تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

My laptop died and there is no Farsi font in Library computer that I use. I will answer your comments whenever  I fix my laptop or buy a new one
نوشته شده توسط هما در ساعت 23:2 | لینک  | 

خسته و کوفته بعد از کار به طرف ایستگاه اتوبوس میرفتم که از دور یه بابا و دختر 7-8 ساله را دیدم که تو ایستگاه نشسته بودن. از دور احساس کردم که باید ایرانی باشن چون قیافه ها شدید ایرانی بود! مخصوصا باباهه! دختره موهای فرفری و وزی داشت که منو یاد بچگی هام انداخت. رفتم درست کنارشون نشستم که ببینم حدسم درست بوده یا نه! کاملا درست بود! به بابا و دختر خوشحالی بودن و که یهو منو یاد بچگی های خودم و ارتباطم با بابام انداخت و اشکهایی بود که بی اختیار سرازیر شد!!!!شده که یهویی یه چیزی بهتون تلنگری بزنه و خلاء درونی را بهتون یادآوری کنه؟ که ای بشر تو چقدر تنهایی و چقدر از همه مهربانی های که خدا بهت داده دوری! من بچگی هام بچه بابام بودم و خیلی بابایی! البته هنوز هم هستم و همه حرفهای جدی ام با بابام هست و مامانم را فقط عاشقانه دوست دارم ولی مامانم به درد حرف جدی زدن نمیخوره و همیشه میگه تو خودت عاقلی، من چی بگم؟! من آخه کجام عاقله؟؟ ایها الناس! من بدینوسیله اعلام میکنم که از عقل برخوردار نیستم! من زندگی کردن بلد نیستم! اصلا کاملا قاطی کردم! 

اون زنیکه ابله ای که به من آموزش داد، ارتقاء مقام پیدا کرده و الان رفته با دستگاه کار میکنه (دستگاههای آنالیزی که تو آزمایشگاه شیمی هست). نمیدونم کلاه قرمزی امسال را دیدن یا نه. یه قسمتی بود که آقای مجری به پسرعمه زا عطر زده بود و پسرعمه زا هم خودش را گم کرده بود و هیچ کس را تحویل نمیگرفت!! این زنیکه هم همینجوری شده!!!!!! روز اول که تو پست جدید دیدمش از خنده داشتم میترکیدم. اولش که اشتباهی اومد تو محل کار قبلی اش که محل کار فعلی من هست! بعد یهو یادش افتاد که ارتقاء مقام پیدا کرده و باید بره پای دستگاه. این چشم بادامی ها جونورهایی هستن! مثل خر کار میکنن و خسته هم نمیشن! 

اوستا برام ایمیل زده که کجایی و چرا هیچ جوابی به ایمیلهام نمیدی؟! مقاله آخری که دوباره برای یه ژورنال دیگه فرستاده بودیم دوباره ازش ایراد گرفتن و اوستا هم چند تا ایمیل زده بود که بنظرت چی کارش کنیم! منم که با این اوضاع کاری که دارم و هی یادم میاد که این اوستا خیلی رو مخ من کار کرد که بلند شو برو کانادا و یه جوری میخوام تقصیرها را بندازم گردنش، به ایمیلهاش جواب ندادم. بعد دلم سوخت براش و دردنامه ام را براش نوشتم و از آنجائیکه اوستا یه عالم چیز مشترک تو زندگی اش با من داره (!!!!!) برام جواب داد که کاملا احساساتت را میفهمم و منم همچین تجربه ای داشتم و یه مدتی مجبور بود که تو یه کمپانی نفتی تو شیفت شبش کار کنم و ..... فقط یادم میاد که این داستان را قبلا برام هم تعریف کرده بوده ولی تا اونجا که یادم میاد قبل از دکتری گرفتنش بوده نه بعد از دکتری گرفتنش! خلاصه که منو کلی دلداری داده که ناراحت نباش و این تجربه تو زندگی هر کسی پیش میاد و مطمئن هست که من آینده درخشانی خواهم داشت!!!!!!

دوستان عزیزی که وبلاگ منو میخونن: هیچ دلیلی وجود نداره که تجربه ای که من دارم میگذرونم برای شما هم پیش بیاد! البته من اینو از خیلی ها شنیدم که تو کانادا، مهاجرها باید از صفر شروع کنن و هیچ کسی اول بسم الله نمیاد به یه مهاجر بگه بفرما برو همون کاری که تو مملکتت میکردی را اینجا ادامه بده و ما هم برات دست میزنیم! این ابله ها به تجربه کار کانادایی و مدرک کانادایی خیلی اعتقاد دارن و مهاجر بدبخت مجبور میشه یا از صفر شروع کنه که تجربه کار کانادایی پیدا کنه و یا دوباره تو این مملکت درس بخونه که مدرک اینجایی داشته باشه

