اولین کار داوطلبانه بعنوان مترجم
کامنت یه دوست گرامی که نوشته بود میشه وقتی خوشحالی چیز بنویسی تکانم داد شدید، عین زلزله! به فکر فرو رفتم که آخرین باری که خوشحال بودی، چه زمانی بود! مراسم فارغ التحصیلی دکترام بود! خیلی خوشحال بودم اینقدر تابلو بود که استادم هم بهم متذکر شد که خیلی خوشحالیو! متاسفانه از جمله آدمهایی هستم که زیادی احساساتم را کنترل میکنم ولی اون روز از دستم در رفته بود و اصلا قابل کنترل نبود و اون حس را خیلی دوست داشتم، فکر میکردم شاخ غول را شکوندم. وقتی اومدم به کانادا، هیجان زده بودم ولی نمیتونم اسمش را بزارم خوشحالی. یه حسی بود مخلوط از هیجان، استرس و آینده مبهم!
به هر حال دوست عزیز، این مطلب را سعی کردم به سبک مطالب گذشته ام بنویسم، با حس طنز.
بالاخره بعد از مدتها که برای کار داوطلبانه تو این مملکت اقدام کرده بودم، یه ایمیل برام اومد که میتونی فلان روز بعنوان مترجم بری تو دفتر فلان وکیل که یه وصیت نامه را از انگلیسی به فارسی برای موکلش ترجمه کنی؟ منم کلی هیجان زده شدم که ای ول، چه کار باحالی و اعلام آمادگی کردم. مشخصات پسر موکل را برام فرستادن که تو اسمش "ال" داشت! برای مسئول مربوطه نوشتم که مطمئنی که اینا ایرانی هستن؟ اسمش شبیه عربهاست! گفت که نه، پسرش فارسی و انگلیسی بلده و میتونی باهاش انگلیسی حرف بزنی. به پسره زنگ زدم که هماهنگ کنم که کی و کجا ببینمش. با فارسی شروع کردم که دیدم قفل کرد!! به انگلیسی ازش پرسیدم که فارسی بلدی؟ گفت که کمی میفهمم! منم بی خیال شدم و زدم کانال انگلیسی که مشکل پیدا نکنه. قرار را گذاشتیم و تو روز مربوطه 10 دقیقه قبل از زمان مقرر اونجا بودم. یه خانم وکیل خیلی نازنین مسئول پرونده بود که کلی تحویلم گرفت. هندی مسلمون بود و وقتی فهمید من هم مسلمون هستم کلی ذوق کرد! اطلاعاتش از ایران نسبتا خوب بود چون زودی پرسید از انتخابات چه خبر! و منم گفتم که فردا هست. در مورد زهرا نامی حرف زد که کاندید مجازی انتخابات بود و شانس آورردم که تو یکی از برنامه های بی بی سی فارسی در موردش شنیده بودم وگرنه سوتی میدادم!
خانم وکیل شروع کرد در مورد موکلش حرف زدن که ایشون یه آقایی هستن که هنوز سنشون معلوم نیست و هنوز وصیتنامه ای هم درکار نیست! چون قراره آخر هفته ازدواج کنن میخوان (خودش یا پسرش؟!) که قبل از ازدواج مجدد، تکلیف مال و اموالش روشن بشه! قیافه ام تو اون لحظه فکر کنم تماشایی بود! همش فکر میکردم که قراره برای یه پیرمرد که پاش لب گوره وصیتنامه اش را بخونم ولی نگو که یارو کلی دلش جوانه و تازه میخواد تجدید فراش کنه! بهم گفت که میخواد فوری فوتی براش وصیتنامه تنظیم کنم که مبادا خانم جدیدش بخواد ادعای مالکیت کنه نسبت به اموال آقا! ازش پرسیدم که چرا از پسرش بعنوان مترجم استفاده نمیکنن که گفت که از نظر قانونی کسی که سهمی از ارث میبره نمیتونه مترجم باشه و تو هم که اینجا نشستی نباید هیچگونه اشنایی با این خانواده داشته باشی.
