دست خدا صدا نداره!

اوستا شصت پاش رفته تو چشش. داشته با دوچرخه میومده دانشگاه که یهو سر یه تقاطع مجبور میشه ترمز کنه و شلپی میخوره زمین و جفت زانوهاش داغون میشه یعنی ضرب میبینن. دیروز که جلسه داشتیم یه جوری همه را جز جیگر کرد و فرستاد دنبال نخود سیاه که جلسه بی جلسه بشه! به نکبتی گفت که چه بلایی سرش اومده و نکبتی هم اومد سراغ من که مسکن داری بهش بدی؟ شانس آوردم وقتی داستان را تعریف میکرده من اونجا نبودم وگرنه نمیتونستم جلوی خندم را بگیرم! آخه من تو این جور موارد به جای همدردی، خندم میگیره!! یه بار که صندلی دوچرخه اش را دزدیده بودن و من اولین کسی بودم که بعد از مشاهده دوچرخه بدون صندلی دیده بودمش، با خنده بهش گفتم چرا همش را ندزدیدن؟ فکر کنم میخواست خفم کنه! خلاصه الان دو روزه که لنگ لنگان راه میره و منم بهش ایبوپروفن ایرانی میبندم. شاید آه دل کسی گرفتتش. کار من نبوده به خدا!
یه خل بازی درآوردم که مخصوص بچه مدرسه ای ها هست! یه روزی تو قدیما که کلی از دست اوستا عصبانی بودم و داشتم تو یکی از این سایتها بازی میکردم، رسیدم به یه بازی که قرار بود توش من یه حیوان خانگی داشته باشم و ازم پرسید که اسمش را چی میخوای بزاری. منم که کفری بودم اسم اوستا را گذاشتم روی حیوان بدبخت!!! غافل از اینکه این اسم رفت تو پروفایل من و همه دوستان بنده اعم از نکبتی میدیدن که هما یه حیوان خانگی به این اسم داره! منم فقط خداراشکر کردم که اوستا درخواست دوستی من را تو اون سایت نپذیرفته بود وگرنه چه سوتی عظمایی میدادم من!! جدیدا نکبتی هم به جمع این بازی پیوسته و تو پروفایلش میاد که حیوان تو از حیوان هما که اسمش اینه، بهتر یا بدتر بازی میکنه!! آبرو برام نذاشته! دیروز یه دختر ایتالیای تو دانشگاه که دوست نکبتی هست ازش پرسیده که هما چرا اسم اوستا را گذاشته رو حیوان خانگی اش؟!!!!! امروز هم برای من درخواست دوستی فرستاد و گفت که از کارت خیلی خوشم اومده، هر وقت اوستات اذیتت کرد به خودم بگو که حسابش را برسم میخواستم بهش بگم خدا خودش زدتش، نیاز به کمک تو نیست دیگه!
امروز بالاخره نشستم تمام نتایج آزمایشات کینتیک که تا حالا انجام داده بودم را آنالیز کردم و در کمال تعجب دیدم که به درد لای جرز دیوار میخورنفکرشو بکنین که کلی آزمایش انجام داده بودم که باید همه را تکرار کنم که ببینم مشکل از کجا هست. اینقدر حالم بد شده بود که وقتی به اوستا نشان دادم، کنترل از دستم خارج شد و بهش گفتم که من با این نتایج باید برم خودم را بکشم! قیافه اش رفت تو هم و گفت بهت گفته بودم که لطفا دیگه این کلمه را تکرار نکن! خواهش میکنم دیگه نگو!! عجب گیری کردم. باید بگردم که معادل خوب برای انواع اقسام مرگ و کشت و کشتار که مثل نقل و نبات تو زبان فارسی وجود داره، پیدا کنم. ولی خدا وکیلی هیچی به اندازه این واژگان نمیتونه عمق فاجعه را نشان بده.

الان فال حافظ گرفتم که آخر عاقبت این دکتری من چی میشه. ببینین چی اومده!!!!!!
انتظاری که از رسیدن به هدف داشتی برآورده نشده است و به آرزوهایت نرسیده ای. با ناله و شکوه هیچ کاری درست نمی شود. نا امید نباش و در روشی که انتخاب کرده ای تجدید نظر کن و با عقل و تدبیر به سوی هدف برو.

هر روز مثل دیروز!

