خاصی نداره ولی حالا باز موندم که این مشکل تپش قلب را گردن کی بندازم پس؟! به دکتر که گفتم فرمودن که طیف علل تپش قلب بسیار گسترده هست و من باید برم سراغ عوامل دیگه و از همه مهمتر مدل زندگی ام، استرس و احساس خوب داشتن و راحتی خیال که هیچ کدام را ندارم! حالا قرار شد باز برم پیش دکتر عمومی که آزمایشات بیشتری برام بنویسه شاید که علت مشخص شود. بازم ممنون که نگران حالم بودین. غرض من از نوشتن این مطالب، رها کردن فکرم هست. من اینا را به کسی نمیگم و تو کله ام میمونه و غمباد میشه! برای همین میام اینجا مینویسم تا کمی راحت بشم. شما هم لطفا نگران نشین، هر کسی بالاخره یه جوری با این مسائل دست و پنجه نرم میکنه دیگه!

خبر دوم هم مربوط به مشتری کار داوطلبانه بود که یکی از دوستان پرسیده بود که دادگاهش چی شد. امروز بهم خبر داد که دادگاه به نفع شوهرش رای داده و شکر خدا (از نظر ایشان) شوهرش بدون هیچ مشکلی به دامان خانواده بازگشته. میخواستم بهش بگم که وقتی اینجوری پلیس اینجا را سر کار بزاری، اگه دفعه بعد به مشکل برخورد کنی دیگه به حرفت اعتماد نمیکنن! در حقیقت پرونده شوهرش پاک شده ولی یه نکته منفی تو پرونده خانم بوجود آمده که حرفش را کاملا عوض کرده.

از مطب دکتر دندون هم خبری نشد همونطور که حدس میزدم و درد دندان هم گاماس گاماس برگشته و فعلا تو موقع خوردن دردآلود میشه! تو این مورد هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم چون هزینه عصب کشی دو تا دندان اینجا زیاده و رفتن به ایران هم الان به صرفم نیست. خنده تون نگیره ولی نگرانی بزرگ من از ایران رفتن تو این وضعیتم این هست که اگر برم احتمالش هست که دیگه اصلا برنگردم! و اینجوری زحمات این نزدیک دو ساله برای گرفتن پاسپورت به هدر میره!

دوستانی که میپرسن چرا برنمیگردی:
- داشتن آزادی فردی برام خیلی مهمه که این فاکتور بزرگ همانطور که میدونین تو ایران وجود نداره! اینکه کسی کاری به سرو وضع و تیپ و قیافه و عقیده ام نداره اینجا و اگه شاخ هم داشته باشم یا از ماتحتم دم بزنه بیرون کسی بهم نگاه هم نمیکنه برای من خیلی مهم و ارزشمند هست. 

- تنفس هوای تمیز برام نعمت بزرگی هست. هر وقت یاد هوای کثیف تهران می افتم به خودم میگم بشین سر جات!

- اینکه با یه کار معمولی اینجا میشه یه زندگی خوب برای خودت داشته باشی یه فاکتور مهم هست. اگه هنوز ندارم به این معنی نیست که هرگز نخواهم داشت (امیدوارم!)

- همانطور که اون بالا هم گفتم، هدف اصلی من برای اینجا موندن گرفتن پاسپورت کانادایی هست تا بدون دردسر بتونم هر کشوری که خواستم سفر کنم و نگران توهین کارکنان سفارتخانه ها به پاسپورتم نباشم. داره دو سالم تمام میشه و یه سال از سربازی ام مونده تا اگر خدا خواست برای پاسپورت اقدام کنم هر چند میگن از اقدام تا گرفتنش طولانی شده الان! اصولا نوبت که به ما رسید..........

