سگداری یا بچه داری!

نگران نباشین. نه سگهای اوستا اسهال گرفتن و نه من توسط سگها خورده شدم! روز جالبی بود از این نظر که تا حالا همچین کاری تو زندگیم نکرده بودم. مشکل این بود که همش فکر میکردم دارم از بچه نگهداری میکنم نه سگ!! همش فکر میکردم چطور میتونم سرگرمشون کنم تا خدای نکرده پارس نکنن! اوستا فرموده بودن که ممکنه اینا یهو دیوانه بشن و شروع به پارس کردن وحشتناک کنن. دلیلش ممکنه گربه همسایه باشه یا یه صدای مشکوک!! خدا وکیلی چند فقره پارس کردن که من نیم متری از جام پریدم و همش داشتم فکر میکردم اگه نصف شب بخوان پارس کنن من حتما از ترس سکته میکنم. اوستا گفته بود که اینا شب میان تو اتاق ایشون که دو فقره رختخواب سگی براشون آماده کرده بود، میخوابن. اما شب که شد دیدم یکی شون بغل پای من تو اتاق پایین خوابیده و اونیکه هم توی هال ولو شده! تو زندگیم بچه خوابیده را برده بودم سرجاش بخوابونم ولی سگ خوابیده را نه!! مجبور شدم از تکنیک میله های خوشمزه سگی استفاده کنم. هر وقت طرف کمد حاوی این میله ها هم میرفتم این دو تا شدید هیجان زده میشدن!! با میله ها رفتم تو اتاق اوستا و نشستم جلوی رختخوابهای سگی و اونجا بهشون دادم بخورن که مثلا خیر سرشون بعد خوردن همون جا بگیرن بخوابن!! ولی پسره همچین شنگول شده بود که دو تا میله هم کمش بود و زل زده بود به من که بازم میخوام!! دوباره از یک تکنیک دیگه بچه داری استفاده کردم و منم گرفتم نزدیک تختشون رو زمین خوابیدم که یعنی مثلا من خوابم، شما هم بخوابین!! برای مامانه جواب داد ولی پسره تخس تر از این حرفها بود. بعد نیم ساعتی خودم هم خوابم گرفته بود و بهشون گفتم که جهنم هر جا میخواین برین بکپین، من که رفتم بخوابم. خدا را شکر در طی شب بچه های خوبی بودن و فقط یکیشون که فکر کنم پسره بود سه بار در اتاق منو کوبید!! اول فکر کردم جیش داره که میخواد درو براش باز کنم که بره بیرون! بعد گفتم جهنم، میخواستی سر شب بری جیشتو بکنی، همین مونده که سگ سرپا بگیرم!! بعد کاشف بعمل اومد که هر وقت که موبایلم که بعلت شارژ نداشتن صدا میداد ایشون از خواب بیدار میشد و میومد دم در اتاق و اظهار وجود میکرد. وقتی موبایلم را خاموش کردم دیگه خبری ازش نشد. صبح از طرف شرکت مربوطه سر ساعت اومدن سراغشون و منم یه نفس راحت کشیدم. حالا قراره جمعه ساعت ۴ خانه اوستا باشم تا سگها را دوباره تحویل بگیرم.
این مدت که مسابقات المپیک شروع شده هر روز چشمم به جدول مدالها خشک شده بود که ببینم بالاخره اسم ایران کی میاد توش. امروز وقتی مسابقات سنگین وزن وزنه برداری را دیدم اینقدر دلم برای روزهایی که رضا زاده میرفت برای وزنه زدن تنگ شده بود که نگین . جاش خالی بود و حالا کو تا ابوالفضلش بیاد رکورد بابا را بزنه!! دیشب تو اخبار یه تفسیر فوق العاده جالب در مورد موفقیتهای تیمهای مختلف انگلستان تو المپیک شنیدم که میخ تلویزیون شده بودم. انگلیس امسال غوغا کرده و فعلا با ۱۵ طلا تو رده بندی سوم هست. تفسیر این بود که علت موفقیتها چیه!!!! تا حالا تفسیر علت شکست زیاد شنیده بودم ولی موفقیت!! عجبا، حیرتا!! هر چی گوش دادم اثری از لطف الهی و عیسی مسیح و بقیه چیزهای مذهبی توش نبود!! سرمایه گذاری عظیم و تمرین سنگین، مربی عالی و خلاصه همه جور امکانات. دختری که تو تیم دوچرخه سواری بود گفت که ما همه چیزمون کامل بود از وسایل و مربی و اردو و تمرین و..... هیچ کم و کسری نداشتیم. انگلیس مثل ایران ۷۰ میلیون جمعیت داره ولی ما کجا اینا کجا!


در انتظار بازگشت پدر  (بیچاره اوستا!!)

سگ نگهمیداریم آی سگ نگهمیداریم.......

دارم از خانه اوستا آپ میکنم. سگها مشتاقانه در بدو ورود منو لیسیدن بطوریکه حالم بد شده بود! اوستا یک کلاس فشرده چگونگی برخورد با سگ برام گذاشت و از وسایل کمک آموزشی (یک چیز میله ای شکل، خوردنی، سرخابی رنگ) هم برای تشویقشون استفاده کرد. سگها اینقدر با  اشتها این میله را میخوردن که یهو به هوس افتادم و به اوستا گفتم توش چیه، بده منم یه امتحان بکنم که دیدم چه بوی گندی میده!!!خلاصه الان میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و به حرفهام از جمله نکن، بشین، دراز بکش، خفه شو، گوگولی مگولی، صاحبت قربانم بره، کره خر(!!) گوش میدن! اوستا بعد از تذکر نکات مهم سگداری رفت ایستگاه قطار. آخ اگه بدونین این سگها مثل عشاق یه نیم ساعت دم در چهارچشی خیره به در شده بودن که برگرده!! هر چی بهشون میگفتم بیاین تو، باباتون حالا حالاها نمیاد حالیشون نمیشد. مامان سگه آرام و قابل تحمل هست ولی پسرش واقعا کره خری هست.
+ سگهای اوستا شب تو اتاق اوستا میخوابن!!!
++ همون ۱۰ دقیقه بدو ورود احساس کردم بوی سگ میدمولی گفتم اگه بخوام برم دوش بگیرم تا فردا باید تو حمام باشم همش!! فقط دستام را هر ۱۰ دقیقه یکبار باید بشورم چون هروقت حوصله شون سر میره میان منو لیس میزنن!!!
+++ اوستا میفرمایند سگ موجود بسیار خوبی برای زندگی مسالمت آمیز هست چون در همه حال خوشحال و خندان هست و با شوق و ذوق به استقبالت میاد حتی اگه دست خالی، شب دیروقت بیای خانه!!!!!!!
++++ اوستا میخواست بابت دو روز نگهداری سگها بهم ۴۰ پوند بده ولی من ایرانی بازی درآوردم که من برای کمک به اوستام پول نمیگیرم! اینقدر خوشحال شد که نگو!!! حتی نذاشت من بقیه حرفم را بزنم که ولی باید پول بلیط اتوبوس این دو روزم را بدی چون من بخاطر تو اومدم! حالا باید بعدا حالش را بگیرم.
+++++ خانواده شدید مخالف اینکار من هستن و مامانم که همش نگرانه نکنه اینا منو گاز بگیرن! بابام هم میگه دختر جان کار قحط بود که اینکارو قبول کردی! دیوانه ام دیگه

شغل جدید من: سگبانی سگهای اوستا!!!

