و اما مقاله
بالاخره پس از دو ماه و خورده ای، جواب مقاله اومد. دو تا داور مقاله را ارزیابی کرده بودن که اولی تقریبا شاشیده به مقاله و فقط چون خوشبختانه سیستم اینترنتی هست رنگ و بوش معلوم نبود!! دومی کمی مهربان با قضیه برخورد کرده بود و یه سری اشکالات زیبایی شناسی گرفته. اوستای گرامی هم بالای ایمیل نوشت که به نظرم سئوالات سختی پرسیدن ولی فکر کنم با اصلاحات اساسی قابل چاپ باشه! هر چند که حرفش برام ۲زار نمی ارزه ولی اقلا برام مسجل شد که خودش هم فهمیده که سئوالات سختی پرسیدن. داور اولی دقیقا حرف دل من را اون اول که این پروژه را داد دستم زده! که اصلا برای چی باید از این روش استفاده کنیم؟ هم گرونه و هم زمان بر. راست میگه به خدا! حالا من مجبور شدم این پروژه را قبول کنم چون راه دیگه ای نداشتم ولی اینا که مجبور نیستن!
جلسه هفتگی بعد از چند هفته بی جلسگی، بطور خشمانه (!) از طرف اوستا برگزار شد. اول که وارد اتاقش شدم دیدم سرتا پا مشکی پوشیده. با خودم گفتم حتما مادرش خدا بیامرز شده. بعد هم که همه را شدید فیتیله پیچ کرد دیگه ایمان آوردم که حتما خدابیامرز شده! من که دل و روده ام توی دهنم بود و نمیدونستم چرا! چون بقیه داشتن سئوال و جواب میشدن ولی حال من داشت بد میشد! وسط جلسه گفتم چیزی برای خوردن نداری که خوشبختانه موجب شد جو جلسه عوض بشه و اقا کلی بیسکویت ریخت جلوی ما که بخوریم. زودی ازش پرسیدم مادرت چطوره که گفت هنوز زندست ولی فقط همین! گفتم پس چرا مشکی پوشیدی؟!! گفت همینجوری! فکر کنم رفته استقبال. دیوانه! من بدبخت دوباره سر یه آزمایشم گیر کردم و اصلا نمیدونم علت چیه! یه بار جواب میده ولی بار بعد که میام تکرار کنم جواب نمیده! حالا به قول خودش، من بهترین نتیجه را تو این قسمت از آزمایشات دارم. موضوع را که تو جلسه مطرح کردم شروع کرد یه سئوالات احمقانه ازم پرسیدن که منم آمپر زدم بالا! بهش گفتم اگه بخوام به حرف خودت باور داشته باشم، کار آزمایشگاهی من حرف نداره، پس لطفا این سئوالات را نکن. حالا من ابله هم یه همچین روز مزخرفی را انتخاب کردم که بشینیم سر موضوع مقاله و جواب به داورها صحبت کنیم. وای یه جلسه مزخرفی بود که نگین. یعنی غیر از کوبیدن بنده که چقدر خنگی که نمیدونی چی باید جواب اینا را بدی (بطور غیرمستقیم) چیز دیگه ای مطرح نشد و آقا دو بار فرمودن که تو اصلا هیچ نیازی به کمک من نداری که جواب اینا را بدی و نمیدونم چرا ازم کمک خواستی! و منم به غلط کردن افتاده بودم شدیدا بطوریکه نصفه کاره گفتم ممنون، دیگه کمک نمیخوام و جلسه را تمام کنیم. حالا ول کن نیست و میگه چند تا سئوال دیگه هم مونده، کمک نمیخوای؟!! گفتم نه!!!! جواب دادن به سئوالات اینا آسانتر از جواب دادن به سئوالات شما هست! غلط کردم!
هفته پیش هوای اینجا خیلی بهاری و زیبا بود. منم هر روز نهارم را میبردم رو چمنای دانشگاه میخوردم که هم هوا بخورم و هم آفتاب. جلوی دانشگاه یه زمین راگبی هست که اطرافش تپه ها کوچولویی هست که محل آفتاب گیری دانشجوها در این روزها هست. وقتی هوا خوبه هم معمولا تیمهای فوتبال یا راگبی میان تمرین. اینا دین و ایمان که ندارن هیچ، حیا هم ندارن!!
