تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

عنوان پستم را از آخرین کلام بهرام تو سریال مسافران قبل از تماس فرت، برداشتم! بهتون توصیه اکید میکنم که اگر تلویزیون میبینین حتما مسافران را ببینین چون خیلی باحاله و با هوش بسیار داره روی خطوط قرمز راه میره. برنامه آخری که در مورد آمار بود بی نظیر بود و تقریبا هرچی دلش خواست گفت! خلاصه که با توجه به عنوان پستم، فکر نکنین که عاشق شدم! فقط خیلی از این عبارت خوشم اومد
تو جلسه جمعه قیافه اوستا خیلی خیلی زار بود که آدم شدید دلش براش کباب میخواست! البته به زور سعی میکرد لبخند بزنه که جواب نمیداد! ازش پرسیدیم که چی شده و فرمودن که از دست این انگلیسها. فکر کردم فقط منم که با این جماعت مشکل دارم ولی الان که میبینم که اوستای آمریکایی در سطح بالا هم با اینا مشکل داره فهمیدم که این یه بیماری همگانی است! میگم چرا؟ میگه که انگلیسها از امریکایی ها اصلا خوششون نمیاد و الان که من در یه مقامی هستم که زیردستهای انگلیسی دارم، کاملا دارن این حس نفرت را به طرق مختلف نشان میدن و واقعا اذیت میکنن! چند هفته پیش شاهد یه مکالمه تلفنی اش با یکی از پرسنل گروه بودم که خیلی سعی میکرد خودش را کنترل کنه تا چند تا فحش آبدار یا یک فقره عربده سرش نکشه! اوستا هروقت عصبانی میشه خیلی آرام و شمرده حرف میزنه و جملاتش را تکرار میکنه که مثلا من از تو میخوام که فلان کار را بکنی. هی به طرف میگفت که تو این کارو نکرد و ظاهرا هم طرف میگفت که من به فلانی (یه انگلیسی دیگه) گفتم که چرا این کارو نکردم و اوستا که رنگش صورتی شده بود هی بهش میگفت که ولی رئیس تو من هستم نه فلانی!! خلاصه اش اینه که انگیسی ها اصلا خوشش نمیاد که کسی غیر از انگلیسی جماعت رئیسشون باشه و بهشون دستور بده! شدید کسر شاءنشون میشه. البته گفت که با همشون این مشکل را نداره. 
مقاله نکبتی که تازه برای اولین بار فرستاده بود، رد شد. روز جالبی هم رد شد چون درست همان روزی بود که من مقاله ام را به فرمت واقعی یه مقاله از طرف ژورنال محترم دریافت کردم که چک نهایی بکنیم که بره برای چاپ. کلی ذوق کردم. خدایش ژورنال خوش فرمتی هست و با دیدن اسم خودم تو فرمت یه مقاله واقعی کلی بال بال زدم. ظاهرا ژورنال نامحترم که نکبتی مقاله اش را فرستاده کلی شا..به هیکل مقاله و گفته که با خوندن خلاصه و مقدمه مقاله، آدم فکر میکنه با یه کار حسابی طرف هست ولی وقتی نتایج را میبینه، میفهمه که زهی خیال باطل! نکبتی اولش حالش بد بود ولی بعد دوتایی کلی به حرفهای داورها خندیدیم و حالش بهتر شد!  
هم خانه گرامی، اسمش علاء هست، هم بالاخره دوست پسرش را رونمایی کرد و از دیشب تا حالا برای بنده اعصاب نذاشته!!! فکر کنم دوست پسرش آفریقایی هست ولی هرچی هست عجب فعالیتی داره خدااااااااااااا. یعنی اون هندی و لیلی بیچاره باید بیان جلوی این لنگ بندازن! اصلا وقت تلف نمیکنن. دختر خیلی مهربانی هست که باعث میشه بقیه مسائلش را نادیده بگیرم. البته لیلا تا حالا دوبار ازم پرسیده که اگه اذیتت میکنه بهم بگو چون من نمیخوام تو اذیت بشی (به به، چه خوش باحالمه!). خیلی سربه هوا و گیجه و تا حالا چند بار غذا سوزنده و از جمله شیرجوش بنده را به ملکوت اعلاء فرستاده ولی چیزی که اذیتم میکنه باز گذاشتن در یخچال و فریزر هست!!! میرم تو آشپزخانه و میبینم در یخچال بازه، سینک ظرفشویی پر آشغاله (بستگی به نوع غذا و سالادش داره!)، شیر آب داره چک چک شدید میکنه! البته همیشه سعی میکنم آخرین نفری باشم که به آشپزخانه سرمیزنم تا به همه اینا رسیدگی بشه! چون فریزر را در اثر همین سهل انگاری خانم از دست دادیم، از بس درش باز مونده بود! عین مامانای خانه شدم!!!