نمیدونم چرا حوصله نوشتن ندارم دیگه! البته چیزی برای نوشتن هم ندارم! هر وقت یه اتفاقی میافته که احساس میکنم برای اینجا نوشتن جالبه، بعد مدت کوتاهی یادم میره و میبینم که بازم چیزی ندارم که بنویسم. عجب اوضاعی شده
اوضاع خودم قاراشمیش و مسترسی شده. هی هر روز که از خواب پامیشم یادم میافته که چند روز به آخر سه سال مونده و من چه کارهای نکرده ای دارم. به اندازه یه دنیا کار نوشتنی و نمیدونم چقدر کار عملی! البته لازم به ذکر است که این یادآوری هر روزه و شایدم هر ساعته، هیچ کمکی بهم نمیکنه و غیر از افزایش میزان استرس بنده، هیچ کاربردی نداره ولی اصلا دست خودم نیست. البته هنوز یه نیروی درونی مثبت دارم که بهم کلی حرفهای خوب میزنه و انرژی مثبت میده ولی بعضی وقتها در جنگ این دو جبهه حق و باطل، من بدبخت هستم که فقط خسته فکری شدم و میبینم که هیچ پیشرفتی نسبت به روز قبلم نداشتم. چقدر دوست دارم یه مشاور همزبان دم دستم بود که باهاش مشورت میکردم. از یه طرف هم به خودم میگم خجالت بکش دختر، تا حالا که از پس کارات خودت براومدی، بعد از این هم باید برییای و اینقدر خودت را دست کم نگیر!
نکبتی الدنگ هم که از اون ور هی بهم میگه خوش به حالت تو که کارات داره تمام میشه و من هم یاد اون همه کار نکرده میافتم و یه چند تا فحش بارش میکنم و زودی میزنم به تخته! چپ چپ بهم نگاه میکنه که برای چی اینکارو میکنی؟ میگم برای محافظت از چشم بد، چون تو هر وقت این حرفو میزنی یه بلایی سر کار و آزمایشات من میاد! خدا جون، نمیشه من را از شر چشم شور این بشر که چشم نداره هیچ چیزی را به من ببینه در امان بداری؟! باور کنین خرافاتی نیستم ولی هر وقت که یه جوری از ته دل بهم میگه خوش به حالت، چهارستون بدنم میلرزه! نگرانش نباشین، هنوز زنده است! برای چند روز حوصله من را سر برد از بس ازم میپرسید چی بخورم و چی نخورم! منم براش توضیح میدادم که چیزهایی برای دل و روده بهم ریخته اش خوبه. اونم هم میگفت فلان چیزو دوست ندارم و بمان چیزو دوست ندارم! آخر سر بهش گفتم جهنم! هر چی میخوای بخور! گفت حوصله ات سر رفته از حرفهای من؟! گفتم از بس تکرار میکنی و هیچ کاری هم نمیکنی! خوشبختانه دیگه ساکت شد.
اوستا گیر داده که تو کنفرانس اسپانیا باید سخنرانی کنین (دوتامون) و بعد به من نگاه کرد و منتظر بود که بگم نه، من سخنرانی نمیکنم! منم بدون اینکه نگاش کنم گفتم باشه! با تعجب گفت چی شده؟ چرا مخالفت نمیکنی؟ تو که از سخنرانی کردن بدت میاد! گفتم هنوز هم بدم میاد ولی حوصله کل کل با شما را ندارم دیگه. حالا کو تا کنفرانس
دارم رو مقاله دومم کار میکنم. یکی بگه آخه اول ببین اون بچه اولت را کسی قبول میکنه بعد دست به کار دومی شو! از یه طرف نتایج خوبی دارم که بدرد مقاله میخوره ولی از طرف دیگه وقتی مقالات دیگه در این زمینه را میخونم و میبینم که یه عالم کار ریاضی توش کردن که من اصلا سوادش را ندارم، دلسرد میشم که چطوری این مقاله را تمام کنم. مطمئن هستم از اوستا کاری برنمیاد و دیگه کمکی در این زمینه نمیکنه و بقولی هر گلی بزنم، خودم به سر خودم زدم. چند روز پیش تو یکی از آزمایشاتم مثل خر تو گل مونده بودم و دلم میخواست برم ازش کمک بگیرم. با خودم فکر کردم که میگه این دختر خنگ هنوز از پس این کار برنیامده و بی خیالش شدم! بعد اومدم برم خانه که دیدم یه جا خودکاری چرم با تزئینات ایران باستان تو کیفم هست که برای رو میز اوستا آورده بودم (پاچه خواری با رزولوشن بالا!). زودی رفتم تو اتاقش. با یه لبخند مشکوک نگاهم کرد که کارت چیه؟! گفتم یه چیزی برای روی میزت آوردم. بعد بازش کردم و گذاشتم رو میزش و منتظر شدم خودش بفهمه که به چه دردی میخوره زودی خودکارش را انداخت توش و منم گفتم آفرین، مال همینه!! بعد یه نگاه رو میزش کردم و گفتم خودکار و مداد به اندازه کافی داری که اینو پر کنی یا اونم باید برات بیارم؟!! گفت نه زیاد دارم، ممنون، خیلی بدردم میخوره. تا میخواستم از در اتاقش برم بیرون بالاخره به حرف اومد که چی شده؟ این چند روزه خیلی خوش اخلاقی و حالت خوبه؟!!!!! دیوانه است به خدا! هر وقت تحویلش میگیرم فکر میکنه که حالم خوبه!! منم که منتظر همچین حرفی بودم زودی ناله ام دراومد که نه، حالم خوب نیست، این آزمایش کوفتی جواب نمیده و ........یه ربع برام توضیح داد که چیکار بکن و چیکار نکنالبته هنوز تست نکردم که ببینم توصیه هاش بدرد میخوره یا نه ولی پیدا کردن رگ خواب اوستا کار چندان سختی نیست! مخصوصا وقتی بعد از سلام و احوالپرسی معمولی، حال سگهاش را بپرسم، خیلی نرم میشه!!

پی نوشت: تو یکی از این سایتهای دوست یابی یه چلمنگی برام پیغام گذاشته بود که کجای انگلیس هستی و چیکار میکنی؟ منم براش نوشتم که فلان جا هستم و phd mikhonam بعد جواب داده که من هم بمان جا هستم، منظورت از phd mikonam یعنی چی؟!!!!!! استغفرالله!

و اما بعد از دکتری؟!

