به من دو ساله دکتری میدی؟!!
خداوند مرا ببخشاید! همچین خباثت بازی امروز تو جلسه درآوردم که ماتحت نکبتی شروع به سوختن کرد. شاید بخاطر گند زدن به جریان سفر هلند بود که هنوز از دستش کفری هستم. نکبتی هنوز جواب درست حسابی از هیچ کدام از آزمایشاتش نگرفته و بالطبع حالش خوب نیست! منم امروز کلی در مورد نتایج جدیدی که گرفته بودم سخن پراکنی کردم و اوستا هم پشتش را گرفت که اگه خودت مثل بچه آدم نتایجت را هم آنالیز کنی یه مقاله توپ ازش درمیاد. منم زودی بهش گفتم من اگه اینو مقاله کنم باید بهم دکترام را بدی برم دنبال کار و زندگی ام! اونم گفت باشه. تو منو قانع کن که به اندازه یه دکتری هوش داری و زودی هم گفت که البته میدونم داری ولی باید نشان بدی!!!!!!!!!!
استغفرالله .......این کفار چه کارهایی از آدم میخوان! من چطوری دیگه هوشم را نشان بدم. گفتم دو تا مقاله تو یه سال و نیم یعنی هوش دیگه! گفت خوب ولی تو هنوز مشکل ارائه مطلب داری!! من نمیذارم اینجوری بری سر جلسه دفاع! خدا خفش کنه که هر وقت من میام یه کم ذوق کنم ضدحال بهم میزنه! گفتم باشه اوستا...من دو سال کار میکنم و یه سال هم تمرین ارائه مطلب میکنم! راضی شدی؟ آخ بوی سوختگی ماتحت نکبتی همه اتاق را برداشته بود و یک کلام حرف نمیزد. 
سفر هلند ما به یه شهر کوچیک دانشگاهی تو شمالش هست و اصلا تو آمستردام نیست و فقط اونجا توقف داریم که از هواپیما پیاده بشیم و سوار قطار بشیم. لیلا جان تو که میدونی من اهل تنهایی گشتن نیستم اونم تو یه مملکت غریب. خلاصه که از خیرش گذشتم. البته امیدوارم دفعه بعد که میرم هلند (ظاهرا قراره بازم برم!) بتونم برم بگردم. ببینیم خدا چی میخواد.
چینی- افغانی از سفر امریکا اومده بود و یک به به چه چه میکردی که آمریکا زمین تا آسمان با اروپا فرق داره و خیلی بهتر از اینجاست و حتما برین....منم گفتم اینا را به این استای دیوانه بگو که اونجا را ول کرده اومدم تو این دهات داره کار و زندگی میکنه وگرنه هم آدم عاقلی میدانه که آمریکا از اروپا بهتره.
اصل پروژه نکبتی رو یه بیماری هست که مال همون مناطق نکبتی نشین هست و خوشبختانه تو ایران اصلا وجود نداره. برای سفارش و دریافت مواد اولیه آزمایشش که شامل آنتی بادی و آنتی ژن مربوطه هست دچار مشکلات فراوان شدن. ظاهرا شرکت مربوطه تو آمریکا هست و به اوستا نامه داده که اگه اینا را میخوای باید به وزارت دفاع، اف دی ای، سی آی ای و چند تا وزارتخانه معمولی امریکا ثابت کنه که از این مواد در راههای خلاف استفاده نمیکنی!!!!!! اوستای بیچاره هم یه ایمیل زده براشون و رزومه خودش را و شرح آزمایشات با این ماده را نوشته و کار در جریان هست و البته معلوم نیست کی جواب بگیرن. به نکبتی میگم اگه اینا بفهمن که اوستا یه دانشجوی ایرانی داره که احتمال دسترسی به این مواد را خواهد داشت، کارت تمامه! پروژه بی پروژه
خیلی خبیث شدم، نه؟! فکر کنم به زودی خداوند حالم را میگیره
استا میگه میدونه که در ۶۵ سالگی در اثر سرطان میمیره!!! میگم چطور؟ میگه پدر و پدر بزرگم از سرطان معده و کبد مردن، پس منم سرطان میگیرم، اونا تو ۶۵ سالگی مردن پس منم تو ۶۵ سالگی میمیرم! گفتم نه، شما که سالم و سرحالین و کلی زدم به میز و تخته و کمد
میگه الان آره ولی تا ۲۰ سال دیگه حتما سرطان میگیرم! بهش گفتم اصلا خوب نیست که به مرگ فکر میکنی به چیزهای خوب فکر کن! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت! فکر کنم تعجب کرده بود که از من منفی نگر حرف مثبت دراومده بود!
