کمی آنالیز میکنیم!!

امروز میخواستم یه سری آزمایش جدید راه بندازم که از شانس گندم با سلمان طرف هستم. چون ایشون یه مدل حیوانی داره و منم میخوام ببینم که آیا مدل تئوری من روی مدل واقعی مثل یک مدل حیوانی جواب میده یا نه. البته این طرح قدیمی هست یعنی تو پروپوزال من بدبخت از اول چپونده شده بوده ولی من چون هیچ اعتمادی به سلمان و دانشجوش ندارم تا حالا عقب انداخته بودمش. یک ایرانی بدبخت چند وقته که داره با سلمان داوطلبانه (بخونین فی سبیل الله!) کار میکنه و دانشجوهاش را ساپورت علمی میکنه. یک بار گفت که شبه کار من را روی این مدل انجام داده و جوابهای خوبی گرفته. منم زود بل گرفتم و رفتم به استا گفتم که من میخوام این قسمت را شروع کنم و از ایشون هم میخوام کمک بگیرم تا این دو روش را مقایسه کنیم. استای منم که اصولا عاشق فعالیتهای افغانی هست کلی ذوق کرد ولی سلمان که مثل اوستای من نیست! این چند روز که میرفتم سراغ این پسر ایرانی میدیدم که سلمان اصلا خوشش نمیاد و کامل تو قیافه مزخرفش معلوم بود. امروز که دیگه اوجش بود! حتی جواب سلام من را هم نداد! منم زودی مثل این بچه بابایی ها اومدم پیش اوستا و گفتم ظاهرا ایشان اصلا از این کار من خوشش نمیاد، میشه باهاش حرف بزنی؟! من اصلا اعصاب ندارم که با ایشون مشکل پیدا کنم. اوستا هم تائید کرد و گفت ممکنه سوء تفاهمی شده باشه، بزار من باهاش صحبت کنم. بعد از ۵ دقیقه گفت خوب چی باید بهش بگم؟!!!!!!!!! یعنی داشتم از خنده میترکیدم که بعد از این همه آسمان ریسمون بافتن من آقا تازه داره میگه لیلی زن بود یا مرد!!! خلاصه عصری بهم گفت که مفصل با سلمان صحبت کرده و اونم گفته که با اصل پروژه مشکلی ندارم فقط سئوالاتش را باید اول بیاد از من بپرسه نه از این پسر ایرانی! اگه لازم شد من پاسش میدم طرف اوشون!! به اوستا میگم آخه به خدا میدونم که جواب سئوالات منو بلد نیست! من در مورد ریز کار ازش سئوال دارم مثل غلظت و این حرفها، ایشون که اصلا در جریان ریز کار قرار نمیگیره!!! گفت آره، میدونم چی میگی ولی تو هم رعایت کن و اول برو سراغ اون!!!! آخر بچه بازی اینجا به خدا
من نفهمیدم امروز چطوری تونستم نتایجم را آنالیز اولیه کنم!! صبح که داشتم از دست سلمان شکایت میکردم اوستا گفت حالا که اینجایی بگو ببینم آنالیز را چی کار کردی؟!! منم گفتم تو را خدا بس کن! دو روز کامل تعطیلات منو خراب کردی، بس نیست؟! گفت واقعا؟! من نمیخواستم اینکارو کنم! تو دلم گفتم شانس آوردی نمیخواستی! اگه میخواستی چی کار میکردی دیگه! بعد باز رفت بالای منبر که تو از ماه نوامبر جواب آزمایشاتت را گرفتی! گفتم بله و جنابعالی فرمودین یک سال وقت دارم که آنالیزش کنم! فکر کنم تو دلش داشت میگفت حالا من یه چرت و پرتی گفتم تو چرا باور کردی؟! گفت آره ولی باید بدونم تو این چند وقت چی کار کردی برای آنالیز کردنش. گفتم کتاب خواندم، مقاله خواندم ولی هنوز نتیجه نگرفتم. گفت خوب برو یه کتاب مقدماتی این موضوع را بخوان. گفتم چشم! گفت کی میری؟! گفتم امروز سرم شلوغه ولی یه سر میرم کتابخانه و دنبال کتاب مربوطه میگردم. گفت پس فردا میای بهم بگی که چی خواندی و چی فهمیدی؟!! گفتم چشم! بعد داشتم دنبال برنامه های کامپیوتری که این جور آنالیزها با بدون دق مرگ دادن صاحب نتایج انجام میدن میگشتم که یهو تو یکی از سایتهای مربوطه فرمول مربوطه را پیدا کردم و زودی انداختم به جان دیتاهام و یهوووو یه جواب اومد بیرون!! داشتم از ذوق میمردم! میخواستم برم جواب را بکوبم تو سر اوستا که بیا ببین.....بالاخره شاخ غول را شکوندم!!! ولی نشستم مثل یه دختر خوب مراحل کار را از پیدا کردن سایت مربوطه تا آخر جواب برای اوستا نوشتم و ایمیل کردم. ۱۰ دقیقه بعد یه ایمیل نصف صفحه ای برام فرستاد که معلومه ذوق کرده و طبق معمول با جمله این آغاز خوبی هست، ایمیل را شروع کرد! فکر کنم تو دلش گفته بالاخره کله پوک این دختره یه ذره کار کرد!!!
اوستا فرمودن که خیلی خسته هستن و دیگه نمیتونن تو همه کارها به ما کمک کنن!!! لطفا مسئولیت بعضی کارهای سخت را خودتون بعهده بگیرن که من اذیت نشم! اومدم به نکبتی گفتم اوستا خیلی خسته است!! گفت ازش نپرسیدی مگه آخر هفته چند بار سکس داشتی؟!!! گفتم نه، روم نشد فقط بهش توصیه کردم که از این نوشابه های انرژی زا بخور!!  اینو که به اوستا گفتم سرش را به حالت سمبلیک کوبید به میزش

