امروز مجبور شدم بعد مدتها با اوستای دیوانه دوباره کل کل کنم! البته خوبیش این بود که اوستا بیشتر عصبانی شد ولی آخرش من مجبور شدم بازی را واگذار کنم!! از خودم بدم اومد که مجبور شدم کوتاه بیام ولی هر چی فکر کردم دیدم که من هنوز به این ابله نیاز دارم و پافشاری رو نظرم هیچ مشکلی را حل نمیکنه. آقا بعد از دو هفته، دیشب ساعت 10 شب جواب ایمیلهای بنده را در مورد وقت دادن برای یه جلسه برای بحث در مورد مقاله رد شده دادن و اونم اینکه که فردا وقت دارم ولی سعی کن بیای جلسه گروه روزهای چهارشنبه! اونم فکر کنم دیگه از رو رفته بود چون براش یه ایمیل زدم فقط با این جمله که تو دیگه منو بی خیال شدی؟؟ امروز تا از در اتاقش رفتم تو حرف جلسات گروه را پیش کشید. منم گفتم پس بزار اول تکلیف این جلسات گروه را باهات معلوم کنم و بعد برم سراغ مقاله! سعی کردم بهش حالی کنم که من الان از نظر اعتماد به نفس و انرژی مثبت در سطح خوبی هستم و اصلا دلم نمیخواد که این حس خوب را از دست بدم و متاسفانه جلسات گروه جنابعالی بهترین مکان برای از دست دادن این احساسات خوب هست! فکر کنم حسابی قهوه ای اش کردم!! بعد هم بحث کمک به دانشجوهاش را پیش کشیدم که آقا جان چه جور کمکی میخوای؟ گفت خیلی بحثهایی که مطرح میشه را تو میتونی کمک کنی و از همه بهتر میدونی که جای هر چیزی تو آزمایشگاه کجاست و ... گفتم خوب اگه چیزی میخوای بگو من میام دانشگاه و به دانشجوت نشان میدم و قبلا هم این کارو کردم و نیازی به اومدن به جلسه گروه نداره! کمک هم اگه در حد فکری معمولی باشه حاضرم کمک کنم ولی اگه بیشتر بخوای باید بابتش پول بگیرم! آقا یهوو خل شد و دوباره شروع کرد که داری منو ناامید میکنی و با این رویه که تو پیش گرفتی اصلا نمی تونی جایی کاری پیدا کنی و موفق نمیشی و خلاصه که بدون رودرواسی بنده را به رنگ زرد درآورد!! بهم میگه که من قبلا بهت پول دادم!! میگم خوب منم قبلا برات کار کردم! باز خودشو زد به کوچه علی چپ و شروع کرد به کوچیک کردن بنده که تو با این طرز فکر و روحیه اصلا در وادی علم و دانش به جایی نمیرسی .......خدا جون خسته شدم! خودت که میدونی بیشترین مشکل من با رئیس ابله ام تو ایران سر مسائل مالی بود! من مثل تراکتور جای چند نفر کار میکردم و آقا قد عمله بهم حقوق میداد! بعدم که کارمند دانشگاه شدم تازه یاد گرفتم که باید چطوری کار کنم که وقتی آخر ماه فیش حقوقم را میبینم احساس خریت محض بهم دست نده!! من نمیخوام اون دوران را دیگه تو زندگی ام تکرار کنم! خسته شدم از بس برای حقم کل کل کردم! باور کنین امروز به هر کسی گفتم که آقا توقع داره که من به دانشجوهاش کمک کنم گفتن که بابتش پول میده بهت؟! اصلا فکر نمیکنم که توقع بی جا دارم اونم الان که اوضاع مالی خرابه و نه بورسی و نه حقوقی و مجبورم از جیب بخورم تو این مملکت گرون! خلاصه که اخلاق سگی آقا ادامه داشت و به جایی رسید که همش حرف منو قطع میکرد و آخرش گفت که اگه آدم دیگه ای بودم بهت میگفتم که از اتاقم برو بیرون و دیگه نیا سراغم ولی من همچین آدمی نیستم! مجبور شدم از ضمیر سیاستمدارم که بعضی وقتها میاد سراغم استفاده کنم و بعد سکوت طولانی گفتم باشه! قبول! میام تو جلسات!! باور نمیکنین رفتارش چطور از یه سگ به یه انسان مهربون تغییر پیدا کرد!! حالت تهوع بهم دست داده بود! گفتم ظاهرا مشکلت با من فقط حضور تو این جلسات هست ولی تو این کار را با نکبتی نکردی و این انصاف نیست! گفت آره در مورد اون اشتباه کردم و نمیخوام در مورد تو تکرارش کنم! شانس را ببین خدا جان. بعد کلی در مورد مقاله حرف زد و راه کارهای پیشنهادی که بازم من باهاش مشکل دارم و قرار شد در یک جلسه مجدد با هم صحبت کنیم. بهش میگم که تو یکی را میخوای که هر چی تو بگی بگه قبول ولی شرمنده من همچین آدمی نیستم! بعد 4 سال درس خوندن توقع دارم که به حرفم گوش کنی و منو قانع کنی که پیشنهادت درست و عملی هست نه اینکه زورچپونم کنی! اگه من میخواستم به متد زورچپون کار کنم که مملکت خودم میشستم و کارم را میکردم! خدا وکیلی اگر اطمینانی به حرفهاش در مورد مقاله داشتم حرفش را گوش میکردم ولی با یادآوری حرفهای بیخودیش تو این 4 سال در مورد مقالات خودم و بقیه اعضای گروه، دیگه هیچ اطمینانی به حرفهاش ندارم وگرنه اصلا قصد ندارم که جلوش وایستم.

بعدش رفتم سراغ ممتحن داخلی ام برای تاریخ دفاع! از نظر قوانین دانشگاه من حق صحبت با ایشون را ندارم و اوستا فرمودن که خودش در مورد تاریخ احتمالی جلسه دفاع باهاش صحبت میکنه ولی چون من هیچ اطمینانی به حافظه کلمی اوستا ندارم تصمیم گرفتم خودم باهاش صحبت کنم. ویزای من تا آخر این ماه میلادی تمام میشه و دانشگاه فقط در صورتی بهم نامه برای تمدید ویزا میده که تاریخ رسمی دفاع اعلام بشه. رفتم تو اتافش و اینقدر خوب و مودب باهام برخورد کرد که تو دلم گفتم که درد و بلات بخوره تو سر اوستا! ظاهرا استاد ممتحن خارجی که از فنلاند میاد تا دو ماه و نیم دیگه وقت نداره و گفته یه جمعه ای تو ماه آوریل میتونه بیاد انگلیس! حالا من دلم را صابون زده بودم که امسال عید بعد از 4 سال در کنار خانواده باشم ولی ظاهرا با این اوضاع امکان پذیر نیست. هر چه خدا بخواد. بعد اومدم به اوستا اطلاع دادم و در مورد آرزوم برای سال نو بهش گفتم و نفهمیدم چی شد که ظاهرا لبخند زدم که آقا یهو گفت که وای داری میخندی!! خوشحالم که خنده ات را امروز دیدم!!!!!!!!! فقط میخواستم بگم که مردک ابله! من با آخر انرژی مثبتم امروز اومدم تو اتاقت و واقعا هم با اون حرفها و توهینی که بهم کردی خونسردی ام را حقظ کردم حالا میگی که خوشحالی که خنده منو میبینی!!!!!!!به قول دوست جونم، به روح اعتقاد داری؟؟؟