یه بار نشسته بودم داشتم غذا میخوردم که دیدم دو تا از این بازیکنان راگبی بعد از تمرین، بدون لباس و فقط با یه شورت غیر ورزشی شروع به تمرینات استقامتی بعد از تمرین اصلی کردن و بعد هم پیاده رفتن به طرف خوابگاه! البته تو این مملکت آقای بدون پیرهن زیاد دیده بودم ولی اینجوری با یه شورت که اصلا هم ورزشی نبود تو یه محیط علمی ندیده بودم! یه چیز بامزه هم در همین باره بگم که بخندین. جدیدا یه اوستای خانم خیلی جوان اومده تو گروه شیمی. نکبتی تعریف میکرد که اوستا باهاش سر مدل لباس پوشیدنش مشکل پیدا کرده چون معمولا لباسهایی میپوشه که شیکمش معلومه
.حالا دختره از این انگلیسهای شدیدا سفید بی مزه و خپلی و قدکوتاه هست. اوستا هم که اصولا مرامش جون میده واسه جمهوری اسلامی سعی کرده به طرق غیرمستقیم بهش حالی کنه که شیکمتو بپوشون! ولی چون خودش روش نمیشه از بقیه اساتید خواسته که اینکارو بکنن و اونا هم با تعجب بهش گفتن که کسی حق نداره بهش بگه که چی بپوشه و چی نبوشه!
راستی قضیه هل دادن هم خوب پیش نمیره. یعنی تا وقتی جواب مقاله نیامده بود، خوب بود ولی تا اومدیم از جامون بلند شیم یه مشت خورد تو صورتم و منم که حساسسسسسسسسسسسس! تو جلسه به اوستا گفتم که هل میخوام و خیلی جدی تو دفترش نوشت که سه شنبه آینده فهرست پایان نامه ات را برام میاری! یادت نره! مثلا من خیلی ترسیدم!
جلسه هفتگی بعد از چند هفته بی جلسگی، بطور خشمانه (!) از طرف اوستا برگزار شد. اول که وارد اتاقش شدم دیدم سرتا پا مشکی پوشیده. با خودم گفتم حتما مادرش خدا بیامرز شده. بعد هم که همه را شدید فیتیله پیچ کرد دیگه ایمان آوردم که حتما خدابیامرز شده! من که دل و روده ام توی دهنم بود و نمیدونستم چرا! چون بقیه داشتن سئوال و جواب میشدن ولی حال من داشت بد میشد! وسط جلسه گفتم چیزی برای خوردن نداری که خوشبختانه موجب شد جو جلسه عوض بشه و اقا کلی بیسکویت ریخت جلوی ما که بخوریم. زودی ازش پرسیدم مادرت چطوره که گفت هنوز زندست ولی فقط همین! گفتم پس چرا مشکی پوشیدی؟!! گفت همینجوری! فکر کنم رفته استقبال. دیوانه! من بدبخت دوباره سر یه آزمایشم گیر کردم و اصلا نمیدونم علت چیه! یه بار جواب میده ولی بار بعد که میام تکرار کنم جواب نمیده! حالا به قول خودش، من بهترین نتیجه را تو این قسمت از آزمایشات دارم. موضوع را که تو جلسه مطرح کردم شروع کرد یه سئوالات احمقانه ازم پرسیدن که منم آمپر زدم بالا! بهش گفتم اگه بخوام به حرف خودت باور داشته باشم، کار آزمایشگاهی من حرف نداره، پس لطفا این سئوالات را نکن. حالا من ابله هم یه همچین روز مزخرفی را انتخاب کردم که بشینیم سر موضوع مقاله و جواب به داورها صحبت کنیم. وای یه جلسه مزخرفی بود که نگین. یعنی غیر از کوبیدن بنده که چقدر خنگی که نمیدونی چی باید جواب اینا را بدی (بطور غیرمستقیم) چیز دیگه ای مطرح نشد و آقا دو بار فرمودن که تو اصلا هیچ نیازی به کمک من نداری که جواب اینا را بدی و نمیدونم چرا ازم کمک خواستی! و منم به غلط کردن افتاده بودم شدیدا بطوریکه نصفه کاره گفتم ممنون، دیگه کمک نمیخوام و جلسه را تمام کنیم. حالا ول کن نیست و میگه چند تا سئوال دیگه هم مونده، کمک نمیخوای؟!! گفتم نه!!!! جواب دادن به سئوالات اینا آسانتر از جواب دادن به سئوالات شما هست! غلط کردم!
هفته پیش هوای اینجا خیلی بهاری و زیبا بود. منم هر روز نهارم را میبردم رو چمنای دانشگاه میخوردم که هم هوا بخورم و هم آفتاب. جلوی دانشگاه یه زمین راگبی هست که اطرافش تپه ها کوچولویی هست که محل آفتاب گیری دانشجوها در این روزها هست. وقتی هوا خوبه هم معمولا تیمهای فوتبال یا راگبی میان تمرین. اینا دین و ایمان که ندارن هیچ، حیا هم ندارن!!
راستی قضیه هل دادن هم خوب پیش نمیره. یعنی تا وقتی جواب مقاله نیامده بود، خوب بود ولی تا اومدیم از جامون بلند شیم یه مشت خورد تو صورتم و منم که حساسسسسسسسسسسسس! تو جلسه به اوستا گفتم که هل میخوام و خیلی جدی تو دفترش نوشت که سه شنبه آینده فهرست پایان نامه ات را برام میاری! یادت نره! مثلا من خیلی ترسیدم!
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 13:50 توسط هما
|