دست و دلم به نوشتن نمیره. دقیقتر بگم به هیچ کاری نمیره. امان از این ساعت بیولوژیک ما ایرانی ها! منظور اونهایی هستن که هنوز دلشون برای رسم و رسوم ایرانی میتپه. وقتی تقویم، ماه اسفند را نشان میده، دیگه نزدیک عیده. ما خیلی از این اجانب در این زمینه بهتریم به خدا! اینا سه ماه قبل کریسمس میرن سراغ کریسمس و خودشون را با خرید کریسمس خفه میکنن. ولی من شخصا دوست دارم که هر ماهی را به خاطر خود اون ماه دوست داشته باشم ولی اسفند این وسط قربانی شده! خلاصه اش که متاسفانه اصلا بوی بهار نمیاد ولی عجیب دلم هوای بهار و عید کرده. کلی دلم را صابون و شامپو و کیسه و لیف کشیده بودم که عید امسال را حتما برگردم خانه و بعد سه سال، یه عید واقعی داشته باشم ولی افسوس که چرخ بازیگر عجب بازیهای مسخره ای داره!! فعلا که باید بمونم همین جا و باز یه عید قلابی دیگه بدون بوی عید و اگر حالی باشه باز مهمانی بگیرم و این اجنبی های شکمو را دعوت کنم! فعلا که حتی حوصله فکر کردن بهش را هم ندارم. ببینم چی پیش میاد. ماهی قرمز نازنینم هنوز سرحال و قبراق تو تنگش شنا میکنه و با حبابهایی که رو آب درست میکنه باهام حرف میزنه که ای خسته دل، دل قوی دار سحر نزدیک است........
یه هم خانه جدید اومد که همانا دوست این دختره بلندگو ابله هست! البته خوشبختانه اصلا خودش صدا نداره و برعکس رفیقش، اهل حرف زدن و وراجی نیست. مثل خودم هم اینقدر از پله های آرام بالا و پایین میره که خیلی خوشم اومده که یکی دیگه هم تو این دنیا پیدا شد که همه وزنش را موقع بالا و پایین رفتن از پله ها مصرف نکنه!! دختره هم کلاسی این ابله هست، متولد انگلیس ولی اصالتا مال جامائیکا هست. ظاهرا یکی از خصوصیات این جماعت گوش دادن به موزیکهای خاص هست که به من حالت تهوع میده! هرچقدر خودش آرامه، صدای موزیکش بلنده! از اونجائیکه متوجه شدم که زبان انگلیسی من برای درخواست محترمانه صدا کم کردن، خیلی مزخرفه، امروز از رفیقش درخواست کردم که لطفا به این دوستت بگو که لطف کن با صدای کمتر موزیک گوش بده که اتاق من از اکوی صدای موزیکت نلرزه! من اصولا با صدای بلند مشکل دارم و فکر میکنم که مشکل ارثی هست و از مامانم بهم رسیده. مامانم سالهاست که از صدایی که توی گوشش افتاده رنج میبره و هر گونه صدای بلندی، این صدای تو گوشش را بیشتر میکنه. خوشبختانه من هنوز صدای توی گوش ندارم ولی شدید به صدای بلند حساسم. یکی از دلایلی که از گو.. هم بدم میاد هم بخاطر صدای بلندش و علاقه اش به گوش دادن به موزیک با صدای بلند هست. البته تحقیقات علمی این مملکت نشان داده که جوانهای اینجا بخاطر گوش دادن به موزیک از طریق هدفون با صدای بلند، دچار کری مزمن شدن!!
اوستا دو هفته تشریف بردن مملکتشون برای یه کنفرانس و دیدن خانواده. رفقای ایرانی هم که صحنه را ترک کردن. ما موندیم و حوض قبلی. هر روز تصمیم میگیرم که نوشتن را شروع کنم و به خودم میگم که باید اول از طبقه بندی مقالات و کتابهایی که دارم شروع کنم و هنوز تو این مرحله گم شدم از بس من تو این سه سال مقاله جمع کردم به خدا!! میزهایی که تو اتاق ما هست از میزهای معمول دانشجوی دکتری که تو اتاقهای دانشجوهای دکتری هست بزرگتره. دانشگاه هم خیلی وقته فهمیده و شدید رفته تو نخ اینکه این میزها باید عوض بشه و میزهای کوچیکتر و استاندارد جاشو بگیره تا دانشجوی بیشتری بچپونن اینجا! الان فقط دانشجوهایی که با اوستا کار میکنن تو این اتاق هستن. تا آخر این هفته بهمون وقت دادن که میزها را خالی کنیم که بیان عوض کنن. حالا من با همین میز گنده هم جا کم دارم از بس مقاله و کتاب رو میزم هست. حالا موندم چطوری با میز کوچیک سر کنم. اول فکر میکردم که این اتاق چون بغل آزمایشگاه ما هست مال ما یعنی مال اوستا محسوب میشه ولی کاشف بعمل اومد که اوستا با وجود مدیر گروه بودنش، فوق فوقش مالکیت لباس تنش و سگهاشو داره و نه بیشتر!!! خدایش آدم به این بی عرضگی در عرصه مدیریت تو زندگیم ندیدم!
دم و دستگاهی که برای قسمت آخر کارم سفارش داده بودم بالاخره رسید. البته دو هفته ای هست که رسیده ولی من چون حال و روز خوشی نداشتم بهش دست نزدم. معتقدم که وقتی از نظر روحی تو اوضاع مناسبی نیستم نباید با چیزی که دقت و فکر بالا میخواد کار کنم مخصوصا که بار اولم هم باشه. ولی بالاخره به زور اوستا مجبور شدم باهاش کار کنم و فعلا که دو قطعه اش را شکوندم تا ببینم خدا چی میخواد!! البته ربطی به حال و روزم نداشت به خدا! طبق دستورالعمل پیش رفتم ولی نتیجه با اون چیزی که تو دستورالعمل بود فرق کرد. فعلا در حال مکاتبه و آه و ناله برای شرکت المانی هستم که ببینم چه غلطی باید بکنم که بدون شکستن بقیه قطعات بتونم باهاش کار کنم. آخ همه اینا از گور این اوستا بلند میشه که اگه گذاشته بود من این دم و دستگاه را از دانشگاه هلندی قرض بگیرم اینقدر دردسر نداشت و زمان نمیبرد. لعنت به آدم زبان نفهمم کله شق