بیا با ما دعا بخوان!
یه ژورنال دیگه پیدا کردم و برای اوستا فرستادم که من اینو انتخاب کردم، نظرت چیه. جواب فرمودن که خوبه. این چند روز نشستم و مقاله را به فرمت مورد نظر ژورنال درست کردم و براش فرستادم. امیدوارم دوباره مریض نشه که دیگه واقعا قاط میزنم! البته بین خودمون باشه که یه هوا میترسم که اینجا هم ردش کنه چون این ژورنال شدیدا اپتیکی هست که یه کم بیولوژی هم رفته توش! ولی اقلا مطمئن هستم که برعکس ژورنال قبلی، داورهاش از مفهوم فیزیکی، اپتیکی اش سردرمیارن ولی ممکنه ایندفعه از قسمت ایمونولوژیکش چیزی حالیشون نشه! خلاصه که امید به خدا ببینم چی میشه.
بعد از یک ماه که رفتم برای خرید مایحتاج عمومی دیدم که بعله، گرونی به اینجا هم سرایت کرده و اکثر جنسها نسبت به یک ماه پیش گرانتر شده! قبلا هم گران شده بود ولی الان گرانتر شده! یک چیز جالب را در مورد خیارهای این مملکت دیدم! اینجا خیار نیم متری هست که هیچ مزه ای نداره و فقط برای پر کردن ظرف سالاد مصرف میشه. با تعجب دیدم که اندازه خیار را به نصف کاهش داده بودن و با همان قیمت قبلی میفروختن!! کلی خندم گرفته بود که چطوری سایز را نصف کردن (با چاقو نصف نکرده بودن!!). جاهایی که سایز نیم متری را میفروختن هم قیمت گران شده بود. خلاصه که شدیدا برای خودم روزه اقتصادی را شروع کردم چون با اجاره خانه و خرج خانه بیشتر و حقوق ثابت، چاره دیگه ای ندارم وگرنه میخورم به پیسی! یه عادت بدی که تو خانه ما هست، میوه خوری به مقدار زیاد هست! یعنی همیشه روی میز جلوی تلویزیون ظرف میوه پر هست. ولی اینجا این قرتی بازی ها خرج داره، هرچند ایران هم خرج داره ولی چون از کیسه خانواده هست فرق داره. خلاصه که هر وقت برمیگردم، تا بیام عادت میوه خوری به مقدار زیاد را از سرم بردارم کمی طول میکشه و ایضا سخته!
نکبتی روز بعد از من اومده ولی هنوز ندیدمش چون حال دانشگاه رفتن ندارم و اونم که ساعت بیولوژیکش شدید بهم خورده! هنوز مشغول کارهای نوشتاری و جمع بندی کارهای کرده و نکرده هستم و چون دانشگاه سرد هست ترجیح دادم که تو خانه بشینم. این از مزایای اوستا نداشتن هست که آدم میتونه برای خودش اعلام استقلال کنه. البته یه سر کوچولو رفتم دانشگاه و دختر لهستانی و گوزو و چینی را دیدم ولی حس اینکه بشینم اونجا کار بکنم نیست! نشستم دکوراسیون اتاقم را کمی تغییر دادم بدون اینکه هیچ کمد یا تختخوابی را بشکونم
. میز را آوردم بغل رختخواب که هر وقت خسته شدم زودی بگیرم بخوابم که خدای نکرده بهم فشار نیاد!!! تنبلی آرد به چشمان تو خواب.........میکند آینده را یکسر خراب...
امروز دو تا پسر خوشتیپ انگلیسی اومده بودن در خانه که یک نظر سنجی در مورد ایمان به خدا بکنن. منم کلی ژست دانشمندی گرفتم که اگه وقتم را زیاد نمیگیرن باهاتون صحبت کنم! بیشتر سئوالاتشون در مورد مسیح و انجیل بود که بهش گفتم من مسلمان هستم ولی ظاهرا چون آدم کم آورده بودن گفتن اشکال نداره تو هم نظر بده!! ازم پرسید که قبول داری که مسیح پسر خداست؟! گفتم نه، خدا فرزند نداره. آخرین سئوالش هم این بود که احساس میکنی نیاز داری خوشحالتر باشی؟ گفتم شدیدا! گفت چیکار میخوای بکنی که خوشحالتر بشی؟! گفتم هنوز پیدا نکردم و دنبالشم. بعد هم زودی کارت تبلیغ کلیساشون را درآورد که بیا در جمع ما شرکت کن و دعا بخوان! دو بار ازم پرسیدن که درست تمام شد میخوای چیکار کنی؟! انگلیس میمونی؟! از اینجا خوشت میاد؟!