خلاصه که با این امیدها و آرزوها روزهام را سر میکنم. امروز دو سال از دکتری گرفتنم گذشته و من همچنان شرمنده مدرک دکتری ام هستم! هر دو هفته یه بار میرم پیش مشاور اینجا. یه دختر کانادایی مهربانی هست که میشینه یه ساعت به حرفهام گوش میده. هفته پیش کفرش از دست من دراومده بود که همااااااااااا تو داری حال حاضرت رو فدای آینده ای میکنی که اصلا معلوم نیست بیاد یا نه! تو از زندگی الانت لذت نمیبری چون باید یه کار خوب پیدا کنی و یه آپارتمان داشته باشی و یه ماشین داشته باشی و .... تا بتونی از زندگیت لذت ببری! نکن! تو زمان حال زندگی کن! ولی من چطوری حالی این جماعت کنم که ما اینجوری بار اومدیم و بزرگ شدیم! که همش نگران باشیم و همش امید به آینده ای که معلوم نیست میاد یا نه! هر چی بهش میگم که من استحقاق آینده خوب را دارم میگه ولی نه به قیمت هدر دادن زمان حال! چی کار کنم که نمیتونم بعد از 4 سال زندگی دانشجویی، باز هم با یه نفر هم خانه باشم و از زندگی ام لذت ببرم؟ چیکار کنم که دوست دارم بعضی وقتها تو خانه جیغ بزنم یا بلند بلند آواز بخونم یا نصف شب با مامانم تلفنی گپ بزنم یا غذا درست کنم یا مهمان دعوت کنم و براشون آشپزی کنم، ولی همش به خودم میگم رعایت صاحبخانه! چیکار کنم که هنوز بعد از عمری باید دو دو تا چهارتا کنم و نگران کوچکترین خرج و مخارجم باشم؟ این چطوری میتونه برام یه حس خوب بزاره که از زندگی حالم لذت ببرم؟! بنده خدا خیلی سعی میکنه که طرز فکر منو عوض کنه ولی نمیشه! 

از هر گوشه

تشکر از همه دوستانی که بابت پست قبلی ام اظهار لطف کردن. هنوز از مطب دکتر گرامی خبری نیست و عجیبه چون معمولا اگر مشکلی هم وجود نداشته باشه زنگ میزنن و میگن که مشکلی نیست که آدم نگران نباشه! فکر کنم باید خودم زنگ بزنم بهشون!

برای دندانهام رفتم سراغ یه خانم دکتر نازنین ایرانی که البته انگلیسی اش از فارسی اش خیلی بهتر بود! خیلی نازنین بود ولی تنها مشکلش این بود که بیمه منو قبول نداشت! به منشی گفتم که فقط یه جلسه ببینمشون که بهم بگن که علت درد زیاد دندانهای من چیه گفت باشه میشه 50 دلار! گفتم جهنم میدم! روز موعود رفتم سراغش و تفاوت مطب یه دکتر باکلاس با دکتر بی کلاس خودم را متوجه شدم! تمام سیستم دیجیتالی بود.به منشی اش گفته بودم که من اخیرا از همه دندانهام عکس ایکس ری گرفتم و نمیخوام دیگه عکس بگیرم. گفت باشه، زنگ میزنیم که برامون عکسهاتو ایمیل کنن غافل از اینکه دکتر قبلی اصلا سیستمش دیجیتال نبود و گفت عکسها را با پست میفرسته که یه هفته طول میکشه!! حالا مطب دکتر یه تقاطع پایین تر بود و اگه پیاده میاوردن 10 دقیقه هم طول نمیکشید! خلاصه روزی که رفتم سراغ خانم دکتر، هیچ عکسی از دندانهام نداشت ولی با توجه به توضیحاتی که دادم و نگاهی که به دندان کرد و یه عکس همینجوری و یه ایکس ری گفت که یه سوراخ به اندازه کله بنده روی دندان پر کرده باز هست و تعجب کرد که چرا آقای دکتر این سوراخ را ندیده! خوب کور بوده دیگه! تازه این همان دندانی بود که دو بار پر کرد چون بار اول هم یه سوراخ توش خالی مونده بود که شدید دردآلود بود! خانم دکتر فرمودن که متاسفانه به عصب رسیده و برای همینه که خیلی درد داری و باید عصب کشی بشه! گفتم خانم دکتر، من یه دندان دیگه هم دارم که باید عصب کشی بشه ولی متاسفانه هیچکی بیمه منو برای عصب کشی قبول نمیکنه و فعلا رو دستم مونده! یه نگاه بهم کرد و گفت برو ایران اینکارو بکن هر چند که من کار دکترهای ایران را قبول ندارم! منم زودی گفتم که اقلا دکتر ایرانم تا حالا هیچوقت یه سوراخ به اندازه کله ام رو دندانهام خالی نذاشته بود! خانم دکتر اینقده لطف کرد بهم و یا شایدم دلش برام سوخت که پول ویزیت را ازم نگرفت وگفت سعی میکنیم که از بیمه ات بگیریم. قرار شد که با بیمه من صحبت کنن و بگن که موقعیت من اوژانسی هست و نیاز به عصب کشی دارم تا شاید دلشون به رحم بیاد که فکر نکنم همچین اتفاقی بیافته! یه دوره آنتی بیوتیک بهم داد که بطور موقت درد را از بین برده ولی گفت که باز برمیگرده!

