من هنوز زنده ام! چرا نمی نویسم؟! دچار جمود نعشی شدم! چرا؟! نمیدونم!
روزهای اول که درگیر آنفولانزای نمیدونم کجایی آقای پدر شدیم که واقعا بد مرضی بود چون بعد از نزدیک دو هفته، تازه دو روزه که آقای پدر به زندگی معمولی خودش برگشته. بعد هم که یه روز صبح نسبتا زود با یه تلفن که حاوی خبر خدابیامرز شدن پسرخاله گرامی در اثر دو سکته همزمان، از خواب پریدیم و همه هاج و واج به هم نگاه میکردیم که چرا اون؟! غیر از اینکه جوانترین عضو خانواده خاله گرامی بود (خاله و شوهر خاله در قید حیات هستن) از همشون هم شنگول منگول تر بود و من که غیر از صورت همیشه خندانش، خاطره دیگه ای ازش ندارم. شوک ماجرا اینقدر بود که من که اصلا باور نکردم و به مامانم گفتم که حتما طرف میخواسته باهامون یه شوخی احمقانه بکنه و ازش خواستم زنگ بزنه خانه اونکی پسرخاله و ببینه ماجرا حقیقت داره یا نه! خلاصه که دیگه خودتون تصور کنین که چه روزهای مزخرفی گذشت. خداوند مرا ببخشه ولی دست خودم نیست و از هیچی به اندازه مراسم مربوط به خدابیامرزان بدم نمیاد و هر طور که میتونم سعی میکنم از زیر شرکت در این مراسم در برم ولی بعضی وقتها نمیشه دیگه. اصلا هم به درد دلداری دادن نمیخورم و مثل یک گاو میشینم و بر و بر به مردمی که احساساتشون را به شکلهای مختلف نشان میدم نگاه میکنم! البته ایندفعه بعلت شدت احساسات خانواده خاله گرامی مجبور شدم که مجلس را ترک کنم و مثل صاحب عزا، دم در مسجد وایستادم! خداجون، بزرگیت را شکر، قبل اومدن دلم میخواست که یه عروسی دعوت بشم که بتونم همه فامیل را دور هم ببینم ولی فکر نمیکردم اینجوری همه را ببینم!
مراسم سورپریز کنان هم با موفقیت همراه نبود. فقط تونستم یکی از دوستان را سورپریز کنم ولی پشت در خانه اش گیر کردم چون زنگ درش خراب بود و مجبور شدم بهش زنگ بزنم که بابا، بیا این درو باز کن که من از سرما یخ زدم! با تعجب گفت که پشت کدوم دری؟! گفتم در خانه تون دیگه! گفت اونجا چیکار میکنی؟!!!!!!! جالبیش اینجا بود که اصلا به فکرش هم نرسیده بود که من با مامانش هماهنگ کردم و وقتی من به مامانش گفتم که چرا در مورد خرابی زنگ به من نگفته بودین با تعجب به مامانش گفت که تو میدونستی؟!!!! سورپریز کنان بعدی هم هنوز به انجام نرسیده!!!! با مامان دوستم هماهنگ کرده بودم ولی یه روز که زنگ زدم خانه شون برای هماهنگی نهایی، معلوم شد که بنده خدا حالشون بد شده و بردنش بیمارستان (مامان دوستم). بعد هم دیگه اینقدر نگران حالشون شدم که مجبور شدم به دوستم زنگ بزنم که من از خیر سورپریز کردن گذشتم بابا، حال مامانت چطوره؟!! نشان به اون نشانی که هنوز موفق به دیدن دوستم نشدم از بس که بنده خدا درگیر بیمارستان و مامانش و الان هم آنفولانزای شوهرش شده! یکی دیگه از دوستام هم قرار بود بیاد دیدنم که زنگ زد که حال مامان بزرگش خوب نیست و باید بره بهش سر بزنه و..........!!!!!!!!!
اوستای پوفیوز هم مقاله بنده را هنوز نفرستاده و بعد از ارسال چندین ایمیل که حاوی یه جمله کوتاه: "مقاله ام را فرستادی؟!" بالاخره جواب دادن که چندروزه در اثر انفولانزا تو رختخواب افتادم و امروز تونستم ازجام بلند شم و قصد دارم که در دو روز آینده کار مقاله ات را تمام کنم! که اون دو روز هنوز نیامده و اقا هم قاعدتا باید انگلیس را به مقصد استرالیا ترک کرده باشن. خدایش خیلی شانس آورد که دم دست من نبود وگرنه حسابی روی سگ منو میدید! براش نوشتم که یکی دیگه از تفاوتهای زندگی با انسان و سگ اینه که در مواقع مریضی آدم میتونه روی کمک یه انسان دیگه حساب کنه ولی روی کمک سگ چی؟!!