نوشته شده توسط هما در ساعت 4:47 | لینک  | 

اون روزی که بهم زنگ زدن که بفرما بیا کار، خیلی خر ذوق بودم و خدایش خیلی به موقع بود چون حساب بانکی ام به میزان گریه آوری رسیده بود و دیگه زمانش رسیده بود که به پدر گرامی زنگ بزنم که بلیط بخر که برگردم! از صحبتهایی که موقع مصاحبه باهام کردن فهمیدم که کاری که عنوانش دستیار آزمایشگاه هست زیاد هم دستیاری نیست! آزمایشگاه مزبور یه آزمایشگاه شیمی تو یه کمپانی معدنی هست ولی بهم گفت که فعلا با دستگاه کار نمیکنی و شاید بزارنت پای کامپیوتر. خودم فکر میکردم که یه دستمال بهم میدن که دستگاهها را گردگیری کنم چون ظاهرا همه تازه واردین به کانادا از همین تمیزکاری شروع کردن! برای اینکار نیاز به حتی لیسانس شیمی هم نبود ولی خوب من دیگه نمیتونستم لیسانسم را هم حذف کنم چون دیگه هیچ هویتی برام نمی موند!!
روز اول که همش با حرف زدن آدمهای مختلف گذشت و از روز دوم که خیر سرشون آموزش توسط یه زنک ابله فیلیپینی شروع شد، تازه فهمیدم که کار چی هست! فکر کنم عنوان درستش باید کارگر یا نیروی خدماتی آزمایشگاه باشه که این احمقها کردنش دستیار! نیاز به علم شیمی در این حد هست که "اسید خطرناکه" که فکر کنم هر ننه قمری این موضوع را میدونه! من ابله هم یه اشتباه احمقانه را همون هفته اول آموزش انجام دادم و به اون زنک فیلیپینی گفتم که من لیسانس شیمی دارم و چند جا هم که دیدم داره به علم شیمی توهین میشه، بهش حالی کردم که داره اشتباه میگه و همین حماقتم موجب شد که این زنک باهام چپ افتاد و فکر کرد من الان میام دو دستی کارش را ازش میگیرم و میشم رئیس آفتابه ها!! نتیجه اش این شد که یه هفته آموزشی منو تمدید کنن و منو زیر ذره بینی گذاشتن که اگه حتی تو توالت هم کمی بیشتر میموندم بهم تذکر میدادن که زیاد دستشویی میمونی!!دوستانم بهم گفته بودن که تو مدت آموزشی باید مثل گاو باشی و هر چی بهت گفتن فقط بگو چشم و یه جوری نشان بدی که طرفت علامه دهر هست و تو خنگ خدا! البته به خودم زیاد خرده نمیگیرم چون اولین باری هست که مجبورم اینجوری خودم را نشان بدم و برای من که اهل فیلم بازی کردن به هیچ صورتی نیستم و صداقتم همه را کشته، خیلی سخته! واقعا سخته! 
کارش واقعا سخته، از صبح زود بیدار شدن و با جمع شریف کارگران این مملکت سوار اتوبوس شدن، تا تمام مدت سرپا بودن! از محیط مزخرفی که همه فضولن ولی هیچ اطلاعاتی بهت نمیدن و شدید حسود! تقریبا بیشتر نیروی کار چینی و فیلیپینی هست که من واقعا با این جماعت مشکل دارم! اصلا درکشون نمیکنم. محیط شدید کارگری هست و خیلی با محیط دانشگاه که تمام زندگی کاری و درسی ام را توش گذراندم فرق داره. حالا تو این هیروبیر به من میگن که سعی کن همش تو محیط کار لبخند بزنی!!!! یعنی با عرض پوزش ببخشید دوست دارم جفت پا برم تو دهن این آدمها! غیر از اعصابم که تو تمام مدت خورد هست که چرا مجبورم تن به این شرایط بدم، دردهای عضلانی قسمتهای مختلفه هم باعث میشه که قیافه ام تابلو نشان بده که اصلا حالم خوب نیست و خوشحال نیستم! نشان به اون نشانی که وقتی میام خانه، عین یه جنازه افقی می افتم تا شب که بخوابم! اعتراف میکنم که تو زندگیم هیچ وقت همچین کار بدنی خفنی نکردم و فقط روزهایی خانه تکانی تو مملکت خودمون، چون دوست نداشتم کارگر بیاد خانه مون، همیشه خودم کارها را انجام میدادم و معمولا روزهای اول عید خورد و خاکشیر میشدم!! 
قصد غر زدن ندارم دیگه، به این کار به چشم یه منبع درآمد فقط نگاه میکنم که تا یه مدت بتونم پولی پس انداز کنم و ببینم بعدش چه غلطی باید بکنم. شاید دوباره برم دانشجو بشم. دلم برای محیط دانشگاه پر میزنه! دوست دارم زه گهواره تا گور دانش بجویم! 
دوستان نازنین، لطفا اصلا برام غصه نخورین و ناراحت نشین، این هم بخشی از زندگی هست و خوب سخته دیگه! میگن قرار نیست زندگی با آدم عادلانه برخورد کنه! باید ساخت ولی نگین لبخند هم بزن که کفرم بالا میاد

