سلام بر دوستان گلم
حقیقتش اینه که من چند باری اومدم اینجا و یه چیزهایی نوشتم ولی بعدش فکر کردم که اگه اینو بزارم در موردم فلان فکر را میکنن و پشیمان شدم از چاپش! یعنی این عمیق بودن سانسور در زندگی ما فقط به دولت بستگی نداره به خودمون هم بستگی داره! یعنی شدم خدای خود سانسوری! اینو نگو، اینو ننویس، اینجوری فکر نکن، اینو نپوش، اینو نخور! این بیماری را درمانی نیست به خدا!
یه چند بار مطلب نوشتم در مورد حسی که از دیدن بچه دبیرستانی های اینجا بهم دست میده. روزهایی که تو ساعت حمل نقل بچه دبیرستانی ها تو اتوبوس باهاشون مجبور میشم که همراه بشم (خیلی سعی میکنم که نشم!) بی اختیار تمام خاطرات دوران طلایی (!) دبیرستان رفتنم جلوم رژه میرن و این ذهن بیچاره که حالیش نیست که نباید مقایسه کنه، شروع میکنه به مقایسه کردن و حرص خوردن و جز زدن! دیدن قیافه های شاد این بچه ها که هر جور دلشون میخواد لباس میپوشن، آرایش میکنن (یا نمیکنن)، صدای قهقهه شون خیابان و اتوبوس را میزاره رو سرشون، حرفهاشون، کفر منو در میاره! حسودم؟ معلومه که حسودم! چرا نباشم! منم مثل اینا انسانم! دوست دارم بدون حس ترس زندگی کنم. بعله! میدونم! برو خدا را شکر کن که تو بورکینافاسو بدنیا نیامدی! برو خدا را شکر کن که تو کشوری بدنیا نیامدی که اصلا ندونی مدرسه و درس چیه که بخوای آزاد هم باشی! این جور مقایسه کردنها، تو کتم نمیره چون همیشه نقطه مقابلش میاد تو ذهنم که خوب چرا با اون بالادستی ها مقایسه نکنم! من اصولا تو زندگی ام سعی میکنم خودم را با کسی مقایسه نکنم. فوقش یه لحظه کوتاه مقایسه میکنم ولی بعدش زودی ذهنم میگه که شرایط مقایسه یکسان نیست، لطفا بی خیال شو! ولی نمیدونم چرا در مورد گذشته ام نمیتونم بی خیال شم و کماکان حرص را میخورم! یاد صحنه هایی می افتم که بخاطر دست کردن یه مچ بند ورزشی، توسط مدیر مدرسه از صف کشیده شدم بیرون، یاد تهاجم وحشیانه ناظم به کلاس برای پیدا کردن هر گونه لوازم غیر مدرسه و ترسی که تو صورت همه بچه ها حتی اونهایی که هیچ چیز غیر مدرسه ای نداشتن، موج میزد! یادم میاد یکی از دوستام خیلی سریع یه کتاب غیر درسی را انداخت پشت شوفاژ ولی غافل از این بود که ناظم باهوش (!) و کارآزموده، پشت شوفاژها را هم گشت و کتاب را پیدا کرد! 
فکر کنم اونهایی که بچه دار هستن و بچه هاشون اینجا مدرسه میرن، حس بهتری دارن. اقلا همه نداشته های خودشون را تو داشته های بچه هاشون میبینن و میگن خدا را شکر که بچه ام داره یه بچگی و نوجوانی نرمال را تجربه میکنه، از ما که گذشت! ولی من از این حس هم بی نصیب هستم و همچنان حرص میخورم و سعی میکنم که با این بچه ها سوار اتوبوس نشم!

هوای این مملکت، از زمستان پرید به تابستان! یعنی اولین باری است که همچین معجونی را تو زندگی ام تجربه میکنم. آخرین روز ماه آوریل که میشد 10 اردیبهشت ماه، به برف و کولاکی بود که نگو! البته چون زمین مثلا خیر سرش نفس کشیده بود، زیاد برف رو زمین نشست. ولی هفته بعدش یهو هوا گرم شد مثل تابستان و جماعت گرما ندیده اینجا با لباسهای تابستانی که معمولا دو سه تیکه پارچه بیشتر نیست، پریدن بیرون! من که هنوز گیج و منگ بودم و از هر کسی سراغ بهار را میگیرفتم! ولی آفتاب اینجا میسوزنه حسابی! مثلا دمای 28 درجه اش برای منی که تهران 40 تا 42 را تحمل میکردم، سخت میاد! با اینکه هوای اینجا خشکه و مثل انگلیس مرطوب نیست که هوای گرم و مرطوبش آدم را اذیت کنه. همش فکر میکنم که چرا اینجوری شدم! صاحبخانه گرامی میگه که شاید چون تو مملکت خودت هوا به تدریج گرم میشه، بدنت به گرما عادت میکنه یعنی زمان کافی داره که عادت کنه ولی اینجا چون یهویی از سرما میپره تو گرما، بدنت زمان کافی برای تطبیق با هوا را نداره! البته فقط من نیستم که اینجوری شوکه شدم! درختان بی نوای این مملکت هم هنوز درست حسابی سبز نشدن! بعضی ها زودی سبز شدن، بعضی ها یه کم سبز شدن و بعضی ها هنوز قیافه زمستانی شون را دارم و من نگران هستم که نکنه مردن!