تو این چند روز اینقدر سرم شلوغ پلوغ بود که شب که میامدم خانه یک غذا آماده میخوردم و بعدش زودی خوابم میبرد. اصلا نفهمیدم دنیا دست کیه! دست من که نبود. کلی اتفاقات بامزه تو لندن و این چند روز افتاد و  البته یه اتفاق خیلی غم انگیز هم افتادماهی ام تو این دو روزه که من نبودم از دوری ام دق کرد و مردخدا نصیب گرگ بیابان نکنه! شب که رسیدم خانه و در اتاقم را باز کردم و طبق معمول اولین کارم نگاه به تنگ ماهی بود، دیدم که تو تنگ نیست! زودی رفتم طرف تنگ و دیدم رو آبهاولین کاری که کردم چندین فقره فحش غلیظ به اوستا بود که منو از ماهی ام جدا کرد که اینجوری دق مرگ من بشه! اصلا نمیدونم چرا. کاملا سرحال بود. آبش را عوض کردم و غذاش را هم دادم. اگه میدونستم حتی دو روز تنهایی اذیتش میکنه میسپاردمش دست نکبتی. هر چند ممکن بود از ترس زهره ترک بشه!
اولین چیز در بدو دیدن پروفسور دیوانه روس این بود که من انگلیسی این بشر را نمی فهمم! خیلی سریع حرف میزد و با لهجه مخلوط روسی و آلمانی! (۴ تا زبان بلد بود) از ایستگاه قطار تا دانشگاه چندین بار برنامه امروز و فردام را توضیح داد ولی اصلا طبق برنامه عمل نکرد از بس وسطش پارازیرت میداد. از خودش تعریف میکرد از کتابی که میخواست با دانشجوهاش بنویسه از اینکه دو تا دکتری داره (!) یکی فیزیک و یکی سلولی مولکولی، از اینکه از انگلیس بدش میاد و داره با شوهرش فرار میکنه که برن آلمان تا از دست احمقهای انگلیسی راحت بشه! با اوستای من تو آلمان و تو موسسه ماکس پلانک postdoc بودن و اوستا با توجه به خاطراتی که ازش داشت میگفت دیوانه هست! عاشق لئوناردو داوینچی (به عنوان یک دانشمند بزرگ و فیزیکدان و البته فیزیک نور)، عاشق پیانو (برام چند قطعه را هم زد)، عاشق اسکیت (تو جوانی اش در سطح کشور روسیه مقاماتی داشته و مدال گرفته بوده)، عاشق اپرا (نزدیک دو ساعت بعد از اینکه برگشتیم خانه داشت اپرا نگاه میکرد!!) و خلاصه معجونی از هوش و هنر و ورزشکار بودن بود. البته اگه بگم چقدر خانه شلخته واری داشت کم گفتم. از اونا که سگ با صاحابش تو هر جاش گم میشد! ولی کتابخانه اش خیلی باحال بود. شوهرش یک پروفسور آلمانی بود و عجیب لهجه انگلیسی امریکایی داشت که من اولش باور نکردم آلمانی باشه. شوهرش از اون خل و چلهای شدید بامزه بود که آدم دوست داره همش بشینه باهاش ور بزنه اینقدر همه چیز را باحال تعریف میکرد که کلی میخندیدم. برام جای تعجب بود که این زن و شوهر که زبان آلمانی و انگلیسی، زبان مشترکشون هست چرا با هم انگلیسی حرف میزنن! با توجه به آلمانی بودن یک طرف و احاطه کامل خانم به زبان آلمانی، انتظار داشتم که با هم آلمانی حرف بزنن ولی شوهرش گفت بخاطر اینکه تو انگلیس هستیم اینکارو میکنم ولی هر وقت میخوایم دعوا کنیم و فحش بدیم با هم آلمانی حرف میزنیم تا بقیه نفهمن که چی میگیم!!
بعد از انجام آزمایشات مربوطه و صرف شام اومدیم خانه و خانم بلافاصله نشست جلوی تلویزیون به تماشای اپرا. شوهرش یه نیم ساعت نشست و گفت دارم عصبی میشم و میرم دانشگاه!! منم دیدم شدید خوابم میاد و زود رفتم خوابیدم. خانم شب دیروقت رفته بود دانشگاه و سلولهایی که روش کار کرده بودیم را چک کرد و نصف شب اومد خانه و با ذوق من بدبخت را از خواب بیدار کرد که سلولها خیلی خوب جواب دادن!!!!!!! باور کنین وقتی از خواب پریدم قاطی کرده بودم! نمیدونستم کجا هستم و این کیه که داره با من حرف میزنه!! با چشمای نصف باز بهش نگاه کردم و گفتم هی؟!! (با لهجه کلاه قرمزی بخونین!). بعد ایمان آوردم که چرا اوستا بهش میگه دیوانه! یه خل بازی دیگش هم این بود که همش از من میپرسید دستشویی نمیخوای بری؟!! اگه میخوای بری فلان جا هست!! هی بهش میخواستم بگم بابا من بچه نیستم که!! جیش داشته باشم میگم بهت
روز بعدش قرار بود که تا قبل ۱۲ کارها را تمام کنیم و خانم یک مشت سلول تحویل من بدن که برگردونم دهاتمون. خانم تازه ساعت ۵/۹ از خواب بیدار شد و تا صبحانه بخوره و ورزش کنه و برام پیانو بزنه، شد ۱۱. بعد هل هلی شروع به کار کرد و باعث شد که قطار خودم را از دست بدم و ۱۰ شب برسم خانه.
چند روزه که کار رو پروژه چینی- افغانی را شروع کردم و اوستای اصلی این پروژه که کارهای سلولی اش را انجام میده، تنها انگلیسی هست که من تو این مملکت دوست دارم! کارهای سلولی اینجا در مقایسه با ایران ساده تره! اصلا اینقدر که ما نگران آلودگی سلول بودیم اینا نیستن! اوستا انگلیسی که اصلا بدون دستکش کار میکنه و فقط الکل میزنه به دستش. اوستا وقتی میبینه که من با کارهای بیولوژیک کیف میکنم از یه طرف حسودیش میشه و از یه طرف بخاطر پیش رفتن کار پروژه لنگ در هواش خوشحال میشه. فعلا که دارم ذوق میکنم، امیدوارم تا آخرش به خوبی و خوشی پیش بره.
وقتی به اوستا گفتم ماهی ام مرد گفت که حتما دلش برات تنگ شده بود! منم با خنده گفتم افسوس که تنها کسی که اینجا دلش برام تنگ میشد مرد! به نکبتی گفتم که به تلافی مرگ ماهی جونم خیلی دلم میخواد سگ اوستا را خفه کنم!! دیروز اوستا اومد تو آزمایشگاه و گفت میتونی یه کمکی بهم بکنی؟ گفتم تا چی باشه. گفت میشه یکشنبه عصر تا دوشنبه صبح بیای مراقب سگهام باشی چون من میخوام برم المان؟ یعنی بزور جلوی حندم را گرفتم!! فکرش را بکنین من تو فکر انتقام بودم و آقا اومده میگه بیا مراقبشون باش تا فرداش که یکی میاد تحویلشون میگیره. از اونجا که قیافه اش شدید وا مونده بود قبول کردم و فقط گفتم مطمئنی سگات منو نمیخورن؟!! حالا قراره یکشنبه برم سگبان بشم

اوستا و مدیرگروهی؟!!