کنترل تلویزیون را هم میشه شست

تا حالا دیدن کسی کنترل تلویزیونش را بشوره؟! من دیدم!!! دیروز که روز تعطیل بود و هم اتاقی های دیوانه من یکیشون شدیدا مشغول دوست پسرش بود و اونکه هم همه لباسهاشو شست، این صحنه را دیدم. اولا که مجبور شدم چند روز پیش یه تشری بهش بزنم که این چه وضعی هست هر روز عصر اینجا رستوران میشه و برای یکی غذا درست میکنی و بوی گند غذاها منو خفه میکنه! به این وضوح که نگفتم!!! با اسپری بوگیر رفتم تو آشپزخانه و محکم درو کوبیدم بهم!! (آخر خشانت!) بعد هم از شانس گندم برای مهمان اومد و مجبور شدم برم چایی براش بیارم و دوباره رفتم تو آشپزخانه که خانم شروع کردن عذرخواهی بخاطر بوی غذا که من گفتم که این که کار هر روزتون هست و بعد نگاه کردم به سینک آشپزخانه که یه عالم آشغال و چربی توش ریخته بود و بشقاب و قاشقها داشتن توش شنا قورباغه میرفتن!!! گفتم خدای من اینجا چه خبره؟! گفت چیزی نیست، باید آشغالگیر روش را برداری که آشغالا برن!!!!!!! یعنی میخواستم با قابلمه بزنم تو کله اش که آی کیو!! اینو برای این گرفتن که آشغالا نره تو نه اینکه برش داره که آشغالا برن تو!!! گفتم نه خیر! باید آشغالها را تمیز کنی! بلدی چطوری؟! بعد یه دستمال برداشتم و طرز صحیح تمیز کردن را به خانم نشان دادم! هرچند که خانم باز ماتحتشو کردن طرف من و رفت سراغ مهمانداری اش! چند تا فحش بلند بلند دادم که دلم خنک بشه (به فارسی). خلاصه که تا دو روز محل سگ بنده هم نذاشتن که عادت دارم!! بعد دیروز اومد لباسهاشو ریخت تا ماشین لباسشویی و رفت سراغ کاراش و در آشپزخانه را هم محکم بست چون من داشتم آشپزی میکردم!!! دیدم از تو ماشین لباسشویی صداهای مشکوک میاد. نگاه کردم دیدم لباس زیاد ریخته. یه چند دقیقه گذشت دیدم نه بابا، این مال لباس زیاد نیست، یه چیز دیگه باید باشه. باز نگاه کردم دیدم کنترل تلویزیون خانم داره میچرخه رفتم بهش گفتم شماها کنترل تلویزیون را هم میشورین؟!! یه نگاه به تلویزیونش انداخت و جیغ زد وای خدای من چی کار کردم!!!! از شانس خوبش زود به دادش رسید و بعد از خشک کردن قطعات داخلی، بازم کار کرد!! ولی خودمونیمو...........خیلی به من خوش میگذره اینجا به خدا!!!!! منظورم تو این خانه کذایی هست. مخصوصا روزهایی که با استا دعوام میشه و اصلا دلم نمیخواد دانشگاه بمونم و مجبورم بیام خانه، اسفناکه! مدل غذا خوردنمون هم کاملا با هم فرق داره. من ناهار میخورم و شام نمیخورم. اینا شام میخورن و ناهار نمیخورن!!! من اول صبح باید صبحانه بخورم، اینا ساعت ۱۱ یا ۱۲ یه تکانی به خودشون میدن و صبحانه میخورن!! البته این گشاده وقتی میخواد صبح زود بره مدرسه، زود صبحانه میخوره وگرنه تا لنگ ظهر خوابه!
روابط با استاد دیوانه همچنان آچمز هست. اومد تو آزمایشگاه یه نگاه کرد و رفت، نه من چیزی گفتم نه اون، ظاهرا با هم قهر هستیم. چینی که منفجر بود! میگفت تو جلسه ما یه استاد دیگه آورده و دوتایی شروع کردن از ما پرسیدن که چه اشتباهاتی تا حالا تو کارتون انجام دادین و در آینده تصمیم دارین چی کار کنین که دیگه اشتباهی نکنین!!!!!!!!!
این سلمان بی شرف میشینه پشت کامپیوترش و همش چت میکنه!!! رفتم تو اتاقش دیدم نیشش تا بناگوش بازه! میگم اتفاق خاصی افتاده؟ میگه دارم با دوستم چت میکنم!!!!!!! میخواستم بگم داری قرار میزاری؟!!!!! بعد این اوستای دیوانه اون ماهای اول که دیده بود ماها چت میکنیم یه جلسه رسما بهمون تذکر دادم که لطفا چت نکنین!!!!!!!

گناه میکنیم!

من گناه کردم! فکر نکنین که روال شکوفه و عاشقی و بایکوت آخرش به گناه میرسه!! نه بابا! گناه فرهنگی هنری انجام دادم. تو خبرها شنیده بودم که فیلم سنتوری از یه جا در رفته و تو بساط دست فروشها پیدا شده. همینجوری گفتم بزار ببینم تو اینترنت هم هست. دیدم بعله!!!!! بعد گناه را مرتکب شدم و دانلود کردم و تماشا. ولی خدایش به من حق بدین! من که نمی تونم بیام ایران و برم سینما که این فیلم را ببینم!! پس گناهی متوجه من نیست! چه قاضی خوبی هستمو!!! کسی مورد داوری داره بده دست من! البته دلم برای خودم سوخته بود. صبح ساعت ۶ طبق معمول با یه خواب مزخرف پریدم. بعد تصمیم گرفتم تو هوای آفتابی و سرد اینجا برم دوچرخه سواری شاید یه کم حالم جا بیاد. دیدم دوباره سرگیجه شروع شد! لعنتی نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره. یه چیزی خوردم و پشت سرش قرص مربوطه و بعد تخت خوابیدن! ولی خوابم نمیبرد که! گفتم بزار فیلم ببینم که رسیدم به سنتوری. باز تو خبرها خوانده بودم که از منتقدین خواسته بودن در مورد این فیلم نظر ندن چون اگه نظر بدن یعنی اونها هم گناه منو مرتکب شدن و فیلم را غیرقانونی دیدن. ولی من که منتقد نیستم، پس نظر میدم! البته در جریان دقیق بلایی که سر فیلم اومده نیستم. بنظرم فیلم یه جورایی ساده نگری توش داشت. اصل قضیه معتاد شدن علی سنتوری برام قابل قبول نبود، اینکه ربطش بدین به فشارهای موجود تو مملکت. اینجوری باید ۵۰ میلیونی معتاد تو ایران باشه!!! با حساب بچه های بالای مهد کودک! هرچند از یه بچه مهد کودکی هم شنیده بودم که به مامانش میگفت اینقدر سر به سرم نذار اعصاب ندارم!!!! آدمهای زیادی با شخصیت علامت سئوال تو فیلم ول میزدن! این جاوید هیچ جا بیخیال کرواتش نشد! ولی کلی با بازیهای قشنگ بهرام رادان و گلشیفته فراهانی کیف کردم. این دختر که بی نظیره. شایدم چون صورتش منو یاد دوست دوردستم میندازه اینقدر دوستش دارم. خلاصه سنتوری را فیلم آموزش سنتور و اعتیاد و کمی هم تور کردن هنرمند جماعت دیدم! آهنگهای محسن چاووشی هم قشنگه، یه جورایی آدم را تکان میده!
بنفشه جونم، از شنیدن صدات کلی ذوق کردم و یهوا سرگیجه ام پرید. دوست دارم عزیزم

بایکوت میکنیم!

