اصولا آدم باید بعد از شکوفه زدن یه کار هیجان انگیز انجام بده! مثلا عاشق بشه! امروز با اینکه هنوز منگول بودم رفتم دانشگاه بخاطر قراری که با پاول نازنین داشتم. اثربخشی اش ۱۰۰ درصد بود! کلا حالم از این رو به اون رو شد! الان شنگول شدم دیگه . نمیدونین این پسر چقدر ماهه، چقدر گله! رسما دل من مهربان ندیده را برده! بنده خدا کلی ور رفت که این لوله ها را به بهترین وجه برش بده و این پسر چلمنگ اسپانیایی هم هی میگفت نه خوب نیست، سرش صاف نیست و این بیچاره هم هی دوباره تلاش میکرد! آخر سر هم گفت یه دستگاه دیگه برش داریم که من خودم سعی میکنم کارش را براتون انجام بدم. فردا صبح بیاین تحویل بگیرین. اومدم به نکبتی میگم من از این پسره خیلی خوشم اومده، چی کار کنم؟!! میگه دوست دختر داره؟ چند سالشه؟!! میگم من از کجا بدونم؟ من حرفهای روزمره اش را هم نمی فهمم!! بعد میگه گول نخور، این پسرهای انگلیسی همشون همینطوری هستن، یه پسره به اسم راب تو آزمایشگاهی که نکبتی کار میکنه هست که اونم بچه خوشتیپی هست. میگه با وجود اینکه دوست دختر داره کلی با من لاس خشکه میزنه و بهم کمک میکنه!! سر جریان خرید بلیط برای رفتن نکبتی به مملکتش برای کریسمس که داشت خودکشی میکرد!! کلی سایت براش پیدا کرده بود و همه صفحات را پرینت گرفته بود و آورده بود دم در آزمایشگاه دو دستی تحویل خانم داد!! 
تازه قبلش یه سوتی حسابی داده بودم! تو آزمایشگاه بودم که پاول اومد پرسید که تو با کونفوکال کار کردی؟ گفتم آره، گفت بیا کمک کن، دوستم مشکل داره نمیتونه باهاش کار کنه. رفتم دیدم از شانس گند من با اون میکروسکوپ مستقیم که من همیشه موقع کار باهاش مثل خر تو گل میمونم داره کار میکنه! میگم نمیشه با اونیکه کار کنی که من بلدم؟!! میگه نه، من اینو میخوام. کلی ور رفتم ولی جواب نداد که نداد! پاول گفت بریم از اوستات کمک بگیریم. من یه گوشه وایسادم، ازش پرسید که میتونی کمکمون کنی؟ اونم گفت هما را که میشناسی؟ برو سراغ اون!!! من کلم را کردم تو اتاقش و گفتم سلاممممم، من اینجام!!! منم نتونستم راش بندازم
رفقای گرامی لطفا خیالات واهی به سرتون نزنه! فقط من عاشق شدم! اصولا عشق یه طرفه مایه دردسره! اصولا از من مهندس کشاورزی هم آبی گرم نمیشه! فقط بزارین یه مدت دلم خوش باشه که بالاخره منم از یکی خوشم اومد دیگه! عقده ای نشم دیگه!
استاد گرامی بالاخره به نتیجه که من خیلی وقت پیش رسیده بودم و ازش درخواست کرده بودم، رسید!! امروز ایمیل زده که از این هفته جلسات هفتگی جدا گانه برگزار میشه! postdoc جدا، دانشجوها جدا! ازش پرسیدم که چطوری اینجوری شد؟ گفت خیلی فکر کردم، دیدم اینطوری بهتره! گفتم من که قبلا بهت گفته بودم ولی گفتی نمیشه! گفت خوب میتونی خوشحال باشی و افتخار کنی که بهتر از من فکر میکنی و نتیجه میگیری!!!. باز گیر داد که آنالیز نتایجت چی شد؟! گفتم ببخشید از دیروز تا حالا اتفاق خاصی میتونه بیافته؟؟ دیروز که نعش منو دادین خانه، فقط دارو خوردم و خوابیدم! میگه چقدر حساسی؟ پس اصلا سوار قایق نشو! گفتم من ۲ ساعت رو قایق رو رودخانه تایمز قایق سواری کردم ولی شکوفه نزدم و فقط منگ بودم! این رفیق شما از قایق هم بدتر بود! موشک بود!!!