شکایت و غرغر و حرص میخوریم... اگه اعصاب ندارین نخونین!

یک نکته را تو زندگیتون فراموش نکنین و اونم اینه که هر وقت برای رئیس جماعت یه قدم موفقیت آمیز برمیدارین بعد مثل سگ پشیمان میشین!! میگین نه؟ مدرک دارم توپ!
من ابله فکر میکردم که با قبول مقاله، جایگاه بنده در این گروه، بصورت تضمینی بعنوان کسی که اقلا یه کمی مغزش کار میکنه، تثبیت میشه. ولی زهی خیال باطل. اوستا در جلسه این هفته دوباره مراسم ...یدن به هیکل بنده را شروع کردن (فکر کنم آب زیاد خورده بود صبحش)!! تقریبا هر چیزی گفتم پرسید چرا و به چه علت؟ و هر چی در جواب میگفتم میگفت که نه، یه دلیل علمی باید بیان کنی و کلی معلومات داشته و نداشته منو برد زیر سئوال که پس کی میخوای خیر سرت اینا را یاد بگیری! چند تاشو جواب دادم ولی چون اون جوابی که تو ذهنم بود با اون که میامد تو دهنم فرق داشت و آقا از نکبتی پرسید که جواب چیه و اونم به زبان مادری اش جواب داد و به به چه چه شنید، کفر من بالا اومد که به خدا منم همینو میخواستم بگم ولی لعنت بر این انگلیسی که زبان مادری من نیست!!! آخرش هم دیدم که چه فایده داره من جواب سئوالات این ابله را بدم وقتی هنوز نمیفهمه که من مشکل زبان دارم و توقع داره مثل نکبتی براش مثل بلبل انگلیسی علمی حرف بزنم. این شد که جواب بقیه سئوالش را با نمیدونم جواب دادم که باعث شد آقا بره تو دنده سگی و مراسم ..یدن را به خوبی اجرا کنه. البته با همان چند سئوال اولش که از نظر من خیلی احمقانه بود، کفر منو درآورد و وقتی به خودم اومدم دیدم که دستهام داره میلرزه و حسابی عصبی هستم! این بود که برای تلطیف اعصابم به سکوت و تنها گفتن نمیدونم روی آوردم. آقا هم فرمودن که بعدا بیا باید با هم مفصل صحبت کنیم. نمیدونم چرا آدم نمیشه و نمیفهمه که هیچ وقت صحبتهای یه ایرانی و آمریکایی به نتیجه نمیرسه؟!!!! بعد که باهاش کلی صحبت کردم فهمیدم که آقا بعد از پذیرش مقاله، مشتاق تحرکات و دانشمندی بیشتر از جانب من هست و چون دیده خبری نیست، کفرش دراومده و میخواد با اینکاراش بنده را غیرتی کنه تا یه تکانی به خودم بدم!! اقا فرمودن که نگرانه که من نتونم جلسه دفاع را با موفقیت بگذرانم و دکتری بگیرم! منم زودی بهش گفتم که اگه این جناب آقای خوشبو از این ممکلت دکتری گرفته، مطمئن باش که منم میتونم بگیرم. به حالت نمایشی چندین بار کله اش را کوبید به دیوار که من کلی حال کردم!! یکی پیدا بشه به این دیوانه بگه که برای هدف من که دانشمند شدن نبوده همین یه مقاله هم از سرم زیاده به خدا! دست از سر کچل من بردار. بهش میگم که تو بیشتر وقتها یادت میره که انگلیسی زبان مادری من نیست و واقعا توقعت از من تو این قسمت زیاده. میگه نه، یادم نمیره ولی بعضی وقتها یه حرفهایی میزنی که اصلا فکر نمیکنم که انگلیسی زبان مادری ات نیست!!!!!! فکر کنم قسمت متلکهایی که بهش میگم را منظورشه  
