بالاخره برگشتم. هنوز منگم. قبلا فکر میکردم که پروازی که نصف شب باشه خوبه چون آدم میتونه تو هواپیما بخوابه ولی وقتی اون آدم نمیتونه مثل آدم بخوابه و تازه باید وسط خواب هواپیما عوض کنی، دیگه پرواز خوبی نیست. اونم فرودگاهی مثل باکو که نمی دونم این مدل ترانزیت را از کجا میارن که بلیط و پاسپورت ایرانی جماعت را برای مدتی پیش خودشون نگه میدارن و بعد هم مسافرها را دور خودشون جمع میکنن که بیاین بلیط و پاسپورتون را بهتون برگردونیم! سیستم چک کردن آدمهاش را هم تو این چند تا کشور اروپایی که تا حالا رفتم ندیده بودم. علاوه بر اینکه آدم را تو یه دستگاه فوق تخصصی گشتن برای چند لحظه محبوس میکنن،دوباره مسئولین مربوطه (خانم برای خانم و آقا برای آقا)، با دستگاه مخصوص آدم را حسابی چک میکنن که خدانکرده دستگاه چیزی را از قلم ننداخته باشه! خوشبختانه تو هر دو پرواز کسی کنار دستم نبود و حسابی برای خودم رو صندلی ها جولون دادم و همش خوابیدم ولی بازم وقتی از پرواز پیاده شدم خوابم میامد. بعد هم که رسیدم فرودگاه با یه حساب دو دوتا چهارتا، اتوبوس را برای برگشت انتخاب کردم و ۵ ساعت هم تو اتوبوس بودم تا رسیدم به دهاتمون! تو اتوبوس هم همش خواب بودم (خوشبختانه) و فقط هر وقت راننده توقف میکرد از خواب میپریدم و دوباره بعد حرکت میرفتم تو چرت. خانه که رسیدم لیلا نبود و وقتی اومد خانه اینقدر از دیدنم ذوق کرد که برای خودم هم تعجب آور بود. گیر داده بود که چرا بهم زودتر خبر ندادی که کی میای چون من به شوهرم گفته بودم که بیاد فرودگاه دنبالت! گفتم همون بهتر که خبر ندادم چون ساعتی که روی بلیط نوشته بود و من فکر میکردم ساعت رسیدن به فرودگاه لندن هست، در حقیقت ساعت پرواز از باکو بود! وقتی سوغاتی ها رو بهش دادم کلی ذوق کرد و از دیدن تابلو نقاشی که دیگه بال بال زد و بغلم کرد!
با عرض پوزش ببخشید، اوستای گرامی دقیقا رید به حال من! تا رسیدم خانه، ایمیلم را چک کردم و دیدم آقا بالاخره جواب ایمیل داده که دوباره مریض شده ولی دیشب تونسته مثل آدم برای مقاله من فکر کنه و فکرش هم این بوده که بهتره بفرستیم یه ژورنال دیگه! نمیتونم دقیقا حالم را در اون لحظه بگم فقط میتونم بگم که خیلی خیلی خوش شانسه که دم دست من نیست! براش نوشتم که من همین الان رسیدم به دهاتمون و متاسفانه اولین کارم خواندن ایمیل ناامید کننده تو بود. براش نوشتم که تعطیلات خوبی نداشتم و نمیتونم بگم که ایمیلت تعطیلات منو خراب کرد، خیلی ساده بهت بگم که فقط وقت منو تلف کردی! آقا دو تا ژورنال هم پیشنهاد داده که بفرستیم برای یکی از این دوتا. براش نوشتم که خودم میگردم یه ژورنال دیگه پیدا میکنم، فکر میکنم منم حق دارم برای این مقاله فکر کنم و نظر بدم. آخ بد جائیم میسوزه وقتی یادم میاد که هر آدم عاقل و احمقی بهمون گفت که بفرستین یه ژورنال دیگه ولی این آقا گیر داده بود که باید باهاشون بجنگیم!