دلم براتون بگه که یه ساعتی گذشت و هنوز از موکلین گرامی خبری نشده بود!! به خانم وکیل گفتم که اینا دیگه آخر ایرانی هستن چون ایرانی معمولا دیر میکنه ولی نه دیگه یکساعت! خانم وکیل رفت به طرف زنگ بزنه که اگه نمیای دیگه نیا که مترجم میخواد بره که یهو تشریف آوردن! از در اومدن تو که متوجه شدم که موکلین افغانی هستن نه ایرانی! پدر گرامی 58 ساله بود که برای ازدواج پیر نبود ولی شاید برای داشتن وصیتنامه جوان بود! یه پسر 26 ساله اش را هم با خودش آورده بود که مشخص بود که اینجا مدرسه رفته بود و درس خونده بود. درسته که زبان مشترک داریم ولی هم لهجه و هم بعضی لغاتی که استفاده میشه متفاوت هست که یکی اش حسابی منو گیر انداخت! خانم وکیل ازش پرسید که چند تا بچه داری که جواب داد 3 تا. بعد که پرسید چند تا دختر و چند تا پسر، فرمودن که 3 تا پسر و 5 تا دختر!! من و وکیله قفل کردیم و وکیله فکر کرد که من بلد نیستم درست ترجمه کنم و مجبور شد که از پسرش کمک بگیره که موضوع را براش به انگلیسی روشن کنه که تازه شصتم خبردار شد که افغانها به پسر میگن بچه یا اینکه بچه فقط فرزند پسر را شامل میشه و فرزند دختر همان دختر میشه!! یه تیکه سوتی هم دادم در حد تیم ملی اسپانیا بود! خانم وکیل داشت یه معادل برای "خدای نکرده" میگفت و ازم پرسید که تو فارسی چی میگن. من لغت مورد نظر را نفهمیدم و نمیدونم چرا فکر کردم منظور "انشاءالله" هست! زودی گفتم انشاءالله و وقتی خانم وکیل ادامه داد که اگه شنبه عروس کنی و خدای نکرده یکشنبه بمیری.....که تازه دوزاری ام افتاد که منظورش خدای نکرده بوده و از خنده داشتم میترکیدم! شانس آوردم که موکلین گرامی تو باغ نبودن چون هیچ عکسی العملی نشان ندادن و فقط من بزور سعی میکردم که لب و لوچه ام را جمع کنم! خانم وکیل سعی کرد شونصد بار به موکلش حالی کنه که نمیتونی به این سرعت وصیتنامه به انگلیسی تهیه کنی و تنها کاری که میتونی بکنی اینه بشینی به فارسی و با دستخط خودت وصیتنامه بنویسی و بعد از مراسم عروسی میتونی بری سراغ یه وکیل و ازش بخوای که دستخط را به انگلیسی ترجمه و قانونی اش کنن. کلی هم به موکل توصیه کرد که لطفا برو یه جای خلوت و بدور از پسر و عروس و زن و نوه و خلاصه در خلوت وصیتنامه بنویس که تحت تاثیر کسی نباشی. کلی هم بهش توصیه کرد که هوای خانم جدیدت را هم داشته باش!
خلاصه که جلسه مزبور به هیچ وجه به نوشتن و خوندن وصیتنامه نگذشت و فقط توصیه های ایمنی خانم وکیل در باب وصیتنامه نوشتن و رعایت حقوق همسر بود. من هم سعی میکردم که حرفهای خانم وکیل را تند تند ترجمه کنم ولی نمیدونم واقعا آقاهه متوجه میشد یا نه چون بعضی وقتها که باهام حرف میزد من نمیفهمیدم که چی میگه و فکر کنم باید رابطه دو طرفه باشه!! البته اینقدر سرش را بعلامت فهمیدن تکان میداد که خانم وکیل فکر میکرد که فهمیده، خدا داند! پسر موکله ظاهرا از ایرانی جماعت دل خوشی نداشت چون خصمانه به من نگاه میکرد و البته من از اونجائیکه معتقدم که ما در حق افغانی ها خیلی ظلم کردیم، به دل نگرفتم.
به هر حال دوست عزیز، این مطلب را سعی کردم به سبک مطالب گذشته ام بنویسم، با حس طنز.
بالاخره بعد از مدتها که برای کار داوطلبانه تو این مملکت اقدام کرده بودم، یه ایمیل برام اومد که میتونی فلان روز بعنوان مترجم بری تو دفتر فلان وکیل که یه وصیت نامه را از انگلیسی به فارسی برای موکلش ترجمه کنی؟ منم کلی هیجان زده شدم که ای ول، چه کار باحالی و اعلام آمادگی کردم. مشخصات پسر موکل را برام فرستادن که تو اسمش "ال" داشت! برای مسئول مربوطه نوشتم که مطمئنی که اینا ایرانی هستن؟ اسمش شبیه عربهاست! گفت که نه، پسرش فارسی و انگلیسی بلده و میتونی باهاش انگلیسی حرف بزنی. به پسره زنگ زدم که هماهنگ کنم که کی و کجا ببینمش. با فارسی شروع کردم که دیدم قفل کرد!! به انگلیسی ازش پرسیدم که فارسی بلدی؟ گفت که کمی میفهمم! منم بی خیال شدم و زدم کانال انگلیسی که مشکل پیدا نکنه. قرار را گذاشتیم و تو روز مربوطه 10 دقیقه قبل از زمان مقرر اونجا بودم. یه خانم وکیل خیلی نازنین مسئول پرونده بود که کلی تحویلم گرفت. هندی مسلمون بود و وقتی فهمید من هم مسلمون هستم کلی ذوق کرد! اطلاعاتش از ایران نسبتا خوب بود چون زودی پرسید از انتخابات چه خبر! و منم گفتم که فردا هست. در مورد زهرا نامی حرف زد که کاندید مجازی انتخابات بود و شانس آورردم که تو یکی از برنامه های بی بی سی فارسی در موردش شنیده بودم وگرنه سوتی میدادم!
