والله نمیدونم چطوری شروع کنم! بگم بعد از شکوفا شدن و عاشق شدن باید چی شد؟ یکی به من بگه تو را چه به عاشقی و شنگولی بابا!!! به جان مامانم یه روز هم دوام نیاورد! نه اینکه دیگه عاشق نباشم! دیگه شنگول نیستم!
دیروز که ایمیل اوستا و ایضا بعدا صحبتهاش را شنیدم احساس کردم که استاد میخواد دوباره مراسم حالگیری راه بندازه و اینجوری دو دسته کرده که حال هر کدام سر فرصت جداگانه بگیره! چینی بعد از جلسه خودش یه ایمیل برای همه زد که جلسه امروز شبیه یه دادگاه بود که قاضی دادگاه (استاد) بازجویی شدیدی برای پیدا کردن علت جرم و قاتل کرده بود . وقتی ایمیل را خواندم دوزاریم کامل افتاد که آقا امروز حالش اصلا خوب نیست. رفتیم سرجلسه و دوباره گیر داد به من که خوب نتایج آنالیزت چی شد؟ اون سئوالاتی که پرسیده بودم جوابش چی شد؟! حالا من دیشب یه مطلبی از تو یه سایت پیدا کرده بودم و براش فرستاده بودم که این جواب سئوالت هست؟! جواب داده بود که احساس میکنم از فلان سایت این مطالب را برداشتی!!!!!!!!!! کلی خندم گرفته بود که مردک ابله فکر کرده که من اینقدر مبتدی تقلب میکنم!! آخه احمق! من اگه بخوام تقلب کنم که نه تو نه جد و آبادت نمیتونه بفهمه که من تقلب کردم. خیلی خره به خدا! بعد تو جلسه با یه حالت پیروزمندانه گفت که سایت را درست حدس زدم؟!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم فکر کردی من میتونم با انگلیسی فوق سلیس این همه مطلب بنویسم؟!! به هوشتون شک کردم! بعد از نکبتی پرسید که تو جواب سئوال را بلدی؟ اونم یه سری اراجیف گفت و بعد به من گفت تکرار کن این چی گفت!!! یه چشم غره وحشتناک بهش رفتم و هیچی بهش نگفتم. دوباره به نکبتی گفت که این نفهمید، یه بار دیگه براش توضیح بده! دوباره نکبتی اراجیفش را تکرار کرد و دوباره برگشت بهم گفت حالا تکرار کن! یعنی به جان مامانم فقط خودم را کنترل کردم که چیزی پرت نکنم طرفش! ساکت نشستم و هیچی نگفتم! بعد لحنش را مهربان کرده و میگه پس من جطوری کمکت کنم؟! یه نفس عمیق کشیدم که یهو سرش جیغ نزنم و گفتم شما عمرا با این روش نمیتونی به من کمک کنی. گفت چی کار کنم؟ گفتم آخه اصلا نمیتونی. روشت از پایه غلطه. بهت میگم برام توضیح بده، میگی دانشجوی دکتری هستی و خودت باید جواب را پیدا کنی. بعد اینجوری منو سئوال و جواب میکنی .من باید یه گلی به سرم بمالم و برم یکی را پیدا کنم که به روش درست به من کمک کنه. تا آخر جلسه سرم پایین بود و همش فکر میکردم که عجب گیری افتادم از دست این معلم مدرسه ابتدایی. دوباره آخر جلسه گیر داده که مقاله نداری در موردش حرف بزنی؟ گفتم نه! گفت ظاهرا امروز حالت خوب نیست! حالا خوبه که من تا نیش تا بناگوش باز اومده بودم تو جلسه. قبل جلسه یه سر رفته بودم پیش پاول و باز از فوق مهربان بودن این آدم کف کرده بودم. میخواستم به اوستا بگم تو برای آدم حال نمیزاری که، گفتم ولش کن، ساکت باش دختر.
بعدش کلی فکر کردم که چیکار کنم! این آدم اصلا حالیش نیست که من بچه مدرسه ای نیستم! هر چقدر هم بهش میگم نمی فهمه! یه ایمیل براش زدم و نوشتم استاد گرامی من....من خیلی فکر کردم....اگه هدف این جلساتت اینه که ندانسته های منو جلوی بقیه به روی من بیاری، خیلی ساده دیروز بهم میگفتی که بیا در مورد چیزهایی که بلد نیستی و تو زندگیت یاد نگرفتی صحبت کن...منم خیلی چیزا دارم که در این مورد بگم...باور کن من خیلی چیزا بلد نیستم......تنها کاری که میتونم در مقابل روش نامعقول و بچگانه شما بکار ببرم، بایکوت جلساتتون هست. من دیگه تو همچین جلساتی که روز منو خراب میکنه شرکت نمیکنم. به هرکسی که میخوای بگو، همین الان هم بگو..به دکتر غار بگو، به رئیس دانشکده بگو..به رئیس دانشگاه بگو....حاضر نیستم سلامت روح و روانم را بخاطر یه دکتری ناقابل به خطر بندازم...
لازم به توضیح نیست..اوستا به این جور ایمیلها جواب نمیده...ولی من به گور جد و آبادم میخندم دیگه پام را تو این جلسات کذایی خیط کنی آقا بزارم. نمی فهمش ! به خدا نمی فهمش!
چقدر دلم سهراب میخواد الان...........
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
............
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است