اینجا دیگه جای من نیست......
چند ماهی هست که جلسات گروهش را بایکوت کردم. آخه ازم بعنوان شاگرد تنبل کلاس استفاده میکرد که برای بقیه درس عبرت باشم!!! منم که خیلی اعصاب داشتم دیدم که همش مجبورم بریزم تو خودم و چیزی نگم که بعدش از شدت غمباد میترکیدم!! در مورد روش مدیریت اوستا که بیشتر به درد مهدکودک میخوره تا دانشگاه قبلا توضیح دادم. یه روز با حال زار رفتم پیشش و گفتم تو میخوای واقعا به من کمک کنی که این پایان نامه را تمام کنم؟ گفت آره. گفتم پس اجازه بده که نیام تو جلسات گروهت!! چون واقعا حالم بد میشه تو این دو ساعت. با تعجب پرسید چرا و وقتی براش توضیح دادم گفت که نه!! من اصلا قصد ندارم که تو را تو جمع تحقیر کنم. گفتم خدا را شکر که قصد نداری اگه داشتی چیکار میکردی!! بعد هم یه پاتک بهش زدم که اگه منو از جلسات معاف نکنی میرم مرکز پزشکی دانشگاه و مشکل را مطرح میکنم و نامه معافیت از جلسات میگیرم!!! کاملا از خودم در آوردم ولی کاملا موثر بود!! گفت که من نمی تونم بگم که نیا ولی تصمیم با خودت هست! منم که عاشق تصمیم خودم هستم! از وقتی پایان نامه را تحویل دادم هم باز گیر داده که بیا تو جلسات چون تو الان ارشد گروه من هستی و میتونی بهترین کمک را به بقیه بکنی!! خدا جون آخه چطوری رو پیشونی من حک کردی که حمال مفت خوبی هستم که حتی این یانکی هم مثل اون رئیس ابله تونست بخونه! یه چند بار با گوشه کنایه بهش گفتم که من هنوز دانشجوت هستم ولی دیگه برات کار نمیکنم ولی بازم به خرجش نرفت و فقط فرمودن که داری ناامیدم میکنی! جهنم! انتظار داره مفت و مجانی به دانشجوهاش کمک کنم!
هر چی بیشتر دنبال کار میگردم بیشتر ناامید میشم! دریغ از یک کار مرتبط با رشته ام! همش کار در زمینه تحقیقات سرطان و سلولهای بنیادی هست که کلی تجربه کاری مربوطه و مقاله چاپ شده میخواد. داشتم عمقی به مشکل فکر میکردم که آخه این چه پروژه ای بود که من انتخاب کردم! بعد یادم افتاد که من وقتی دنبال دکتری بودم اصلا برنامه دراز مدت نداشتم! فقط به این فکر بودم که یه چهار سالی از ایران دور باشم تا اگه خدا بخواد اوضاع تغییری بکنه و بعد برگردم سر خانه و زندگی ام! ولی ظاهرا خدا نخواست و الان من موندم و حوضم! یه بار به کله ام زد که یه دکتری دیگه بخونم ولی یاد همه لحظات پر استرسش که می افتم حالم بد میشه و به غلط کردن می افتم! دوستان داخل ایران لطف کنن بگن که آیا بازار سبزی پاک کردن و خورد کردن هنوز خوب هست که اگه منو با تیپ پا از اینجا انداختن بیرون بیام ایران و روی این بیزنس سرمایه گذاری کنم؟! دو سال پیش که ایران بودم و دنبال سبزی برای آوردن به این مملکت بودم احساس کردم که بیزینس پردرآمدی هست و نیاز به کل کل کردن با دولتی جماعت را هم نداره و میشنی خانه و کارت را میکنی. اگه کار بهتری برام سراغ دارین هم بهم اطلاع بدین لطفا! ظاهرا تو این دنیای بزرگ کسی ما را دوست نداره!
همچین این هم خانه هام را آدم کردن که بیاین به دیدن. الان دو تا سیاه پوست هستن که یکیش همان پارسالی هست که یه بار باهاش دعوام شد و یه سیاه جدید 19 ساله که برای همه مسائل کوچیک و بزرگش از مامانش کمک میگیره! مامانش هم بهش اکیدا توصیه کرده که همه چیز زندگیش را از بقیه قایم کنه که مبادا بهش دست بزنیم! تو این 4 سال که با آدمهای مختلف هم خانه بودم این مدلی را ندیده بودم. حتی خمیردندان و مسواک و شامپو و دستمال توالت را هم قایم میکنه که اصلا تو خانه ما رسم نبوده. ما اینجا حتی در اتاقهامون را هم قفل نمیکنیم و فقط این دختره هست که سه قفله میکنه! حتی وقتی خودش تو اتاق هست! من به تمیزی آشپزخانه خیلی حساس هستم. به نظرم برای تشخیص شلختگی یا مرتب بودن یه خانم یه نگاه به آشپزخانه میتونه راه گشا باشه. موقعه که خودم تنها بودم آشپزخانه همیشه تمیز و شسته روفته بود. از وقتی اینا اومدن و دیدم که هیشکی مثل من برای آشپزخانه ارزش قائل نیست اولش مجبور شدم که از حساسیتم کم کنم و بزنم به دنده بی خیالی. باور کنین که سطل آشغال پر پر میشد و این ابله ها فقط بیشتر فشارش میدادن که آشغال بیشتری توش جابگیره! حالا بو گند آشپزخانه را برداشته بود ولی عین خیال اینا هم نبود!! اخر سر مجبور شدم برم تو کار نوشتن اعلامیه و چسبوندن به در و دیوار آشپزخانه که شکر خدا برعکس اعلامیه دادن بعضی ها، مال من اثر کرد! برای خالی کردن سطل زباله و تمیز کردن خانه برنامه هفتگی گذاشتم هر چند هیشکی مثل من نمیتونه آشپزخانه تمیز کنه!! هم خانه ام میگه که برو دنبال کارهای نظافتی خانه، چون با این سرعت و دقتی که تو داری درامد خوبی درمیاری!! فکر کنم فکر بدی هم نباشه! میگه که از کار توی فست فود درآمدش بیشتره!