عشق من بدمینتون!
چند روز پیش با نکبتی رفتم بدمینتون (تو باشگاه). تقصیر اون بود! هفته پیش با دوستش رفته بود تنیس بازی کرده بود و کلی با آب و تاب تعریف کرد که من یهو دلم برای بدمینتون غش رفت!! بهش گفتم من خیلی به تفریح نیاز دارم، گفت میخوای چی کار کنی؟ گفتم بدمینتون، عشق منه! راکت هم دو تا دارم تو فقط جاشو پیدا کن. گفت باشه، فقط من تو عمرم بدمینتون بازی نکردم! گفتم اشکال نداره، من هستم! و عجب غلطی کردم
فکر کردم بعد عمری میرم بدمینتون بازی میکنم ولی بنده خدا اصلا نمی تونست به توپ ضربه بزنه! البته حق هم داشت چون صفر صفر بود ولی من اصلا برام قابل هضم نبود که یکی نتونه حتی یه ضربه معمولی به توپ بزنه! خلاصه که کلاس آموزش بدمینتون برای مبتدی را با زبان الکن انگیسی شروع کردم و نکبتی واقعا باهوش بود که می فهمید که من چی میگم
خدا وکیلی هم برای کسی که جلسه اولش بود خیلی خوب یاد گرفت و آخرش تونستیم چند تا توپ را رد و بدل کنیم و ضربات خوبی هم زد! البته من از یک تکنیک خاص آموزشی استفاده کردم
بهش گفتم با دیوار بازی کنه و فرض کنه که دیوار استاد گرامی هست و هر چی دق و دلی داره سر دیوار بیاره و هر چه میتونه محکم تر ضربه بزنه به دیوار!! خیلییییییییییییییییی موثر بود
. فردای اون روز حسابی همه جا درد گرفته بود که البته باز تقصیر خودش بود چون اصلا نرمش نکرد. ولی من که اصلا احساس بدمینتون بازی کردن نداشتم! حالا بدونین که اینقدر بهش خوش گذشته که هر روز میپرسه که هفته دیگه چه روزی بریم بدمینتون؟!!!
این هفته هر روز رفتم دانشگاه و کلی آدم شدم! اوستا گرامی هم کلی از دیدن بنده از خودش ذوق در میکرد و کلی مهربانانه و نازنین برخورد کرد. اصولا هر وقت خواستین یه جایی عزیز بشین برای یه مدت غیبت کنین تا وقتی که برمیگردین همه براتون بال بال بزنن
. اینم از درس امروز! ازمایشات مربوط به مقاله را شروع کردم که فعلا جوابهای خوبی گرفتم (زدم به تخته!). اگه این گزارش ترانسفر لعنتی را بتونم تو این دو روز آخر هفته تمام کنم خیلی هنر کردم! دیروز گزارش دانشجوی دکتری سلمان پفیوز را دیدم و چارشاخ مونده بودم! اگه همچین چیزی را میدادم دست اوستا فکر کنم خیلی محترمانه میگفت برو دوباره بنویس! فقط تو سه خط نوشته بود که هدفش از این پروژه چیه و بقیه مطالبش کپی از کتاب یا مقالات بود و نتایج آزمایشاتش. اصلا چیزی در مورد نوآوری خودش در این پروژه (اصلا نوآوری نداره!) و نه پررنگ کردن نقش خودش بعنوان یک محقق تو گزارشش به چشم نمیخورد! تفاوت یک استاد شرقی با غربی اینجا به چشم میخوره، البته اوستای من زیادی مته به خشخاش میزاره و همه میدونن. بقول خودم بیچاره خودم
این هفته هر روز رفتم دانشگاه و کلی آدم شدم! اوستا گرامی هم کلی از دیدن بنده از خودش ذوق در میکرد و کلی مهربانانه و نازنین برخورد کرد. اصولا هر وقت خواستین یه جایی عزیز بشین برای یه مدت غیبت کنین تا وقتی که برمیگردین همه براتون بال بال بزنن
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:1 توسط هما
|