مدیر گروه نامحترم یه ماهی میشه که از مدیریت استعفا داده ودلیلش را هم خستگی ناشی از این شغل ذکر کردن. برای جانشینش یه سری کاندید شدن از جمله اوستای من!!!!!! بار اول که از نکبتی شنیدم که اوستا خودش را کاندید کرده نمیتونستم جلوی خندم را بگیرم! فکرشو بکنین این آدمی که وقتی دانشجویی مثل نکبتی پاچه اش را میگیره غلاف میکنه و کم میاره بخواد مدیر گروه بشه که کلی کل کل و برش میخواد. جمعه جلسه مصاحبه آقا بود. قبلش جلسه گروه بود و آخرش گفت که دو ساعت دیگه مصاحبه دارم. جدی بهش گفتم واقعا این شغل را دوست داری؟! گفت تو نمیخوای من مدیرگروه بشم؟! گفتم نه! به اندازه کافی سرت شلوغ هست و در دسترس نیستی چه برسه که بخوای مدیر گروه بشی، بیچاره من و نکبتی! دختر لهستانی که تو تابستان اومده براش کار آزمایشگاهی کنه بهش گفت موفق باشی، من خبیثم گفتم موفق نباشی، نکبتی هم گفت چیزی نمیگم! جانور پاچه خوار! خلاصه آقا بعد از دو ساعت برگشت و سعی میکرد جلوی لب و لوچه آویزانش را بگیره ولی نمیتونست. گفت جزو یکی از بدترین مصاحبه های زندگی کاریش بود. ظاهرا در مورد سوابق مدیریتی و برنامه های آتی اش سئوالاتی کرده بودن که آمادگی نداشته یعنی اصلا سابقه مدیریتی نداره! بعد بهم گفت خوشحال باش فکر نکنم این پست را بهم بدن. بهش گفتم واقعا شرمنده، من خیلی بدجسنم ولی به خاطر خودم این حرف را زدم چون اونجوری دیگه نمیشه پیدات کرد. در ضمن با عرض پوزش ببخشید شما اصلا بدرد این شغل نمیخوری چون احساس میکنم آدمی باید این پست را داشته باشه که یه هوا برخورداش تهاجمی باشه و زود وا نده و شما برای اینکار زیادی خوب و مهربانی
چینی-افغانی یه قسمت مهم پروژه اش را تمام نکرد و گذاشت رفت. یعنی زمانش تمام شده بود و باید میرفت ولی هنوز یه سری از آزمایشات مونده که قسمت اعظمش کار با سلول هست. من دیوانه از اون اول که اومده بودم همش به اوستا میگفتم که من کارهای بیولوژیک را خیلی بیشتر از کارهایی که تو گروه تو هست دوست دارم. آقا هم بل گرفت و هفته پیش بهم گفت بیا رو این قسمت سلولی پروژه این بابا کار کن، بهت پول هم میدم. قراره من کارهای سلولی را انجام بدم و نکبتی کارهای فیزیکی اش را. بدجنس اولش که میخواست ما رو گول بزنه نگفت که در زمان کوتاه باید این کارو انجام بدین یعنی فقط ۲ هفته! حالا من کارهای خودم لنگ در هوا مونده و حالا باید روی این پروژه هم کار کنم. هرجور هم خواستم از زیرش در برم فایده نکرد و اصلا حرف گوش نمیده! میگه تو خودت گفتی که علاقه داری و قبلا هم که کشت سلول کار کردی پس برات مشکل نیست و من میدونم که از پسش برمیای! آخ از دست این جماعت رئیس روسا که برای خر کردن آدم از این عبارت تو از پسش برمیای استفاده میکنن!بعضی موقعها هوس میکنم بهش بگم من از پس خفه کردن تو هم برمیام، میخوای امتحان کنم؟!!خلاصه که فردا باید برم لندن پیش یک پروفسور دیوانه روس که تو کار سلول هست و ظاهرا سلولهای جیگری که انگ کار اوستا هست پرورش داده. شب هم باید اونجا بمونم و فرداش برگردم، اونم سلول به بغل! خانم پروفسوره به اوستا گفته که شب بیاد پیش خودم ولی اوستا گفت بهتره بری هتل چون این بشر خیلی حرف میزنه و سرت را میبره. هی میخواستم بپرسم یعنی از تو دیوانه تره ولی روم نشد!! نکبتی بدجائیش سوخته بود که من دارم میرم لندن! امیدوارم از چشم شور این بشر در امان بمونم و سفرم دچار نحسی نشه! هی به اوستا میگفت که منم به کار سلول علاقه دارم! اوستا هم گفت به کار سلول علاقه داری یا لندن رفتن؟!! نمیدونم این بشر چرا از لندن رفتن اینقدر خوشش میاد من که تو لندن سرسام میگیرم یاد تهران شلوغ پلوغ میافتم و مخصوصا این سیستم حمل و نقلش که بنظرم یه سه واحد دانشگاهی میخواد که سر در بیاری چی به چی هست! خلاصه که بترکه چشم حسود 

+ هیچ وقت با سیب زمینی که بعلت خواب بودن شما به جای پختن، کبابی شده سالاد الویه درست نکنین!!
++ خودمونیم، این سریال سه در چهار را چقدر کشکی تمام کردن!! نمیدونم پولشون ته کشیده بود یا دستور اومد که زودتر درش را ببندین! همش میخواستم امیر این مرضیه بدبخت مادرشوهر ذلیل را ببینم! بنظرم زوردار بودن این دختره یه هوا توهین به کسانی بود که زورشون زیاده ولی مغزشون خالی!  آخر سر هم معلوم نشد که اینا آشپزخانه زدن یا نه! انگار همه غم و غصه این دو خانواده پیدا کردن یه شوهر خل و چل برای دختر رحمان بود که شکر خدا پیدا شد!!
+++ این انگلیسهای چشم چپ با اولین مدال طلای المپیکشون ما را خفه کردن! دختره تو هوای بارونی خفن پکن تونست برنده بشه چون بقیه شرکت کنندگان نمی دونستن تو این هوا چطوری مسیر را پیدا کنن و پا بزنن ولی از دولت سر هوای مزخرف همیشه بارانی این مملکت این مادمازل اول شد!!
++++ هر چی فکر میکنم نمیفهمم چرا پرچمدار شدن یک زن تو رژه تیم ایران برای بعضی ها گران تمام شده! اتفافا مطمئن هستم پشت این حرکت حکومت یه سیاستی بوده که اینکارو بکنیم که دنیا بفهمه ما چقدر برای زنان مملکتمون ارزش قایل هستیم (الکی!) و حرفهایی که در مورد نادیده گرفتن حقوق زن تو ایران هست، دروغه! ظاهرا با آقایون معترض قبلا هماهنگی های لازم انجام نگرفته بوده!