والله نمیدونم چطوری شروع کنم! بگم بعد از شکوفا شدن و عاشق شدن باید چی شد؟ یکی به من بگه تو را چه به عاشقی و شنگولی بابا!!! به جان مامانم یه روز هم دوام نیاورد! نه اینکه دیگه عاشق نباشم! دیگه شنگول نیستم!
دیروز که ایمیل اوستا و ایضا بعدا صحبتهاش را شنیدم احساس کردم که استاد میخواد دوباره مراسم حالگیری راه بندازه و اینجوری دو دسته کرده که حال هر کدام سر فرصت جداگانه بگیره! چینی بعد از جلسه خودش یه ایمیل برای همه زد که جلسه امروز شبیه یه دادگاه بود که قاضی دادگاه (استاد) بازجویی شدیدی برای پیدا کردن علت جرم و قاتل کرده بود . وقتی ایمیل را خواندم دوزاریم کامل افتاد که آقا امروز حالش اصلا خوب نیست. رفتیم سرجلسه و دوباره گیر داد به من که خوب نتایج آنالیزت چی شد؟ اون سئوالاتی که پرسیده بودم جوابش چی شد؟! حالا من دیشب یه مطلبی از تو یه سایت پیدا کرده بودم و براش فرستاده بودم که این جواب سئوالت هست؟! جواب داده بود که احساس میکنم از فلان سایت این مطالب را برداشتی!!!!!!!!!! کلی خندم گرفته بود که مردک ابله فکر کرده که من اینقدر مبتدی تقلب میکنم!! آخه احمق! من اگه بخوام تقلب کنم که نه تو نه جد و آبادت نمیتونه بفهمه که من تقلب کردم. خیلی خره به خدا! بعد تو جلسه با یه حالت پیروزمندانه گفت که سایت را درست حدس زدم؟!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم فکر کردی من میتونم با انگلیسی فوق سلیس این همه مطلب بنویسم؟!! به هوشتون شک کردم! بعد از نکبتی پرسید که تو جواب سئوال را بلدی؟ اونم یه سری اراجیف گفت و بعد به من گفت تکرار کن این چی گفت!!! یه چشم غره وحشتناک بهش رفتم و هیچی بهش نگفتم. دوباره به نکبتی گفت که این نفهمید، یه بار دیگه براش توضیح بده! دوباره نکبتی اراجیفش را تکرار کرد و دوباره برگشت بهم گفت حالا تکرار کن! یعنی به جان مامانم فقط خودم را کنترل کردم که چیزی پرت نکنم طرفش! ساکت نشستم و هیچی نگفتم! بعد لحنش را مهربان کرده و میگه پس من جطوری کمکت کنم؟! یه نفس عمیق کشیدم که یهو سرش جیغ نزنم و گفتم شما عمرا با این روش نمیتونی به من کمک کنی. گفت چی کار کنم؟ گفتم آخه اصلا نمیتونی. روشت از پایه غلطه. بهت میگم برام توضیح بده، میگی دانشجوی دکتری هستی و خودت باید جواب را پیدا کنی. بعد اینجوری منو سئوال و جواب میکنی .من باید یه گلی به سرم بمالم و برم یکی را پیدا کنم که به روش درست به من کمک کنه. تا آخر جلسه سرم پایین بود و همش فکر میکردم که عجب گیری افتادم از دست این معلم مدرسه ابتدایی. دوباره آخر جلسه گیر داده که مقاله نداری در موردش حرف بزنی؟ گفتم نه! گفت ظاهرا امروز حالت خوب نیست! حالا خوبه که من تا نیش تا بناگوش باز اومده بودم تو جلسه. قبل جلسه یه سر رفته بودم پیش پاول و باز از فوق مهربان بودن این آدم کف کرده بودم. میخواستم به اوستا بگم تو برای آدم حال نمیزاری که، گفتم ولش کن، ساکت باش دختر.
بعدش کلی فکر کردم که چیکار کنم! این آدم اصلا حالیش نیست که من بچه مدرسه ای نیستم! هر چقدر هم بهش میگم نمی فهمه! یه ایمیل براش زدم و نوشتم استاد گرامی من....من خیلی فکر کردم....اگه هدف این جلساتت اینه که ندانسته های منو جلوی بقیه به روی من بیاری، خیلی ساده دیروز بهم میگفتی که بیا در مورد چیزهایی که بلد نیستی و تو زندگیت یاد نگرفتی صحبت کن...منم خیلی چیزا دارم که در این مورد بگم...باور کن من خیلی چیزا بلد نیستم......تنها کاری که میتونم در مقابل روش نامعقول و بچگانه شما بکار ببرم، بایکوت جلساتتون هست. من دیگه تو همچین جلساتی که روز منو خراب میکنه شرکت نمیکنم. به هرکسی که میخوای بگو، همین الان هم بگو..به دکتر غار بگو، به رئیس دانشکده بگو..به رئیس دانشگاه بگو....حاضر نیستم سلامت روح و روانم را بخاطر یه دکتری ناقابل به خطر بندازم...
لازم به توضیح نیست..اوستا به این جور ایمیلها جواب نمیده...ولی من به گور جد و آبادم میخندم دیگه پام را تو این جلسات کذایی خیط کنی آقا بزارم. نمی فهمش ! به خدا نمی فهمش!
چقدر دلم سهراب میخواد الان...........
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
............
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

عاشق میشویم!

اصولا آدم باید بعد از شکوفه زدن یه کار هیجان انگیز انجام بده! مثلا عاشق بشه! امروز با اینکه هنوز منگول بودم رفتم دانشگاه بخاطر قراری که با پاول نازنین داشتم. اثربخشی اش ۱۰۰ درصد بود! کلا حالم از این رو به اون رو شد! الان شنگول شدم دیگه . نمیدونین این پسر چقدر ماهه، چقدر گله! رسما دل من مهربان ندیده را برده! بنده خدا کلی ور رفت که این لوله ها را به بهترین وجه برش بده و این پسر چلمنگ اسپانیایی هم هی میگفت نه خوب نیست، سرش صاف نیست و این بیچاره هم هی دوباره تلاش میکرد! آخر سر هم گفت یه دستگاه دیگه برش داریم که من خودم سعی میکنم کارش را براتون انجام بدم. فردا صبح بیاین تحویل بگیرین. اومدم به نکبتی میگم من از این پسره خیلی خوشم اومده، چی کار کنم؟!! میگه دوست دختر داره؟ چند سالشه؟!! میگم من از کجا بدونم؟ من حرفهای روزمره اش را هم نمی فهمم!! بعد میگه گول نخور، این پسرهای انگلیسی همشون همینطوری هستن، یه پسره به اسم راب تو آزمایشگاهی که نکبتی کار میکنه هست که اونم بچه خوشتیپی هست. میگه با وجود اینکه دوست دختر داره کلی با من لاس خشکه میزنه و بهم کمک میکنه!! سر جریان خرید بلیط برای رفتن نکبتی به مملکتش برای کریسمس که داشت خودکشی میکرد!! کلی سایت براش پیدا کرده بود و همه صفحات را پرینت گرفته بود و آورده بود دم در آزمایشگاه دو دستی تحویل خانم داد!! 
تازه قبلش یه سوتی حسابی داده بودم! تو آزمایشگاه بودم که پاول اومد پرسید که تو با کونفوکال کار کردی؟ گفتم آره، گفت بیا کمک کن، دوستم مشکل داره نمیتونه باهاش کار کنه. رفتم دیدم از شانس گند من با اون میکروسکوپ مستقیم که من همیشه موقع کار باهاش مثل خر تو گل میمونم داره کار میکنه! میگم نمیشه با اونیکه کار کنی که من بلدم؟!! میگه نه، من اینو میخوام. کلی ور رفتم ولی جواب نداد که نداد! پاول گفت بریم از اوستات کمک بگیریم. من یه گوشه وایسادم، ازش پرسید که میتونی کمکمون کنی؟ اونم گفت هما را که میشناسی؟ برو سراغ اون!!! من کلم را کردم تو اتاقش و گفتم سلاممممم، من اینجام!!! منم نتونستم راش بندازم
رفقای گرامی لطفا خیالات واهی به سرتون نزنه! فقط من عاشق شدم! اصولا عشق یه طرفه مایه دردسره! اصولا از من مهندس کشاورزی هم آبی گرم نمیشه! فقط بزارین یه مدت دلم خوش باشه که بالاخره منم از یکی خوشم اومد دیگه! عقده ای نشم دیگه!
استاد گرامی بالاخره به نتیجه که من خیلی وقت پیش رسیده بودم و ازش درخواست کرده بودم، رسید!! امروز ایمیل زده که از این هفته جلسات هفتگی جدا گانه برگزار میشه! postdoc جدا، دانشجوها جدا! ازش پرسیدم که چطوری اینجوری شد؟ گفت خیلی فکر کردم، دیدم اینطوری بهتره! گفتم من که قبلا بهت گفته بودم ولی گفتی نمیشه! گفت خوب میتونی خوشحال باشی و افتخار کنی که بهتر از من فکر میکنی و نتیجه میگیری!!!. باز گیر داد که آنالیز نتایجت چی شد؟! گفتم ببخشید از دیروز تا حالا اتفاق خاصی میتونه بیافته؟؟ دیروز که نعش منو دادین خانه، فقط دارو خوردم و خوابیدم! میگه چقدر حساسی؟ پس اصلا سوار قایق نشو! گفتم من ۲ ساعت رو قایق رو رودخانه تایمز قایق سواری کردم ولی شکوفه نزدم و فقط منگ بودم! این رفیق شما از قایق هم بدتر بود! موشک بود!!!