قضیه پست داک شدن برای اوستا خیلی جالب شده! ظاهرا اوستا یه پیشنهادی داده که بعد توش مونده! من که هنوز زیاد پیگیر نیستم چون فعلا سرم به کارهای خودم شدید گرم هست ولی نکبتی شدید نیاز به پول داره و در نتیجه کار! تو جلسه به اوستا گفت که از کی میتونیم کار را شروع کنیم؟ اوستا هم فکر کرد و گفت عصری بیاین جلسه. تو جلسه مذکور اوستا فرمودن که ما را بیشتر برای دانشجوهای جدید دکتری و دانشجوهای فوق لیسانس که میخواد بگیره میخواد و دانشجو ایرانی ها که نیامدن هنوز و هیچ دانشجوی فوق لیسانسی هم نخواسته که با اوستا پروژه بگیره! فقط یه دختر هنگ کنگی سال اول لیسانس هست که اوستا انداخته گردن من و منم دو دستی دختره را چسبیدم که نکبتی ازم ندزده!! البته بیچاره دختره! چون اومده بوده به اوستا گفته که به بیوفیزیک علاقه منده و اوستا هم یه پروژه خفن انداخته گردنش! منم توی کار سختگیر هستم و اصلا خوشم نمیاد که کسی از زیر کار در بره. خلاصه که پدرش درمیاد چون با یه اظهار علاقه مندی خودش را بدبخت کرده. البته اولش نمیدونستم که برای این دانشجو هم میخواد پول بده ولی وقتی دیدم که بحث کمک کردن به دانشجو شد، بهش گفتم پس به من بابت این دختره پول میدی؟ گفت میخوای بدم؟!!! گفتم بابا جون، خودت داری میگی که بابت کمک به دانشجو پول میدی، خوب منم دارم کمک میکنم دیگه! گفت باشه، بگو چند ساعت بهش کمک کردی تا پولش را بدم. هنوز خبری نیست!

نوشته شده توسط هما در ساعت 12:30 | لینک  | 

سلام رفقا، شرمنده که نگران شدین. من هستم یعنی هنوز زندم. بخوام بگم که سرم شلوغه هم راسته و هم دروغ! چون سرم شلوغ هست ولی تو همین شلوغی، همچین وقت تلف میکنم که دهن خودم هم اینجوری وا میمونه! مثلا کلی مقاله میریزم تو کیفم که بیارم خونه و برای آخر هفته بخونم ولی دوشنبه بدون اینکه حتی زیپ کیف باز شده باشه همه را برمیگردونم دانشگاه! عجب حمال خوبی هستم!!! اقلا بعد ورزشی کار هم بهم کمک نمیکنه و فقط پدر صاحاب گردن قراضه ام را درمیاره! خلاصه اینکه ببخشید!