چه روزهای تولدی بود!!

اولا از تمام دوستان که از طریق کامنت، ایمیل و سایر روشهای مرسوم تبریک تولد گفتند، ممنون.
دوما که من شک کرده بودم که چشمام برای خودم شوره ولی نمیدونستم تا این حد!! این همه از مهربان شدن اوستا حرف زدم ولی دوباره روز تولدم یه حالی ازم گرفت که اشکم دراومد. تقصیر خود خرم هم بود!!(حرف بد به خودت نزدن دختر!). میخواست منو آخر این هفته بفرسته لندن (ماجراش را بعدا مینویسم) که من گفتم که اگه میشه هفته دیگه برم چون این هفته میخوام گزارشم را اگه خدا بخواد تمام کنم. اونم زود شروع کرد که خوب در چه مرحله ای هست؟! گفتم خوب پیش میره. گفت خوب چیا نوشتی که نشان بده تو لیافت داری که بری برای دکتری!! به فارسی یواشکی گفتم: ای خدا....باز شروع کرد! یه چپ چپ نگاهم کرد، با خودش فکر کرده بود دارم بهش به فارسی فحش میدم. یه نفس عمیق کشیدم که عصبانی نشم و بعد گفتم فلان چیز و بمان چیز را مینویسم که ایده خودم تو این پروژه بوده. گفت میدونم ولی چطور میخوای بقیه را قانع کنی که بهت دکتری بدن؟!! یعنی دقیقا وا رفتم! خودم را کنترل کردم که رو زمین ولو نشم و فقط با تمام وزنم تکیه دادم به در اتاقش! گفتم منظورت را نمیفهمم. دوباره حرفهای بالا منبری شروع شد. همش با خودم فکر میکردم آدم به خریت این بشر تو عمرم ندیدم! آخه چند صد بار یه چیزایی را میپرسی که میدونی من جوابی براش ندارم. همینطور حرف زد و وقتی ساکت شد گفتم باشه و از اتاقش زدم بیرون و اینقدر به خودم فحش دادم که دختر قلم پات میشکست و تو اتاقش نمیرفتی، مگه مرض داشتی. احساس میکنم شدیدا نسبت به حرفهای فیلسوفانه اش نسبت به این گزارش لعنتی حساس شدم و هرکاری میکنم زیر سبیلی ردش کنم نمیشه. کلافه اومدم تو اتاق و به نکبتی گفتم که حالم خوب نیست بیا امروز بریم سینما و شام. بنده خدا زودی بلیط رزور کرد و قرار شد ساعت شش و نیم راه بیافتیم. تو راه رفتن خانه برای تعویض لباس بودم که کاشف بعمل اومد از بس گیج بودم کلید خانه را تو دانشگاه جا گذاشتم! برگشتم که ورش دارم که اتوبوس مزبور را از دست دادم و دیدم عمرا ساعت ۷نمیرسم سینما. براش پیغام دادم که من نمیرسم. نگو خانم موبایلش شارژ نداشت و پیغام منو نگرفته و سه ربع ساعت رفته بود دم سینما منتظر من وایستاده بود!! روز بعدش هم که من کلی آزمایش گذاشته بودم و البته از بس حالم افتضاح بود که ظاهرا تو محاسبات اشتباه کردم چون هیچ جوابی نگرفتم و دست از پا دراز تر برگشتم خانه و ۴ ساعت تخت خوابیدم. خلاصه که روزهای تولد باحالی بود، چشمای پف کرده از گریه و آزمایشات بدون جواب. برای اوستا ایمیل زدم که تورو خدا یا هر کی دیگه که تو این دنیا میپرستی و بهش باور داری، خواهش میکنم دیگه بحث فلسفی در مورد این گزارش و دکتری من نکن. باور کن هروقت این حرفها را بهم میزنی من بعلت شدت احساس حماقتم که چرا حرفهای تو را نمی فهمم و براش جواب ندارم، اینقدر حالم بد میشه که نگو! من اصلا نمیخوام کسی را قانع کنم که بهم دکتری بدن، من کسی را زور نمیکنم که بهم دکتری بده! اگه با این گزارش و جلسه ارائه آن، هیئت محترم داوران تشخیص داد که من بدرد دکتری گرفتن نمیخورم از نظر من مسئله ای نیست. چرا سر این موضوع اینقدر منو اذیت میکنی؟!!!!
هر وقت از دست اوستا عصبانی میشم معمولا باهاش حرف نمیزنم و فقط سلام میکنم چون سلام واجبه!! معمولا اصلا بهش نگاه هم نمیکنمدیروز که تا میامد تو آزمایشگاه من زودی در میرفتم که نبینمش! ولی از در اتاقش که خواستم رد بشم یهو از اتاقش اومد بیرون و مجبور شدم سلام کنم! زودی پرسید حالت بهتره؟ بدون اینکه وایستم و نگاش کنم گفتم نه خوبم نه بد و زودی رفتم! بقول سعید بیچاره اوستا. از رفتار خودم عصبانی بودم ولی از دست اونم عصبانی بودم!! اصولا وقتی هر کدام از ما محلش نمیدیم حالش شدید گرفته میشه که حتی تو چهره اش تابلو معلوم میشه. خلاصه که امروز دلم براش سوخت و باهاش کلی هر هر کر کر کردم!! فکر کنم با خودش میگه این دختره واقعا دیوانه است!!!

+ از وقتی یه سال بزرگتر شدم شدید حواس پرتی پیدا کردم! فکر کنم آلزایمر گرفتم!امروز کلی دنبال کارت دانشجویی ام گشتم و وقتی از نکبتی قرض گرفتم دیدم که کارتم تو جیب روپوش آزمایشگاهم هست که تنم بود!!!