نوشته شده توسط هما در ساعت 2:11 | لینک  | 

نوروز همیشه زیباست
حتی اگر تنهایت "چقدر بزرگ باشد"
حتی با بوسه و بغلهای مجازی
نوروز تلنگری است برای دلهای خسته
که همیشه شروع دوباره ای است 
برای بهاری شدن

یک خبر خوب! بالاخره یک کار درپیت تو این مملکت پیدا کردم که از گشنگی نمیرم! میام مفصل مینویسم

نوشته شده توسط هما در ساعت 4:1 | لینک  | 

سلام رفقا
خبری نیست! برای همین چیزی نمی نویسم! حوصله غر زدن هم ندارم! حوصله برگشتن هم ندارم! 
فقط یه چیزی یاد گرفتم تو این مدت که اینکه بهتون میگن که بشینین در مورد آینده فکرهای خوب بکنین و کلی رویاها و آرزوهای قشنگ و نیمه قشنگ برای خودتون ببافین، اصلا فکر مناسبی نیست و یه جورایی برای اعصاب و روانتون سم هست! هی به ما میگفتن که فکر بد به ذهن خودتون راه ندین، ما هم ندادیم و کلی فکر خوب راه دادیم! حالا میگن که اون هم اشتباه هست و باید خنثی فکر کنین! 
عاشق آدمهای باهوش، کاردرست، کمی بداخلاق که احساسشون تو صورتشون زیاد دیده نمیشه هستم! اصغر، عاشقتم!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 1:1 | لینک  | 

مدتهاست که وبلاگ فرناز و نازنین را دنبال میکردم. پارسال که برادرشون خدابیامرز شد با اینکه هیچ کدامشون را تو زندگی ام ندیدم ولی بقدری گریه کردم که سردرد عظما گرفتم! حالا دو باره این خانواده عزادار شده! پدرش هم به رحمت خدا رفته بعد از مدتها بیماری سخت. بلد نیستم به کسی که داغداره دلداری بدم! بنظر هر حرفی براشون زر زیادی هست! ببخشیدو! بعضی وقتها تو کار خدا میمونم که وقتی میخواد مصیبت به آدم بده یهو شیلنگ مصیبت را باز میکنه بدون اینکه ببینه بنده اش اون زیر له شده یا نه! و این جور موقعه ها هست که به خودم میگم خاک بر سرت که با این مشکلات مزخرفت نشستی زانوی غم بغل گرفتی، فقط یه نگاه به آدمهای دور و ورت بنداز و ساکت شو لطفا! خدایش بیامرزد.....:((

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:42 | لینک  | 

برادر گرامی بهم زنگ زد. اولین جمله اش این بود که امروز دلم یهویی برات خیلی تنگ شد! من با تعجب به گوشی موبایلم نگاه کردم! ادای این خارجی ها را در آوردم! من از مال دنیا یه برادر بیشتر ندارم و روابط ما از بچگی زیاد خواهر-برادرانه مهربانانه نبود! یعنی بچه که بودیم که فقط میزدیم تو سر و کله همدیگه و بالطبع چون من کوچیکتر بودم بیشتر کتک میخوردم! بزرگ هم که شدیم کاری به کار همدیگه نداشتیم. همیشه هم تعجب میکردم وقتی دوستام از روابط خیلی خوبشون با برادرشون حرف میزدن و یک جورایی حسودیم هم میشد. شاید تعجب کنین ولی فقط یک بار با هم رفتیم سینما! تازه اون هم خیلی جالب بود چون برادر گرامی سر وقت نیامد دم سینما و من هم حوصله نداشتم منتظرش وایستم و بلیط خریدم و رفتم تو. بعد آقا بعد یه 10 دقیقه ای اومد تو و من رفتم پیشش بشینم که مسئول احمق سالن سینما فکر کرد ما منظور خاصی غیر از سینما رفتن داریم و برای اینکه اسلام در خطر نیافته اومد ما را از هم جدا کرد!!!منم حوصله کل کل با این آدم احمق را نداشتم و رفتم سر جام! خلاصه که یک بار که قرار بود با هم بریم سینما هم اینجوری جدا از هم نشستیم!
این حرفش که "دلم برات یهویی تنگ شد" باعث شد که برم عقب و عقب و عقب! یادم افتاد که بیش از سه سالی هست که برادرم را ندیدم و یادم افتاد که دلم براش تنگ نشده!! نپرسین چرا! نمیدونم! نمیدونم این یه حسی هست که برای بقاء سرکوبش کردم؟ حالم بده! یعنی من اینقدر بی احساس هستم؟! نبودم! اینو از خودم مطمئن هستم ولی چرا اینجوری شدم! یه هوا سنگ شدم! من و برادرم جزو موجوداتی هستیم که هیچ وقت بخاطر دل خوشکونک کسی حرفی نمیزنیم! یعنی پدر گرامی طوری ما را تربیت کرده که عمرا پاچه هیچ کسی حتی الکی هم نمیخارونیم! یعنی وقتی گفته دلش تنگ شده یعنی تنگ شده! من چه مرگمه؟!