دیروز یک شبه کارگاه در مورد کاریابی دانشجوهای دکتری بعد از پایان دوره، برگزار شد. کارگاه مفیدی بود چون من قبلا فکر میکردم راحت میشه کار پیدا کرد ولی الان ۷۰-۸۰ درصد از امیدم را از دست دادم. البته من این دید مثبت را بخاطر این چینی که تونسته اینجا کار پیدا کنه، پیدا کرده بودم. البته این چینی ۲۰-۲۵ تا مقاله داره که من و نکبتی به این نتیجه رسیدیم که توی چین حتما اسم کسی که لوازم آزمایشگاه را هم میشوره تو مقاله میزارن!! الان سوسک میشم من! (آیکون سوسک!) چون یک قسمت از کار نکبتی مربوط به موضوع اکثر مقالات این چینی میشه ولی تا حالا یه بار هم نتونسته یه کمک فکری خوب به این بدبخت بده و هر وقت نکبتی چیزی ازش پرسیده، مقاله اش را براش ایمیل کرده!! چینی میگه که چند تا کار دیگه تو انگلیس پیدا کرده و فعلا مشغول تمدید ویزاش هست تا بتونه هر جایی که میخواد را انتخاب کنه.خلاصه با این دیدی که نسبت به این چینی داشتم همیشه فکر میکردم که من حتما راحت میتونم تو این مملکت کار پیدا کنم ولی تو این کارگاه حسابی ترسیدم! کلی در مورد ارزیابی مهارتهای لازم برای یک دانشجوی دکتری صحبت کردن که فهمیدم که من هیچ مهارتی ندارماول فکر کردم مشکل منه ولی با چند تا از دانشجوها که صحبت کردم دیدم که اونا هم همین دید را پیدا کردن. واقعا نمیدونم مشکل از کجاست! از وقتی که سال سوم را شروع کردم یک نگرانی عمده به نگرانی های دیگه ام اضافه شده که واقعا میخوام بعد از گرفتن دکتری چیکار کنم؟!!
جلسه هفتگی بعد از نزول اجلال استاد گرامی در اتاق گرم و نرم و جدید ایشون انجام شد. اول خودش نشسته بود پشت میزش و ما هم مثل بدبخت بیچاره ها، ارباب رجوعانه جلوش نشسته بودیم که دیدم داره حالم بد میشه! بهش گفتم این جلسه ها ظاهرا دیگه دوستانه نیست! گفت چطور؟ گفتم آخه تو اونور میزی و ما اینور میز! گفت میخوای بیای اینور میز؟! گفتم نه، تو بیا اینور میز!! بچه حرف گوش کنی بود و زودی اومد اینور میز و شکر خدا حالم بهتر شد! بعد هم بلافاصله جلسه را با سوالات فیتیله پیچانه از گوزوی بدبخت شروع کرد. نمیدونین قیافه گوزو چقدر خنده دار شده بود! باز من سوسک میشم! (آیکون دو تا سوسک!) تا حالا فکر میکردم اون موقعها که اوستا سئوالات پیچ پیچی میپرسه و من مثل گاو فقط نگاش میکردم و میگفتم نمیدونم، تقصیر زبان الکن انگلیسی ام بوده ولی الان که میبینم که گوزو که انگلیسی مادرزاد هست در فهم سوالات اوستا مشکل داره و بروبر نگاش میکنه و میگه نمیدونم، احساس خیلی خوبی بهم دست میدهولی به من و نکبتی زیاد گیر نداد و به من که اصلا گیر نداد که تعجب خودم و نکبتی را هم برانگیخت که چرا از تو نپرسید که برای پایان نامه ات چیکارها کردی و چقدر نوشتی و ...
یه چیز بگم بخندین! خودم که مرده بودم از خنده! اوستا آگهی داده که جای چینی یه postdoc دیگه بگیره. امروز من و نکبتی را صدا زد و گفت که میخوام در مورد اینا که درخواست کردن باهاتون مشورت کنم. ما هم رفتیم تو اتاقش و اونم درخواستهای متقاضی ها را گذاشت جلوی ما که بخونیم. ولی قبلش بهم گفت که تو هیچ کدام از اینا که درخواست کردن را نمیشناسی؟! منم با تعجب گفتم نه! بعد که داشتیم میخوندیم یهو نکبتی جیغش دراومد که این یکی ایرانی هست! بعد بهم نشان داد و گفت که دختره یا پسره و منم دیدم دختر بود. نکبتی هم اه و اوه گفت بازم دختر!!!! تمام درخواستهای مربوط به دخترها را پرت میکرد یه طرف! ابله! بهش پریدم که مشکلت با خانمها چیه مگه؟ نگو خانم فقط آقا و اونم از نوع خوشتیپ انگلیسی میخواد! انتر! راستی جالب بود که هیچ کدام از متقاضی ها انگلیسی نبودن و همه خارجی! بین متقاضی ها هیچ کس دقیقا اون کسی نیست که اوستا میخواد و هرکدام لنگی داشتن. دختر ایرانی که شدیدا فیزیکی بود و البته دکتری اش را تو انگلیس گرفته بود. اوستا گفت مورد خوبی هست ولی بدرد کار من نمیخوره ولی مطمئنم که باهوشه! کلی خندم گرفته بود که اوستا دیوانه فکر کرده که من زودی این آگهی را برای دوست یا آشنایی تو ایران فرستادم که بلند شو بیا اینجا! نمیدونم با توجه به شناختی که از من و میزان رضایتمندی ام از خودش داره چطور همچین فکری کرده! شایدم فکر کرده برای دشمنم فرستادم که بیاد اینجا و حسابی شکنجه بشه!!!
راستی خدواند نکبتی را داره ادب میکنه و دیگه نیازی به انجام عمل مشابه از طرف من نیست!! چند روزه که روم به دیوار اسهال استفراغ گرفته ولی از بس این هیکل گنده است که هنوزم سرپاست! تقریبا سه روزه غذا نخورده ولی هنوز اوضاش میزان نیست. امروز هم رفت خدمت دکتر ابله دانشگاه و اونهم گفت که نگران نباش خودش خوب میشه!!!!!!

هنوز برام سوغاتی میاری؟!!

