ما فکر میکردیم آدم شدیم نگو ما کجا و آدمیت کجا؟! یک روز خوبم، دو روز بدم، دو روز خوبم، سه روز بدم! نمیدونم اسمم را تو ردیف خوبها بنویسم یا بدها؟! هنوز کار علمی که میخوام انجام بدم (منظور خواندن مقالات علمی هست)، سرم گیج میره و حروف را قروقاطی میخوانم و تعجب میکنم که این چند وقت که مقاله نخوندم چقدر علم تغییر کرده ولی بعد میفهمم که تقصیر آلبالو گیلاس خوندن خودم هست! هفته پیش تصمیم گرفتم که شرح حالم را بنویسم و بفرستم برای آقای پدر که ببره به دکتر گرامی نشان بده که این بدبخت از زندگی اش افتاده، یک کاری براش بکن! ولی دقیق همان دو روزی که دکتر مطبش بود حالم شنگول بود و از نوشتن پشیمان شدمحالا دوباره منگول شدم و دارم نامه را مینویسم. مدیر گروه نامحترم ایمیل زده که کجایی؟ چند وقته ندیدمت؟ کارات چطور پیش میره؟ من فکر میکردم اوستای خاله زنک همه خبرها را بهش داده ولی ظاهرا ایندفعه یادش رفته. خودم همه چیز را براش نوشتم و گفتم که امیدوارم هفته دیگه بیام دانشگاه و کارم را شروع کنم. اونم گفت آمین! شبها مراسم گوسفند شماری یا رادیو گوش کردن تا پاسی از نیمه شب ادامه داره ولی باز هم صبح که از خواب پا میشم احساس میکنم شبش اصلا نخوابیده بودم و چقدر مغزم خسته است. افت فشار مینیمم هم به درد و مرضم اضافه شده و موقع راه رفتن احساس میکنم خونی در قسمت مغز وجود ندازه! آزمایشات نشان داده بود که مغز دارم! گزازش ترانسفر نصف کاره، آزمایشات برای مقاله لنگ در هوا و منم منگول و دیگر هیچ! ووووووووووووووووووووووووووو چقدر آه و ناله کردم
دیشب مراسم خداحافظی رسمی چینی-اقغانی بود که بنده خدا بخاطر جایزه ای که از کنفرانس لندن گرفته بود، گروه را به یه رستوان دعوت کرد. اولین بار بود که از غذای رستوران خوشم اومد چون ایندقعه خودم انتخاب نکردم و دادم نکبتی برام انتخاب کنه! رستوران لاتین بود و فکر کنم غذای مربوطه پرویی بود. اسم غذا هم بامزه بود! XImxin خلاصه جای همه دوستان خالی، غذاش خوشمزه بود. چینی-افغانی اینقدر خوشحال بود که کارش تمام شده و داره میره که اصلا نمی تونست جلوی خنده اش را بگیره و همه اش نیشش تا بناگوش باز بود. موقع برگشتن هم به من گفت که فشاری که من اینجا تحمل کردم تا حالا تو زندگیم تحمل نکرده بودم! دوباره و چندباره هم گفت که اوستا دیوانه است
در یکی از این شبهایی که بنده زندگی نباتی داشتم و همش خوابهای چرت و پرت میدیدم، یک شب خواب یکی از رفقای دوران راهنمایی را دیدم. با همون شکل و شمایل بچگی ولی من به سن و سال الانم بودم و داشتم برای یکی توضیح میدادم که این دوستم نمیدونی چقدر منو تو مدرسه حرص میداد و اصلا لذت میبرد که حرص منو در بیاره و سر به سرم بزاره. صبح که از خواب پاشدم گفتم یه جستجویی تو اینترنت بکنم ببینم میتونم نشانی از این دختره پیدا کنم یا نه. از قضا تو وب سایت یه شرکت انگلیسی عکسش را پیدا کردم ولی اسم کوچیکش عوض شده بود ولی فامیلش خودش بود. از یکی از رفقای همون دوران که باهاش هنوز ارتباط دارم سئوال کردم که این خودشه؟ اونم گفت خود خودشه! یه ایمیل زدم به شرکت مربوطه که لطف کنین و ایمیل ایشون را به من بدین چون من احساس میکنم که دوست قدیمی من هست. چند روزی خبری نشد و ایندفعه تو یه سایت دوست یابی اسمش را پیدا کردم و پیغام دادم که کجایی؟! خانم جواب دادن که اسمت کمی برام اشنا هست ولی یادم نمیاد که کی هستی!!! منم شروع کردم کلی خاطرات دوران راهنمایی را براش زنده کردن تا دوزاری خانم افتاد. شماره تلفن ردوبدل شد و یکی از روزهایی که بنده گیج و منگ و افسرده بودم خانم بهم زنگ زد. کلی ذوق کردم که الان میتونم با یکی کلی گپ بزنم که دیدم خانم با لهجه غلیظ لندنی داره سر به سرم میزاره! بهش گفتم که اذیت نکن حال ندارم. دوباره شروع کرد انگلیسی بلغور کردن که خداوکیلی نمیفهمیدم چی میگفت! دوباره گفتم ببین، کانال فارسی ات را بیار لطفا. ولی حرف حالیش نمیشد! منم گوشی را قطع کردم و دیگه هم جواب تلفن اون روزش را ندادم. فهمیدم که حتما این خودش هست چون هنوز از اذیت کردن من لذت میبرهخلاصه بعد از چند روز دوباره بهم زنگ زد و ایندقعه زود فارسی حرف زد و کلی خاطرات رد و بدل شد. اونقدر از حافظه من که حتی ماشین باباش را یادم بود تعجب کرده و گفت خدا بهت صبر بده با این حافظه ات چه میکشی!!! خانم ۱۵ ساله که انگلیس هست و دوتا فوق گرفته (خله به خدا!) و با یه انگلیسی ازدواج کرده و یه دوقلو سه ساله داره. حالا قراره منو یه روز دعوت کنه خونش که فکر کنم به خاطره ها پیوست چون دیگه خبری ازش نشد