شکوفه میزنیم!

چه آبروریزی شد امروز. خدا نصیب گرگ بیابان نکنه. ساعت ۱۰ با اوستا و یه اوستا جدید قرار داشتیم که بریم یه دانشگاه دیگه تا دم و دستگاهشون را ببینیم. قرار بود تاکسی خبر کنه اول ولی بعد معلوم شد اوستا جدیده ماشین داره. فاصله بین دانشگاه ما و اونجا یه نیم ساعت با ماشین هست. تا راه افتاد احساس کردم اینم مثل این چینی زیاد رانندگی بلد نیست. افتضاح دنده یک میرفت!!! اصلا نیم کلاج بلد نبود!! یه ۱۰ دقیقه گذشت دیدم ترمز کردنش هم افتضاحه! بیخود نبود بهم گیر داده بود که حتما کمربند ببند!! بازم که رفتیم دیدم که پیچیدنم بلد نیست!! یعنی اینقدر میپیچید که تمام پیچ دانی من بدبخت دراومده بود!! خدا برای کسی نیاره، احساس کردم مراسم شکوفه زدنم داره شروع میشه!! هی بخودم گفت بچه، خودت را کنترل کن! خجالت بکش! دو قدم راه که شکوفه نداره! دانشگاه مزبور تو یه شهر دیگه بود. وقتی نزدیک شهر شدیم اوضاع بدتر شد چون همش چراغ راهنمایی بود و اقا ترمزهای وحشتناک میکرد و دل و روده من تو دهنم اومده بود. بالاخره نتونستم طاقت بیارم و به اوستا گفتم من باید برم بیرون!!!! یه ۵ دقیقه بیرون نشستم و هوای تازه خوردم و یه کم حالم بهتر شد. به اوستا میگم من بیماری حرکت دارم ولی همیشه تو مسافرت طولانی تر رخ میده نه برای یه قدم راه! اوستا هم موافق بود که رانندگی ایشون تعریفی نداره و البته گفت که از این بدتر هم دیده که فقط بلد بوده گاز و ترمز را فشار بده!!! حالا تو این هیر و بیر میگه میخوای خودت رانندگی کنی!!!! حالا من سرم را هم بزور میتونستم بالا بیارم که قیافه آقایون که هر دو دراز هستن ببینم!!! دوباره سوار ماشین شدیم و بدبختی اینجا بود که هیچ کدام مسیر را بلد نبودن!! دوباره ۵ دقیقه بعد از ماشین پریدم پایین!!! دوباره هوا خوردیم و آقا آدرس پرسیدن و دوباره سوار ماشین شدیم! حالا خریت آقا اینجا بود که میدید که من حالم بده ولی یه ذره از سرعت پیچیدن و ترمز وحشتناکش کم نکرد!! آخرین پیچی که زد من پریدم بیرون و فقط شانس آوردم که یه جای دنج برای شکوفه زدن پیدا کردم!!!!!! اشکم دراومده بود به خدا. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. حالا مونده بودم که با این حالم چطوری برم جلسه!!!!!! بلند شدم دیدم ماشین دیوانه یه ۵۰۰ قدم جلوتره. اوستا اومده میگه دیگه رسیدم بقیه اش را پیاده میریم!!! بعد با قدمهای بلند بلندش که دقیقا دو برابر قدم من هست شروع به راه رفتن کرد! احساس مرگ داشتم به خدا. بعد مراسم دل و روده باید پا به پای آقا هم میدویدم!!! رسیدم به محل مربوطه گفت و طبق رسم اینجایی ها یه راست رفتن سر مطلب! منم تازه سر گیجه ام شروع شد و احساس کردم اتاق و همه آدمهاش دارن دور سرم میگردن. حالا استا دیوانه گیر داده که در مورد نمونه هات براشون توضیح بده!! یعنی میخواستم با کیفم بزنم تو سرش که ابله قیافه منو مگه نمی بینی؟؟؟؟؟؟ بعد هم به زور رفتیم آزمایشگاه و یارو کلی توضیح داد و من حتی سرم را هم نمی تونستم بلند کنم که نگاش کنم. آخر سر هم مراسم ناهار بود که اوستا دیوانه گیر داده یه چیز بخور حالت بهتر بشه!!! گفتم نهههههههههههههههه من اینجا رو نیمکت دراز میکشم شما برین بیان. حالا بعدش عزا گرفتم که چطوری برگردم؟؟؟ با این دیوانه اگه برگردم که میمیرم؟؟ اوستا گفت با  اتوبوس برگرد. گفتم آخه تنهام، اگه بلایی سرم بیاد چی کار کنم؟! یه ذره فکر کردم و گفتم من میتونم رو صندلی عقب ماشین دراز بکشم و به حالت دراز کش برگردیم؟ میگه اگه کمربند ببندی اشکال نداره!!!!!!!!! میگم آخه من چطوری دراز کش کمربند ببندم؟؟؟خلاصه که ما عمودی رفتیم افقی برگشتیم!!!! الان هم که دارم اینا را مینویسم سرم وحشتناک سنگینه! این دختره ابله هم هر چی بوی گند تونسته از خودش و غذاهای مزخرفش درآورده و منم همش با اسپری بو گیر مشغول بو زدایی هستم. بیچاره همااااااااااااااااااااااااااااااا

و خدایی که در این نزدیکی است...