دوباره اینجا برف اومد تا این مردم برف ندیده به خوشحالی و این سیستم برف ندیده به گندکاری اش ادامه بده!  سیستم مدرسه های اینجا خیلی جوکه به خدا. ظاهرا مدارس مستقل عمل میکنن و هر که دلش میخواد بازه و هر که دلش نمیخواد بسته است! البته بستگی به این داره که معلمهای اون مدرسه اون روز بتونن بیان مدرسه یا نه! اگه معلم نداشته باشن مدرسه تعطیله. معلمه هم بستگی داره که مدرسه ای که بچه اش میره باز باشه یا بسته باشه!! اگه بسته باشه مجبوره که خانه بمونه که مراقب بچه اش باشه و این سیکل همیجوری ادامه داره!! حالا اگه پدر و مادر اون بچه که مدرسه اش تعطیله معلم نباشن و مثلا قصاب باشن هم اینجوری میشه که قصابی تعطیل میشه و مردم گوشت ندارن. مثلا تلویزیون یه داروخانه را نشان داد که نوشته بود چون نیرو نداریم درشو بستیم! تازه برف بازی شون هم تلفات داد!! خدایا منو ببخش، ولی خیلی خنده ام گرفته بود. ظاهرا چند تا دختر نوجوان رفته بودن لژ سواری و از بالای تپه که اومدن پایین نتونستن سرعتشون کنترل کنن و میخورن به نرده های دور جاده یا سیم خاردار (درست حالیم نشد!) و مجروح میشن و بعدش یکی شون تو بیمارستان خدابیامرز میشه.
دیروز مراسم پاچه خاری را با بردن سوغاتی های اوستا انجام دادم. البته چون من مادرزاد پاچه خار خوبی نیستم به اوستا گفتم که تمام اینا را در حقیقت پدرو مادرم برات فرستادن چون من تو ایران هیچ پولی نداشتم که خرج کنم و پولش را اونا دادن ولی انتخابش از من بوده! اوستا دقیقا این شکلی شده بود چون فکر نمیکرد که من بعد از اون دعوا و قهر بلند مدت باز هم امسال براش چیزی ببرم. با تعجب گفت ولی تو که از دست من خیلی دلخوری و شکایت میکنی، چطوری پدر و مادرت برام چیزی فرستادن؟! گفتم ببین این دو قضیه هیچ ربطی به هم نداره! ما وقتی به یاد کسی هستیم براش سوغاتی میاریم حالا این یاد میتونه هم خاطره خوب باشه و هم بد!! ظاهرا مسافرت خیلی خیلی خوبی داشته که البته من اصلا وارد جزئیاتش نشدم چون حوصله گوش کردن به حرفهاش را نداشتم! ازم پرسید که مسافرت تو چطور بود؟ گفتم بد! گفت چرا؟ گفتم خبر بدش زیاد بود. پسر خاله ام خدا بیامرز شد. با تعجب گفت چرا؟!! بزور جلوی خندم را گرفتم که نگم مگه میشناختیش؟!! گفتم سکته کرد و چون علت مشخصی براش پیدا نکردن گفتن مال الودگی هوا بوده. بعد شروع کرد برام یه سخنرانی علمی در مورد میزان تاثیر آلودگی هوا بر مرگ و میر در اثر سکته قلبی ارائه دادن!! بعد گفتم که نگران پدرم هم هستم. زودی پرسید چند سالشه؟ سنش را که گفتم گفت که طبیعی هست و شروع کرد در مورد ارتباط سن بالا و ناخوش احوالی سخنرانی کردن و از مادر خودش به عنوان نمونه حی و حاضر استفاده کرد!! باور کنین بزور جلوی لب و لوچه ام را میگرفتم که زرتی نزنم زیر خنده! همش تو این فکر بودم که اگه الان بگم میخوام برم خودم را بکشم هم میگه طبیعی هست و شروع میکنه در مورد ارتباط خودکشی در سال آخر دوره دکتری با میزان مشکلات دانشجوهای بخت برگشته، سخنرانی کردن!!
تصمیم گرفتم از میزان سرویس دادن به نکبتی شدیدا بکاهم تا وقتی برخوردهای اونجوری اش را میبینم زیاد دلخور نشم. دیروز که اومد تو آزمایشگاه اصلا محلش ندادم و سعی میکردم حتما یه جوری بشینم که پشتم بهش باشه!! البته پشت من کجا و پشت نکبتی کجا. وقتی هم ازم چیزی میپرسید با دو سه تا کلمه، بدون اینکه نگاهش کنم بهش جواب میدادم. اوستا آگهی داده که به جای چینی که دیگه واقعا داره میره، یه postdoc جدید بگیره. اونم فقط برای ۸ ماه! حالا این نکبتی ابله ازم پرسید که به نظر تو ما تو گروه واقعا به postdoc نیاز داریم؟! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم منظورت از این سوال احمقانه چی هست؟! گفت آخه این چینی دو ساله که اینجا هست و هیچ کاری نکرده و ...پریدم وسط حرفش که تو فکر میکنی نظر من و تو برای اوستا مهمه؟! یه باد گوریلی به غبغبش انداخت وگفت بله که مهمه!! گفتم اشتباه میکنی دیگه! اگه مهم بود که حتما قبل از فرستادن این آگهی اش با ما دو کلام مشورت میکرد! دقیقا خفه شد! راستی نکبتی موضوع آنتی بادی اش را به اوستا گفته و اونم اول کلی اه و اوه کرده ولی آخر سر گفته که باید دوباره سفارش بدیم دیگه، کاریش نمیشه کرد. ظاهرا به اوستا ایمیل زده که یه وقت بده که ببینمت چون یه موضوع خیلی خیلی مهم هست که باید بهت بگم! اوستا هم کلی ترسیده و بعد از بیان مسئله، گفته این که زیاد نگران کننده نبود، من فکر کردم میخوای یه خبر بد بهم بدی مثلا اینکه حامله هستی و میخوای بری مرخصی!!!! گوریل حامله، چه شود

سفارت معظمه پادشاهی اسپانیا، لعنت الله علیه!

