دیروز تو این شهر روز قانون بود و بهمین مناسبت در ساختمان دادگاه به روی مردم عادی باز و کلی برنامه های هیجان انگیز مخصوصا برای نسل نوجوان تهیه و تدارک دیده بودن که با نحوه کار قوه قضاییه این مملکت آشنا بشن. حتما میگین خوب به تو چه؟! حق دارین! چند وقت پیش رفته بودم برای کار داوطلبانه ثبت نام کنم و از بین کارهایی که میشد انجام داد، کار مترجمی را هم انتخاب کردم. یکی از کارهایی که مترجم اینجا میتونه انجام بده، نقش مترجم در دادگاه هست. خلاصه که از طرف مرکز مربوطه ایمیل اومد که بیاین تو مراسم این روز شرکت کنین تا کمی با محیط دادگاه و نحوه کارش آشنا بشین. صبح یک روز سرد بهاری (اینجا هنوز داره برف میاد!) پاشدم رفتم ساختمان دادگاه. یه ساختمان 24 طبقه خیلی شیک و پیک. تو راهرو، کلی غرفه زده بودن که یه جورایی مربوط به پلیس و وکیل و مشکلات حقوقی و ...میشد. قرار بود توی سالن جمع بشیم تا سفر گروهی را شروع کنیم. از 30 نفری که قرار بود بیان فقط 10 نفر اومدن! شاید مال هوای سرد مزخرف روز تعطیل بود. طبق معمول این مملکت هم که برنامه ریزی کشک بود و یه نیم ساعتی طول کشید که تصمیم بگیرن که چی کار میخوایم بکنیم. اول از همه قرار شد بریم تو مراسم شهروند شدن کانادا شرکت کنیم. تصوری که از این مراسم داشتم خیلی با چیزی که دیدم فرق داشت! فکر میکردم که مراسم باید خیلی رسمی باشه ولی خرتوخرتر از این حرفهآ بود! کسانیکه که قرار بود شهروند کانادا بشن با مردم عادی که قرار بود شهروند نشن (مثل من) یا اونها که شهروند شدن همه تو یه سالن بزرگ نشسته بودن. بعد یه کانادایی خیلی قد بلند با لباس ارتشی قرمز جیگری از در وارد شد و از همگی خواست که بلندشن وایسن. بعد یه سری آدم با لباسهای رسمی دادگاه وارد شدن و تو جایگاه نشستن. از بین همشون فقط تونستم شهردار کلگری را تشخیص بدم و نفمیدم که بقیه چه مقامی دارن. بعد یکیشون شروع کرد به خوندن یه متن بلند بالا که شماها که زحمت کشیدن و سختیهای این راه را تحمل کردین، امروز به مقام شهروندی این مملکت مفتخر میشین و حالا میتونین تو سرنوشت این مملکت سهیم باشین. بعد هم از کسانیکه قراره شهروند بشن خواست که بلند شن و قسم شهروندی را با ایشون به دو زبان انگلیسی و فرانسه تکرار کنن. آخرش هم اسم خانواده ها یا افراد را صدا زد که بیاین و گواهی شهروندی را بگیرن و با این آدمها دست بدین! همین!

قسمت هیجان انگیز بعدی، بازدید از زندان موقت ساختمان و انواع و اقسام ماشینهای پلیس بود! نمیتونم دقیق براتون توضیح بدم که چقدر تو این قسمت حالم بد شد و حالم بدتر شد وقتی شوق و ذوق همراهان و سایر مردم را در این قسمت دیدم! برای من دیدن این قسمت فقط یادآوری تمام چیزهایی بود که تو این سالها و مخصوصا سالهای اخیر از زندان و بازداشتگاه شنیده بودم و ترسیدم و لرزیدم و همش اشک تو چشمام جمع میشد! عصبانی بودم از این مردم الکی خوشی که حتما خاطره از این مکان ندارن و اینقدر شادن که تو ماشین پلیس مخصوص حمل مجرمین میشینین و با کلی شوق و ذوق عکس میگیرن! از بجه ها و بزرگهایی که تو صف وایستاده بودن که دستبند به دستشون بزنن تا باهاش عکس بگیرن! دلم میخواست زودی از اون مکان بزنم بیرون ولی مگه این گروه ول کن معامله بودن!

قسمت بعدی، شرکت تو یه دادگاه خانواده بود که برای اینکه موضوع لطیف باشه و برای بازدیدکنندگان نوجوان و خردسال مناسب باشه، کمیک بود. موضوع دادگاه، درخواست مادری بود که از شوهرش جدا شده بود و میخواست سگش (بجه اش) را با خودش ببره ادمنتون پیش خودش، ولی پدر سگه (بچه!!) میخواست که سگ تو کلگری پیش خودش بمونه. مادرسگه وضع اقتصادی خیلی خوبی داشت، هلکوپتر داشت و هی میگفت که هر وقت سگه بخواد میتونه با هلکوپتر برسونتش کلگری که باباسگش را ببینه! از اونطرف پدرسگه میگفت که این بچه کلی دوست تو این شهر داره و تو تیم فوتبال امریکایی این شهر کار میکنه و خیلی طرفدار داره اینجا و اراجیفی از این دست! پدرسگه پولدار نبود ولی کلی عشق به بچه میداد بعلاوه وقت! اول مادرسگه به جایگاه فراخونده شد و وکیل دو طرف و رئیس دادگاه ازش سئوال کردن. بعد پدر سگه اومد! نفر بعدی ظاهرا یکی از اعضای فوتبال این شهر بود که مردم کلی براش دست و هورا کشیدن! من که از این چیزها بی خبرم چون این فوتبال آمریکایی هست که من ازش متنفرم! آخرین شاهد هم خود آقا سگه بود که یه آدمی بود که لباس و کله سگ گذاشته بود روی سرش و حرف هم نمیزد و فقط سر تکان میداد.آخر سر هم رئیس دادگاه از هیئت منصفه که همه از بچه های حضار بودن خواست که نظر بدن که توله سگ باید پیش مادرسگ پولدارش بمونه یا پیش پدرسگ عاشقی که کلی وقت براش میزاره! و همه گفتن پدرسگ!

خواننده گرامی که به اسم وبگرد برای من کلی پیغام خصوصی میذاره و نه ایمیل داره و نه وب سایت که من جواب بدم، چه توقعی از من داره که چرا جوابش را نمیدم!!!!!!

پی نوشت:
* این مراسم که رفتم کار داوطلبانه نبود بلکه در راستای آمادگی برای کار داوطلبانه بود. یعنی بریم ببینیم که محیط دادگاه تو این مملکت چه شکلی هست کهاگر خواستیم یه روز به عنوان مترجم همراه کسی که دادگاه داره و زبان انگلیسی بلد نیست بریم، بدونیم چی به چی هست!

* من شخصا هیچ خاطره ای از زندان و بازداشتگاه ندارم! شکر خدا. منظورم از زنده شدن خاطرات تو متن بالا، خاطراتی هست که تو این مدت تو مصاحبه ها، وبلاگها و خبرهایی که در مورد کسانی که زندانی شدن شنیده بودم و بیشتر تو ذهنم داشتم مقایسه انجام میدادم که کفرم را در میاورد!