دو هفته نامه!
من سر حلال و حرام با این همخانه مسلمانم مشکل پیدا کردم. البته مشکلات ما اصلا جدی نمیشه چون اینقدر دوست داشتنی هست که اصولا از همه فیتلرهای من رد میشه. من اینجا فقط گوشت خورشتی و چرخ کرده را از مغازه حلال میخرم. اونم چون یه بار از مغازه غیرحلال خریدم و موقع تفت دادن یه بوی مزخرفی از این گوشت دراومد که یه راست ریختمش سطل آشغال. این دفعه که با هم رفته بودیم خرید، بعد از مدتها یک پیتزا آماده خریدم و لیلا هم دید. ازم پرسید حلاله؟ گفتم نه! پیتزا که حلال نمیشه! گفت چرا، پیتزا فروشی حلال هم داریم. نزدیک سه ساعت با ماشین تو این شهر ما را بالا و پایین برد تا مغازه حلال فروشی را پیدا کنه!! من به غلط کردن افتاده بودم که بی خیال بابا، من پیتزا نمیخوام ولی پاشو تو یه کفش کرده بود که تو دلت پیتزا میخواد و منم باید پیدا کنم برات. بعد هم خیلی جدی بهم گفت که لطفا هر چی میخوای به من بگو تا من حلالش را برات پیدا کنم!!!! حالا من از سوپر یه بسته سوسیس غیرحلال هم خریده بودم که نمیدونستم کجا قایمش کنم که دوباره مراسم پیدا کردن سوسیس حلال اجرا نشه! باور کنین سه لا تو کیسه پیجوندمش و گذاشتمش یه گوشه دنج یخچال که چشش بهش نیافته و من سر یه موقع مناسب که خانه نیست بخورمش!!!
تو این مملکت بخاطر اینکه چند تا از نمایندگان مجلس از بیت المال برای سگ و گربه شون غذا خریدن، پارکت خانه شون را عوض کردن، زمین تنیسشون را تعمیر کردن و ماموریت یه بار رفته را دو بار حساب کردن، رئیس مجلس بعد از کلی غلط کردن و .وه خوردن مجبور به استعفا شده! چرا؟ چون مردم کلی کفری و عصبانی شدن که با پول مالیاتهای ما چه کارها که نکردن! یعنی با شنیدن خبر دچار انفجار مغزی شدم! توضیح نمیخواد. چرا باید مردم کشورهای مختلف اینقدر با هم فرق داشته باشن! خدایا چرا من این چیزا را نمیفهمم؟ چرا درک نمیکنم؟ چرا قبولش برام سخته؟ چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟
امروز تو جلسه گروه باز استاد گرامی گند زدن به هیکل بنده. نمیدونم شاید هم نزد و من فکر میکنم که زد! صبح بعد از یه خواب نوشین با کلی لبخند از خواب بلند شدم و متعجب بودم که چطور امروز سه شنبه هست و من بدون استرس از خواب بیدار شدم! بر شیطان لعنت! خودم خودم را چشم میزنم. خواب یه خانه ویلایی خیلی قشنگ را دیدم که مال خودم بود و تو تراسش وایستاده بودم و داشتم با همسایه خوشتیپ بغلی که نمیدونستم کیه، سلام و احوالپرسی میکردم! هوا هم آفتابی بی نظیر بود. اینقدر خوابش شیرین بود که تو راه دانشگاه همش میخندیدم با خودم و ایضا در اوائل جلسه کلی سر به سر نکبتی و اوستا گذاشتم که یهو نفهمیدم چی شد که دیدم دارم آمپر میزنم بالا. همه شکلاتهای رو میزش را خوردم و کلی با ماژیک همه جا را خط خطی کردم! فقط وقتی داشتم با کاغذ شکلات با خودم فوتبال بازی میکردم، مورد خطاب اوستا واقع شدم که لطفا آرام بشین! دست خودم نیست وقتی عصبی میشم اصلا نمیتونم آرام بشینم!
