دختر خوبی میشویم!
رفتم جلسه گروه؟ بله! دختر خوبی بودم؟ خیلی!! با اینکه کفرم از آخرین جلسه ای که باهاش داشتم بالا اومده بود ولی خوشبختانه ذخیره انرژی مثبت الکی ام کارساز شد و میزان بقای عصبانیتم نسبت به دفعات قبل به طور چشمگیری کاهش داشت و باعث شد که بتونم زودی به خودم مسلط بشم. آقا این مثبت اندیشی هم چیز خوبی هست. حتی اگه ندارین هم الکی وانمود کنین که مثبت فکر میکنین و به بقیه انرژی مثبت بدین. فایده داره!
جلسه گروه را انداخته کله سحر که برای تنبل جماعت یعنی ۹ صبح. اینقدر انگیزه داشتم که نفر اول بودم بطوریکه مکان جلسه خالی بود و فکر کردم اشتباهی اومدم! یه کم که صبر کردم دیدم که لشکریان گروه تشریف آوردن. اوستا قیافه اش مثل برج زهرمار بود! اون وقت صبح اینقده گند اخلاق باشی؟ اونم برای کسی که زن نداره که بگیم باهاش دعواش شده و از خانه زده بیرون، کمی عجیب بود! حتما با سگش دعواش شده بوده!! استغفرالله! چون اعضای گروه از آی کیو بالایی برخوردار هستن یه چند دقیقه طول کشید که طوری تو اتاق بشینن که بقول اوستا بتونن همه همدیگر را ببینن!
بعد هم اوستا با همان قیافه زهرماری اش شروع کرد که از جلسه دیگه امتحان میزارم براتون و سئوالات در مورد پروژه های بقیه هست و هر کسی باید از کار بقیه خبر داشته باشه! یه جورایی منتظر بود که بقیه اعتراض کنن تا عصبانیتش را نشان بده ولی هیچ کس هیچ عکس العملی نشان نداد و کنف شد
. بعد هم از تک تک افراد خواست که در یکی دو جمله آخرین پیشرفت پروژه هاشون را بیان کنن. یه دختره وحشتناک انگلیسی اومده تو گروه که تا حالا ندیده بودم، دانشجوی فوق هست و وحشتناک از این نظر که خیلی تیپیک انگلیسی بود! به من که رسید گفتم که پایان نامه را تحویل دادم که اوستا شروع کرد به میز زدن! (بزن به تخته خودمون) با تعجب بهش میگم که این که در این مورد کاربرد نداره چون این کار را انجام دادم و تمام شد و الان منتظر تاریخ دفاع هستم و الان بزن به چوب!! دو ساعت تو جلسه کذایی نشستم و البته خوشبختانه منظره اتاق خیلی خوب بود و درست بغل ایستگاه اتوبوس دانشگاه بود و میشد کلی آدم را نگاه کرد تا حوصله ات کمتر سر بره. یه چند دقیقه هم به من وقت داد که در مورد مقاله رد شده ام صحبت کنم و البته قبلش با نیشخندی فرمودن که در مورد محتوای مقاله جدید هنوز با هما به توافق نرسیدم چون حرف منو قبول نداره!!! واقعا نمیدونم با این ابله باید چطوری حرف زد! محکم گفتم که چرا، به توافق رسیدیم! قراره به پیشنهادات عمل کنم و همان طور که تو خواستی مقاله را بنویسم. گفت مطمئنی؟؟؟ گفتم بله! چون شما تجربه تون از من بیشتره به این نتیجه رسیدم! یعنی آخر پاچه خواری طوری که خودم حالم بد شده بود! هنوز نمیدونم باور کرده یا نه! بعد جلسه هم زودی اومد ازم تشکر کرد که تشریف آوردم . منم بحث را بردم به اینکه نمیتونم کاری تو زمینه دکتری پیدا کنم و همه پست داکهایی که پیدا میکنم در زمینه تحقیقات سرطان هست که خیلی دوست دارم ولی متاسفانه سواد عملی و تئوری اش را ندارم. اوستا خیلی محکم فرمودن که اصلا نگران نباش و هر آگهی که پیدا میکنی براش اقدام کن! گفتم آخه نوشته که این تکنیکها را باید بدونی! گفت که پست داکهای گروهم را فراموش کردی؟؟؟ هیچ کدام اونی نبودن که من میخواستم! ولی مجبور بودم استخدامشون کنم ! روم نشد که بگم که مگه احمق تر از تو هم در زمینه استخدام دانشجوی دکتری و پست داک تو دنیا پیدا میشه
خیلی خبیثم ولی حقیقت محض هست. خداوندا لطفا یه آگهی استخدام پست داک مربوط به جایی که یه دیوانه ای مثل اوستا اونجا رئیسش باشه جلوی چشمم بنداز! البته فقط از لحاظ استخدامی
جلسه گروه را انداخته کله سحر که برای تنبل جماعت یعنی ۹ صبح. اینقدر انگیزه داشتم که نفر اول بودم بطوریکه مکان جلسه خالی بود و فکر کردم اشتباهی اومدم! یه کم که صبر کردم دیدم که لشکریان گروه تشریف آوردن. اوستا قیافه اش مثل برج زهرمار بود! اون وقت صبح اینقده گند اخلاق باشی؟ اونم برای کسی که زن نداره که بگیم باهاش دعواش شده و از خانه زده بیرون، کمی عجیب بود! حتما با سگش دعواش شده بوده!! استغفرالله! چون اعضای گروه از آی کیو بالایی برخوردار هستن یه چند دقیقه طول کشید که طوری تو اتاق بشینن که بقول اوستا بتونن همه همدیگر را ببینن!
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 16:17 توسط هما
|