شکر خدا که هر وقت احساس میکنم خداوند در همین نزدیکی ها حضور داره خودش را یه جوری بهم نشان میده! گفته بودم که خباثتم بالاخره کار دستم میده. اولا که آزمایش جدیدم به طرق مختلف جواب نداده و فعلا همگی مثل خرانی در گل مانده ایم که چیکار کنیم. اوستا هم گیر سه پیچ داده که لطفا تیمی کار کنیم یعنی یا همه مثل خر تو گل بمونین یا هیچ کس نمونه!!! خلاصه که فعلا تو گل هستیم و این چینی ابله هم هر چند وقت یکبار تراوشات مغزی اش را میریزه بیرون و اوستا هی ازش خواهش میکنه که لطفا کنترلشون کن! جواب این آزمایش،اولش برای من حیاتی هست و بعدش هم برای این چینی که میخواد دنبالش را بچسبونه به طراوشات مغزی خودش و یه ایده جدید بده بیرون! ایده اش هم بس بسیار زیاد گران هست، تا حالا یه ۳۰۰۰ پوندی اوستا براش پیاده شده که معلوم نیست جواب بده یا نه.
حالا اون به کنار، امروز این استای دیوانه که نمیدونم از کدام دنده بلند شده بود اومده میگه آنالیز نتایجت چی شد؟ گفتم هیچی گذاشتم کنار و اومدم سراغ اینکار. میگه نمیشه که، بگو کجای کاری؟ گفتم پیشرفتی نداشتم، خودت که میدونی من آنالیزم خرابه!! بعد منو فرستاده پای تخته سفید و هر چی سواد کینتیک نداشته داشتم ازم پرسید. من که اصولا از امتحان شفاهی متنفرم و متاسفانه بعد از خواندن این مطلب در چندین کتاب مختلف هنوز به هیچ جایی نرسیدم، حسابی رو اعصاب اوستا راه رفتم بعد یه سری اراجیف توضیح داد که نمیدونم چرا نمیخواد بفهمه که توضیح این مسائل بصورت شفاهی برای من هیچ فایده ای نداره چون من اساس و پایه این چیزا رو به فارسی خواندم و اصلا نمیفهمم چی میگه! بعد هم ازم خواست انتگرال گیری کنم و گفت سه واحد دیفرانسیل و انتگرال گذراندی!!! آدم نمیشه این به خدا! خلاصه که یه نیم ساعتی مثل این بچه هایی که شلوارشون را خیس کردن جلوی تخته سفید منو وایسوند و گفت باید برای صحبت در مورد این مطلب آماده باشی. گفتم اگه میگفتی امروز میخوای بپرسی خودم را آماده میکردم. بعد هم نشستم و سرم را انداختم پایین و محلش ندادم. شروع کرد کلی سئوالات کینتیک پای تخته نوشتن و کلی ماژیکهای رنگی بکار برد که دورورش را خط خطی کنه! بعد هم ماژیکها را طبق عادت مرسوم پرت کرد رو میز جلوی من! یه چشم غره بهش رفتم که آقا این رفتارتون خیلی زشته! گفت کدام؟ گفتم همین پرت کردن، من سگ جنابعالی نیستم! کلی عذرخواهی کرده که از قصد این کارو نکردم!!! نه جون من، بیا از قصد اینکارو بکن! بعداظهر هم یه سری ایمیل تکراری برای ایمنی تو آزمایشگاه فرستاد که منم زود جواب دادم چند بار این فرمهای احمقانه را برای ما میفرستی؟!! ظاهرا امروز هیچ کاری دیگه برای انجام دادن نداری!! جواب داد که یادم نبود اینا را قبلا فرستادم درضمن ظاهرا امروز تو حالت خیلی خوبه!!!!! جواب دادم که به کوری چشم دشمنان حالم خوبه و فقط مشکلم اینه که از رفتارهای تو سر در نمیارم و شکر خدا وظیفه ام هم نیست که سر در بیارم!!! دوباره روابط آچمز شده!!! بدبختی اینه که فردا هم باید با هم و یه دیوانه دیگه بریم یه دانشگاه دیگه تا دم و دستگاه مربوط به خواب جدیدی که آقا برام دیده را از نزدیک زیارت کنیم. البته هنوز معلوم نیست که کار شدنی هست یا نه! نکبتی که شدیدا معتقده که اوستا داره یائسه میشه و این رفتارهای نامعقول و دیوانه بازی هاش مال همین هست باور کنین اولین بار که اینو بهم گفت اصلا تعجب نکردم و فقط پرسیدم زوده که! هنوز ۵۰ سالش نشده! نکبتی هم با اعتماد به نفس گفت که یادت نره امریکایی ها همه فعالیتهاشون را زود شروع میکنن: مشروب خوردن، مستقل شدن، سکس ....

لامپ اضافه خاموش!!