اتفاقاتی که در این مدت افتاده را بصورت تیتروار براتون مینویسم:
- جناب خوش بو گروه را ترک فرمودن چون مدت قراردادش تمام شد و اوستا از اون روز که رفته، هر وقت که فرصتی پیش میاد میگه که یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیش را مرتکب شده که این بشر را بعنوان پست داک انتخاب کرده بود. منم خیلی بدجنسانه بهش گفتم که یه پیشنهاد برات دارم که لطفا از این به بعد هر وقت میخوای کسی را استخدام کنی قبلا یه تست هوش معمولی ازش بگیر! باور نمیکنین بعضی وقتها چقدر در این بشر نشانه های خنگی مفرط به چشم میخورد که من مونده بودم چطوری این دکتری گرفته آخه!! نکبتی تو چند تا از مهمانی های سیاهانه، آقا را دیده بوده که عینک پروفسوری به چشم میزده و دوستاش هم پروفسور صداش میکردن!! روز آخری هم که میخواست بره یه سخنرانی مفصل برای گو.. کرد و در باب اینکه تمام مشکلات از طرف اوستا بوده و اون هیچ مشکلی نداشته و حتی کارهایی را در این گروه انجام داده که قبلا هیچ کس انجام نداده بوده!! خدایا، اینا این همه اعتماد به نفس را از کجا میارن آخه؟؟؟
ـ کار روی آخرین قسمت پروژه ادامه داره و گیر دو تا انگلیسی تو گروه فیزیک افتادم که از چند جهت باهاشون مشکل دارم: ۱) فیزیک خوندن و احساس میکنم که خیلی باهوشن ۲) پست داک هستن و فکر میکنن خیلی باهوشن ۳) انگلیسی هستن و مطمئن هستن که تافته جدابافته هستن!!!! مشکل اینه که برای هر کاری باید کلی آویزانشون بشم که لطف کنین یه وقتی بهم بدین و فوق تخصص، امروز برو و برات ایمیل میزنم که کی بیای، هستن!!! منم چشمم به صفحه مونیتور خشک میشه که کی ایمیل آقا میاد و بعد خبری نمیشه و باید آویزان آزمایشگاهشون بشم. تمام آزمایشگاهشون هم مجهز به قفل رمزدار هست و حتما باید مثل بچه گداها در بزنم که یکی با قیافه کاملا غیردوستانه در را برام باز کنه! خلاصه که کار با اینها برای من خیلی سخته، منم که حساس!!!!!!! همیشه وقتی میرم سراغشون و بعد از پایان بی نتیجه کار یه چند تا فحش غلیظ نثار جد و آباد هر چی انگلیسی پوف... هست میکنم تا کمی حالم جا بیاد این هفته دیگه به اوستا شکایت بردم که آقا، کار کردن با اینا برام سخته. اوستا هم در کمال تعجب من فرمودن که این دو تا مجردن یا متاهل؟!!!!!!!!!! بعد خودش هر هر زده زیر خنده!!! منم کلی متعجب شده بودم چون اوستا هیچ وقت در مورد این مسائل حرف نمیزد و اینکه موضوع برام قابل هضم نبود که اگه اینا از من خوششون بیاد که باید کار منو زودتر راه بندازن نه اینکه منو سربدونن!!! خودم که فکر میکنم که اینکارها را برای این میکنن که من از پیگیری خسته بشم و دیگه سراغشون نرم. البته در طی کار دو سه بار بهشون متلکهای علمی انداختم که یعنی شما به این کار زیاد وارد نیستین و شاید میخوان تلافی این بدجنسی منو بکنن!! البته من سواد عملی این کار را ندارم و فقط یه عالم مقاله خوندم که چطوری باید این کارو انجام داد و اونا برعکس من سواد عملی دارن و علمی ندارن! مثلا وقتی هدف کارم را بهش گفتم، آقا فرمودن که اصلا امکان نداره و من با تعجب مقاله ای که داشتم را بهش نشان دادم و گفتم اقلا ۱۰ تا مقاله دیگه در این زمینه دارم که یعنی میشه این کارو کرد! خلاصه که خوش میگذره
- جمعه جلسه ارزیابی سالیانه داشتم و کلی خودم را با اسلایدهای خوشگل خفه کردم ولی دکتر غار نازنین (بیشرف خیلی خوشتیپ شده بود!!!) اصلا کاری به اسلایدها و محتویات کارهام نداشت و فقط ازم پرسید که کی کارت تمام میشه که دیگه نبینمت اینجا؟! منم گفتم یعنی دیگه نمیخوای منو تو آزمایشگاه ببینی؟! گفت نه! منم دوباره دست به شکایت زدم و گفتم کارم گیر این گروه فیزیک تنبل هست. اونم خیلی باحال گفت که کاری نداره، میری پیششون و میگی که میشه اسمتون را دقیق و کامل برام بنویسین، برای مقاله ام میخوام! اینجوری زودی کمکت میکنن و حله. 