++ اوستا امروز دوباره حرکت شنیع پرت کردن خودکاری که داده بودم دستش را انجام داد! هر چقدر سعی میکنم به خودم بقبولونم که این تو فرهنگ اینا زشت نیست لطفا ناراحت نشو، نمیشه!! بهش گفتم قبلا هم بهت گفته بودم که این حرکت خیلی بده! گفت آره، ببخشید، منظوری نداشتم!! ظاهرا تو فرهنگ شما خیلی حرکت بدی هست. گفتم آره، ما فقط جلوی حیوانات چیزی را پرت میکنیم. یهو شروع کرد خودش را زدن!! اول دست چپش که پرت کرده بود و بعد هم سه باز زد تو کله خودش (قسمتهای مختلف). حالا من هم جا خورده بودم و هم خندم گرفته بود، زودی بهش گفتم بی خیال شو، اشکال نداره، خودت را نزن!!

دو روز تولد مبارک!

من امسال دو روز تولد دارم! تقصیر این سال کبیسه هست که تقویم شمسی و میلادی را بهم زده. فردا تولد شمسی خانمه و پس فردا آقا میلاد!! شانس آوردم تولد قمر خانم را نمیدونم. اولین کادوی تولدم را هم امروز گرفتم. برادر جان دو تا کتاب و یه مجله فیلم مرداد ماه را برام فرستاد که درست امروز رسید دستم. کلی ذوق کردم. البته کتابها به سلیقه خودش هست و اصولا سلیقه های ما با هم فرق داره ولی مهم نفس عمل هست . نکبتی هم امروز بهم گفت که برای تولد میلادی ام میخواد منو ببره سینما و بعدش تو سینما بهم چس فیل بده!! منم گفتم کمه! من چس فیل نمیخوام به جاش بهم شام پیتزا بده. یه کم فکر کرد و گفت باشه!!! فکر کنم تا سال دیگه در برابر کلیه امراض ایمن شدم . بعد هم گفت به اوستا بگو برات اون دسر خوشمزه که هنوز اسمش را بلد نیستم (من بلد نیستم!) را درست کنه و بیاره دانشگاه. گفتم نه! گناه داره، من نمیخوام اذیتش کنم! تا ۵ دقیقه چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت ولی اون که همش اذیتت میکنه؟ گفتم آخه این قسمتی از وظیفهء استادیش هست. گفت پس من میرم بهش میگم برات درست کنه!!!!!! چقدر این بشر پررو هست به خدا! چون خودش دوست داره بخوره تولد منو بهونه میکنه.
اوستا امروز فرمودن که معده اش شدید داره اسید ترشح میکنه! منظورش اینه که استرس داره!! یعنی اینکه این گزارش را بالاخره کی تموم میکنین؟ ظاهرا هرچه زودتر باید تحویل دانشکده بدیم که من هنوز نصفش را بیشتر ننوشتم . باور کنین هروقت میام بنویسم یادم میافته که باید سر هر قسمتش کلی با اوستا کل کل کنم و از نوشتن پشیمان میشم. ولی بالاخره باید تمامش کرد. منم با کمال خونسردی بهش گفتم که از این آنتی اسیدها بخور، برات خوبهفکر کنم میخواست موهاش را دونه دونه بکنه!! بنده خدا از وقتی قرصی شدم کلی هوای منو داره که بهم استرس وارد نشه و برای همین هم هست که بجای معده من، معده اون داره اسید ترشح میکنه. وقتی داشت در مورد گزارش حرف میزد همش به نکبتی نگاه میکرد و شکایت میکرد که چرا تمامش نکردی! حالا بیچاره نکبتی تمام کرده و داده اوستا خوانده و فقط اصلاح نظرات اوستا مونده. ولی به من که هیچ کاری نکردم هیچی نگفت!! امروز داشتم یکی از آهنگهای شهرام ناظری (شعر از حافظ) را گوش میکردم و دیدم چقدر حرف دل منو به اوستا میزنه، گوش کنین:
نمیدانی مگر دردم؟ نمیدانی مگر دردم؟!! (هزار بار!)
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم
تو را میبینم و زیادت میشود دردم (اصلاحیه خودم)
....
دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم
خداوکیلی خیلی وصف حال من هست

قربان خودت برو!

اوستا معده درد گرفته. خودش میگفت حتما یه چیز ناجور خوردم! گفتم مثلا گوشت؟ گفت نه! گفتم خوب یعنی حتی یادت نمیاد تو این چند روز چی خوردی؟! گفت یادمه، فکر نکنم چیز ناجور خورده باشم!! دیروز رفته بود دکتر. دکتر بهش استامینوفن داده!! باز بگین دکتری این مملکت مگه چشونه که تو میری ایران دکتر؟!!! دکتر بهش گفته که فکر نکنم مشکل اصلی ات معده ات باشه، شاید درد عضلات شانه ات هست که زده به معده ات! بنده خدا به من گفت که درد معده اش میزنه به شانه اش و نگران بود که شاید اصلا مشکل قلبی داره. به نکبتی گفتم یه جور به اوستا حالی کن که ظاهرا زندگی اجتماعی اش سنگین وزن هست که به شانه هاش فشار میاره، یا عوضش کنه یا بهش بگه رژیم بگیره. نکبتی هم گفت تو خیلی خبیثی!

ایران که رفتم یه دو جلسه وقت کردم که با یه خانم دکتر روانشناس صحبت کنم در مورد معضل کمبود اعتماد به نفس. خانم دکتر بعد از شنیدن خلاصه ای از شرح حال زندگی بنده فرمودن که مطمئنی که مشکلت کمبود اعتماد به نفس هست؟!!!!!! گفت مشکلت اینه که خیلی کامل گرا هستی و وقتی نتونی کاری را کامل انجام بدی خودت را اذیت میکنی. حرف و نظر بقیه هم در مورد خودت خیلی برات مهمه که نباید باشه. باید سطح توقع از خودت را بیاری پایین، به خودت حرف زشت و ناامید کننده نزن و در ضمن کلی خودت را تحویل بگیر و قربان خودت برو. در راستای قربون خودم رفتن:
برای اتاق دانشجوهای دکتری یه پرینتر نو آوردن. چند روز پیش دیدم که دو تا دختر عربی که تو اتاق هستن دارن میزنن تو سر و کله خودشون و پرینتر ولی نتونستن پرینت بگیرن. دیروز که پرینت میخواستم از یکی شون که مهربانتره پرسیدم که بالاخره تونستی این پرینتر را راه بندازین؟ گفت نه! یه نگاه به شماره پرینتر کردم و تو لیست پیداش کردم و راحت پرینت گرفتم. آخ قیافه اون یکی دختر عربه دیدنی بود!! چشاش گرد شده بود شدیدا! به دوستش به عربی یه چیزهایی بلغور کرد و چپ چپ به من نگاه کرد. منم بهش گفتم که اسم پرینتر فلان هست و تو فلان جا پیداش کن. این دختره مصری هست و هر وقت روابط سیاسی ایران و مصر خط خطی میشه ماتحتش را میکنه طرف من شدیدا هم برای خودش در نوشابه باز میکنه. آخ که غیبت چه حالی میده اونم مجازی اش

آرزو به دل موندم که پولدار بودن به قیافه ام بیاد و فروشنده وقتی میخوام یه چیز گران بخرم بهم نگه قیمت اینقدر میشه، اشکال نداره؟!! امروز بعد از یکماهی که از ایران اومدم دل را زدم به دریا که گیلاس درشت فرد اعلاء بخرم. یه ۱۵ تا دونه ورداشتم و بردم حساب کنم که فروشنده گفت ۵/۲ پوند میشه، اشکالی نداره؟!!  رفقا، وقتی دارین مشت مشت گیلاس میخورین جای منو هم خالی کنین لطفا!

