کمی آنالیز میکنیم!!
امروز میخواستم یه سری آزمایش جدید راه بندازم که از شانس گندم با سلمان طرف هستم. چون ایشون یه مدل حیوانی داره و منم میخوام ببینم که آیا مدل تئوری من روی مدل واقعی مثل یک مدل حیوانی جواب میده یا نه. البته این طرح قدیمی هست یعنی تو پروپوزال من بدبخت از اول چپونده شده بوده ولی من چون هیچ اعتمادی به سلمان و دانشجوش ندارم تا حالا عقب انداخته بودمش. یک ایرانی بدبخت چند وقته که داره با سلمان داوطلبانه (بخونین فی سبیل الله!) کار میکنه و دانشجوهاش را ساپورت علمی میکنه. یک بار گفت که شبه کار من را روی این مدل انجام داده و جوابهای خوبی گرفته. منم زود بل گرفتم و رفتم به استا گفتم که من میخوام این قسمت را شروع کنم و از ایشون هم میخوام کمک بگیرم تا این دو روش را مقایسه کنیم. استای منم که اصولا عاشق فعالیتهای افغانی هست کلی ذوق کرد ولی سلمان که مثل اوستای من نیست! این چند روز که میرفتم سراغ این پسر ایرانی میدیدم که سلمان اصلا خوشش نمیاد و کامل تو قیافه مزخرفش معلوم بود. امروز که دیگه اوجش بود! حتی جواب سلام من را هم نداد! منم زودی مثل این بچه بابایی ها اومدم پیش اوستا و گفتم ظاهرا ایشان اصلا از این کار من خوشش نمیاد، میشه باهاش حرف بزنی؟! من اصلا اعصاب ندارم که با ایشون مشکل پیدا کنم. اوستا هم تائید کرد و گفت ممکنه سوء تفاهمی شده باشه، بزار من باهاش صحبت کنم. بعد از ۵ دقیقه گفت خوب چی باید بهش بگم؟!!!!!!!!! یعنی داشتم از خنده میترکیدم که بعد از این همه آسمان ریسمون بافتن من آقا تازه داره میگه لیلی زن بود یا مرد!!!
خلاصه عصری بهم گفت که مفصل با سلمان صحبت کرده و اونم گفته که با اصل پروژه مشکلی ندارم فقط سئوالاتش را باید اول بیاد از من بپرسه نه از این پسر ایرانی! اگه لازم شد من پاسش میدم طرف اوشون!! به اوستا میگم آخه به خدا میدونم که جواب سئوالات منو بلد نیست! من در مورد ریز کار ازش سئوال دارم مثل غلظت و این حرفها، ایشون که اصلا در جریان ریز کار قرار نمیگیره!!! گفت آره، میدونم چی میگی ولی تو هم رعایت کن و اول برو سراغ اون!!!! آخر بچه بازی اینجا به خدا
من نفهمیدم امروز چطوری تونستم نتایجم را آنالیز اولیه کنم!! صبح که داشتم از دست سلمان شکایت میکردم اوستا گفت حالا که اینجایی بگو ببینم آنالیز را چی کار کردی؟!! منم گفتم تو را خدا بس کن! دو روز کامل تعطیلات منو خراب کردی، بس نیست؟! گفت واقعا؟! من نمیخواستم اینکارو کنم! تو دلم گفتم شانس آوردی نمیخواستی! اگه میخواستی چی کار میکردی دیگه! بعد باز رفت بالای منبر که تو از ماه نوامبر جواب آزمایشاتت را گرفتی! گفتم بله و جنابعالی فرمودین یک سال وقت دارم که آنالیزش کنم! فکر کنم تو دلش داشت میگفت حالا من یه چرت و پرتی گفتم تو چرا باور کردی؟!
گفت آره ولی باید بدونم تو این چند وقت چی کار کردی برای آنالیز کردنش. گفتم کتاب خواندم، مقاله خواندم ولی هنوز نتیجه نگرفتم. گفت خوب برو یه کتاب مقدماتی این موضوع را بخوان. گفتم چشم! گفت کی میری؟! گفتم امروز سرم شلوغه ولی یه سر میرم کتابخانه و دنبال کتاب مربوطه میگردم. گفت پس فردا میای بهم بگی که چی خواندی و چی فهمیدی؟!! گفتم چشم! بعد داشتم دنبال برنامه های کامپیوتری که این جور آنالیزها با بدون دق مرگ دادن صاحب نتایج انجام میدن میگشتم که یهو تو یکی از سایتهای مربوطه فرمول مربوطه را پیدا کردم و زودی انداختم به جان دیتاهام و یهوووو یه جواب اومد بیرون!! داشتم از ذوق میمردم! میخواستم برم جواب را بکوبم تو سر اوستا که بیا ببین.....بالاخره شاخ غول را شکوندم!!! ولی نشستم مثل یه دختر خوب مراحل کار را از پیدا کردن سایت مربوطه تا آخر جواب برای اوستا نوشتم و ایمیل کردم. ۱۰ دقیقه بعد یه ایمیل نصف صفحه ای برام فرستاد که معلومه ذوق کرده و طبق معمول با جمله این آغاز خوبی هست، ایمیل را شروع کرد! فکر کنم تو دلش گفته بالاخره کله پوک این دختره یه ذره کار کرد!!!
اوستا فرمودن که خیلی خسته هستن و دیگه نمیتونن تو همه کارها به ما کمک کنن!!! لطفا مسئولیت بعضی کارهای سخت را خودتون بعهده بگیرن که من اذیت نشم! اومدم به نکبتی گفتم اوستا خیلی خسته است!! گفت ازش نپرسیدی مگه آخر هفته چند بار سکس داشتی؟!!!
گفتم نه، روم نشد فقط بهش توصیه کردم که از این نوشابه های انرژی زا بخور!! اینو که به اوستا گفتم سرش را به حالت سمبلیک کوبید به میزش
من نفهمیدم امروز چطوری تونستم نتایجم را آنالیز اولیه کنم!! صبح که داشتم از دست سلمان شکایت میکردم اوستا گفت حالا که اینجایی بگو ببینم آنالیز را چی کار کردی؟!! منم گفتم تو را خدا بس کن! دو روز کامل تعطیلات منو خراب کردی، بس نیست؟! گفت واقعا؟! من نمیخواستم اینکارو کنم! تو دلم گفتم شانس آوردی نمیخواستی! اگه میخواستی چی کار میکردی دیگه! بعد باز رفت بالای منبر که تو از ماه نوامبر جواب آزمایشاتت را گرفتی! گفتم بله و جنابعالی فرمودین یک سال وقت دارم که آنالیزش کنم! فکر کنم تو دلش داشت میگفت حالا من یه چرت و پرتی گفتم تو چرا باور کردی؟!
اوستا فرمودن که خیلی خسته هستن و دیگه نمیتونن تو همه کارها به ما کمک کنن!!! لطفا مسئولیت بعضی کارهای سخت را خودتون بعهده بگیرن که من اذیت نشم! اومدم به نکبتی گفتم اوستا خیلی خسته است!! گفت ازش نپرسیدی مگه آخر هفته چند بار سکس داشتی؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 21:1 توسط هما
|
