اوستا هم یه چیزایی سرش میشه!
امروز کشف کردم که استاد گرامی با وجود خنگ بودن در مسائل روانشناسی ولی یه چیزایی بلده
. امروز که بعد از تعطیلات چند روزم رفته بودم دانشگاه ازم پرسید چطوری؟ با پروژه ات چه میکنی؟ هنوز احساس بدی نسبت بهش داری؟ گفتم اونو که نگو؛ازش متنفرم! اونم بلافاصله گفت اتفاقا منم ازش متنفرم!! با یه ترسی نگاش کردم و گفتم تو چرا؟ گفت آخه این چه پروژه مزخرفی هست، نه فایده داره نه چیزی ازش درمیاد....خدا وکیلی اولش کلی ترسیدم ولی بعد فهمیدم آقا داره در مقابل منفی نگری من از خودش منفی در میکنه که من دیگه غر نزنم. در حقیقت بهترین دفاع در مقابل یه آدم منفی نگر
. بعد کلی حرفهای جالب در مورد خودش زد که فهمیدم منم یه هوا مثل اون دیوانه هستم! گفت که معمولا هیچ وقت با هدف انجام یه کار به کاری نپرداخته ولی نتیجه که گرفته خوب بوده! چقدر ترجمه فلسفی انگلیسی به فارسی سخته!!! مثلا منظورش این بود که وقتی برای Postdoc میخواست بره آلمان، هدفش postdoc نبوده بلکه ازدواج با دوست دختر آلمانی اش بوده که البته شدیدا اعتراف کرد که خیلی هدف احمقانه ای بود! یا مثلا لیسانسش را تو دانشگاه آریزونا گرفته چون شهر خودش (سیاتل) هوای مزخرف بارانی در طول ماههای زیادی از سال داشته و یه بار که رفته آریزونا از آفتاب و مردم خندان و شادش خیلی خوشش اومده و گفته میخوام اینجا بمونم و درس بخوانم!! منم که قبلا اعتراف کرده بودم که فوق لیسانس را فقط برای بودن و شرکت تو مسابقات بدمینتون قهرمانی دانشگاهها خواندم و تمام مدالهایی هم که الان دارم مال اون دوران هست
اقدام به دکتری را هم برای فرار از محل کار و رئیس دیوانه ام انجام دادم! یه کم فکر کردم و گفتم پس شاید آخر این دکتری من هم چیز خوبی از آب دربیاد، خدا را چه دیدی؟!
دیروز اینجا جهنم گرما بود. بیشتر هم مال رطوبت بالاش بود. ۲۷ درجه بود ولی رطوبت ۸۶٪ یعنی فکر کنم تو هوا فقط بخار آب بود! باد هم نمی اومد و کولر هم که نیست پس با همه دوستان که تو بی برقی از گرما اذیت میشن همدردی میکنم فقط خدا وکیلی هوای گرم و خشک را خیلی بهتر از گرم و مرطوب میشه تحمل کرد. البته وضع محمدرضا از من بدتره
ولی خوب فعلا برق روستاهای سریلانکا ظاهرا مهمتره!
یه دوست ناشناس برام پیغام فرستاده که کشف کرده که من کی هستم و گفته که کشف کردنش کار راحتی هست و ازم خواسته که چیزی ننویسم که بعدا باعث دردسر من بشه!!!!! اولا که لطف کردین که دلسوزانه برام کامنت گذاشتی، دوما فکر نکنم که خودم را پنهان کرده باشم که پیدا کردنم کار سختی باشه! سوما که من چیزی نمی نویسم که باعث دردسرم بشه! خاطرات روزمره یه دانشجوی دماغو هم دیگه مراقبت میخواد؟!!!!!!!
امروز چینی-افغانی برای همیشه رفت. من در عجبم که این جماعت آخر نشان دادن احساسات هستن!! مثل روزهای معمولی که میخواست از آزمایشگاه بره خانه ازم خداحافظی کرد! با تعجب بهش گفتم که پس من دیگه تو را نمی بینم؟ گفت نه، خداحافظ و از در رفت بیرون! حالا اگه من یه روز بخوام از اینجا برای همیشه برم کلی گریه میکنم البته از خوشحالی
قابل توجه آقا هومن: این خانم شیره حالا حالاها یبوستش خوب نمیشه! در ضمن احساس رضایت کامل در چهره آقا شیره به چشم میخوره، پس شما چرا اعتراض میکنین؟؟؟
دیروز اینجا جهنم گرما بود. بیشتر هم مال رطوبت بالاش بود. ۲۷ درجه بود ولی رطوبت ۸۶٪ یعنی فکر کنم تو هوا فقط بخار آب بود! باد هم نمی اومد و کولر هم که نیست پس با همه دوستان که تو بی برقی از گرما اذیت میشن همدردی میکنم فقط خدا وکیلی هوای گرم و خشک را خیلی بهتر از گرم و مرطوب میشه تحمل کرد. البته وضع محمدرضا از من بدتره
یه دوست ناشناس برام پیغام فرستاده که کشف کرده که من کی هستم و گفته که کشف کردنش کار راحتی هست و ازم خواسته که چیزی ننویسم که بعدا باعث دردسر من بشه!!!!! اولا که لطف کردین که دلسوزانه برام کامنت گذاشتی، دوما فکر نکنم که خودم را پنهان کرده باشم که پیدا کردنم کار سختی باشه! سوما که من چیزی نمی نویسم که باعث دردسرم بشه! خاطرات روزمره یه دانشجوی دماغو هم دیگه مراقبت میخواد؟!!!!!!!
امروز چینی-افغانی برای همیشه رفت. من در عجبم که این جماعت آخر نشان دادن احساسات هستن!! مثل روزهای معمولی که میخواست از آزمایشگاه بره خانه ازم خداحافظی کرد! با تعجب بهش گفتم که پس من دیگه تو را نمی بینم؟ گفت نه، خداحافظ و از در رفت بیرون! حالا اگه من یه روز بخوام از اینجا برای همیشه برم کلی گریه میکنم البته از خوشحالی
قابل توجه آقا هومن: این خانم شیره حالا حالاها یبوستش خوب نمیشه! در ضمن احساس رضایت کامل در چهره آقا شیره به چشم میخوره، پس شما چرا اعتراض میکنین؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 16:47 توسط هما
|