تو این چند روز اینقدر سرم شلوغ پلوغ بود که شب که میامدم خانه یک غذا آماده میخوردم و بعدش زودی خوابم میبرد. اصلا نفهمیدم دنیا دست کیه! دست من که نبود

. کلی اتفاقات بامزه تو لندن و این چند روز افتاد و البته یه اتفاق خیلی غم انگیز هم افتاد

ماهی ام تو این دو روزه که من نبودم از دوری ام دق کرد و مرد

خدا نصیب گرگ بیابان نکنه! شب که رسیدم خانه و در اتاقم را باز کردم و طبق معمول اولین کارم نگاه به تنگ ماهی بود، دیدم که تو تنگ نیست! زودی رفتم طرف تنگ و دیدم رو آبه

اولین کاری که کردم چندین فقره فحش غلیظ به اوستا بود که منو از ماهی ام جدا کرد که اینجوری دق مرگ من بشه! اصلا نمیدونم چرا. کاملا سرحال بود. آبش را عوض کردم و غذاش را هم دادم. اگه میدونستم حتی دو روز تنهایی اذیتش میکنه میسپاردمش دست نکبتی. هر چند ممکن بود از ترس زهره ترک بشه!
اولین چیز در بدو دیدن پروفسور دیوانه روس این بود که من انگلیسی این بشر را نمی فهمم! خیلی سریع حرف میزد و با لهجه مخلوط روسی و آلمانی! (۴ تا زبان بلد بود) از ایستگاه قطار تا دانشگاه چندین بار برنامه امروز و فردام را توضیح داد ولی اصلا طبق برنامه عمل نکرد

از بس وسطش پارازیرت میداد. از خودش تعریف میکرد از کتابی که میخواست با دانشجوهاش بنویسه از اینکه دو تا دکتری داره (!) یکی فیزیک و یکی سلولی مولکولی، از اینکه از انگلیس بدش میاد و داره با شوهرش فرار میکنه که برن آلمان تا از دست احمقهای انگلیسی راحت بشه! با اوستای من تو آلمان و تو موسسه ماکس پلانک postdoc بودن و اوستا با توجه به خاطراتی که ازش داشت میگفت دیوانه هست! عاشق لئوناردو داوینچی (به عنوان یک دانشمند بزرگ و فیزیکدان و البته فیزیک نور)، عاشق پیانو (برام چند قطعه را هم زد)، عاشق اسکیت (تو جوانی اش در سطح کشور روسیه مقاماتی داشته و مدال گرفته بوده)، عاشق اپرا (نزدیک دو ساعت بعد از اینکه برگشتیم خانه داشت اپرا نگاه میکرد!!) و خلاصه معجونی از هوش و هنر و ورزشکار بودن بود. البته اگه بگم چقدر خانه شلخته واری داشت کم گفتم. از اونا که سگ با صاحابش تو هر جاش گم میشد! ولی کتابخانه اش خیلی باحال بود. شوهرش یک پروفسور آلمانی بود و عجیب لهجه انگلیسی امریکایی داشت که من اولش باور نکردم آلمانی باشه. شوهرش از اون خل و چلهای شدید بامزه بود که آدم دوست داره همش بشینه باهاش ور بزنه

اینقدر همه چیز را باحال تعریف میکرد که کلی میخندیدم. برام جای تعجب بود که این زن و شوهر که زبان آلمانی و انگلیسی، زبان مشترکشون هست چرا با هم انگلیسی حرف میزنن! با توجه به آلمانی بودن یک طرف و احاطه کامل خانم به زبان آلمانی، انتظار داشتم که با هم آلمانی حرف بزنن ولی شوهرش گفت بخاطر اینکه تو انگلیس هستیم اینکارو میکنم ولی هر وقت میخوایم دعوا کنیم و فحش بدیم با هم آلمانی حرف میزنیم تا بقیه نفهمن که چی میگیم!!
بعد از انجام آزمایشات مربوطه و صرف شام اومدیم خانه و خانم بلافاصله نشست جلوی تلویزیون به تماشای اپرا. شوهرش یه نیم ساعت نشست و گفت دارم عصبی میشم و میرم دانشگاه!! منم دیدم شدید خوابم میاد و زود رفتم خوابیدم. خانم شب دیروقت رفته بود دانشگاه و سلولهایی که روش کار کرده بودیم را چک کرد و نصف شب اومد خانه و با ذوق من بدبخت را از خواب بیدار کرد که سلولها خیلی خوب جواب دادن!!!!!!! باور کنین وقتی از خواب پریدم قاطی کرده بودم! نمیدونستم کجا هستم و این کیه که داره با من حرف میزنه!! با چشمای نصف باز بهش نگاه کردم و گفتم هی؟!! (با لهجه کلاه قرمزی بخونین!). بعد ایمان آوردم که چرا اوستا بهش میگه دیوانه! یه خل بازی دیگش هم این بود که همش از من میپرسید دستشویی نمیخوای بری؟!! اگه میخوای بری فلان جا هست!! هی بهش میخواستم بگم بابا من بچه نیستم که!! جیش داشته باشم میگم بهت

روز بعدش قرار بود که تا قبل ۱۲ کارها را تمام کنیم و خانم یک مشت سلول تحویل من بدن که برگردونم دهاتمون. خانم تازه ساعت ۵/۹ از خواب بیدار شد و تا صبحانه بخوره و ورزش کنه و برام پیانو بزنه، شد ۱۱. بعد هل هلی شروع به کار کرد و باعث شد که قطار خودم را از دست بدم و ۱۰ شب برسم خانه.
چند روزه که کار رو پروژه چینی- افغانی را شروع کردم و اوستای اصلی این پروژه که کارهای سلولی اش را انجام میده، تنها انگلیسی هست که من تو این مملکت دوست دارم! کارهای سلولی اینجا در مقایسه با ایران ساده تره! اصلا اینقدر که ما نگران آلودگی سلول بودیم اینا نیستن! اوستا انگلیسی که اصلا بدون دستکش کار میکنه و فقط الکل میزنه به دستش. اوستا وقتی میبینه که من با کارهای بیولوژیک کیف میکنم از یه طرف حسودیش میشه و از یه طرف بخاطر پیش رفتن کار پروژه لنگ در هواش خوشحال میشه. فعلا که دارم ذوق میکنم، امیدوارم تا آخرش به خوبی و خوشی پیش بره.
وقتی به اوستا گفتم ماهی ام مرد گفت که حتما دلش برات تنگ شده بود! منم با خنده گفتم افسوس که تنها کسی که اینجا دلش برام تنگ میشد مرد! به نکبتی گفتم که به تلافی مرگ ماهی جونم خیلی دلم میخواد سگ اوستا را خفه کنم!! دیروز اوستا اومد تو آزمایشگاه و گفت میتونی یه کمکی بهم بکنی؟ گفتم تا چی باشه. گفت میشه یکشنبه عصر تا دوشنبه صبح بیای مراقب سگهام باشی چون من میخوام برم المان؟ یعنی بزور جلوی حندم را گرفتم!! فکرش را بکنین من تو فکر انتقام بودم و آقا اومده میگه بیا مراقبشون باش تا فرداش که یکی میاد تحویلشون میگیره. از اونجا که قیافه اش شدید وا مونده بود قبول کردم و فقط گفتم مطمئنی سگات منو نمیخورن؟!! حالا قراره یکشنبه برم سگبان بشم