این آخر هفته که گذشت شدیدا بهم خوش گذشت. چرا نداره، هیچ کدام از این هم خانگیهای ابله ام خانه نبودن و صفا سیتی بود! برای خودم با خیال راحت آشپزی کردم، شوفاژ را خاموش کردم. لامپ اضافه روشن نکردم!!!آخه این ابلها هر جا میرن دست پشت سر ندارن و همینطور چراغهای آشپزخانه و اتاق نشیمن و راهرو را روشن میزارن و من بدبخت هی باید چک کنم که کی کجاست و کدام چراغ را باید خاموش کنم! به بابا برقی و آقای ایمنی بگین جایزه منو برام پست کنن اینجا. با اینکه هوا هم آفتابی بود (سرد و آفتابی) اصلا حاضر نشدم خلوتی خانه را از دست بدم! حالا امروز یکی ایشون اومده و میگه که داشتیم برای عروسی برادرم که حدودا تو تیر ماه هست برنامه میریختیم!!!!! گفتم یه هفته برای یه روز تو ۵ ماه دیگه برنامه میریختی؟؟ میگه آره، آخه اگه کسی تو این برنامه ریزی نباشه بعدا حق نداره حرف بزنه که چرا اینکارو کردین و اون کارو نکردین!! بعد هم کلی در مورد مراسم پیش عروسی و عروسی و پس عروسی ور ور زد. ظاهرا دل خوشی از زن داداش نداره و البته بهش گفتم که امر طبیعی هست!!!
یه پسر بچه اسپانیایی اومده اینجا که فرصت مطالعاتی ۶ ماهه اش را با سلمان و اوستا من بگذرنه. بیچاره! اولا که واقعا بچه هست! هم سایزش هم صورتش!! به اوستا میگم ما هم از این چیزا داریم که دولت پول میده که  ۶ ماه بریم یه کشور خارجی که تکنیک جدید یاد بگیریم. میگه پس چرا تو مملکت خودت دکتری نگرفتی که بعد برای ۶ ماهه بیای اینجا؟!!!!!!! من به این دیوانه چی بگم آخه!!! میگم بابام جان...من اصلا نمیخواستم تو ایران دکتری بگیرم...در ضمن برای همین ۶ ماه کلی تضمین مالی از آدم میخوان که یهو نزاری در بری. خلاصه که یه قسمت کار این آقا پسر بریدن یه سری لوله موئین هست که اوستا از آنجائیکه به عشق من به پاول (مسئول بریدن هر چیزی با لیزر!) پی برده گفت که هماهنگ کن که با هم برین این لوله ها را ببرین. با کلی شرمندگی به پاول گفتم میشه باز کمکم کنی؟ با مهربانی تمام گفت ۵ شنبه بیاین!!! چقدر این پسر گله به خدا.....واقعا دل ما را برده است!!
اوستای گرامی دیگه عادت کرده که من آخر هفته هم کار کنم و نتیجه تحویلش بدم!!! ظاهرا رئیس جماعت همه جای دنیا یه جور هستن: بهشون رو بدی کارت تمامه! امروز صبح بهم میگه که نتیجه اون آزمایش که گفتی چی شد؟ گفتم من جمعه طراحی اش کردم. امروز باید بزارم تا فردا جواب بده دیگه. شنبه کار نکردم! گفت فکر کردم تمامش کردی!!! امروز دیدم داره شدیدا به چینی-افغانی تو کارش کمک میکنه، بعد هم بالا سر نکبتی وایستاده بود و در مورد آزمایشاتش حرف میزد. شانس آورد که کار داشتم و باید میرفتم وگرنه میخواستم حسابی حالش را بگیرم که به من کمک فکری نمیدی ولی اینا را حسابی ساپورت میکنی!! هر چی سوال در مورد آنالیز نتایجم میکنم میگه سئوال خوبی هست!!!! میگم اونو که میدونم ولی جوابش چی؟! میگه خودت فکر کن!!
باز میخوام سیاسی حرف نزنم نمیشه! امروز که جریان سخنرانی الف نون را تو راهپیمایی شنیدم کلی خندیدم! تشکر ویژه از امام زمان برای کمک به جریان هسته ای! احساس میکنم امام زمان دیکه کاملا موجودیت مادی پیدا کرده! فکر کنم چند وقت دیگه خبرهای دیگه هم از راه میرسه... مثلا جلسه خصوصی رئیس جمهور با امام زمان پشت درهای بسته....یا مثلا پست مشاور رئیس جمهور در امور هسته ای را بدن به امام زمان با امضاء الف نون....خداوندا....توبه!

به من دو ساله دکتری میدی؟!!

خداوند مرا ببخشاید! همچین خباثت بازی امروز تو جلسه درآوردم که ماتحت نکبتی شروع به سوختن کرد. شاید بخاطر گند زدن به جریان سفر هلند بود که هنوز از دستش کفری هستم. نکبتی هنوز جواب درست حسابی از هیچ کدام از آزمایشاتش نگرفته و بالطبع حالش خوب نیست! منم امروز کلی در مورد نتایج جدیدی که گرفته بودم سخن پراکنی کردم و اوستا هم پشتش را گرفت که اگه خودت مثل بچه آدم نتایجت را هم آنالیز کنی یه مقاله توپ ازش درمیاد. منم زودی بهش گفتم من اگه اینو مقاله کنم باید بهم دکترام را بدی برم دنبال کار و زندگی ام! اونم گفت باشه. تو منو قانع کن که به اندازه یه دکتری هوش داری و زودی هم گفت که البته میدونم داری ولی باید نشان بدی!!!!!!!!!! استغفرالله .......این کفار چه کارهایی از آدم میخوان! من چطوری دیگه هوشم را نشان بدم. گفتم دو تا مقاله تو یه سال و نیم یعنی هوش دیگه! گفت خوب ولی تو هنوز مشکل ارائه مطلب داری!! من نمیذارم اینجوری بری سر جلسه دفاع! خدا خفش کنه که هر وقت من میام یه کم ذوق کنم ضدحال بهم میزنه! گفتم باشه اوستا...من دو سال کار میکنم و یه سال هم تمرین ارائه مطلب میکنم! راضی شدی؟ آخ بوی سوختگی ماتحت نکبتی همه اتاق را برداشته بود و یک کلام حرف نمیزد.
سفر هلند ما به یه شهر کوچیک دانشگاهی تو شمالش هست و اصلا تو آمستردام نیست و فقط اونجا توقف داریم که از هواپیما پیاده بشیم و سوار قطار بشیم. لیلا جان تو که میدونی من اهل تنهایی گشتن نیستم اونم تو یه مملکت غریب. خلاصه که از خیرش گذشتم. البته امیدوارم دفعه بعد که میرم هلند (ظاهرا قراره بازم برم!) بتونم برم بگردم. ببینیم خدا چی میخواد.
چینی- افغانی از سفر امریکا اومده بود و یک به به چه چه میکردی که آمریکا زمین تا آسمان با اروپا فرق داره و خیلی بهتر از اینجاست و حتما برین....منم گفتم اینا را به این استای دیوانه بگو که اونجا را ول کرده اومدم تو این دهات داره کار و زندگی میکنه وگرنه هم آدم عاقلی میدانه که آمریکا از اروپا بهتره.
اصل پروژه نکبتی رو یه بیماری هست که مال همون مناطق نکبتی نشین هست و خوشبختانه تو ایران اصلا وجود نداره. برای سفارش و دریافت مواد اولیه آزمایشش که شامل آنتی بادی و آنتی ژن مربوطه هست دچار مشکلات فراوان شدن. ظاهرا شرکت مربوطه تو آمریکا هست و به اوستا نامه داده که اگه اینا را میخوای باید به وزارت دفاع، اف دی ای، سی آی ای و چند تا وزارتخانه معمولی امریکا ثابت کنه که از این مواد در راههای خلاف استفاده نمیکنی!!!!!! اوستای بیچاره هم یه ایمیل زده براشون و رزومه خودش را و شرح آزمایشات با این ماده را نوشته و کار در جریان هست و البته معلوم نیست کی جواب بگیرن. به نکبتی میگم اگه اینا بفهمن که اوستا یه دانشجوی ایرانی داره که احتمال دسترسی به این مواد را خواهد داشت، کارت تمامه! پروژه بی پروژه 
خیلی خبیث شدم، نه؟! فکر کنم به زودی خداوند حالم را میگیره
استا میگه میدونه که در ۶۵ سالگی در اثر سرطان میمیره!!! میگم چطور؟ میگه پدر و پدر بزرگم از سرطان معده و کبد مردن، پس منم سرطان میگیرم، اونا تو ۶۵ سالگی مردن پس منم تو ۶۵ سالگی میمیرم! گفتم نه، شما که سالم و سرحالین و کلی زدم به میز و تخته و کمد میگه الان آره ولی تا ۲۰ سال دیگه حتما سرطان میگیرم! بهش گفتم اصلا خوب نیست که به مرگ فکر میکنی به چیزهای خوب فکر کن! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت! فکر کنم تعجب کرده بود که از من منفی نگر حرف مثبت دراومده بود!
امروز دفتر مشقامون را گرفته و ریز ریز نشسته خوانده!! نکبتی که آتیش گرفته بود که ورداشته با خودکار قرمز و دستخط مزخرفش تو دفترم چیز نوشته! برای من نوشته بود که تو خیلییییییییییییی آزمایشات انجام دادی چرا همه را ننوشتی؟ بهش میگم خیلی کدومه؟ میگه روز تعطیل برام یه سری نتایج خیلی قشنگ فرستادی. چرا ننوشتی؟ گفتم آخه من چکنویس پاکنویس میکنم، هنوز وقت نکردم وارد دفترش کنم. با یه جیغ کوتاه گفت نه........... اینکارو نکن..... ما شاید مجبور بشیم برای این پتنت بریم دادگاه، اونجا دفترکار اصلی ات را میخوان، نه پاکنویس، هر چی از مغزت تراوش کرده در لحظه آزمایش!!! با تعجب بهش میگم ما تو مملکتمون برای دعوا و طلاق و آدم کشی میریم دادگاه فقط به خدا!  