امروز با نکبتی رفته بودیم برای ویزای اسپانیا. هفته اول فروردین قراره که به حمدالله آخرین کنفرانس پروژه تو اسپانیا برگزار بشه. دو سال پیش که کنفرانس تو اسپانیا بود، چون تابستان بود و متقاضی رفتن به اسپانیا بس بسیار زیاد فراوان بود و به ما دیر وقت سفارت دادن، به من گفتن که وقت نداریم که مدارک ایرانی جماعت را بررسی کنیم و بهت ویزا نمیدم! منم با خوشحالی زایدالوصفی (از همه جور سمینار و کنفرانس و .. متنفرم!) گفتم جهنم که نمیدن! ولی امسال چون تو بهار هست و متقاضی کم هست، زود بهمون وقت سفارت دادن. البته کنسول بود نه سفارت. ای این جماعت پفیوز بودن که نگین! از یه طرف مسئول مربوطه و از یه طرف هم نکبتی ابله لج منو درآورده بودن.
اولا که گیر سه پیچ به عکس داده بودن که حتما باید جدید باشه و فوقش یه ماه قبل و بهتر که مال هفته پیش باشه! من که یه عکس ثابت دارم که برای همه سفارتخانه ها میبرم(از معدود عکسهایی هست که خوب افتادم!). مامور مربوطه یه نگاهی کرد و گفت مادام، این عکس مال کیه؟ میخواستم دروغی بگم که اخیرا ولی گفتم خیلی تابلو هست چون همون عکس ویزام هست که دو سال پیش صادر شده!!! گفتم دو سال پیش. گفت خوب ما جدید میخوایم. برو همین الان بگیر بیا! گفتم ولی من هنوز این شکلی هستم گفت میدونم، ولی قانون ما اینه (مرده شور قانونتون را ببرن!) بعد گفتم که پس چرا سفارت آلمان و هلند قبول کردن و هیچی نگفتن؟ گفت قانون ما با اونا فرق داره! گفتم چرا فرق داره؟ همتون ویزای شینگن میدین دیگه! مامور مربوطه خیلی دلش میخواست خفم کنه ولی نمیتونست. گفت قانون ما میگه عکس باید جدید باشه، مال هفته پیش! گفتم ولی قیافه من که هفته به هفته تغییر نمیکنه! تو سن رشد نیستم که!! گفت برو عکس بگیر! اگه بدونین چه عکس گندی از آب در اومد!!با عرض پوزش ببخشید عین ان افتادم!
بعد نوبت پول ویزا شد که نکبتی ابله با یه اعتماد فراوانی چند روز قبل بهم گفته بود چون سفر ما علمی هست از ما پول نمیگیرن ولی من چون تو سایت سفارت هیچ جمله ای بر این مبنا پیدا نکردم با خودم پول آورده بودم ولی خوب زورم میومد ۵۱ پوند پول بدم! (کوفتشون بشه!) وقتی مامور مربوطه که یک آقای اسپانیایی وراج لاس زن بود، بهمون گفت که پول را بدین، دیدم نکبتی بدون اینکه دهن گوریل وارشو باز کنه داره کیف پولش را باز میکنه!! میخواستم بهش اشاره کنم که یه چیزی بگو پس، ولی مامور مربوطه زل زده بود به ما! مجبور شدم خودم به زبان بیام که چرا باید پول بدیم؟ ما داریم میریم کنفرانس که سفر علمی محسوب میشه و طبق قوانین شینگن باید مجانی باشه چون ما برای آلمان و هلند هم پول ندادیم. مامور مربوطه که دیگه به خون من تشنه شده بود گفت اشتباه میکنی مادام!! گفتم نه، برین تو سایت سفارت هلند و آلمان را چک کنین. اگه قانون هست همه باید رعایت کنین! بعد مجبور شد بره با یه مقام بالاتر از خودش مشورت کنه و بعد چند لحظه برگشت و گفت که همکارم هم از چنین چیزی خبر نداره! شما پول را بدین، ما میپرسیم و اگه درست گفته باشی پولتون را پس میفرستیم! (گور بابای آدم دروغگو!) خیلی دلم میخواست بگم پول نمیدم، مگه زوره؟!!! نمیدونم چرا یاغی شده بودم امروز؟!! البته شاید مال این بود که یک ساعت معطل مسخره شده بودم چون فقط یک نفر بود که جوابگو قسمت ویزا بود و کلی مشتری! تازه جا برای نشستن هم نداشت و من رو زمین نشسته بودم! احمقها! البته شایدم مال این بود که این پول را اوستا بهمون برنمیگردونه چون تو پروژه چیزی به اسم خرج برای گرفتن ویزا در نظر نگرفته شده چون همه اعضای این پروژه، اروپایی و امریکایی هستن که ویزا نمیخوان! فقط من و نکبتی (و قبلا چینی) هستیم که خارج از دنیای متمدن هستیم. خلاصه که این پول از جیب خودم میره که خیلی زور داره. یه اعتراف کنم که جدیدا خیلییییییییی خسیس شدم! وحشتناک! وقتی از سفارت اومدم بیرون داد زدم که خدا جون، چقدر دلم یه پاسپورت اروپایی یا امریکایی یا اقلا انگلیسی میخواد
نکبتی اعصاب منو خورد کرد امروز! غیر از این قضیه سفارت، رفتار گوریل وارش حال منو بهم میزنه! تا وقتی بهم نیاز داره میچسبه بهم و کلی حرف میزنه ولی وقتی نیازش تمام میشه محل سگ آدم نمیزاره و ده فرسخ جلوی آدم راه میره و ماتحت گوریل وارش را میکنه طرف آدم و ... موقع رفتن به سفارت چون من بدون اینکه هیچ واحد نقشه خوانی را تو دبیرستان و دانشگاه گذرانده باشم بهتر از اونیکه به قول خودش واحد نقشه خوانی (همین نقشه معمولی شهری را میگم!) گذرانده، زودتر و بهتر میتونم محل مورد نظر را تو نقشه پیدا کنم، پا به پای من راه میامد. موقع برگشتن که خرش از پل گذشته بود، رفت یه مغازه، غذا خرید و با ده فرسخ فاصله جلوی من راه افتاد! بعد هم که رسیدیم به ایستگاه قطار، گیر داده بود که با همین قطاری که دو دقیقه دیگه راه میافته بریم! منم گفتم من گشنمه، میخوام برم یه چیز بخرم و بخورم. تو اگه میخوای برو! گفت نمیشه بعدا غذا بخوری؟!! خدایا، نسل هر چی گوریل اینجوری هست از جلوی چشم من دور کن! آمین! بعد که نشستیم یه جا غذا بخوریم هم پشتش را کرده طرف من که دیگه کفرم را در آورده بود! چند دفعه هم بهش گفتم که این حرکت تو فرهنگ ما خیلی زشته ولی حالیش نمیشه که! منم زودی غذام را خوردم و برای خودم رفتم گشت و گذار تا قطار راه بیافته! اینجاهاست که میگم سفر اجباری با یه آدم مزخرف فقط اعصاب خورد کنه، نیلی جان! 

به من میگفت برف را دوست داره .........