هنوز از کار خبری نیست! هنوز مجبورم این یانکی ابله را تحمل کنم! لطفا برای خیلی دعا کنین که مجبور نشم که سال نو را توی این خانه و با این یانکی جشن بگیرم. هوای این مملکت تو زمستان خیلی مزخرفه! یعنی ماهی دو سه روز میتونین خورشید را تو آسمان ببینین! بقیش یا خاکستری هست یا باران شیلنگی. من نم نم باران را دوست دارم ولی از باران شیلنگی فقط تو تابستان خوشم میاد نه زمستان! بعد هم وقتی ماشین نداری و میخوای جایی بری، سر تا پای خیس شده ات تو این هوا خیلی اعصاب خورد کنه! من که متنفرم. میگن بهار هوای این مملکت بهتر میشه و از میزان باران کمی کم میشه! یکی از علتهای افسردگی که اینجا بهم دست داده همین هوای مزخرفش هست البته بی کاری و اینکه این مملکت محل سگ من نمیزاره هم علت قوی هست!! باز دارم غر میزنم! یعنی من هفته ای سه بار بصورت علنی غر میزنم ولی بازم حالم خوب نمیشه درصورتیکه روانشناسا میگن که اگه با کسی حرف بزنی حالت خوب میشه! ولی حال من خوب نمیشه تازه مشکل برام تر و تازه و پررنگ تر هم میشه! هفته ای یک بار میرم یه کلاس خودشناسی برای کمک به کسانی که احساس میکنن دچار افسردگی و اضطراب ناشی از مهاجرت شدن. اون روز که میرم کلاس حالم الکی خوبه! همه حرفهایی که قبلا خودم استادش بودم را به خورد من میدن و من اون روز خوشحال و خندان و راضی هستم ولی شب میخوام و صبح پا میشم و حالم دوباره بد میشه! دوباره یادم میافته که بیکارم و باید برای چند جا رزومه بفرستم و اونها هم میندازنش سطل آشغال طبیعی یا مجازی شون! هفته ای دو بار هم میرم کلاسی که مخصوص خانمهای مهاجر هست و از مشکلاتشون حرف میزنم و من چون از نظر زبان انگلیسی شاگرد اول کلاس هستم از همه بیشتر غر میزنم! خوبی اون کلاس این هست که میبینم فقط من نیستم که همچین احساساتی را دارم ولی بدیش اینه که میبینم اینا مثل من اینقدر زیادی تحصیل کرده نیستن و قاعدتا نباید ماتحتشون مثل من سوخته باشه! مشکل اکثر این خانمها زبان انگلیسی هست (همشون مال کشورهای چین، ژاپن، کره جنوبی و تایوان هستن). راستی میدونستین که ژن چشم بادامی خیلی قوی هست! یه زن چینی تو کلاس هست که با یه مرد سیاهپوست ازدواج کرده! فقط تصور کنین قیافه بامزه پسربچه حاصله را! رنگ پوست شکلاتی با چشمهای بادامی!! 