حرف ایرانی یکیه!

همش تقصیر من بود که یادم رفت به مامانم بگم اسپند دود کنه! دویاره امروز به من گیر سه پیچ داده که چرا تو جلسه های گروه فیزیک شرکت نمیکنی؟! منم گفتم به عنوان یک ایرانی اصیل وقتی از اون اول بهت گفتم که من شرکت نمیکنم تا آخرش هم شرکت نمیکنم. واقعا با تعجب به من گفت چرا؟!! گفتم چرا نداره دیگه! ایرانی حرفش یکی هست. من بنا به یه دلایلی تصمیم گرفتم که تو این جلسات شرکت نکنم. نمیشه که بخاطر گل روی جنابعالی من پا رو دلایلم بزارم و شرکت کنم. باز رفت بالای منبر که من تو جلسه بعدی که برای ارزیابی پیشرفت سالیانه تو بزارن حتما میگم که تو به حرف اساتیدت گوش نکردی و تو این جلسات شرکت نکردی. منم تو دلم گفتم جهنم درک، هر غلطی میخوای بکن. به خودش هم گفتم که شما حق دارین که این حرف را بزنی، از نظر من مسئله ای نیست، بگو! گفت خوب تو یه راه دیگه انتخاب کن و بهم بگو که برای پیشرفتت تو ارائه مطلب کمکت کنه تا من قانع بشم که تو داری در این زمینه هم کاری میکنی!! میخواستم بگم شاید برم یه دوست پسر انگلیسی زبان پیدا کنم ولی ترسیدم که اصلا این روش هیچ کمکی به ارائه مطلب من نکنه و فقط به درد یه چیزای دیگه بخوره!! گفتم راهی به نظرم نمیرسه. گفت خوب پس برو تو این جلسات دیگه. آخ باز به نقطه جوشم نزدیک شده بودم که آخه دیوانه جان، فکر کردی دیدن سخنرانی یه مشت فیزیکدان چه تاثیری تو ارائه مطلب من داره؟!!!!!! باز اون روز کذایی دفاع از پایان نامه را یاد من آورد که پس اون روز چی کار میکنی؟!! من اونجا نیستمو!!!!!! از خنده مرده بودم که چه بهتر، اصلا تو نباشی من بهتر حرف میزنم!!! گفتم زیاد مشکل نیست. تو گفتی که فوقش دو تا استاد تو اون جلسه هستن من با دو نفر آدم مشکل ندارم وقتی تعداد زیاد باشن من قفل میکنم! دقیقا میخواست خرخره منو بجوه
این نکبتی واقعا نکبتی هست به خدا!! دیروز اوستا ایمیل زد و برنامه سفر هلند را برامون فرستاد که طبق معمول ما را مثل گوسفند میبره سمینار و بلافاصله بعد از تمام شدن سمینار سوار هواپیما میکنه و برمیگردونه! منم به نکبتی گفتم میای خودمون بریم آمستردام و یه دو روزی اونجا بمونیم. اولش کلی ذوق کرد و گفت آره. حالا امروز نکبت زده زیر همه چیز که نه من اصلا از آمستردام خوشم نمیاد و میخوای زود برگردم انگلیس!  حالا من کلی به اوستا ایمیل زده بودم که ما میخوایم بیشتر بمونیم و لطفا به ما وقت بده که هتل رزور کنیم. بعد دوباره کلی رو مخ نکبتی کار کردم که آمستردام جای قشنگی باید باشه، ارزش داره که الان که داریم میریم هلند اونجا رو هم ببینیم. اولش گفت باشه، باز یه دو ساعت گذشت و گفت من پول ندارم!!! منم کلافه شدم و گفتم جهنم اصلا موضوع را فراموش کن. یه نگاه گوریل کشانه به من کرد که از دستم ناراحت شدی؟! گفتم نه، ولی تو فکرم که زودتر یه دوست جدید پیدا کنم!!!!

این عکس کودک پس فردا هست!