عشق من بدمینتون!

چند روز پیش با نکبتی رفتم بدمینتون (تو باشگاه). تقصیر اون بود! هفته پیش با دوستش رفته بود تنیس بازی کرده بود و کلی با آب و تاب تعریف کرد که من یهو دلم برای بدمینتون غش رفت!! بهش گفتم من خیلی به تفریح نیاز دارم، گفت میخوای چی کار کنی؟ گفتم بدمینتون، عشق منه! راکت هم دو تا دارم تو فقط جاشو پیدا کن. گفت باشه، فقط من تو عمرم بدمینتون بازی نکردم! گفتم اشکال نداره، من هستم! و عجب غلطی کردمفکر کردم بعد عمری میرم بدمینتون بازی میکنم ولی بنده خدا اصلا نمی تونست به توپ ضربه بزنه! البته حق هم داشت چون صفر صفر بود ولی من اصلا برام قابل هضم نبود که یکی نتونه حتی یه ضربه معمولی به توپ بزنه! خلاصه که کلاس آموزش بدمینتون برای مبتدی را با زبان الکن انگیسی شروع کردم و نکبتی واقعا باهوش بود که می فهمید که من چی میگمخدا وکیلی هم برای کسی که جلسه اولش بود خیلی خوب یاد گرفت و آخرش تونستیم چند تا توپ را رد و بدل کنیم و ضربات خوبی هم زد! البته من از یک تکنیک خاص آموزشی استفاده کردمبهش گفتم با دیوار بازی کنه و فرض کنه که دیوار استاد گرامی هست و هر چی دق و دلی داره سر دیوار بیاره  و هر چه میتونه محکم تر ضربه بزنه به دیوار!! خیلییییییییییییییییی موثر بود . فردای اون روز حسابی همه جا درد گرفته بود که البته باز تقصیر خودش بود چون اصلا نرمش نکرد. ولی من که اصلا احساس بدمینتون بازی کردن نداشتم! حالا بدونین که اینقدر بهش خوش گذشته که هر روز میپرسه که هفته دیگه چه روزی بریم بدمینتون؟!!!
این هفته هر روز رفتم دانشگاه و کلی آدم شدم! اوستا گرامی هم کلی از دیدن بنده از خودش ذوق در میکرد و کلی مهربانانه و نازنین برخورد کرد. اصولا هر وقت خواستین یه جایی عزیز بشین برای یه مدت غیبت کنین تا وقتی که برمیگردین همه براتون بال بال بزنن . اینم از درس امروز! ازمایشات مربوط به مقاله را شروع کردم که فعلا جوابهای خوبی گرفتم (زدم به تخته!). اگه این گزارش ترانسفر لعنتی را بتونم تو این دو روز آخر هفته تمام کنم خیلی هنر کردم! دیروز گزارش دانشجوی دکتری سلمان پفیوز را دیدم و چارشاخ مونده بودم! اگه همچین چیزی را میدادم دست اوستا فکر کنم خیلی محترمانه میگفت برو دوباره بنویس! فقط تو سه خط نوشته بود که هدفش از این پروژه چیه و بقیه مطالبش کپی از کتاب یا مقالات بود و نتایج آزمایشاتش. اصلا چیزی در مورد نوآوری خودش در این پروژه (اصلا نوآوری نداره!) و نه پررنگ کردن نقش خودش بعنوان یک محقق تو گزارشش به چشم نمیخورد! تفاوت یک استاد شرقی با غربی اینجا به چشم میخوره، البته اوستای من زیادی مته به خشخاش میزاره و همه میدونن. بقول خودم بیچاره خودم

اوستا هم یه چیزایی سرش میشه!

امروز کشف کردم که استاد گرامی با وجود خنگ بودن در مسائل روانشناسی ولی یه چیزایی بلده. امروز که بعد از تعطیلات چند روزم رفته بودم دانشگاه ازم پرسید چطوری؟ با پروژه ات چه میکنی؟ هنوز احساس بدی نسبت بهش داری؟ گفتم اونو که نگو؛ازش متنفرم! اونم بلافاصله گفت اتفاقا منم ازش متنفرم!! با یه ترسی نگاش کردم و گفتم تو چرا؟ گفت آخه این چه پروژه مزخرفی هست، نه فایده داره نه چیزی ازش درمیاد....خدا وکیلی اولش کلی ترسیدم ولی بعد فهمیدم آقا داره در مقابل منفی نگری من از خودش منفی در میکنه که من دیگه غر نزنم. در حقیقت بهترین دفاع در مقابل یه آدم منفی نگر. بعد کلی حرفهای جالب در مورد خودش زد که فهمیدم منم یه هوا مثل اون دیوانه هستم! گفت که معمولا هیچ وقت با هدف انجام یه کار به کاری نپرداخته ولی نتیجه که گرفته خوب بوده! چقدر ترجمه فلسفی انگلیسی به فارسی سخته!!! مثلا منظورش این بود که وقتی برای Postdoc میخواست بره آلمان، هدفش postdoc نبوده بلکه ازدواج با دوست دختر آلمانی اش بوده که البته شدیدا اعتراف کرد که خیلی هدف احمقانه ای بود! یا مثلا لیسانسش را تو دانشگاه آریزونا گرفته چون شهر خودش (سیاتل) هوای مزخرف بارانی در طول ماههای زیادی از سال داشته و یه بار که رفته آریزونا از آفتاب و مردم خندان و شادش خیلی خوشش اومده و گفته میخوام اینجا بمونم و درس بخوانم!! منم که قبلا اعتراف کرده بودم که فوق لیسانس را فقط برای بودن و شرکت تو مسابقات بدمینتون قهرمانی دانشگاهها خواندم و تمام مدالهایی هم که الان دارم مال اون دوران هست اقدام به دکتری را هم برای فرار از محل کار و رئیس دیوانه ام انجام دادم! یه کم فکر کردم و گفتم پس شاید آخر این دکتری من هم چیز خوبی از آب دربیاد، خدا را چه دیدی؟!
دیروز اینجا جهنم گرما بود. بیشتر هم مال رطوبت بالاش بود. ۲۷ درجه بود ولی رطوبت ۸۶٪ یعنی فکر کنم تو هوا فقط بخار آب بود! باد هم نمی اومد و کولر هم که نیست پس با همه دوستان که تو بی برقی از گرما اذیت میشن همدردی میکنم فقط خدا وکیلی هوای گرم و خشک را خیلی بهتر از گرم و مرطوب میشه تحمل کرد. البته وضع محمدرضا از من بدتره ولی خوب فعلا برق روستاهای سریلانکا ظاهرا مهمتره!
یه دوست ناشناس برام پیغام فرستاده که کشف کرده که من کی هستم و گفته که کشف کردنش کار راحتی هست و ازم خواسته که چیزی ننویسم که بعدا باعث دردسر من بشه!!!!! اولا که لطف کردین که دلسوزانه برام کامنت گذاشتی، دوما فکر نکنم که خودم را پنهان کرده باشم که پیدا کردنم کار سختی باشه! سوما که من چیزی نمی نویسم که باعث دردسرم بشه! خاطرات روزمره یه دانشجوی دماغو هم دیگه مراقبت میخواد؟!!!!!!!
امروز چینی-افغانی برای همیشه رفت. من در عجبم که این جماعت آخر نشان دادن احساسات هستن!! مثل روزهای معمولی که میخواست از آزمایشگاه بره خانه ازم خداحافظی کرد! با تعجب بهش گفتم که پس من دیگه تو را نمی بینم؟ گفت نه، خداحافظ و از در رفت بیرون! حالا اگه من یه روز بخوام از اینجا برای همیشه برم کلی گریه میکنم البته از خوشحالی
قابل توجه آقا هومن: این خانم شیره حالا حالاها یبوستش خوب نمیشه! در ضمن احساس رضایت کامل در چهره آقا شیره به چشم میخوره، پس شما چرا اعتراض میکنین؟؟؟

