نمیدونم چرا حوصله نوشتن ندارم دیگه! البته چیزی برای نوشتن هم ندارم! هر وقت یه اتفاقی میافته که احساس میکنم برای اینجا نوشتن جالبه، بعد مدت کوتاهی یادم میره و میبینم که بازم چیزی ندارم که بنویسم. عجب اوضاعی شده

اوضاع خودم قاراشمیش و مسترسی شده. هی هر روز که از خواب پامیشم یادم میافته که چند روز به آخر سه سال مونده و من چه کارهای نکرده ای دارم. به اندازه یه دنیا کار نوشتنی و نمیدونم چقدر کار عملی! البته لازم به ذکر است که این یادآوری هر روزه و شایدم هر ساعته، هیچ کمکی بهم نمیکنه و غیر از افزایش میزان استرس بنده، هیچ کاربردی نداره ولی اصلا دست خودم نیست. البته هنوز یه نیروی درونی مثبت دارم که بهم کلی حرفهای خوب میزنه و انرژی مثبت میده ولی بعضی وقتها در جنگ این دو جبهه حق و باطل، من بدبخت هستم که فقط خسته فکری شدم و میبینم که هیچ پیشرفتی نسبت به روز قبلم نداشتم. چقدر دوست دارم یه مشاور همزبان دم دستم بود که باهاش مشورت میکردم. از یه طرف هم به خودم میگم خجالت بکش دختر، تا حالا که از پس کارات خودت براومدی، بعد از این هم باید برییای و اینقدر خودت را دست کم نگیر!
نکبتی الدنگ هم که از اون ور هی بهم میگه خوش به حالت تو که کارات داره تمام میشه و من هم یاد اون همه کار نکرده میافتم و یه چند تا فحش بارش میکنم و زودی میزنم به تخته! چپ چپ بهم نگاه میکنه که برای چی اینکارو میکنی؟ میگم برای محافظت از چشم بد، چون تو هر وقت این حرفو میزنی یه بلایی سر کار و آزمایشات من میاد! خدا جون، نمیشه من را از شر چشم شور این بشر که چشم نداره هیچ چیزی را به من ببینه در امان بداری؟! باور کنین خرافاتی نیستم ولی هر وقت که یه جوری از ته دل بهم میگه خوش به حالت، چهارستون بدنم میلرزه! نگرانش نباشین، هنوز زنده است! برای چند روز حوصله من را سر برد از بس ازم میپرسید چی بخورم و چی نخورم! منم براش توضیح میدادم که چیزهایی برای دل و روده بهم ریخته اش خوبه. اونم هم میگفت فلان چیزو دوست ندارم و بمان چیزو دوست ندارم! آخر سر بهش گفتم جهنم! هر چی میخوای بخور! گفت حوصله ات سر رفته از حرفهای من؟! گفتم از بس تکرار میکنی و هیچ کاری هم نمیکنی! خوشبختانه دیگه ساکت شد.
اوستا گیر داده که تو کنفرانس اسپانیا باید سخنرانی کنین (دوتامون) و بعد به من نگاه کرد و منتظر بود که بگم نه، من سخنرانی نمیکنم! منم بدون اینکه نگاش کنم گفتم باشه! با تعجب گفت چی شده؟ چرا مخالفت نمیکنی؟ تو که از سخنرانی کردن بدت میاد! گفتم هنوز هم بدم میاد ولی حوصله کل کل با شما را ندارم دیگه. حالا کو تا کنفرانس

دارم رو مقاله دومم کار میکنم. یکی بگه آخه اول ببین اون بچه اولت را کسی قبول میکنه بعد دست به کار دومی شو! از یه طرف نتایج خوبی دارم که بدرد مقاله میخوره ولی از طرف دیگه وقتی مقالات دیگه در این زمینه را میخونم و میبینم که یه عالم کار ریاضی توش کردن که من اصلا سوادش را ندارم، دلسرد میشم که چطوری این مقاله را تمام کنم. مطمئن هستم از اوستا کاری برنمیاد و دیگه کمکی در این زمینه نمیکنه و بقولی هر گلی بزنم، خودم به سر خودم زدم. چند روز پیش تو یکی از آزمایشاتم مثل خر تو گل مونده بودم و دلم میخواست برم ازش کمک بگیرم. با خودم فکر کردم که میگه این دختر خنگ هنوز از پس این کار برنیامده و بی خیالش شدم! بعد اومدم برم خانه که دیدم یه جا خودکاری چرم با تزئینات ایران باستان تو کیفم هست که برای رو میز اوستا آورده بودم (پاچه خواری با رزولوشن بالا!). زودی رفتم تو اتاقش. با یه لبخند مشکوک نگاهم کرد که کارت چیه؟! گفتم یه چیزی برای روی میزت آوردم. بعد بازش کردم و گذاشتم رو میزش و منتظر شدم خودش بفهمه که به چه دردی میخوره

زودی خودکارش را انداخت توش و منم گفتم آفرین، مال همینه!! بعد یه نگاه رو میزش کردم و گفتم خودکار و مداد به اندازه کافی داری که اینو پر کنی یا اونم باید برات بیارم؟!! گفت نه زیاد دارم، ممنون، خیلی بدردم میخوره. تا میخواستم از در اتاقش برم بیرون بالاخره به حرف اومد که چی شده؟ این چند روزه خیلی خوش اخلاقی و حالت خوبه؟!!!!! دیوانه است به خدا! هر وقت تحویلش میگیرم فکر میکنه که حالم خوبه!! منم که منتظر همچین حرفی بودم زودی ناله ام دراومد که نه، حالم خوب نیست، این آزمایش کوفتی جواب نمیده و ........یه ربع برام توضیح داد که چیکار بکن و چیکار نکن

البته هنوز تست نکردم که ببینم توصیه هاش بدرد میخوره یا نه ولی پیدا کردن رگ خواب اوستا کار چندان سختی نیست! مخصوصا وقتی بعد از سلام و احوالپرسی معمولی، حال سگهاش را بپرسم، خیلی نرم میشه!!
پی نوشت: تو یکی از این سایتهای دوست یابی یه چلمنگی برام پیغام گذاشته بود که کجای انگلیس هستی و چیکار میکنی؟ منم براش نوشتم که فلان جا هستم و phd mikhonam بعد جواب داده که من هم بمان جا هستم، منظورت از phd mikonam یعنی چی؟!!!!!! استغفرالله!