میگن تو این مملکت بعد از سالیان سال هست که چنین برفی اومده! یکی میگه ۱۳ سال یکی میگه ۱۸ سال و یکی هم میگه تو ۲۰ سال اخیر بی سابقه هست. خوشحالم که تونستم یک اثر تاریخی را از نزدیک شاهد باشم. نکبتی که اولین باره که تو زندگیش چیزی به اسم برف واقعی دیده مثل گوریل اظهار خوشحالی میکنه و امروز با یه خنده ای اومد تو آزمایشگاه که تعجب کردم و ازش پرسیدم خبر خوبیه؟! گفت آره برف میاد!! تو خوشحال نیستی؟ گفتم خوشحالم ولی این اولین برف زندگیم نیست! برفش مثل یکی از برفهای معمولی مملکت خودمون هست که رو زمین میشینه و مملکت را الکی تعطیل میکنه! مال اینا هم همینطور شده! خوشحالم که پارسال فکر میکردم که چه سیستم بی عرضه ای داریم که از پس یه برف برنمیاد و شکر خدا امسال دیدم که این جهان اولی ها هم دست کمی از ما ندارن! اینم یه عکس (از حیاط خانه خودمه)

قابل توجه دوستان عزیز که فکر میکنن مشکل مقاله بنده حل شده! نه بابا، مقاله فقط فرستاده شده و بقول بی تربیتها، کله گنده زیر لحافه! مشکل وقتی حل میشه که این مقاله مورد قبول واقع بشه. امروز یه نظر اوستا را تو راهرو دیدم که داشت با یکی از اوستاها دیگه حرف میزد و وقتی از کنارش رد شدم هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و منم وقتی کسی متوجه حضورم نشه هیچ وقت طرف را متوجه حضورم نمیکنم ،بدون سلام و علیک از کنارش رد شدم. فکر کنم یا خواب بود یا بعد یه ماه یادش رفته بوده که دانشجویی به شکل و شمایل من داره! چند وقته که اتاقش را عوض کردن و یه اتاق دو نبش فرد اعلا بهش دادن. هر کاری کردم که خودم را راضی کنم و برم مراسم پاچه خواران راه بندازم، نتونستم! با یک نظر نگاه حلالی که انداختم احساس کردم لاغر شده! فکر کنم کلی تو گرمای استرالیا پوست انداخته.
امروز بالاخره طلسم را شکستم و بعنوان کادوی تولد نکبتی یکی از سوغاتی ها را با یه بسته پسته بهش دادم. یه صندوق چرمی هست که دورتادورش سمبلهای تاریخی ایران هست و نکبتی هم گیر داده بود که اینا یعنی چی! منم فقط نشان فروهر را بلد بودم و بهش گفتم و گفتم بقیه هم مثل همینه دیگه!!
اینم یه عکس تاریخی دیگه از حیاط خانه

عزیزم، آنتی بادی سفارش میدی؟!!

واقعا آخر هفته اعصاب خردکنی بود. تقصیر این بنده خدا هم نبود. بیشتر تقصیر این خانه های زپرتی اینحاست. همینجوری هر وقت خودش خانه هست و راه میره من میفهمم که داره از کجا میره به کجا!! چون اتاقش درست بالای سر من هست و فکر کنم سقف فقط چوب هست!! حالا فکرشو بکنین که دو تا آدم بودن که میزان راه رفتنشون هم افزایش یافته بود و وزن شوهره فکر کنم دوبرابر لیلا هست! خلاصه فقط وقتی بدون حرکت (!!) تو رختخواب خوابیده بودن، من آرامش داشتم که اصلا ساعت خاصی نداشت. دوشنبه عصری که اومدم خانه دیدم شکر خدا رفتن و تونستم یه نفس راحت بکشم و به جاش سه شنبه را تو خانه موندم و از آرامشم نهایت استفاده را کردم. یک زن شوهر ذلیلی هست این دختره که نگو!!! ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب تو آشپزخانه خودش را کشت تا برای شوهره شام درست کنه! حالا من تو این چند ماهی که اینجا هستم یک بار هم ندیده بودم که شب شام بپزه! یا حاضری از بیرون میخرید یا اینکه بقول خودش اشغال پاشغال میخوره. ولی برای شوهره خودش را خفه کرد و شام و کیک میوه هم به عنوان دسر درست کرد که قیافه اش خیلی هیجان انگیز بود. یواشکی بهش گفتم که این مردها را زیاد نباید تحویل بگیری، لوس میشن و توقعشون میره بالا! با خنده گفت که آخه خودم هم لوسم!!!
اوستا بالاخره مقاله بنده را برای همون ژورنالی که من پیدا کردم فرستاد. دقیقا روز تولدش که من نهایت پاچه خواری را با فرستادن یک کارت تولد مبارک، انجام دادم. ایمیل زد که ژورنالی که انتخاب کردی انتخاب خیلی خوبی هست، چون یکی از ادیتورهاش، فلانی هست که منو میشناسه و کله گنده میکروسکوپ کونفوکال هست. بین خودمون باشه که قبلا یه کم میترسیدم که مقاله ام دوباره رد بشه ولی از وقتی اوستا اینو گفته، کاملا احساس میکنم که رد میشه . به نکبتی میگم که مطمئن هستم که کارت تولدی که براش فرستادم در انجام عمل خیلی موثر بوده، چون قبلش ازش خواسته بودم که فلان آنتی بادی را هم سفارش بده ولی هنوز نداده! گفت خوب کاری نداره، یه ایمیل عاشقانه براش بنویس و وسطهاش بنویس که عشق من! بخاطر اینکه من خیلی دوستت دارم این آنتی بادی را هم سفارش بده . نکبتی یه گندی زده تو مایه های گندی که من قبلا در مورد آنتی بادی ام زده بودم و فقط شانس آوردم که تونستم از شرکت مربوطه یه دونه دیگه مجانی بگیرم چون اوستا زیر بار خرید دوباره اش نمیرفت. ظاهرا در آنتی بادی اش را درست نبسته بوده و اونم برگشته و ظرف خالی شده! حالا قیمت آنتی بادی من ۲۰۰ پوند بود ولی مال نکبتی ۵۰۰ پونده!! گاوش زائیده اساسی! اصلا هم نمیتونه به اوستا بگه که تمام شده چون قبلا بهش گفته بوده که برای انجام همه آزمایشاتم کافی هست. خلاصه امروز حالش گرفته بود که چیکار کنم و چطوری به اوستا بگم. گفتم گناهت خیلی زیاده، باید با یه دست گل و شکلات فرد اعلاء بری فرودگاه پابوس اوستا. گفتم صبر کن بیاد و ببینیم حال و روزش چطوره، بعد میشه فکر کرد که چطوری بهش بگی!
خدا این نکبتی را لعنت کنه که یه چیزایی برام تعریف میکنه که دیدم را نسبت به آدمهای دور و ورم عوض میکنه. من چون بچه خوبی هستم و سرم به کار خودم هست و به قول نکبتی زندگی اجتماعی ندارم از خبرهای اینجوری هم خبر ندارم. ولی نکبتی چون هیچ کدام از بالایی ها نیست، خبر زیاد داره. البته در مقابل موجودی حساب بانکی من از نکبتی بیشتره!! مثلا نکبتی میره باشگاه، با دوستاش میره رستوران و سینما ولی من از اینکارا نمیکنم چون معلوم نیست در آینده باید چند ماه از جیب خرج کنم. خلاصه که در این تعاملات زندگی اجتماعی یه چیزایی میشنوه و میاد به من هم گزارش میده که مثلا فلانی که مسئول اصلی کل کارهای فنی و ایمنی دانشگاه هست، هم جنس بازه و قبلا زن و بچه داشته ولی همه را ول کرده و الان با شوهرش (!!!) زندگی میکنه! ولی از همه توپترش، جریان دکتر غار بود که اوستای ارزیاب من و خودش هم هست. گفت که از دانشجوش شنیده که یکی بهش گفته که دکتر غار قبلا با اون هم خانه بوده و یه شب آخر هفته با دو تا دختر میاد خانه و بعد از مست کردن با دوتاشون میره تو اتاق خواب!! وقتی شنیدم کلی خندیدم و از اون به بعد هم هر وقت دکتر غار را تو دانشگاه میبینم به زور لب و لوچه ام را جمع میکنم