آقا جدیدا در راستای هل دادن من و نکبتی، ازمون خواسته که هفته ای ده صفحه به پایان نامه اضافه کنیم و بهش نشان بدیم. هل اولش برام خوب بود ولی وقتی دیدم که اصلا به محتوای اراجیفی که نوشتم نگاه نمیکنه و فقط براش مهمه که ده صفحه از هفته پیش بیشتر باشه، کفرم دراومده و احساس کار احمقانه کردن بهم دست داده. امروز بهش گفتم که با روشت مخالفم و دیگه هم به حرفت گوش نمیدم و هر قدر که میتونم مینویسم نه اینکه حتما ده صفحه بشه. چون اینجوری من فقط دنبال یه چیزی میگردم که این صفحات را پر کنم و اصلا کیفیت نوشتارم برام مهم نیست چون حکم یه مشق شب شده که حتما باید انجام بدم که جنابعالی خط بزنی! دقیقا مفهوم کلمه خط زدن هست چون حتی یه خطش را هم نمیخونه! بعد برام باز رفت بالا منبر که شما دو تا از من کمک خواستین که هلتون بدم! من غلط کردم به خدا اگه همچین چیزی ازش خواسته باشم! سابقه مزخرفی از هل دادن آقا دارم. نمیدونین چقدر به ریش من بدبخت تو جلسه خندید که چرا من ۴ صفحه خالی تو پایان نامه ام گذاشتم و اونا را هم جزو صفحات اضافه شده حساب کردم و هی میگفت که تقلب کردی!! حالا این صفحات مربوط به قدردانی، خلاصه، جدول اشکال و جدول جدولها بود که چون هنوز چیزی ندارم براشون خالی هستن. اولش خودم هم کلی خندیدم ولی دیدم آقا ول کن معامله نیست و هی مسخره میکنه که کلک زدی! بالاخره بهش گفتم خوب، باشه، قبول! حالا چی کار کنم؟ تنبیه ات چیه؟ یه پا این گوشه وایسم؟ برات شکلات بخرم؟ آزمایشگاه را تمیز کنم؟ بلند شم برات برقصم؟ یه کم جا خورد و گفت نه! تا عصری چند صفحه بهش اضافه کن. گفتم عمرا همچین کاری نمیکنم. من الان میخوام روی کیفیت مطالبی که نوشتم کار کنم و ممکنه حتی صفحات کمتر هم بشه چون میخوام یه سری را حذف کنم. بعد هم رفت سراغ کار آزمایشگاهی که میخوام این هفته انجام بدم و کلی گند زد به هیکلم که اصلا کاری که میخوای بکنی درست نیست و فقط داری وقت تلف میکنی. قیافه اش اینقدر جدی شده بود که حالت تهوع بهم دست داده بود! هر دفعه که میخواستم براش توضیح بدم که چرا میخوام اینکارو بکنم حرفم را قطع میکرد و میگفت گوش کن ببین چی میگم!!!!!! من نمیدونم کی و کجا میتونم بالاخره از شر سیستم خفه شو راحت بشم!!
درست ۵ دقیقه بعد از جلسه که اتاقش خالی شد رفتم تو اتاقش تا باهاش جدی حرف بزنم که دوباره با ذوق و شوق گفت سلام، حالت چطوره!!!!! مرتیکه دیوانه! بهش گفتم من از وقتی بچه اینقدی بودم هیچ کسی بهم نگفته که درساتو بخوان، مشقاتو بنویس و از این جور حرفها. حالا سر پیری یکی پیدا شده که بهم میگه هر هفته ده صفحه مشق بنویس و منو مورد بازجویی قرار میده. لطفا بس کن چون این سیستمت فقط منو اذیت میکنه. قصدت کمک کردن به من هست یا اذیت کردنم؟! گفت من میخوام کمکت کنم،تو نیاز داری که یکی تو کار نوشتن پایان نامه مدیریتت کنه! زودی گفتم من مدیر نمیخوام و اگر هم بخوام اون آدم تو نیستی چون بلد نیستی چیکار کنی و دانشگاه را با دبستان اشتباه گرفتی. اگه تو لذت میبری که جلوی بقیه بخاطر ۴ صفحه کم و زیاد به من بخندی، من اصلا لذت نمیبرم و فقط ناراحت میشم. در مورد این موضوعات قبلا باهات خیلی صحبت کردم ولی متاسفانه یا متوجه نمیشی یا برات مهم نیست.
چند وقته یکی از دوستان فوق قدیمی (دبیرستانی) را تو فیس بوک پیدا کردم که تو فرانسه هست و مقیم فرانسه. بعد از کلی مکاتبات و صحبتهای تلفنی قرار شد بیاد اینجا که بعد از کلی سال همدیگه را ببینیم. هفته دیگه اینجا دوباره یه تعطیلی مسخره ۴ روزه هست. تا امروز قرار بود که این تعطیلات بیاد پیشم و منم امروز تو جلسه وقتی اوستا ازم پرسید که برنامه ات برای تعطیلات طولانی چی هست با کلی ذوق گفتم که قراره دوست قدیمی ام را ببینم. کلی به به چه چه کرد که چه خوب. بعد جلسه دیدم دوستم پیغام داده که یه سری مشکلات پیش اومده و فعلا نمیتونه بیاد پیشم و انشاءالله در فرصتهای بهتر!!!!!!!! یعنی چشم شورتر از این اوستای دیوانه و خودم تو زندگیم ندیدم.