نوشته شده توسط هما در ساعت 6:10 | لینک  | 

اول از همه یک خبر خوش بدم! کار پیدا کردم؟ نه بابا! دلتون خوشه! یک کم از این خبر خوشی اش کمتره! اونهم اینه که یکی از این اراذل امریکایی به مملکتش برگشت که همانا دوست پسر این دختره ابله هست! به مدل احمقانه ای هم برگشت! چون اینا یه ماهی رفته بودن ولایتشون، بعد اومدن اینجا و یه روز موندن و بعد آخرهفته رفتن سیاتل (از اینجا تا سیاتل مثل رفتن از تهران تا شماله) بعد که برگشتن، پسره دو روز بعدش چمدان بست و برگشت مملکتش چون اینجا کار پیدا نکرد. دختره میگه جمعیت اینجا زیر یه میلیون نفره ولی نیویورک ده میلیونه و شانس کار بیشتره! با خنده بهش گفتم که شهر من دوازده میلیون نفر جمعیت داره ولی احتمال کار پیدا کردن توش خیلی ضعیفه! من خیلی خودم را کنترل کردم که خوشحالیم را از این موضوع پنهان کنم ولی اون روز خیلی خوشحال بودم! البته کمی هم برای این دختره چلمنگ نگران بودم که از گرسنگی نمیره چون آشپزی بلد نیست و پسره براش غذا می پخت و میزاشت جلوش! البته هنوز زنده است! به لطف ماکارونی و رستورانها و اغذیه فروشی های فراوان این محله! فعلا مشکلی که با این دختره دارم اینه که ظاهرا تو زندگیش هیچوقت با کسی غیر از خانواده، هم خانه نبوده و نمی دونه که بقیه نوکر و کلفت باباش نیستن! فردایی که پسره رفت بهش گفتم که ببین، تو خانه شریکی قانونی برای تمیز کردن وجود داره که همانا نوبتی تمیز کردن هست. من قبل اینکه شماها بیاین این خانه را مثل دسته گل تمیز کردم. پس نوبت تو هست که تمیز کنی. گفت باشه، من آخر هفته جارو میزنم اتاق را! گفتم نه دیگه! فقط اتاق که نیست، حمام و آشپزخانه هم باید تمیز بشه! گفت باشه ولی نشان به اون نشان که هنوز بعد از گذشت یک هفته از مذاکرات مربوطه تنها کاری که کرده برداشتن موهاش از حمام (حال منو بهم میزنه!!) و بیرون بردن آشغالها بود و همچنان گند از سر خانه بالا میره! با اینکه من خیلی به موضوع تمیزی حساس هستم ولی عمرا دست به این خانه بزنم 

قابل توجه خواننده گرامی که پرسیده بودن این یانکی برای چی مملکت خودش را ول کرده و اومده اینجا درس بخونه، ایشون فرموده اند که تحصیل در این مملکت از امریکا ارزونتره و تازه بورس هم میده و تازه خرج زندگی هم اینجا ارزونتره! گفتم که اینا همش در حال حساب کتاب هستن! فرمودن که بلافاصله بعد از اتمام تحصیل این مملکت را ترک میکنن و یه روز هم اینجا نمیمونن.

از ابتدای سال نوی میلادی یه کلاس دو هفته ای رفتم که چگونه تو این مملکت کار پیدا کنین! اینقدر قرتی بازی تو نوشتن رزومه و نامه مربوطه و مصاحبه تو این مملکت شنیدم که حالم را شدید بهم میزنه. تو شهر فامیل دور که بودم یه کلاس سه ساعته برای این کار رفته بودم ولی خوب اینجا چون شهر بزرگی هست، قرتی بازی بیشتره و به جای کلاس یه روزه، کلاس دو هفته ای داره! توی اون کلاسه، خانم کانادایی مسئول کلاس با یه پز اجمقانه ای میگفت که ما کانادایی ها هیچ نیازی به اینجور کلاسها نداریم و در دوران تحصیل تو مدرسه یاد میگیریم که چطوری باید تو مملکت خودمون کار پیدا کنیم! حالا تو این کلاسی که الان میرم 85% کانادایی هستن!!! نمیدونم اینها تو مدرسه موقعه که دروس مربوطه را آموزش میدادن غایب بودن یا مشکل از جای دیگه ای هست. همشون هم با کلی سابقه کار تو این مملکت! نمیدونم برای چی میان تو این کلاس، شماها که باید لزوما این مراحل را طی کرده باشین و مثلا بلد باشین که چطوری برین جلسه مصاحبه. آخ مصاحبه اش برای من زجرآورترین قسمت هست: تا بهت نگفتن نشین، نشین! جین نپوش، رسمی بپوش! پات رو رو پات نزار! به در و دیوار اتاق نگاه نکن! به مصاحبه گر  نگاه کن فقط! لبخند بزن! از هیج کس بد نگو! همه داستانهایی که تعریف میکنی باید ختم به خیر بشه! سوتی اگه تو زندگی ات دادی، اونی را تعریف کن که کمتر سوتی به نظر بیاد! در یک کلام دروغ بگو و فیلم بازی کن! حالا من بدبخت که در این دو زمینه مثل کلم، خنگ و دست و پا چلفتی هستم! یه مصاحبه الکی هم در مورد یک شغل الکی ازمون گرفتن و فیلمش را ضبط کردن و دوباره به خورد خودمون دادن! از این صحنه وحشتناک تر تو زندگی تون سراغ دارین که مجبور بشین فیلم خودتون را ببینین؟ وسطهای مصاحبه الکی فهمیدم که به جای نگاه کردن به طرف مربوطه دارم از پنجره به بیرون زل میزنم و کم مونده بود وسط مصاحبه بگم چه هوای خوبی هست امروز!! (آفتابی بود آخه)