من اصولا شانس ندارم!

من اصولا شانس ندارم! اینو یکی از رفقا امروز بهم گفت وقتی براش تعریف کردم که لیلا خانم هم دیشب (یعنی نصف شب) منو با صدای غیرمستقیم اعمال شنیعش از خواب پروند!! هفته پیش بهم ندا داده بود که شاید شوهرم این هفته بیاد اینجا ولی دیروز که ازش پرسیدم میاد گفت نه، من دوشنبه بعد کلاسم برمیگردم لندن. حالا نصف شب شازده تشریف آوردن و من با همان صدای باز کردن در بیدار شدم. نامردی هم نکرد و بلافاصله بعد از نزول اجلال، مراسم را شروع کردن!! البته مراسم از نوع اسلامی بود و صدا نداشت ولی خوب تخت که اسلام سرش نمیشه و تازه این خانه های پرپری اینجا که همسایه بغلی عطسه کنه من باید دستمال بگیرم جلوی دماغم، هرگونه حرکتی را انتقال میده! خلاصه که یه دو ساعتی عملیات در دو نوبت ادامه داشت و صدای تخت اینقدر واضح بود که مجبور شدم تلویزیون روشن کنم و بشینم اخبار بی بی سی نگاه کنم که حواسم پرت بشه!!!! امروز عصری هم وقتی از خرید تشریف آوردن به من گفت که بیا شوهرم را ببین و من با یه موجود گنده به نام شوهر لیلا (مثل پدر پسر شجاع) مواجه شدم و فهمیدم علت اونهمه سروصدا چی بود. حالا بهم میگه ما دیشب مزاحمت شدیم؟!!!!!! گفتم تقریبا بله!
کشور به این میگین! رئیس جمهور به این میگن! حال میکنین که یه روزه میتونه دستوری بده که تمام کارهایی که یه ابله تو ۸ سال روش پافشاری میکرده، کون فیکون بشه؟! خداوکیلی هم تو کف سرعت عمل خودش و هم سرعت عمل انجام دستورش موندم! واقعا اونجا هست که میشه گفت رئیس جمهور همه کاره هست.  نمیدونم به مدل امضاء کردن اوباما دقت کردین؟ کلی دستش را چپ اندر قیچی میگیره و امضاء میکنه؟ بار اول که دیدم کلی دلم براش سوخت که تو بچگی چطوری یه عالم مشق مینوشته
اوستا از وقتی از راه دور یه کم بهش پریدم، زود جواب ایمیل میده و البته تنبلی از تمام حرکاتش به چشم میخوره!! براش نوشتم که هر چی زودتر به این رئیس گروه اسپانیایی ایمیل بزن که برای ما دعوتنامه بفرسته تا من دوباره از سفر اسپانیا جا نمونم میگه که من اینجا ایمیلش را ندارم و اگه میشه خودت ایمیل بزن! خوب ابله، تو وبسایت پروژه هست و هر کسی میتونه پیداش کنه! در مورد مقاله هم فقط دو تا شماره رفرنس را باید درست تایپ میکرد که برای من فرستاده که درستش کن و برام بفرست!!! فقط اگه دستم بهش نرسه!!!
نمیدونم دچار چه مرضی شدم که اصلا دلم نمیخواد سوغاتی های بقیه را بهشون بدم هر روز که میخوام برم دانشگاه به خودم میگم فلان چیزو ببرم برای فلانی ولی یه کم فکر میکنم و میگم لیاقتش را ندارن و بزار خانه باشه و خودم استفاده کنم یا شاید بعدا دلم خواست به یکی دیگه بدم! مامان نکبتی برام یه جاقلمی فرستاده که توش پر از صدف و جونورهای دریایی هست ولی پشتش را که نگاه کردم دیدم نوشته made in China!! این در پاسخ پسته و بادامی بود که من داده بودم نکبتی برای خانوادش ببره.

اوباما و دیگر هیچ!