هوای این مملکت گرم شده!

اولا که هوای این مملکت گرم شده حسابی. وقتی هم گرم میشه شرجی میشه وحشتناک. از اونجائیکه اینجا از کولر هم خبری نیست باید سوخت و ساخت! امروز که داشتم میپختم رفتم یه نگاه به دمای هوا تو وب سایت کردم و دیدم نوشته ۲۶!!!!!! باور کنین اندازه ۳۴-۳۵ تهران آتیشی بود! امروز تو یک مقاله خوندم که اگه دمای این مملکت به ۳۰ برسه حالت فوق العاده اعلام میکنن. این دختر هندی دومیه که عملیات صدادار نداره، برگشته که درس بخونه تا یه ماه دیگه امتحانات آخر ترمشه بده. خوشبختانه چون درس داره زیاد از مراسم آشپزی و مهمان بازی خبری نیست و چون هوا گرم شده دیگه شوفاژ روشن نمیکنه!! البته میگه خونه خودشون هنوز شوفاژ روشنه!!! پول گاز با اصلاحی که کردن از ۶۰۰ به ۴۰۰ پوند کاهش یافت ولی هنوز زیاده به خدا! نکبتی میگه مال اونا ۲۸۰ تا شده بود.
هفته پیش یه روز فقط رفتم دانشگاه و با استاد گرامی بر سر مقاله کل کل کردم. یعنی بازم میخواستم بکوبم تو مخشیکی از کسانیکه مقاله را خوانده و نظر داده بود یه قسمت اصلی مقاله را برده بود زیر سئوال که اصلا این چیزی که شما میگین با تعریفی که ازش تو کتابهای رفرنس هست فرق داره. حالا این چیز هم ایده نوین بنده در این پروژه کذایی بود! رفتم کتاب را خواندم و دیدم راست میگه ولی من بر اساس یک سری از مقالات که همین کار منو با یه روش دیگه انجام داده بود، این تعریف را به کار برده بودم. به اوستا گفتم که راست میگه، من اشتباه کردم ولی این مقالات هم اشتباه کردن و اتفاقا تو همین ژورنال هم چاپ شدن. گفت آره ما هم همین را بهشون میگم، محکم رو حرفمون پافشاری میکنیم که براساس اون مقالات مال ما هم درسته. ولی از آنجائیکه من موجود منفی نگری هستم بهش گفتم ولی یکی میتونی بگه که شما اصول کارتون را روی اشتباه کاری یکی دیگه گذاشتین و این درست نیست. دوباره مثل آخوندها رفت بالای منبر که نه، ما توجیه میکنیم که کارمون درسته!! بعد هم برای سایر نکاتی که طرف ایراد گرفته بود یکی یکی جواب داد که من فکر میکنم اینا منظور ما را نفهمیدن. با خنده بهش گفتم که پس بگو دو تا احمق این مقاله را خواندن و نظر دادن دیگه! بعد هم با صداقتم که بقیه را کشته بهش گفتم که باور میکنی خودم هم کم کم دارم ایمانم را به این پروژه از دست میدم و اصلا نمیدونم چطوری میخوام ازش دفاع کنم! دوباره سخنان بالا منبری در مزیتهای پروژه من گفت که هزار دفعه شنیدم و برای هر کدامش ۱۰ تا جواب دادم بهش! فقط گفتم اصولا حرف زدن با تو هیچ فایده ای برام نداره! مثل بدبختها بهم نگاه کرد و گفت پس چی بگم؟ بگم که این پروژه فکر احمقانه من بوده که دادم به تو تا به عمل درش بیاری؟ بگم که یه روز حالم خوب نبود و نشستم یه چرت و پرتی را بعنوان پروژه نوشتم که تو انجامش بدی؟....منم با کلی ذوق گفتم آره ه ه ه ه ه ه ......همینا را همیشه بگو، اینجوری حال من بهتر میشه و کلی خندیدم! هاج و واج مونده بود که چه عجب، بعد از مدتها خنده تو را دیدم!!!!!!! به قول سعید: بیچاره اوستا
من اصولا از مرده پرستی بدم میاد و از اینکه همیشه بعد از مرگ کسی بخوان بزرگش کنن حالم بهم میخوره. همیشه موقع ناهار یا شام سعی میکنم یه قسمتی از سریالهای قدیمی که دوستشون داشتم و برام خاطره داشتن نگاه کنم، اینجوری غذا بیشتر میچسبه! ولی هیچ وقت سریال خانه سبز را نگاه نمیکردم و نمیدونم چرا! ولی از وقتی این بنده خدا خدابیامرز شده کارم شده دیدن قسمتهای مختلف این سریال و افسوس خوردن که چه بازیگر توانا و چه صدای نازنینی رفت. پریشب که حالم هم میزان نبود تصمیم گرفتم که سریال سرزمین سبزش را هم ببینم که اصلا ندیده بودم و هیچی ازش نمیدونستم. خدا نصیب گرگ بیابان نکنه! اول سریال همچین مشتی خورد تو صورتم که نگو! داستان با خبر مرگ عاطفه و لیلی شروع میشه و به دنبالش کلی مطالب که براحتی آبغوره هر آدم دلنازکی مثل منو در میاره. حالا من خودم حالم بد، اینم اومد روش. چشمتون روز بد نبینه تا یه ساعتی شدید زر زدم!!!! همینطور دستمال پشت دستمال خیس میشد و میرفت تو سطل آشغال! حالا ساعت چنده؟! ۱ نصف شب! ول کن معامله هم نبودم و میخواستم قسمت بعدی اش را هم ببینم که دیدم چشمام از بس گریه کردم دیگه باز نمیشه!! خدا عقلم بده
امروز آقای پدر را فرستادم مطب دکتر با نامه پر آه و ناله که نوشته بودم! الان بهم زنگ زد که دکتر ایمیلش را داده که باهاش تماس بگیری و راههای مبارزه با اضطراب بدون دارو را برات توضیح بده. قرصت را هم گفته کم کم قطع کن و یه داروی دیگه برات داده که برات میفرستم. یادم رفته بود که بهش بگم من متد ریلکسیشن هم کار کردم (البته فقط ۲ بار) ولی بجای آروم کردن فقط عصبی ام کرد!!!! من چه موجود عجیب غریبی هستم خدا.....