یه کلاس زورکی دیگه هم ما را فرستادن که آشنایی با فرهنگ کانادایی در محیط کار هست. فعلا دو جلسه اش را رفتم و به این نتیجه رسیدم که بی خود میگن آزادی تو خارج بیشتره! اینجا هم خفقان محض هست ولی فقط شیکه! چرا؟ اینم دلایلش:
- در محیط کار در مورد مسایلی نباید با همکارات و رئیست حرف بزنی: مسائل سیاسی، دینی، نژادی، قومی...
- در مورد مسائل فوق نباید جوک تعریف کنی
- با رئیس و همکارات کل کل نکنی
- در مورد حقوق همکارها و رئیس کنجکاوی و سئوال نکنی
- در مورد خانه و زندگی و ماشین و زن و شوهر و بچه و جد و آباد همکارها و رئیس نباید سئوال کنی
- در مورد مسائل مربوط تمایلات جنسی همکار و رئیس کنجکاوی و سئوال ممنوع
- عشوه و ناز و دلبری ممنوع
- لباسی که میپوشی باید مناسب محل کار باشه نه مال دیسکو رفتن
- جوک س ک س ی برای همکارها و رئیس با ایمیل یا شفاهی ممنوغ
- اگه همکارت یه ژاکت یا کفش خوشگل خریده فقط میتونی بهش بگی چقدر خوشگله و نمیتونی بپرسی که چند خریدی یا کجا خریدی! اگه خودش دوست داشت میتونه بگه ولی تو نباید بپرسی!
- هر گونه تماس با هر جای بدن که بصورت عمدی باشه حکم اخراج داره!

این لیست سردراز داره ولی تنها چیزی که باقی موند اینه که تو این مملکت فقط میشه در مورد آب و هوا و تیم هاکی روی یخ ونکور حرف زد!! حالا این وسط من بدبخت موندم که تقریبا 90 درصد ورزشها را دوست دارم و بعضی هاش را هم عاشقشم ولی از هاکی روی یخ متنفرم!! حالا خودتون بگین آزادی تو کدام مملکت بیشتره! یعنی من یادم نمیاد که یه روز تو محل کارم تو ایران در مورد مسائل سیاسی مملکت کل کل نکرده باشم!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 3:26 | لینک  | 

میبینم که دوستان استقبال خوبی از مطلب قبلی کردن و گفتم بیام باز هم در موردش بنویسم. این زوج امریکایی یه خصوصیت جالب انگیزناکی هم دارن که همانا خساست در حد تیم ملی هست! البته من رگه هایی از اصفهانی بودن را در اوستای امریکایی خودم هم دیده بودم و همش شک داشتم که شاید استانی یا شهری تو امریکا هست که شباهتی با اصفهان خودمون داره! اوستا بخاطر کار پدرش به هیچ شهر خاصی تعلق نداشته و یه جورایی متعلق به همه امریکا بود. ولی این دو فقره امریکایی خسیس مال خاک نیویورک هستن. البته دختره اصالتش و اسم و فامیلش روسی هست ولی از بچگی تو امریکا بزرگ شده. قیافه اش هم هیچ شباهتی به دختر روس از لحاظ رنگ و قدو بالا نداره!
مراسم صبحانه، ناهار، شام روی میزی که جلوی بنده هست هر روز بطور منظم اجرا میشه همراه با صحبت و بحثهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و صدالبته اقتصادی! من معمولا این موقعها رادیو تو گوشی گوش میدم که تا اونجا که ممکنه بصورت صداخفه کن عمل کنه و صداشون را نشنوم ولی مگه میشه! یعنی دردناکترین لحظات هست. روزهای اول چند بار تو بحث شون وارد شدم و سئوال کردم ولی احساس کردم که خوششون نمیاد و ترجیح دادم که فقط به زور گوش کنم! چند بار هم شده که دیگه طاقتم طاق میشه از خانه میزنم بیرون که اینا مراسمشون تمام بشه و برگردم خانه. میدونین که این اجانب برعکس ما هستن و یه نیم ساعت وقت برای پخت غذا میزارن و یه یه ساعت وقت خوردن همان غذا! حالا ما 4 ساعت غذا میپذیم و در عرض 10 دقیقه قال قضیه را میکنیم! خلاصه که محور اصلی همه صحبتها سر پول و چگونگی صرفه جویی در خرج و مخارج هست و حتی اگر در مورد ریاست جمهوری سال اینده امریکا هم صحبت میکنن یه جوری وصلش میکنن به پول و اینکه چطوری میتونن پولدار بشن!
دنبال کسی میگشتم که بیاد با من بدمینتون بازی کنه که شاید کمی حالم جا بیاد. به دختره میگم میای بدمینتون بازی کنیم میگه من ورزشی انجام میدم که خرج نداشته باشه و بند و بساط نخواد! میگم مثلا چی؟ میگه ژیمناستیک یا شنا!
پسره با دختره میخوان شب شنبه برن بیرون صفا کنن، قبل رفتن دختره خیلی محکم به پسره میگه اگه میخوای مشروب بخوری خودت باید پولش را بدی! پسره قیافه اش تو این لحظه خیلی خنده دار شده بود!
دختره با یه شوق و شعف خاصی به پسره اعلام کرد که اگه هر روز فلان غذا را تو دانشگاه بخوره که ظاهرا از همه ارزونتر هست میتونه فلان قدر (رقم دقیق ارائه داد) تو خورد و خوراک ماهانه صرفه جویی کنن! 
یه سوپر زنجیره ای بزرگ و شیک تو این مملکت هست که یه شعبه هم نزدیک خانه ما داره. من با تحقیقات خیلی ابتدایی کشف کردم که اجناسش گران هست و میشه همانها را با قیمت کمتر از یه مغازه بی کلاس تهیه کرد. ولی این دو عاشق این فروشگاه هستن و وقتی بهشون گفتن که این اجناسش گرانه با یه نگاه عاقل اندر سفیه به من گفتن نه!! پسره رفته بود خرید و بعد فاکتور خرید را تو آشپزخانه گذاشته بود تا به دختره نشان بده! وقتی دختره اومد خانه با یه شوق و ذوقی که برام خیلی خنده دار بود به دختره گفت که امروز 8 دلار صرفه جویی کردم!!! بعضی موقعها اجناس این فروشگاهها یه کاهش قیمت میخوره و تو فاکتورت بهت میگن که بقول این اجانب چقدر سیو کردی!!
پسره حوصله آشپزی نداشت و رفت از بیرون یه پیتزا خرید و همش را خورد و فاکتورش را گذاشت تو آشپزخانه. دختره اومد دید که یه فاکتور هست و پیتزا هم نیست! با یه حالت دلخوری به پسره گفت که همه یه پیتزای 8 دلاری را واسه ناهار خوردی؟!! پسره هم خیلی باحال گفت آره، خیلی هم خوشمزه بود!
دستشویی خانه بعللی گرفته بود و آب زده بود بالا! زنگ زدن که مدیر ساختمان بیاد و کاری بکنه. مدیره هم اومد و تا بره وسایلش را بیاره اینا از خانه زدن بیرون و من موندم و مدیره! دستشویی را که درست کرد بهم گفت که بهشون بگون که باید دستمزد منو بابت اینکار بدن چون امروز تعطیله و من روز تعطیل کار نمیکنم ولی چون این مورد فوری فوتی بود مجبور شدم کار کنم پس باید بهم پول بدن! اینا که از در اومدن تو بهشون گفتم که فلانی همچین چیزی گفت. آقا یک قیافه ای شدن این دو موجود خسیس که نگو و نپرس و با توپ پر شروع کردن با هم بحث کردن که حق نداره پول بگیره چون از قبل طی نکرده بوده و عمرا اگه این پولو بهش بدیم و .....برام خیلی جالب بود که چرا دارن با هم بجث میکنن!! بعدها ازش پرسیدم که بالاخره چی شد؟ پول دادین؟ دختره با یه حالت کنف شده گفت آره از پول پیشم ورمیداره!