دیروز داشتم اوباما میدیدم! از دیدن اون همه جمعیت تو اون هوای سرد تعجب کردم. اینا دنبال چی اومده بودن؟! فکر میکردن بعد این مراسم قراره چه اتفاقی بیفته؟ وضع اقتصادی شون رو به راه میشه؟ شوهر بیکاره این خانمه میره سر کار؟ اقتصاد رو به موت امریکا میره تو بخش عمومی؟! چقدر احساسات اونجا موج میزد. دوربین رفت رو یه خانمی که اشکی ریخته بود که تمام ریملهاش را رو صورتش پخش کرده بود! خوب بنده خدا فکر نمیکرد شکار دوربین بشه! جالب بود،میتونم بگم خاطره رئیس جمهوری خاتمی را یادم آورد؟! خیلی ها خوشحال بودن، خیلی ها فکر میکردن قراره خیلی چیزها عوض بشه، شد؟! خیلی قولها شنیدیم، انجام شد؟! فکر کنم مقایسه از پای بست اشتباهه! مقایسه مردم امریکا با مردم ایران، سیستم حکومتی امریکا با ایران و خیلی چیزای دیگه ولی خوشحالیمون که شبیه هم بود، نبود؟! شاید برای همینه که شاید خیلی از ماها هم با دیدن این مراسم اشک تو چشمامون جمع شده، حالا چه از سر خوشحالی برای مردم امریکا، چه اشک حسرت برای خودمون که چرا ما نمیتونیم اوباما داشته باشیم!! امیدورام ۴ سال دیگه هم همه این آدمهایی که دیروز تو اون سرما اونجا جمع شده بودن، هنوز خوشحال باشن و اشک شادی بریزن. خدایا، به ما که اوباما ندادی، اقلا هوای اوبامای اونا را داشته باش!
اخبار دیشب یکی از شبکه های اینجا (بی بی سی نه!)به بررسی عکس العمل مردم کشورهای مختلف بعد از مراسم تحلیف پرداخته بود. مردم غنا را نشان داد که تا اوباما سوگند خورد همه از جا پریدن و شروع کردن به رقصیدن! مردم فرانسه را نشان داد که با شوق مراسم را نگاه میکردن. مردم ژاپن را نشان داد که مدل ژاپنی ذوق میکردن! یه آقای ژاپنی شدید به تلویزیون خیره شده بود و رو لباسش نوشته بود I love Obama بعد رفت سراغ مردم عراق اونم تو یه قهوه خانه که مردها نشسته بودن قلیون میکشیدن و تلویزیون میدیدن، عکس العمل خاصی نداشتن! بعد مجری خبر گفت که حالا ببینین مردم ایران چیکار کردن! تظاهرات بسیجی ها جلوی سفارت سابق امریکا را نشان داد که پرچم امریکا آتیش میزدن و مرگ بر امریکا و مرگ بر اوباما میگفتن و عکس اوباما را چپکی کرده بودن و براش دندانهای دراکولایی گذاشته بودن و .......یخ کرده بودم! مرگ بر اوباما! بزارین این بدبخت جوهر امضاش خشک بشه بعد فحشش بدین! بعد هم خبرنگار شبکه مزبور مستقر در تهران در کنار تظاهر کنندگان فرمودن که مردم ایران هم اینجوری عکس العملشون را نشان دادن: مرگ بر اوباما! باور کنین از دیروز تا حالا هرچی میگردم خبری در مورد انجام تظاهرات ضدامریکایی دیروز تو تهران پیدا نکردم و نمیدونم این شبکه پوفیوز اینو از کجا آورده بود! بعد هم خبرنگار مستقر در تهران از توی مجلس گزارش داد که هنوز مجلس ایران در این مورد چیزی نگفته ولی تو ایران، مجلس و رئیس جمهور مهم نیستن بلکه این رهبری هست که باید نظر بده که اونم هنوز نظری نداده و یه عکس بزرگ از مقام رهبری انداخت. تعجب کردم که چرا خبرنگار از بیت رهبری گزارش نداده!!!!!!! 
حتما شما هم از وقتی شبکه تلویزیون بی بی سی راه افتاده، نگاش کردین. دقتی که تو انتخاب مجری های قسمتهای مختلف گرفتن برام خیلی جالب هست. چقدر فارسی را خوب و رسا حرف میزنن. برعکس صدای امریکا که بعضی مجری هاش حال آدم را با اون فارسی انگلیسی شون بهم میزنن. همه جای دنیا هم خبرنگار مادرزاد ایرانی داره!! یاد خبرنگار خبر شبکه یک تو غزه می افتم که یه غول بیابانی عرب بود که هروقت هیکل گوریل مانندش میامد جلوی دوربین حالم بد میشد که یعنی توی این مملکت یه خبرنگار پیدا نمیشد که بفرستن غزه تا ما را از دیدن این نره غول محروم کنن؟! البته بعضی برنامه هاش مثل صدای شما منو کلافه میکنه! دقیقا جو ایرانی توش حاکم هست که هیچ کس، کسی را قبول نداره و همه میخوان هر جور شده با هم مخالفت کنن! ما آدم بشو نیستیم به خدا!
دیشب داشتم یه خواب عجیب میدیدم! سوار یه موتور قراضه شده بودم و چهار راه ملاصدرا- کردستان را در حالیکه چراغ قرمز بود رد کردم! چرا چراغ ندیدم؟ داشتم رو موتور درس میخوندمفکر کنم داشتم کینتیک میخوندم، کابوس بیداری تو خواب هم ول نمیکنه! بعد چهارراه، پلیس جلوم را گرفت و مدارک میخواست. گفتم ندارم و تو جریمه ات را بنویس. گفت باید موتور را بخوابونم! گفتم نه، موتور مال بابامه، اگه بدون موتور برم خانه خیلی ناراحت میشه. یهو اونوقت شب چند نفر دور ما جمع شدن و از جمله یه خانم مسن بود که گیر داده بود که جناب سروان راست میگه دیگه، خلاف کردی و باید موتورت بخوابه! پریدم بهش که اصلا تو این وسط چی کاره هستی آخه، به تو چه؟!! اینقدر عز و جز کردم که بالاخره فقط جریمه را نوشت و وقتی خواستم سوار موتورم بشه، جناب سروان اومد طرفم و گفت بیا بریم یه دوری بزنیم بلافاصله از خواب پریدم و به خودم گفتم ابله، درسته که گشنت بود ولی نباید کالباس و تخم مرغ را با هم بخوری که!!!!!!
قابل توجه یلدای عزیز، امروز مدیر گروه نامحترم سابق با یه خانمه اومد تو آزمایشگاه. معرفی کرد که ایشون فلانی، دوست خواهر اوستات هست که وظیفه مراقبت از سگهاش را در غیاب اون بعهده داره! منم با کلی ذوق بدون اینکه با خودش چاق سلامتی کنم گفتم حال سگها خوبه؟خانمه هم با تعجب گفت آره خوبن!