ما کجا و آدمیت کجا؟

ما فکر میکردیم آدم شدیم نگو ما کجا و آدمیت کجا؟! یک روز خوبم، دو روز بدم، دو روز خوبم، سه روز بدم! نمیدونم اسمم را تو ردیف خوبها بنویسم یا بدها؟! هنوز کار علمی که میخوام انجام بدم (منظور خواندن مقالات علمی هست)، سرم گیج میره و حروف را قروقاطی میخوانم و تعجب میکنم که این چند وقت که مقاله نخوندم چقدر علم تغییر کرده ولی بعد میفهمم که تقصیر آلبالو گیلاس خوندن خودم هست! هفته پیش تصمیم گرفتم که شرح حالم را بنویسم و بفرستم برای آقای پدر که ببره به دکتر گرامی نشان بده که این بدبخت از زندگی اش افتاده، یک کاری براش بکن! ولی دقیق همان دو روزی که دکتر مطبش بود حالم شنگول بود و از نوشتن پشیمان شدمحالا دوباره منگول شدم و دارم نامه را مینویسم. مدیر گروه نامحترم ایمیل زده که کجایی؟ چند وقته ندیدمت؟ کارات چطور پیش میره؟ من فکر میکردم اوستای خاله زنک همه خبرها را بهش داده ولی ظاهرا ایندفعه یادش رفته. خودم همه چیز را براش نوشتم و گفتم که امیدوارم هفته دیگه بیام دانشگاه و کارم را شروع کنم. اونم گفت آمین! شبها مراسم گوسفند شماری یا رادیو گوش کردن تا پاسی از نیمه شب ادامه داره ولی باز هم صبح که از خواب پا میشم احساس میکنم شبش اصلا نخوابیده بودم و چقدر مغزم خسته است. افت فشار مینیمم هم به درد و مرضم اضافه شده و موقع راه رفتن احساس میکنم خونی در قسمت مغز وجود ندازه! آزمایشات نشان داده بود که مغز دارم! گزازش ترانسفر نصف کاره، آزمایشات برای مقاله لنگ در هوا و منم منگول و دیگر هیچ! ووووووووووووووووووووووووووو چقدر آه و ناله کردم
دیشب مراسم خداحافظی رسمی چینی-اقغانی بود که بنده خدا بخاطر جایزه ای که از کنفرانس لندن گرفته بود، گروه را به یه رستوان دعوت کرد. اولین بار بود که از غذای رستوران خوشم اومد چون ایندقعه خودم انتخاب نکردم و دادم نکبتی برام انتخاب کنه! رستوران لاتین بود و فکر کنم غذای مربوطه پرویی بود. اسم غذا هم بامزه بود! XImxin خلاصه جای همه دوستان خالی، غذاش خوشمزه بود. چینی-افغانی اینقدر خوشحال بود که کارش تمام شده و داره میره که اصلا نمی تونست جلوی خنده اش را بگیره و همه اش نیشش تا بناگوش باز بود. موقع برگشتن هم به من گفت که فشاری که من اینجا تحمل کردم تا حالا تو زندگیم تحمل نکرده بودم! دوباره و چندباره هم گفت که اوستا دیوانه است
در یکی از این شبهایی که بنده زندگی نباتی داشتم و همش خوابهای چرت و پرت میدیدم، یک شب خواب یکی از رفقای دوران راهنمایی را دیدم. با همون شکل و شمایل بچگی ولی من به سن و سال الانم بودم و داشتم برای یکی توضیح میدادم که این دوستم نمیدونی چقدر منو تو مدرسه حرص میداد و اصلا لذت میبرد که حرص منو در بیاره و سر به سرم بزاره. صبح که از خواب پاشدم گفتم یه جستجویی تو اینترنت بکنم ببینم میتونم نشانی از این دختره پیدا کنم یا نه. از قضا تو وب سایت یه شرکت انگلیسی عکسش را پیدا کردم ولی اسم کوچیکش عوض شده بود ولی فامیلش خودش بود. از یکی از رفقای همون دوران که باهاش هنوز ارتباط دارم سئوال کردم که این خودشه؟ اونم گفت خود خودشه! یه ایمیل زدم به شرکت مربوطه که لطف کنین و ایمیل ایشون را به من بدین چون من احساس میکنم که دوست قدیمی من هست. چند روزی خبری نشد و ایندفعه تو یه سایت دوست یابی اسمش را پیدا کردم و پیغام دادم که کجایی؟! خانم جواب دادن که اسمت کمی برام اشنا هست ولی یادم نمیاد که کی هستی!!! منم شروع کردم کلی خاطرات دوران راهنمایی را براش زنده کردن تا دوزاری خانم افتاد. شماره تلفن ردوبدل شد و یکی از روزهایی که بنده گیج و منگ و افسرده بودم خانم بهم زنگ زد. کلی ذوق کردم که الان میتونم با یکی کلی گپ بزنم که دیدم خانم با لهجه غلیظ لندنی داره سر به سرم میزاره! بهش گفتم که اذیت نکن حال ندارم. دوباره شروع کرد انگلیسی بلغور کردن که خداوکیلی نمیفهمیدم چی میگفت! دوباره گفتم ببین، کانال فارسی ات را بیار لطفا. ولی حرف حالیش نمیشد! منم گوشی را قطع کردم و دیگه هم جواب تلفن اون روزش را ندادم. فهمیدم که حتما این خودش هست چون هنوز از اذیت کردن من لذت میبرهخلاصه بعد از چند روز دوباره بهم زنگ زد و ایندقعه زود فارسی حرف زد و کلی خاطرات رد و بدل شد. اونقدر از حافظه من که حتی ماشین باباش را یادم بود تعجب کرده و گفت خدا بهت صبر بده با این حافظه ات چه میکشی!!! خانم ۱۵ ساله که انگلیس هست و دوتا فوق گرفته (خله به خدا!) و با یه انگلیسی ازدواج کرده و یه دوقلو سه ساله داره. حالا قراره منو یه روز دعوت کنه خونش که فکر کنم به خاطره ها پیوست چون دیگه خبری ازش نشد