دوباره برای یه کار داوطلبانه خبرم کردن که مورد مربوط به خانمی بود که نیاز داشت که برای پس گرفتن شکایتش از شوهرش یه نامه بنویسه و بده دادگاه. باز یه مورد جالب انگیزناک بود! وقتی اسم طرف را بهم گفتن باز شک کردم که طرف ایرانی نیست و باید افغان باشه و وقتی باهاش تلفنی صحبت کردم دیدم که بعله، نمیفهمم!! طرف هم خیلی تند تند پای تلفن صحبت میکرد که دیگه اصلا هیچی نفهمیدم! بهش گفتم باید ببینمت و قرار حضوری گذاشتیم. تو جلسه حضوری تونستم حرفهاشو بفهمم و البته اون میگفت که اینقدر سریال ایرانی نگاه کرده که فارسی ما را خوب میفهمه! البته اصلا تو ایران زندگی نکرده بود. موردش جالب بود. شوهرش دست روش بلند کرده بوده (بار اولش نبوده!) و اینم یهو میزنه به سیم آخر و زنگ میزنه پلیس. پلیس اینجا هم که شوخی با کسی نداره! شوهره را از خانه بیرون میکنه و بهش میگه حق نداری تا چند فرسخی خانه و مدرسه بچه ها پیدات بشه! یه مدت میگذره و زنه میبینه که بدون شوهر خیلی سخته! میره سراغ پلیس که برش گردونین! پلیس هم میگه زرشک! باید دادگاهی بشه و تو دادگاه اعتراف کنه به جرمش و بعد ما تصمیم میگیریم که چه بلایی سرش بیاریم! زنه هم میفته به غلط کردن که بابا جان، من زیادی روغن داغشو زیاد کردم و این منو نزده و موهامو نکشیده و نزده تو دهنم و ما فقط دعوای لفظی کردیم! دادگاه هم گفته که اینا رو مکتوب کن و بیار بده دادگاه. قرار شد که من حرفهاشو به انگلیسی ترجمه کنم و مکتوب بدم دستش. ازش پرسیدم که میخوای تو دادگاه هم باهات بیام که گفت نه، دادگاه من نیست و دادگاه شوهرم هست و این نامه کافیه. حالا یه روز قبل دادگاه بهم خبر دادن که ایشون مترجم برای دادگاه میخواد و چون تو قبلا باهاش صحبت کردی و موردش را میدونی بهتره که تو بری باهاش! منم چون اونروز برنامه ام پر بود نتونستم برم باهاش ولی ظاهرا اون هم فارسی من را خوب نفهمیده بود چون ازش پرسیده بودم که میخوای بیام دادگاهت؟! میگفت که اگه شوهرش تو دادگاه محکوم بشه و مجرم شناخته بشه میره تو پرونده اش و برای کارش خیلی بد میشه. لعنت به هر مردی که روی زنش دست بلند میکنه. میگفت که شوهرش بعد از این جریان اخلاقش خیلی بهتر شده و از گل نازکتر بهش نمیگه! کل فامیل شوهر هم باهاش تماس گرفتن که غلط کرده و لطفا ببخشش! پلیس به این میگن! البته خودش میگه که اینقدر از حرفها و حرکات شوهرش دلش به درد اومده که حالا حالاها نمیتونه ببخشتش. ولی همین که خانه هست و بقولی سایه اش روی سر زن و بچه هاش هست کافیه براش و خدا را شاکره. 

هوای این مملکت تو فصل تابستان هم خرکی هست! یه مدت که باران شدید اومد که سیل شهر را برداشت که البته مربوط به مناطق کنار رودخانه اینجا بود ولی کل مملکت را تعطیل کردن! بعدش هوا گرم و گرم و گرمتر شد تا اینکه یه روز دماسنج وسط خیابان 39 درجه را نشان داد که بنده داشتم تلف میشدم!! قرار بود هوای این مملکت خیر سرش خشک باشه ولی یه رطوبت خفنی داشت که من کم آوردم! اتاق من رو به آفتاب هست و اینقده گرم و سنگین شده بود که اصلا نتونستم توش بشینم. رفتم تو زیرزمین و تنها زمانی بود که از زیرزمین خوشم اومد! صاحبخانه گرامی که قیافه اش شبیه بستنی شده بود که چند ساعتی بیرون یخچال مونده باشه! دیوانه همه پرده ها را کشیده بود و پنجره ها را بسته بود و هوای خانه خیلی سنگین و مرطوب شده بود! توجیهش هم این بود که گرما نیاد تو خانه! خوب کله پوک هوای خانه را خفه کردی و همه هوای گرم توی خانه محبوس شده! خانه اش کولر نداره و یه پنکه داشت که باد گرم و خفن را از یه ور خانه میداد طرف دیگه خانه! شکر خدا این هوا فقط یه روز بود و فرداش هوا خنک شد! خداوندا به این مملکت هوای گرم نده لطفا!

