و خدایی که در این نزدیکی است...
شکر خدا که هر وقت احساس میکنم خداوند در همین نزدیکی ها حضور داره خودش را یه جوری بهم نشان میده! گفته بودم که خباثتم بالاخره کار دستم میده. اولا که آزمایش جدیدم به طرق مختلف جواب نداده و فعلا همگی مثل خرانی در گل مانده ایم که چیکار کنیم. اوستا هم گیر سه پیچ داده که لطفا تیمی کار کنیم یعنی یا همه مثل خر تو گل بمونین یا هیچ کس نمونه!!! خلاصه که فعلا تو گل هستیم و این چینی ابله هم هر چند وقت یکبار تراوشات مغزی اش را میریزه بیرون و اوستا هی ازش خواهش میکنه که لطفا کنترلشون کن! جواب این آزمایش،اولش برای من حیاتی هست و بعدش هم برای این چینی که میخواد دنبالش را بچسبونه به طراوشات مغزی خودش و یه ایده جدید بده بیرون! ایده اش هم بس بسیار زیاد گران هست، تا حالا یه ۳۰۰۰ پوندی اوستا براش پیاده شده که معلوم نیست جواب بده یا نه.
حالا اون به کنار، امروز این استای دیوانه که نمیدونم از کدام دنده بلند شده بود اومده میگه آنالیز نتایجت چی شد؟ گفتم هیچی گذاشتم کنار و اومدم سراغ اینکار. میگه نمیشه که، بگو کجای کاری؟ گفتم پیشرفتی نداشتم، خودت که میدونی من آنالیزم خرابه!! بعد منو فرستاده پای تخته سفید و هر چی سواد کینتیک نداشته داشتم ازم پرسید. من که اصولا از امتحان شفاهی متنفرم و متاسفانه بعد از خواندن این مطلب در چندین کتاب مختلف هنوز به هیچ جایی نرسیدم، حسابی رو اعصاب اوستا راه رفتم
بعد یه سری اراجیف توضیح داد که نمیدونم چرا نمیخواد بفهمه که توضیح این مسائل بصورت شفاهی برای من هیچ فایده ای نداره چون من اساس و پایه این چیزا رو به فارسی خواندم و اصلا نمیفهمم چی میگه! بعد هم ازم خواست انتگرال گیری کنم و گفت سه واحد دیفرانسیل و انتگرال گذراندی!!! آدم نمیشه این به خدا! خلاصه که یه نیم ساعتی مثل این بچه هایی که شلوارشون را خیس کردن جلوی تخته سفید منو وایسوند و گفت باید برای صحبت در مورد این مطلب آماده باشی. گفتم اگه میگفتی امروز میخوای بپرسی خودم را آماده میکردم. بعد هم نشستم و سرم را انداختم پایین و محلش ندادم. شروع کرد کلی سئوالات کینتیک پای تخته نوشتن و کلی ماژیکهای رنگی بکار برد که دورورش را خط خطی کنه! بعد هم ماژیکها را طبق عادت مرسوم پرت کرد رو میز جلوی من! یه چشم غره بهش رفتم که آقا این رفتارتون خیلی زشته! گفت کدام؟ گفتم همین پرت کردن، من سگ جنابعالی نیستم! کلی عذرخواهی کرده که از قصد این کارو نکردم!!! نه جون من، بیا از قصد اینکارو بکن! بعداظهر هم یه سری ایمیل تکراری برای ایمنی تو آزمایشگاه فرستاد که منم زود جواب دادم چند بار این فرمهای احمقانه را برای ما میفرستی؟!! ظاهرا امروز هیچ کاری دیگه برای انجام دادن نداری!! جواب داد که یادم نبود اینا را قبلا فرستادم درضمن ظاهرا امروز تو حالت خیلی خوبه!!!!! جواب دادم که به کوری چشم دشمنان حالم خوبه و فقط مشکلم اینه که از رفتارهای تو سر در نمیارم و شکر خدا وظیفه ام هم نیست که سر در بیارم!!! دوباره روابط آچمز شده!!!
بدبختی اینه که فردا هم باید با هم و یه دیوانه دیگه بریم یه دانشگاه دیگه تا دم و دستگاه مربوط به خواب جدیدی که آقا برام دیده را از نزدیک زیارت کنیم. البته هنوز معلوم نیست که کار شدنی هست یا نه! نکبتی که شدیدا معتقده که اوستا داره یائسه میشه و این رفتارهای نامعقول و دیوانه بازی هاش مال همین هست
باور کنین اولین بار که اینو بهم گفت اصلا تعجب نکردم و فقط پرسیدم زوده که! هنوز ۵۰ سالش نشده! نکبتی هم با اعتماد به نفس گفت که یادت نره امریکایی ها همه فعالیتهاشون را زود شروع میکنن: مشروب خوردن، مستقل شدن، سکس ....
حالا اون به کنار، امروز این استای دیوانه که نمیدونم از کدام دنده بلند شده بود اومده میگه آنالیز نتایجت چی شد؟ گفتم هیچی گذاشتم کنار و اومدم سراغ اینکار. میگه نمیشه که، بگو کجای کاری؟ گفتم پیشرفتی نداشتم، خودت که میدونی من آنالیزم خرابه!! بعد منو فرستاده پای تخته سفید و هر چی سواد کینتیک نداشته داشتم ازم پرسید. من که اصولا از امتحان شفاهی متنفرم و متاسفانه بعد از خواندن این مطلب در چندین کتاب مختلف هنوز به هیچ جایی نرسیدم، حسابی رو اعصاب اوستا راه رفتم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 17:52 توسط هما
|