سلام. من فعلا اومدم اینجا. یه جور مثل اوضاع خودم شده که نمیدونم خانه ام کجاست! کلی زحمت کشیدم که رنگ این وبلاگ را شبیه وبلاگ قبلی خودم کنم. عکس کودک پس فردا را هم گذاشتم اینجا که هر کی بابای این بچه را پیدا کرد بهم خبر بده تا من زودتر وارد عمل بشم!!
یک نفر دلتنگ است
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست
مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
....
دارم کم کم فکر میکنم بجای درس خواندن برم میانجی بشم، خودم همیشه به میانجی ها که کار میانجیگری میکردن میگفتم میان جیگر! حالا شده کار جدیدتر من! امروز با یه دم و دستگاه جدید کار میکردیم که احتیاج به نیتروژن مایع داشت. حقیقتش من نمیخواستم کار کنم، فقط اومده بودم یاد بگیرم که اگه در آینده خواستم انجام بدم دوباره دنبال یکی نگردم که بهم یاد بده. خلاصه با نکبتی رفتیم سراغ تکنسینه که از کار خدا هم اسمش انه بود و هر وقت نکبتی اسمش را میگفت من بزور لب و لوچه ام را جمع میکردم! بهمون گفت که قبل ار کار باید فرمهای ارزیابی میزان خطر با نیتروژن مایع را پر کنین و بدین اوستاتون امضاء کنه. نکبتی هم فرمها را پر کرد و منم که تا به حال یک بار هم به این فرمهای احمقانه نگاه هم نکردم فقط مثل شتر نظاره گر این عمل بودم. رفتیم پیش اوستا و با دقت وحشتناک خط به خط فرم را خواند و سئوال کرد و بعدش هم گفت این فرم قدیمی شده و برین فرم جدید را پر کنین! نکبتی هم طبق معمول که یکی بهش میگه بالای چشت ابرو هست بهشون برخورده بود اساسی!!! باور کنین اصلا این دختر را نمی فهمم! بهم گفت که من این فرمهای جدید را پر نمیکنم و اصلا بیخود کرده از من خواسته که فرم جدید پر کنم، من همش را قبلا انجام دادم، چرا باید یه کار را دوبار انجام بدم؟!!! یه ایمیل هم به اوستا زد و همین حرفها را یه ذره مودبانه تر نوشت. خلاصه که وظیفه من بدبخت شد که این فرمها را پر کنم، ببر اتاق اوستا، اوکی بدن، برگردونم نکبتی امضاء کنه، ببرم اوستا امضاء کنه، کپی بگیرم، یکی بدم به اوستا و بعد با نکبتی بریم آزمایشگاه!!!!!! به نکبتی میگم میدونم که عاشق اوستا شدی و همه اینا علامت عشق هست، چون عشاق معمولا نمیتونن با هم مستقیم راحت حرف بزنن یه کاتالیزور مثل من بدبخت این وسط میخوان!!!!! عجب گیری کردم. این اوستای زن ذلیل بدبخت هم هیچی بهش نمیگه با این رفتار مزخرفش. تو اتاقش وایستاده بودیم که اوستا فرمها را بخونه، نکبتی بهم گفته که رو تخته سفید را نگاه کن. منم مثل شوتا نگاه کردم و منظورش را نفهمیدم و اوستا گفت منظورت فلان چیزه؟! نکبتی یه چشم غره بهش رفت و گفت از کی تا حالا اسمت شده هما؟!!!!!!!!!!!!!
رسما اعلام میکنم که استای گرامی اینقدر نمک گیر شده که میترسم فشارخونش بره بالا!!! امروز باز چند تا سئوال احمقانه ازش کردم که با آخرین درجات مهربانی و محبت موجود در وجودش بهم جواب داد!!! یعنی واقعا مونده بودم! با انواع مثالهای ساده سعی کرد موضوع را برای چندمین بار برام توضیح بده و آخرش که دوزاریم افتاد کلی ذوق کرد که من خنگ بالاخره شیر فهم شدم.....کسی برام اسپند دود کرد یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ هیشکی منو دوست نداره!! فردا باید به مامانم زنگ بزنم و بگم برام دود کنه!