قلب نازنین من!

من از وقتی بدنیا اومدم قلبم صدای اضافه داشته، بقولی مادرزادی هست. البته مشکل حادی نیست و گفتن که پرولاپس دریچه میترال هست که میگن 50 درصد خانمها دچارش هستن. ما هم قبولش کردیم و باهاش زندگی میکنیم و حتی بعضی وقتها روش را هم کم کردم! اون موقعهایی که مثلا حرفه ای بدمینتون بازی میکردم. بدمینتون ورزش نفس گیری هست و همیشه یادم میاد تو مسابقه هایی که میدیدم طرف، نفسش از من بیشتره، مجبور میشدم از تکنیک برای شکست حریف استفاده کنم و بی خیال قدرت بدنی ام بشم چون قلبم اجازه نمیداد که طولانی مدت بپر بپر کنم!
سال آخر 
دوره دکتری که دچار فشارخون شدم و بعدش که اومدم کانادا و همچنان با استرس عوارض مهاجرت دست به گریبان هستم، احساس کردم که این قلبه داره زیادی ریپ میزنه دیگه! همش خودم را با همایی که بدمینتون بازی میکرد مقایسه میکردم و میدیدم که این همای جدید وقتی 10 تا پله را میره بالا انگار اورست فتح کرده از بس که خسته و نفس نفس میزنه! تپش قلب هم که واقعا کلافه ام میکنه و 24 ساعته میخواد بهم اعلام کنه که من اینجام و دارم برات میزنم! ونکور که بودم یه بار رفتم پیش یه دکتر متخصص قلب که یه خانم ایرانی بداخلاق بود! وقتی بهش گفتم که چرا من به این زودی دچار فشار خون شدم فرمودن که اصلا هم زود نیست و کاملا به موقع هست!! البته خوشحال شدم که تو عمرم یه کار را به موقع انجام دادم بالاخره! ولی لحن دکتره حسابی خورد تو ذوقم! یه مونیتورنگ 24 ساعته نوار قلب ازم گرفت و گفت طبیعی هست و منو برای اکو فرستاد که من دیگه پاشدم اومدم کلگری. اینجا دوباره رفتم سراغ یه دکتر قلب که برعکس خانم دکتر ونکوری، یه آقای دکتر نازنین ایرانی بود که کلی تحویلم گرفت و در مورد مصائب مهاجرت و تاثیرش روی روح و روان آدم صحبت کرد. داشت از سختیهای مهاجرت خودش حرف میزد که اشک دم مشک من سرازیر شد و دستمال لازم شدم! حالا خندم هم گرفته بود که الان دکتره فکر میکنه من دارم برای اون گریه میکنم درصورتیکه من داشتم واسه خودم گریه میکردم! خلاصه که ما را فرستادن برای یه اکو قلب. من چند باری که تو ایران اکو کرده بودم همیشه زیر نظر دکتر متخصص و گاهی فوق تخصص قلب این کار را انجام دادم درصورتیکه تو مملکت این گلابی ها، این جور آزمایشات توسط یه تکنسین جزغله انجام میشه و نتیجه میره زیر دست یه دکتر متخصص که نظر بده! کارش 10 دقیقه هم طول نکشید که باز باعث تعجب من شد که عجبا این کار را قبلا یکساعت هم بیشتر طول میکشید! یادم میاد که همیشه دکتره طوری رو قلب بیچاره من فوکوس میکرد تا سر دربیاره که این صدای اضافه واقعا بابت چی هست. جواب اکو که اومدم تعجب بنده صدبرابر شد چون فرموده بودن که هیچی ات نیست و سالمی!! من که تو تعریف بیماری مادرزادی مونده بودم از دکتر پرسیدم که مگه میشه که یه بیماری مادرزادی خودبه خود خوب بشه؟ دکتر با گوشی افتاد به گوش دادن به صدای قلبم که اینکارش بیشتر از اکو مربوطه طول کشید! بعد یه مدت ساکت شد و فکر کرد و گفت که والله نمیدونم مشکلت چیه! گفت که نمیتونه پرولاپس باشه چون من حتی صدای اضافه قلبت را تو کمرت هم میشنوم! یعنی ترکیده بودم از خنده که قلبم تو کمرم هم اضافه میزنه! ازش پرسیدم که خوب، یعنی چی؟ چیکار کنم؟ مشکلم چیه؟ گفت که باید با همکاران متخصصم مشورت کنم! فهمیدم که آقای دکتر ایرانی دیگه ایرانی نیست چون هم میگه نمیدونم و هم میخواد مشورت کنه!یه مدتی گذشت و از مطب دکتر نامه اومد که باید بری برای سی تی اسکن قلب. روز مربوطه رفتم بیمارستان و وحشتم شروع شد! هم اینکه تنها بودم و دیدم هیچ کس تنها برای همچین تستی نیومده. هم اینکه تو برگه مربوطه نوشته بود که یه ماده حاجب بهت تزریق میشه و همه عوارض احتمالی این تزریق از کمترین تا حداکثر که ممکنه شوک بهت دست بده را نوشته بود! منم که جدیدا خیلی ترسو شدم داشتم قبضه روح میشدم. خوب دیوانه ها مریضین این همه اطلاعات به بیمار میدین؟؟ من اگه نمیدونستم واقعا کمتر احساس ترس میکردم. وقتی پرستار مربوطه داشت عوارض را توضیح میداد میخواستم واقعا خفش کنم که بسه دیگه، خفه! وقتی دنبال رگ میگشت که تزریق را انجام بده هی میگفت که ببخشید که دستم سرده! حالا دست من خیلی سردتر از دست اون بود!! بهش گفتم ولی دست شما از من گرمتره! خندید و گفت که حتما مال سرد بودن اتاق هست به خاطر دستگاهها! گفتم نخیر به خاطر ترسیدن بنده هست! کلی بهم دلداری داد که نگران نباش، چیز مهمی نیست. تو همین حرفها بود که گند زد با رگ پیدا کردن و یه پدری از رگ دستم در آورد که هنوزم رگ دستم کبوده! نمیدونم کی به اینا مدرک میده به خدا. بعد از پیدا کردن یه رگ دیگه بهم گفت که وقتی تزریق انجام میشه یه حس گرما تو بدنت میکنی که البته زودی از بین میره و ما چند تا عکس از قلبت میگیریم و تمام! بعد اومد دم و دستگاه تزریق را تست کنه و یه مایع سردی رفت تو رگم! بهش گفتم تو که گفتی احساس گرما میکنم، الان که دارم احساس سرما میکنم! گفت نه! اون هنوز مونده، داریم تست میکنیم رگتو! هر وقت بخوایم تزریق کنیم بهت اطلاع میدیم. منو کردن تو یه محفظه و یه چیزی شروع به چرخش بالا کله ام کرد. یه کسی هم باهام حرف میزد که من اصلا با سروصدای اون تو نمیفهمیدم چی میگه ولی از آیکونهایی که بالا کله دستگاه بود فهمیدم که منظورش اینه که نفس بکش، نفس نکش! بعد دوباره صدا یه چیزی گفت که باز حالیم نشد و فقط یهو احساس کردم دارم آتیش میگیرم! انگار یه مایع مذاب از رگ دستم وارد قفسه سینه شد و بعد از پایین رفت بیرون! نیازی نبود که نفس نکشم اون لحظه چون اینقدر حس عجیبی بود که اصلا نفسم در نمی اومد! قلب بیچاره هم یه لحظه توقف کرد که ببینه چه خبره و بعد از اون مدلیهای که میاد تو قفسه سینه میکوبه، کوبید! پرستاره که اومد سراغم گفت چطور بود؟ گفتم عجیب ترین تجربه پزشکی زندگیم بود! این گرما نبود که حرارت خالص بود! کلی به شجاعتم تبریک گفت و گفت که چند تا عکس خیلی خوب از قلبم گرفتن!! خدایش عکسهای قلبی که به در و دیوار آویزان بود خیلی زیبا بود (از لحاظ پزشکی) و میخوام از دکترم بخوام که یه عکس را هم امضاء کنه و بخودم بده که از قلبم هم عکس داشته باشم!
هنوز جواب آزمایش نیومده که بدونم مشکل از کجاست! خدایا به امید تو