قضیه که بهش گیر داده اینقدر مسخره هست که نکبتی هم نمیفهمید چرا داره بیخودی اینقدر به من و این قضیه گیر میده. حقیقت اینه که برای یه قسمت از پروژه ام که تماما فکر و ایده خودم بوده، نیازی به یه ابزاری دارم که خریدش گرانه و طراحی اش به دقتی که من نیاز دارم، به ابزارالاتی نیاز داره که تو دانشگاه ما نیست. منم کلی گشتم و دیدم که رئیس گروه هلندی که تو پروژه اصلی ما هست، یه مقاله در این زمینه داره. زودی بهش ایمیل زدم که این ابزار را چطوری و از کجا تهیه کردین. اونم خیلی نازنین منو پاس داد به دانشجوی دکتری اش و اونم فوق العاده مهربانانه کلی بهم اطلاعات داد که از کجا میتونم تهیه کنم و آخرش هم نوشت که ما تو گروهمون این ابزار را داریم و اگه بخوای میتونم بهت قرض بدم تا کارت راه بیافته. منم کلی با دمم گردو شکستم و صادقانه اینو به اوستا گفتم! بسوزه پدر صداقت! آقا اصلا خوشش نیامده و میگه تو از زیر کارهای سخت درمیری!!!!!! تو خودت باید این وسیله را طراحی کنی چون یه دانشجوی دکتری هستی! مسخره بودنش حرفش در این مورد خیلی واضح هست و من همش بهش میگم که تو ظاهرا هدف این قسمت کار را فراموش کردی، هدف من طراحی این ابزار نیست، هدف من استفاده از این ابزار برای انجام کاری هست که اون کار هدف منه. ولی شدید پاشو کرده تو یه کفش که تا تو خودت این ابزار را طراحی نکنی من اجازه نمیدم تو آزمایشت را شروع کنی و برگه مریوطه را هم امضاء نکرد!! یه کم مکث کردم و بعدش گفتم میدونی خیلی خبیثی؟! گفت آره! تصمیم گرفتم خبیث بشم و جلوت وایستم تا به حرفم گوش کنی! ولی این هنوز منو نشناخته. دوباره رفتم سراغش و گفتم برات پیشنهاد دارم! با کلی ذوق گفت بگو! منم شروع کردم به خارندن پاچه! گفتم که من که میدونم تو آدم خوب و مهربانی هستی! تقریبا از خنده غش کرده بود!!! گفت نه، من یه آدم خبیث هستم با چشمان شیطانی! گفتم یعنی چی؟ نمیخوای پیشنهادم را بشنوی؟!!! بعد گفتم که تو این ورقه را امضاء کن و منم این ابزار را از این دختره قرض میگیرم ولی قول میدم که اگه آزمایشم جواب داد حتما خودم یه نمونه اش را طراحی میکنم و باهاش کار میکنم، قول شرف میدم! محکم گفت نه!! گفتم آخه آدم عاقل من هنوز نمیدونم که آزمایشم اصلا جواب میده یا نه، چرا بیخود بیام وقت کم خودم را کلی بگیرم و چیزی طراحی کنم که اصلا ممکنه برای من کار نکنه! اقلا اگه یه ابزاری که قبلا تست شده را استفاده کنم میتونم بفهمم که آزمایش جواب میده یا نه ولی اگه بخوام با چیزی که خودم طراحی کردم کار کنم و جواب نگیرم نمیدونم که مشکل مال ابزار هست یا آزمایش! یه کم فکر کرد و گفت که امضا میکنم ولی تو آزمایشت را بدون این ابزار هم میتونی فقط از نظر اینکه شدنی هست یا نه، تست کنی. فقط تستش کن و اگه جواب داد باید خودت ابزار را طراحی کنی! فقط هم به شرطی امضا میکنم که قول بدی چیزی از کسی قرض نمیگیری! ظاهرا پاچه خواری را خوب بلد نیستم و البته این بشر جدیدا خیلی رئیس وار شده و رفتاراش کاملا با اوستای دو سال پیش فرق کرده، یه جورایی جا افتاده و میخواد حالی کنه که اینجا من رئیسم! ولی از قسمت پاچه خواری من هرچند ضعیف هم بوده خیلی خوشش اومد چون وقتی اومدم از اتاقش برم بیرون گفت که من تا چند ساعت دیگه هم هستم و اگه خواستی بازم بیا حرف بزنیم!!!!!!!!!