بعد از یک ماه که رفتم برای خرید مایحتاج عمومی دیدم که بعله، گرونی به اینجا هم سرایت کرده و اکثر جنسها نسبت به یک ماه پیش گرانتر شده! قبلا هم گران شده بود ولی الان گرانتر شده! یک چیز جالب را در مورد خیارهای این مملکت دیدم! اینجا خیار نیم متری هست که هیچ مزه ای نداره و فقط برای پر کردن ظرف سالاد مصرف میشه. با تعجب دیدم که اندازه خیار را به نصف کاهش داده بودن و با همان قیمت قبلی میفروختن!! کلی خندم گرفته بود که چطوری سایز را نصف کردن (با چاقو نصف نکرده بودن!!). جاهایی که سایز نیم متری را میفروختن هم قیمت گران شده بود. خلاصه که شدیدا برای خودم روزه اقتصادی را شروع کردم چون با اجاره خانه و خرج خانه بیشتر و حقوق ثابت، چاره دیگه ای ندارم وگرنه میخورم به پیسی! یه عادت بدی که تو خانه ما هست، میوه خوری به مقدار زیاد هست! یعنی همیشه روی میز جلوی تلویزیون ظرف میوه پر هست. ولی اینجا این قرتی بازی ها خرج داره، هرچند ایران هم خرج داره ولی چون از کیسه خانواده هست فرق داره. خلاصه که هر وقت برمیگردم، تا بیام عادت میوه خوری به مقدار زیاد را از سرم بردارم کمی طول میکشه و ایضا سخته!
نکبتی روز بعد از من اومده ولی هنوز ندیدمش چون حال دانشگاه رفتن ندارم و اونم که ساعت بیولوژیکش شدید بهم خورده! هنوز مشغول کارهای نوشتاری و جمع بندی کارهای کرده و نکرده هستم و چون دانشگاه سرد هست ترجیح دادم که تو خانه بشینم. این از مزایای اوستا نداشتن هست که آدم میتونه برای خودش اعلام استقلال کنه. البته یه سر کوچولو رفتم دانشگاه و دختر لهستانی و گوزو و چینی را دیدم ولی حس اینکه بشینم اونجا کار بکنم نیست! نشستم دکوراسیون اتاقم را کمی تغییر دادم بدون اینکه هیچ کمد یا تختخوابی را بشکونم
امروز دو تا پسر خوشتیپ انگلیسی اومده بودن در خانه که یک نظر سنجی در مورد ایمان به خدا بکنن. منم کلی ژست دانشمندی گرفتم که اگه وقتم را زیاد نمیگیرن باهاتون صحبت کنم! بیشتر سئوالاتشون در مورد مسیح و انجیل بود که بهش گفتم من مسلمان هستم ولی ظاهرا چون آدم کم آورده بودن گفتن اشکال نداره تو هم نظر بده!! ازم پرسید که قبول داری که مسیح پسر خداست؟! گفتم نه، خدا فرزند نداره. آخرین سئوالش هم این بود که احساس میکنی نیاز داری خوشحالتر باشی؟ گفتم شدیدا! گفت چیکار میخوای بکنی که خوشحالتر بشی؟! گفتم هنوز پیدا نکردم و دنبالشم. بعد هم زودی کارت تبلیغ کلیساشون را درآورد که بیا در جمع ما شرکت کن و دعا بخوان! دو بار ازم پرسیدن که درست تمام شد میخوای چیکار کنی؟! انگلیس میمونی؟! از اینجا خوشت میاد؟!
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۷ ساعت 14:19 توسط هما
|