چه آبروریزی شد امروز. خدا نصیب گرگ بیابان نکنه. ساعت ۱۰ با اوستا و یه اوستا جدید قرار داشتیم که بریم یه دانشگاه دیگه تا دم و دستگاهشون را ببینیم. قرار بود تاکسی خبر کنه اول ولی بعد معلوم شد اوستا جدیده ماشین داره. فاصله بین دانشگاه ما و اونجا یه نیم ساعت با ماشین هست. تا راه افتاد احساس کردم اینم مثل این چینی زیاد رانندگی بلد نیست. افتضاح دنده یک میرفت!!! اصلا نیم کلاج بلد نبود!! یه ۱۰ دقیقه گذشت دیدم ترمز کردنش هم افتضاحه! بیخود نبود بهم گیر داده بود که حتما کمربند ببند!! بازم که رفتیم دیدم که پیچیدنم بلد نیست!! یعنی اینقدر میپیچید که تمام پیچ دانی من بدبخت دراومده بود!! خدا برای کسی نیاره، احساس کردم مراسم شکوفه زدنم داره شروع میشه!! هی بخودم گفت بچه، خودت را کنترل کن! خجالت بکش! دو قدم راه که شکوفه نداره! دانشگاه مزبور تو یه شهر دیگه بود. وقتی نزدیک شهر شدیم اوضاع بدتر شد چون همش چراغ راهنمایی بود و اقا ترمزهای وحشتناک میکرد و دل و روده من تو دهنم اومده بود. بالاخره نتونستم طاقت بیارم و به اوستا گفتم من باید برم بیرون!!!! یه ۵ دقیقه بیرون نشستم و هوای تازه خوردم و یه کم حالم بهتر شد. به اوستا میگم من بیماری حرکت دارم ولی همیشه تو مسافرت طولانی تر رخ میده نه برای یه قدم راه! اوستا هم موافق بود که رانندگی ایشون تعریفی نداره و البته گفت که از این بدتر هم دیده که فقط بلد بوده گاز و ترمز را فشار بده!!! حالا تو این هیر و بیر میگه میخوای خودت رانندگی کنی!!!! حالا من سرم را هم بزور میتونستم بالا بیارم که قیافه آقایون که هر دو دراز هستن ببینم!!! دوباره سوار ماشین شدیم و بدبختی اینجا بود که هیچ کدام مسیر را بلد نبودن!! دوباره ۵ دقیقه بعد از ماشین پریدم پایین!!! دوباره هوا خوردیم و آقا آدرس پرسیدن و دوباره سوار ماشین شدیم! حالا خریت آقا اینجا بود که میدید که من حالم بده ولی یه ذره از سرعت پیچیدن و ترمز وحشتناکش کم نکرد!! آخرین پیچی که زد من پریدم بیرون و فقط شانس آوردم که یه جای دنج برای شکوفه زدن پیدا کردم!!!!!! اشکم دراومده بود به خدا. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. حالا مونده بودم که با این حالم چطوری برم جلسه!!!!!! بلند شدم دیدم ماشین دیوانه یه ۵۰۰ قدم جلوتره. اوستا اومده میگه دیگه رسیدم بقیه اش را پیاده میریم!!! بعد با قدمهای بلند بلندش که دقیقا دو برابر قدم من هست شروع به راه رفتن کرد! احساس مرگ داشتم به خدا. بعد مراسم دل و روده باید پا به پای آقا هم میدویدم!!! رسیدم به محل مربوطه گفت و طبق رسم اینجایی ها یه راست رفتن سر مطلب! منم تازه سر گیجه ام شروع شد و احساس کردم اتاق و همه آدمهاش دارن دور سرم میگردن. حالا استا دیوانه گیر داده که در مورد نمونه هات براشون توضیح بده!! یعنی میخواستم با کیفم بزنم تو سرش که ابله قیافه منو مگه نمی بینی؟؟؟؟؟؟ بعد هم به زور رفتیم آزمایشگاه و یارو کلی توضیح داد و من حتی سرم را هم نمی تونستم بلند کنم که نگاش کنم. آخر سر هم مراسم ناهار بود که اوستا دیوانه گیر داده یه چیز بخور حالت بهتر بشه!!! گفتم نهههههههههههههههه من اینجا رو نیمکت دراز میکشم شما برین بیان. حالا بعدش عزا گرفتم که چطوری برگردم؟؟؟ با این دیوانه اگه برگردم که میمیرم؟؟ اوستا گفت با  اتوبوس برگرد. گفتم آخه تنهام، اگه بلایی سرم بیاد چی کار کنم؟! یه ذره فکر کردم و گفتم من میتونم رو صندلی عقب ماشین دراز بکشم و به حالت دراز کش برگردیم؟ میگه اگه کمربند ببندی اشکال نداره!!!!!!!!! میگم آخه من چطوری دراز کش کمربند ببندم؟؟؟خلاصه که ما عمودی رفتیم افقی برگشتیم!!!! الان هم که دارم اینا را مینویسم سرم وحشتناک سنگینه! این دختره ابله هم هر چی بوی گند تونسته از خودش و غذاهای مزخرفش درآورده و منم همش با اسپری بو گیر مشغول بو زدایی هستم. بیچاره همااااااااااااااااااااااااااااااا