یعنی بازم ایرانی؟؟؟؟؟

این اوستای بنده خدا فکر کرده همه ایرانی ها مثل من هستن!! حالا من بهش گفته بودم که من اصلا یه ایرانی تیپیک نیستم ولی تو گوشش نمیره! فکر میکنه اگه بازم دانشجوی ایرانی بگیره حتما کلی خوردنی، سوغاتی، مهمانی با غذای ایرانی گیرش میاد. حتما فکر کرده همشون هم مثل من خرکار، صادق و مهربان هم هستن!! (وقت کردی یه کم قربون خودت برو!). قضیه چیه؟! اوستا فرمودن که قصد داره اونکی دانشجوی دکتری که میخواد را هم ایرانی بگیره (علاوه بر دوست گرامی بنده). بعد شروع کرد با لهجه امریکایی اسم دانشجوی مورد نظر و معرفهاش را برای من خوندن که میشناسی؟!! امان از وقتی که اینا بخوان ق و خ بخونن که حال آدم را بهم میزنن. بعد هم عکس دانشجو را به من نشان داد که میشناسیش؟!! منم یه نگاه به عکس کردم و گفتم فکر میکنی من باید ۷۰ میلیون ایرانی را بشناسم چون ایرانی هستم؟!!! اصلا نمیدونم از طریق وبلاگ من آگهی را پیدا کرده یا خودش پیدا کرده ولی آب دهن اوستا که حسابی راه افتاده بود! بقول خواننده گرامی وبلاگ، دو تا ایرانی با ایرانی + ایرانی فرق داره حالا وای به حال سه تا ایرانی!! البته نظر نهایی اش را به من نگفته هنوز و نمیدونم قبولش کرده یا نه.
نشسته بودم و به اعضای بورد ژورنال عزیزی که مقاله ام را قبول کرده بود نگاه میکردم که دیدم به به، سه تا ایرانی توی این بورد هستن و البته که همشون امریکا کار میکنن. برای اوستا ایمیل زدم که فکر کنم ملیت من در قبولی مقاله در این ژورنال موثر بوده!! آخرش هم نوشتم که اگه در آینده خواستی تو این ژورنال مقاله بفرستی، اسم منو بذار توش، حله! تو پرانتز هم نوشتم که شوخی کردم! آخه اینا شوخی و جدی را نمیگیرن و باید براش توضیح بدم! آقا جواب فرمودن که اگه بخوام دو تا دانشجوی ایرانی دیگه بگیرم دیگه نیازی به اسم تو ندارم!! بچه پررو!! البته بعدش شروع کرد از ایرانی ها تعریف کردن و اینکه معاون رئیس دانشگاه (یا یه مقامی شبیه همین چیزا) ایرانی هست که تقریبا رئیس اوستا هم میشه! اینه......
این گو...وفتی میاد تو جلسات با خودش کلی دفتر و دستک و کتاب و دفتر میاره! هر وقت هم اوستا ازش یه سئوال میپرسه که مثلا فلان آزمایش را چطوری انجام دادی و چقدر از چی ریختی، همه این دفتر دستکها را باز میکنه و معمولا هم به جواب مورد نظر اوستا نمیرسه ولی میگه یه جایی یادداشت کرده بوده! هر وقت هم اوستا ازش کاری میخواد که انجام بده تو یکی از این چند تا دفتر یادداشت میکنه ولی هفته بعد خبری از انجام کار مربوطه نیست و اوستا مجبور میشه دوباره بگه که لطفا اون کاری که خواستم انجام بده! الکی الکی گو.. داره اینجا یه ساله میشه و البته اوستا از دستش کفری هست چون خیلی کند پیش میره و اصلا ایده ای برای کارهاش نداره ولی قربون اعتماد به نفس این جماعت که اصلا کم نمیارن! یه بار به من گفت که اگه جای من بودی با این گو... چیکار میکردی، منم گفتم در اتاق را بهش نشان میدادم که به سلامت، برو خانه ات! گفت متاسفانه من نمیتونم همچین کاری بکنم!
راستی دختر ایتالیایی برای کادوی تولدم منتخبی از چندین مدل شیرینی ایرانی از مغازه ایرانی تو لندن خریده بود که وقتی در جعبه را باز کردم یه بوی وطنی ازش زد بیرون که از خوشحالی داشتم بال بال میزدم. نکبتی هم قراره که برام ماشین کرایه کنه که هر جا خواستم منو ببره. منم گفتم بریم پارک جنگلی نزدیک شهرمون که باغ وحش هم هست و باید با ماشین رفت توش و حیوانات توش ول هستن، بهش میگن سفری. البته بهش گفتم که بزار مدرسه ها باز بشه چون من حوصله ول خوردن یه عالم بچه را تو اونجا ندارم و دلم میخواد با دل سیر، شیر و ببر و پلنگ ببینم. آخ چقدر دلم میخواد یه ببر را به فرزندی قبول کنم!!!!!