امروز دفتر مشقامون را گرفته و ریز ریز نشسته خوانده!! نکبتی که آتیش گرفته بود که ورداشته با خودکار قرمز و دستخط مزخرفش تو دفترم چیز نوشته! برای من نوشته بود که تو خیلییییییییییییی آزمایشات انجام دادی چرا همه را ننوشتی؟ بهش میگم خیلی کدومه؟ میگه روز تعطیل برام یه سری نتایج خیلی قشنگ فرستادی. چرا ننوشتی؟ گفتم آخه من چکنویس پاکنویس میکنم، هنوز وقت نکردم وارد دفترش کنم. با یه جیغ کوتاه گفت نه........... اینکارو نکن..... ما شاید مجبور بشیم برای این پتنت بریم دادگاه، اونجا دفترکار اصلی ات را میخوان، نه پاکنویس، هر چی از مغزت تراوش کرده در لحظه آزمایش!!! با تعجب بهش میگم ما تو مملکتمون برای دعوا و طلاق و آدم کشی میریم دادگاه فقط به خدا!
سفر هلند ما به یه شهر کوچیک دانشگاهی تو شمالش هست و اصلا تو آمستردام نیست و فقط اونجا توقف داریم که از هواپیما پیاده بشیم و سوار قطار بشیم. لیلا جان تو که میدونی من اهل تنهایی گشتن نیستم اونم تو یه مملکت غریب. خلاصه که از خیرش گذشتم. البته امیدوارم دفعه بعد که میرم هلند (ظاهرا قراره بازم برم!) بتونم برم بگردم. ببینیم خدا چی میخواد.
چینی- افغانی از سفر امریکا اومده بود و یک به به چه چه میکردی که آمریکا زمین تا آسمان با اروپا فرق داره و خیلی بهتر از اینجاست و حتما برین....منم گفتم اینا را به این استای دیوانه بگو که اونجا را ول کرده اومدم تو این دهات داره کار و زندگی میکنه وگرنه هم آدم عاقلی میدانه که آمریکا از اروپا بهتره.
اصل پروژه نکبتی رو یه بیماری هست که مال همون مناطق نکبتی نشین هست و خوشبختانه تو ایران اصلا وجود نداره. برای سفارش و دریافت مواد اولیه آزمایشش که شامل آنتی بادی و آنتی ژن مربوطه هست دچار مشکلات فراوان شدن. ظاهرا شرکت مربوطه تو آمریکا هست و به اوستا نامه داده که اگه اینا را میخوای باید به وزارت دفاع، اف دی ای، سی آی ای و چند تا وزارتخانه معمولی امریکا ثابت کنه که از این مواد در راههای خلاف استفاده نمیکنی!!!!!! اوستای بیچاره هم یه ایمیل زده براشون و رزومه خودش را و شرح آزمایشات با این ماده را نوشته و کار در جریان هست و البته معلوم نیست کی جواب بگیرن. به نکبتی میگم اگه اینا بفهمن که اوستا یه دانشجوی ایرانی داره که احتمال دسترسی به این مواد را خواهد داشت، کارت تمامه! پروژه بی پروژه
خیلی خبیث شدم، نه؟! فکر کنم به زودی خداوند حالم را میگیره
استا میگه میدونه که در ۶۵ سالگی در اثر سرطان میمیره!!! میگم چطور؟ میگه پدر و پدر بزرگم از سرطان معده و کبد مردن، پس منم سرطان میگیرم، اونا تو ۶۵ سالگی مردن پس منم تو ۶۵ سالگی میمیرم! گفتم نه، شما که سالم و سرحالین و کلی زدم به میز و تخته و کمد
امروز دفتر مشقامون را گرفته و ریز ریز نشسته خوانده!! نکبتی که آتیش گرفته بود که ورداشته با خودکار قرمز و دستخط مزخرفش تو دفترم چیز نوشته! برای من نوشته بود که تو خیلییییییییییییی آزمایشات انجام دادی چرا همه را ننوشتی؟ بهش میگم خیلی کدومه؟ میگه روز تعطیل برام یه سری نتایج خیلی قشنگ فرستادی. چرا ننوشتی؟ گفتم آخه من چکنویس پاکنویس میکنم، هنوز وقت نکردم وارد دفترش کنم. با یه جیغ کوتاه گفت نه........... اینکارو نکن..... ما شاید مجبور بشیم برای این پتنت بریم دادگاه، اونجا دفترکار اصلی ات را میخوان، نه پاکنویس، هر چی از مغزت تراوش کرده در لحظه آزمایش!!! با تعجب بهش میگم ما تو مملکتمون برای دعوا و طلاق و آدم کشی میریم دادگاه فقط به خدا!
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 12:40 توسط هما
|