این اجانب یه ماهی هست که رفتن ولایتشون برای تعطیلات سال نو و من واقعا راحت بودم و تازه فهمیدم معنی زندگی بدون سرخر یعنی چی! متاسفانه چهارشنبه برمیگردن و دوباره باید تحملشون کنم تا زمانیکه خداوند مهربان به من لطف کنه و یه کاری پیدا کنم که بتونم برم یه جای مستقل.

نوشته شده توسط هما در ساعت 1:58 | لینک  | 

من اینجا با دو تا امریکایی تو یه آپارتمان یه خوابه، شریکی زندگی میکنم! خوب تعجب داره دیگه! یعنی سه نفر تو یه خانه یه خوابه که سر تا ته خانه را میشه توی ده قدم طی کرد! آشپزخانه شدید یه نفره هست! چظوری شریک هستم؟ اونا تو اتاق خواب هستن و بنده تو پذیرایی! تعجب میکنین؟ خودم هم تعجب میکنم! یعنی اولش خیلی تعجب کردم که تو این مملکت اتاق پذیرایی را هم اجاره میدن. تازه شنیدم که حتی اگه پذیرایی کمی بزرگ باشه، یه پارتیشن میزنن و به دو نفر اجاره میدن! تو انگلیس من این جوری را ندیده بودم یعنی هر کسی حریم خصوصی خودش را داشت و برای خودش اتاق داشت و کسی پذیرایی اجاره نمیداد. البته اگه پذیرایی یه اتاق جداگانه با در بود، میشد تبدیل به اتاقش کرد و اجاره داد ولی این مدلی که سالن هست را اجاره نمیدادن. من وقتی اومدم ونکور، دو روز وقت داشتم که یه جا برای خودم پیدا کنم. دو روز اول توی پذیرایی یه خانم لهستانی شب را گذراندم و روزها دنبال خانه میگشتم. 90% خانه هایی که دیدم متعلق به چشم بادامی جماعت بودن با انگلیسی افتضاح که در کمال تعجب دانشجوی این مملکت هم بودن!! تا اومدم این خانه و دختر امریکایی را دیدم که میشه باهاش حرف زد دیگه کور شدم و با اینکه میدونستم زندگی تو این خانه هیچ حریم خصوصی برای من نمیذاره ولی قبول کردم و زودی اساسم را آوردم (دو عدد چمدان و سه تا ساک!).

