از همه رفقا که سورپرایز شدن و برام پیغام گذاشتن ممنون  من هنوز نتونستم همه دوستان را سورپریز کنم! برای اینکار به کمک یک خودی که دهانش قرص باشه نیاز دارم و چون دوستام از گروههای مختلف هستن و با هم دوست نیستن(!) من مجبورم از کمک مامانها برای اینکار استفاده کنم که کار سختی هست. امروز مامان یکی از دوستام که میخوام تو خانه اش سورپریزش کنم بهم زنگ زد تا برنامه فردای دوستم را بهم بگه و گفت که کم کم داره شک میکنه که چرا من اینقدر مشتاق دانستن برنامه روزانش هستم و صداش دراومده که مادر جان، تو کی برنامه روزانه منو چک میکردی که این بار دومت باشه؟!! یه دوست دیگه ام را هم که فعلا به شوهر و مامان و باباش گفتم که من اومدم ولی بهش نگین تا خودم بیام!
آقای پدر گرامی از شدت سورپرایز شدن تب و لرز کرده و فعلا درگیر پرستاری کردن هستم. نگرانم که خودم هم مریض بشم و بیفتم رو دست این بنده خداها! تقریبا هر روز بدن درد و سردرد و گلوی خیش خراشما را دارم که فقط روم زیاده و با قرصهای مختلفه زیرسیبیلی در میکنم. خدایی هوا خیلی کثیفهدلم نمیخواد غر بزنم. بقول رفقا، تک تک لحظات با خانواده بودن ارزشمند هست ولی چرا کسی به فکر هیچی نیست؟!!!!! یک جمله با بار فلسفی زیاد! تو عمرم یوسف آباد به این شلوغی ندیده بودم! ۶ ردیف ماشین پر! احساس پرس بودن میکنم! یلدا جان، حتما سراغ شیرینی پوپک میرم و حسابی جات شیرینی و کیک میخورم. من که خیکی شدم اینم روش!! شیرینی بی بی را دوست ندارم چون آخرین باری که ازش شیرینی خریدم، کپک زده بود و دیگه سراغش نرفتم. فعلا دارم از چلوکباب خودم را خفه میکنم
خدا خیرش بده شوهر خاله گرامی را که ماشینش را قبل اومدن من داده بود دست بابام که این چند وقت ماشین داشته باشیم و البته به نیت فروش ماشین به آقای پدر! بقول سام، یک پیکان گراضه هست ولی بالاخره ماشینه! بعد از مدتهای مدید یه رانندگی واقعی کردم و خوشحال بودم که هنوز استعداد رانندگی ایرانی در من وجود داره و فقط کمی با مدل ایرانی فرق داره و اونم بخاطر اینه که به بقیه راه میدم و تو شیکم کسی نمیرم!
ماجرای اومدن از دهات به فرودگاه لندن باحال بود. من بلیط قطار خریده بودم ولی چون باید ۲ بار قطار عوض میکردم و فاصله یکیشون تا اونکی فقط ۷ دقیقه بود، یه هوا ترسیده بودم نکنه جا بمونم. از اونطرف هم لیلا میخواست سه شنبه عصری برگرده لندن و وقتی گفتم من چهارشنبه صبح میخوام برم فرودگاه، گفت پس با هم میرم. کلی ذوق کردم که از دست حمالی چمدان از این قطار به اون قطار راحت میشم. حالا نگو ماشینش مشکل جوش آوردن داره و یک دفعه هم تو راه گذاشته بودتش. این دفعه هم که میخواسته بیاد چند بار به مرحله فوق داغ شدن رسیده بوده که وقتی سرعتش را کم کرده، بهتر شده. صبح زود راه افتادیم و تا نشتستم تو ماشین یه کتاب دعای به زبان عربی و انگلیسی بهم داد و گفت که صفحه ۱۶۱، دعای مخصوص مسافرت را بخوان!!!! منم بخاطر گل روش، مثلا شروع به خوندن کردم ولی فقط صفحه ۱۶۱ تا آخر راه باز بود! حالا هی میخواستم بهش بگم که باید دعای مخصوص جوش آوردن ماشین را بخونی که گفتم بزار اقلا این بچه، مسلمان باقی بمونه!! تجربه اش بهش نشان داده بوده که هروقت تو ماشین به موسیقی مبتذل غربی گوش میده ماشین جوش- تر میاره!! ایندفعه اصلا موسیقی نذاشت که هیچ، دو تا سی دی مذهبی مال این آخوندهای made in UK را گذاشت!!! یعنی اینقدر خوش گذشت که نگین!!!!!!!!! خوشبختانه به لطف الهی و کتاب دعای انگلیسی/عربی و سخنان پندآموز آخوندهای انگلیسی، ماشین جوش نیاورد!!
نگین جان، خوشحال میشم ببینمت. اگه خواستی شماره ای از خودت بده. البته من حضورا با این آدمی که اینجا مطلب مینویسه فرق دارم از الان گفته باشم!!