سلام. من فعلا اومدم اینجا. یه جور مثل اوضاع خودم شده که نمیدونم خانه ام کجاست! کلی زحمت کشیدم که رنگ این وبلاگ را شبیه وبلاگ قبلی خودم کنم. عکس کودک پس فردا را هم گذاشتم اینجا که هر کی بابای این بچه را پیدا کرد بهم خبر بده تا من زودتر وارد عمل بشم!!
یک نفر دلتنگ است
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست
مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
....
دارم کم کم فکر میکنم بجای درس خواندن برم میانجی بشم، خودم همیشه به میانجی ها که کار میانجیگری میکردن میگفتم میان جیگر! حالا شده کار جدیدتر من! امروز با یه دم و دستگاه جدید کار میکردیم که احتیاج به نیتروژن مایع داشت. حقیقتش من نمیخواستم کار کنم، فقط اومده بودم یاد بگیرم که اگه در آینده خواستم انجام بدم دوباره دنبال یکی نگردم که بهم یاد بده. خلاصه با نکبتی رفتیم سراغ تکنسینه که از کار خدا هم اسمش انه بود و هر وقت نکبتی اسمش را میگفت من بزور لب و لوچه ام را جمع میکردم! بهمون گفت که قبل ار کار باید فرمهای ارزیابی میزان خطر با نیتروژن مایع را پر کنین و بدین اوستاتون امضاء کنه. نکبتی هم فرمها را پر کرد و منم که تا به حال یک بار هم به این فرمهای احمقانه نگاه هم نکردم فقط مثل شتر نظاره گر این عمل بودم. رفتیم پیش اوستا و با دقت وحشتناک خط به خط فرم را خواند و سئوال کرد و بعدش هم گفت این فرم قدیمی شده و برین فرم جدید را پر کنین! نکبتی هم طبق معمول که یکی بهش میگه بالای چشت ابرو هست بهشون برخورده بود اساسی!!! باور کنین اصلا این دختر را نمی فهمم! بهم گفت که من این فرمهای جدید را پر نمیکنم و اصلا بیخود کرده از من خواسته که فرم جدید پر کنم، من همش را قبلا انجام دادم، چرا باید یه کار را دوبار انجام بدم؟!!! یه ایمیل هم به اوستا زد و همین حرفها را یه ذره مودبانه تر نوشت. خلاصه که وظیفه من بدبخت شد که این فرمها را پر کنم، ببر اتاق اوستا، اوکی بدن، برگردونم نکبتی امضاء کنه، ببرم اوستا امضاء کنه، کپی بگیرم، یکی بدم به اوستا و بعد با نکبتی بریم آزمایشگاه!!!!!! به نکبتی میگم میدونم که عاشق اوستا شدی و همه اینا علامت عشق هست، چون عشاق معمولا نمیتونن با هم مستقیم راحت حرف بزنن یه کاتالیزور مثل من بدبخت این وسط میخوان!!!!! عجب گیری کردم. این اوستای زن ذلیل بدبخت هم هیچی بهش نمیگه با این رفتار مزخرفش. تو اتاقش وایستاده بودیم که اوستا فرمها را بخونه، نکبتی بهم گفته که رو تخته سفید را نگاه کن. منم مثل شوتا نگاه کردم و منظورش را نفهمیدم و اوستا گفت منظورت فلان چیزه؟! نکبتی یه چشم غره بهش رفت و گفت از کی تا حالا اسمت شده هما؟!!!!!!!!!!!!!
رسما اعلام میکنم که استای گرامی اینقدر نمک گیر شده که میترسم فشارخونش بره بالا!!! امروز باز چند تا سئوال احمقانه ازش کردم که با آخرین درجات مهربانی و محبت موجود در وجودش بهم جواب داد!!! یعنی واقعا مونده بودم! با انواع مثالهای ساده سعی کرد موضوع را برای چندمین بار برام توضیح بده و آخرش که دوزاریم افتاد کلی ذوق کرد که من خنگ بالاخره شیر فهم شدم.....کسی برام اسپند دود کرد یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ هیشکی منو دوست نداره!! فردا باید به مامانم زنگ بزنم و بگم برام دود کنه!

شغل جدید من!

درسته که من تصمیم گرفتم دختر خوبی بشم و دیگه غر نزنم ولی دلیل نمیشه که ساکت بشینم که!‌ امروز قبل از جلسه گروه نکبتی داشت در مورد میکروسکوپ شکایت میکرد که خوب کار نمیکنه و فوکوس نمیشه کرد باهاش و بعد چینی هم تائید کرد. بعدش هم چینی با صدای بلند گفت که ستون ژل فیلتراسیون خشک شده مگه تو دیشب دستگاه را خاموش کردی؟ نکبتی هم گفت نه! من بهش دست نزدم! بعد چینی هم گفت منم دست نزدم، پس کار کی بوده؟!‌ نکبتی هم با کمال اطمینان فرمودن کار کار اوستا است!! بیچاره! خلاصه من همه اینا را مثل بچه خوب گوش کردم و وقتی اوستا اومد که جلسه را شروع کنه گفت حرفی چیزی برای قبل از ورود به بحث اصلی ندارین؟ منم زود گفتم چرا اینا در مورد میکروسکوپ شکایت دارن که خوب کار نمیکنه! استا ضمن تائید فضاحت کار میکروسکوپ یه ربع ساعت در این مورد سخنرانی فرمودن که فلان میکنم و بمان میکنم! بعد گفت مسئله دیگه ای هم هست؟! گفتم آره، ظاهرا دیشب اجنه علیه سلام دستگاه فیلتراسیون را خاموش کردن که باعث خشک شدن ستون شده! استا با تعجب گفت که وای! کار کی بوده و خلاصه یه ربع هم بحث رفت سر این موضوع ولی من بالاخره نفهمیدم  که علت چی بود! دوباره ازم پرسید که موضوع دیگه ای نیست که من گفتم درست نفهمیدم، بالاخره مقصر نکبتی بوده که ستون را با متانل شسته و بالای ستون را درست کیپ نکرده یا یه موضوع دیگه بوده که نکبتی یه چش غره وحشتناک بهم رفت و دوباره ۱۰ دقیقه استاد در مورد راههای احتمالی خشک شدن ستون بدون دست داشتن اجنه صحبت فرمودن!! بعد که صحبت تمام شد نکبتی با یک خباثتی گفت که از کی تا حالا سخنگوی گروه شدی؟! گفتم از وقتی تصمیم گرفتم که دیگه خودم غر نزنم تصمیم گرفتم که منعکس کننده غرغرهای گروه باشم، نمیشه که ساکت موند!!!
امروز اینجا چس برف اومد! یک جور غریبی بود! هوا سرد بود ولی صبح آفتابی آفتابی بود با باد بسیار بسیار مزخرف این مملکت که حاضرم هوا ۲۰- باشه ولی باد اینجا را نداشته باشه. برای ماهایی که به این هوا عادت نداریم خیلی بده، من که عملا دو تا کلاه سرم میزارم و تا روی چشمم میاد و شالگردنم را تا بالای دماغ میاد! همش هم باید سرم را بندازم پایین که باد چشمام را نسوزونه ولی تو این هیر و بیر میبینه که یکی داره جلوت راه میره که نه تنها هیچی سرش نیست بلکه آستین کوتاه هم پوشیده!!!! یعنی میخوام جیغ بزنم این موقعها!! از موضوع پرت شدم. برفه یه جوری بود که انگار رطوبت هوا از شدت سرما یهو یخ میزد و برف میشد و با باد و طوفان میامد رو زمین و بعد ۵ دقیقه قطع میشد. دوباره یه ربع بعد باز رطوبت یخ میزد و برف میشد و باز قطع میشد. خلاصه که ۵-۶ باری این حالت تکرار شد ولی نمیدونین این انگلیسهای برف ندیده چه ذوقی میکردن که آخ جون داره برف میاد!!!
از شنیدن خبر مربوط به بوسیدن سینه یه خانم کانادایی توسط یک جوان دانشجوی ایرانی در آسانسور هم خندم گرفت و هم یه جورایی احساس آبروبری وحشتناک بهم دست داد. اگه خبر را نشنیدن برین یه سرچ کوچولو کنین تا خبرش به زبان فارسی و انگلیسی میاد. آقا فرمودن که کنترل یه مرد در موقع دیدن همچین صحنه ای خیلی سخته!! فکرش را بکن این بدبخت از مملکتی اومده که مرداش حتی با چکمه بلند روی شلوار هم تحریک میشن دیگه چه برسه به سینه!!!!!!!!! حالا فکر نکنین اینجا هم بهشت برینه! یه خبر خواندم در مورد سکس زورکی ۵ تا پسربچه به یه دختر بجه ۱۲ ساله بدبخت تو مدرسه ای در انگلیس!!! دختره بیچاره را به زور وادار کرده بودن و ازش فیلم هم گرفتن و گذاشتن رو اینترنت. پلیس هم تازه وارد کار شده!‌