خانم وکیل شروع کرد در مورد موکلش حرف زدن که ایشون یه آقایی هستن که هنوز سنشون معلوم نیست و هنوز وصیتنامه ای هم درکار نیست! چون قراره آخر هفته ازدواج کنن میخوان (خودش یا پسرش؟!) که قبل از ازدواج مجدد، تکلیف مال و اموالش روشن بشه! قیافه ام تو اون لحظه فکر کنم تماشایی بود! همش فکر میکردم که قراره برای یه پیرمرد که پاش لب گوره وصیتنامه اش را بخونم ولی نگو که یارو کلی دلش جوانه و تازه میخواد تجدید فراش کنه! بهم گفت که میخواد فوری فوتی براش وصیتنامه تنظیم کنم که مبادا خانم جدیدش بخواد ادعای مالکیت کنه نسبت به اموال آقا! ازش پرسیدم که چرا از پسرش بعنوان مترجم استفاده نمیکنن که گفت که از نظر قانونی کسی که سهمی از ارث میبره نمیتونه مترجم باشه و تو هم که اینجا نشستی نباید هیچگونه اشنایی با این خانواده داشته باشی.
دلم براتون بگه که یه ساعتی گذشت و هنوز از موکلین گرامی خبری نشده بود!! به خانم وکیل گفتم که اینا دیگه آخر ایرانی هستن چون ایرانی معمولا دیر میکنه ولی نه دیگه یکساعت! خانم وکیل رفت به طرف زنگ بزنه که اگه نمیای دیگه نیا که مترجم میخواد بره که یهو تشریف آوردن! از در اومدن تو که متوجه شدم که موکلین افغانی هستن نه ایرانی! پدر گرامی 58 ساله بود که برای ازدواج پیر نبود ولی شاید برای داشتن وصیتنامه جوان بود! یه پسر 26 ساله اش را هم با خودش آورده بود که مشخص بود که اینجا مدرسه رفته بود و درس خونده بود. درسته که زبان مشترک داریم ولی هم لهجه و هم بعضی لغاتی که استفاده میشه متفاوت هست که یکی اش حسابی منو گیر انداخت! خانم وکیل ازش پرسید که چند تا بچه داری که جواب داد 3 تا. بعد که پرسید چند تا دختر و چند تا پسر، فرمودن که 3 تا پسر و 5 تا دختر!! من و وکیله قفل کردیم و وکیله فکر کرد که من بلد نیستم درست ترجمه کنم و مجبور شد که از پسرش کمک بگیره که موضوع را براش به انگلیسی روشن کنه که تازه شصتم خبردار شد که افغانها به پسر میگن بچه یا اینکه بچه فقط فرزند پسر را شامل میشه و فرزند دختر همان دختر میشه!! یه تیکه سوتی هم دادم در حد تیم ملی اسپانیا بود! خانم وکیل داشت یه معادل برای "خدای نکرده" میگفت و ازم پرسید که تو فارسی چی میگن. من لغت مورد نظر را نفهمیدم و نمیدونم چرا فکر کردم منظور "انشاءالله" هست! زودی گفتم انشاءالله و وقتی خانم وکیل ادامه داد که اگه شنبه عروس کنی و خدای نکرده یکشنبه بمیری.....که تازه دوزاری ام افتاد که منظورش خدای نکرده بوده و از خنده داشتم میترکیدم! شانس آوردم که موکلین گرامی تو باغ نبودن چون هیچ عکسی العملی نشان ندادن و فقط من بزور سعی میکردم که لب و لوچه ام را جمع کنم! خانم وکیل سعی کرد شونصد بار به موکلش حالی کنه که نمیتونی به این سرعت وصیتنامه به انگلیسی تهیه کنی و تنها کاری که میتونی بکنی اینه بشینی به فارسی و با دستخط خودت وصیتنامه بنویسی و بعد از مراسم عروسی میتونی بری سراغ یه وکیل و ازش بخوای که دستخط را به انگلیسی ترجمه و قانونی اش کنن. کلی هم به موکل توصیه کرد که لطفا برو یه جای خلوت و بدور از پسر و عروس و زن و نوه و خلاصه در خلوت وصیتنامه بنویس که تحت تاثیر کسی نباشی. کلی هم بهش توصیه کرد که هوای خانم جدیدت را هم داشته باش!
خلاصه که جلسه مزبور به هیچ وجه به نوشتن و خوندن وصیتنامه نگذشت و فقط توصیه های ایمنی خانم وکیل در باب وصیتنامه نوشتن و رعایت حقوق همسر بود. من هم سعی میکردم که حرفهای خانم وکیل را تند تند ترجمه کنم ولی نمیدونم واقعا آقاهه متوجه میشد یا نه چون بعضی وقتها که باهام حرف میزد من نمیفهمیدم که چی میگه و فکر کنم باید رابطه دو طرفه باشه!! البته اینقدر سرش را بعلامت فهمیدن تکان میداد که خانم وکیل فکر میکرد که فهمیده، خدا داند! پسر موکله ظاهرا از ایرانی جماعت دل خوشی نداشت چون خصمانه به من نگاه میکرد و البته من از اونجائیکه معتقدم که ما در حق افغانی ها خیلی ظلم کردیم، به دل نگرفتم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 6:24 توسط هما
|