دختر امریکایی دانشجوی فوق لیسانس هست و با دوست پسر امریکایی اش که فوقش را انگلیس گرفته و اینجا داره دنبال کار میگرده زندگی میکنه. روزهای اول، آدمهای نازنینی بودن و لبخند میزدن و خیلی در مورد سیاست با من حرف میزدن! حرفهای احمدی نژاد را تجزیه و تحلیل میکردن که کلی من را خنداند! نظریه دادن که احمدی نژاد شبیه خمینی است! یعنی احمقتر از امریکایی جماعت در زمینه تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی ایران تو زندگی ام ندیدم. حوصله کل کل باهاشون را نداشتم و گفتم هر چی شما بگین. پسره شدید احساس میکنه که عالم دهر هست، درست از همان مدل مردهایی هست که لج منو در میارن که حتی وقتی کاری را اشتباه انجام میدن یا چرت و پرت میگن که ثابت میشه، زر زدن، هم باز از رو نمیرن و سفسطه میکنن. دختره، یک مرد ذلیلی هست که تو زندگی ام تصورش را نمیکردم! همیشه فکر میکردم که یه زن خارجی بخاطر فرهنگش، مستقل بار میاد و تا این حد وابسته به مرد جماعت نیست. البته یه نکته بسیار مفیدی که زندگی با این زوج برای من داره اینکه فهمیدم چرا تا حالا مجرد هستم!!! دختره اینقدر لی لی به لا لای دوست پسرش میزاره که منو به حال تهوع میندازه! برای کوچکترین کارش، وابسته به پسره هست. دختره آشپزی بلد نیست و پسره آشپزی میکنه و میز میچینه و دختره را صدا میکنه: بیا نهار، بیا شام! دیگه صبرم لبریز شد و ازش پرسیدم که برادر، همه مردان امریکایی اینقدر نازنین هستن؟ فرمودن که نه! من اینجوری هستم چون اشپزی دوست دارم! دختره در زمینه کامپیوتر و اینترنت چیزی تو مایه های کلم قمری هست و فقط بلده استفاده کنه! وقتی پسره مشکلات کامپیوتری اش را حل میکنه بهش میگه اگه تو نبودی من چیکار میکردم (درستش اینه چه غلطی میکردم!) و من عمیق فکر میکنم که مشکل تنها بودن من همینه که نیازی به کسی ندارم و اگه مشکلی برام پیش بیاد، پدر صاحاب خودم را درمیارم که مشکلم را حل کنم و عمرا آویزان کسی بشم و از کسی بخوام که کمکم کنه! همینه که کلاهم پس معرکه هست!
چند روز اول ارتباطات خوب بود ولی بعدش درست شد شبیه ارتباط ایران-امریکا در سی واندی سال اخیر! چرا؟ اومدم هر دو مدل فرهنگ ایرانی و انگلیسی که بلد بودم را روی این یانکی ها امتحان کردم. هر دوشون از من کوچیکتر هستن و طبق فرهنگ ایرانی باید به من سلام کنن! تو فرهنگ انگلیسی هر کی از در میاد تو به بقیه سلام میکنه و سن و سال مطرح نیست. از در میامدم تو و بهشون سلام میکردم و حالشون را میپرسیدم و اینکه روزشون را چطوری گذروندن! از در میامدن تو و مثل گاو به من نگاه میکردن و منتظر میشدن که من بهشون سلام کنم و من هم طبق عادت سلام میکردم و بعد حالش را میپرسیدم و منتظر میشدم که حال منو میپرسه یا نه ولی خبری نبود و حال من براشون اهمیتی نداشت! چند روز به این روش ادامه دادم که دیدم حالم بده! نمیتونم این کار را ادامه بدم! به درک که مجبوریم با هم زندگی کنیم! کسی که همش منتظره من بهش سلام کنم و حالش را بپرسم و حرف را باهاش شروع کنم، برای من آدم نیست. از فرداش روشم را عوض کردم و شدم عین گاو! نه سلامی نه علیکی. با تعجب نگاهم میکردن که چرا بهشون سلام نمیکنم و منم خودم را میزدم کوچه علی چپ که اصلا وجود ندارین برای من. سخته؟ خیلی سخته! اصولا وجود آدمهای دور و ورم را نمیتونم بی خیال بشم ولی حالم از این دو موجود از خود راضی که نیویورک را قلب عالم میدانن و معتقدن که هیچ جا نیویورک نمیشه، بهم میخوره. هر چی میخواین بگین، من اینم!

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:9 | لینک  |