- اوستا رسما از من و نکبتی برای پست داک شدن خواستگاری کرد!!! البته بطور موقت و با اگرهای بسیار! یه لیست بلند بالا از کارهایی که از پست داک انتظار داره برامون ردیف کرد و فقط کم بود بگه که سگهام را هم باید غذا بدین یا دوچرخه ام را بشورین. تقریبا همه کارهایی که از اون دو تا پست داک قبلی خواست و انجام ندادن را از ما میخواد. البته هنوز معلوم نیست که از کی باید شروع کنیم و یه قسمتش مربوط به دانشجوهای جدید ایرانی اوستا هست که هنوز نزول اجلال نکردن!!! فکر کنم اوستا پشت دستش را داغ کنه که دیگه دانشجوی ایرانی بگیره!
چقدر حرف زدم! باید زود به زود بنویسم که اینجوری تلنبار نشه!

نوشته شده توسط هما در ساعت 10:19 | لینک  | 

اولا خدمت دوستان عرض شود که من تو دانشکده پزشکی فوق خوندم و همان جا کار کردم و تمام برداشتهای من از جلسه دفاع مربوط به دانشکده پزشکی میشه. ظاهرا دانشکده های دیگه، داستان جلسه دفاع طور دیگه هست. من از تجربیات خودم تو پست قبلی نوشته بودم.
الان دو جلسه آمادگی برای دفاع هست که من دارم احساس میکنم که سوات دارم ولی این زبان کوفتی انگلیسی نمیذاره که از زندگی لذت ببرم! جلسه هفته پیش که تونستم انتقام تمام ش..یدنهای اوستا را بگیرم. داشتم در مورد قانون شکست نور حرف میزدم (راه میرفتم) و شکل مربوطه را کشیدم که اوستا جیغش رفت هوا که این که کشیدی غلطه، زود پاکش کن! من با تعجب به شکلم نگاه کردم و برای خودم به فارسی، اصل شکست نور را گفتم و دیدم که شکل درسته! بهش گفتم که درسته! گفت نه، غلطه! فرمول مربوطه را هم نوشتم و گفتم که مطمئن هستم که درسته! دوباره رفت بالا منبر که غلطه و از نکبتی هم پرسید و نکبتی هم چون سوات نداشت گفت که اوستا درست میگه! حالا من داشتم جز جیگر میزدم که بتونم فرمول را به زبان انگلیسی توضیح بدم ولی این لغتهای کوفتی مربوطه یادم نمی اومد. بهش گفتم اگه این که من نوشتم غلط باشه من خودم را میکشم!! اوستا هم که در مقابل هر گونه واژه کشتن و کشته شدن و مرگ و ... شدیدا ضعف میکنه زودی گفت نه، خواهش میکنم اینکارو نکن!!! بعد رفت کتابش را آورد و در حال بالا منبر رفتن ورق میزد که یهو ساکت شد! دوباره ورق زد و با صدای آروم گفت که ظاهرا حق با تو هست! من که داشتم بال بال میزدم گفتم که معلومه که حق با من هست بیخود که اصرار نمیکردم! بعد با لبخند گفت آفرین، تونستی نشان بدی که استادت اشتباه کرده، این یه کار بزرگ هست! You did your PhD
حالا من از یه طرف کلی خوشحال بودم که کنفش کردم ولی از یه طرف سر یه موضوعی کنف شد که تو فیزیک دبیرستان خونده بودم!!!!! هنوزم وقتی بهش فکر میکنم باورش کمی سخته برام که اوستا من با این همه معلومات اپتیکی چرا همیچین اشتباهی کرد! امروز هم سر جلسه، نکبتی پای تخته بود و اوستا داشت در مورد ترمودینامیک ازش سئوال میکرد که نکبتی یه چرتی جواب داد. اوستا به من نگاه کرد و طبق معمول فکر کرد که من اصلا تو باغ نیستم! پرسید که داری مطلب را دنبال میکنی؟ گفتم بله! جوابش هم این هست! با تعجب نگاه کرد و طبق معمول سئوال مسخره اش را پرسید که مطمئنی؟!! (اینجوری سئوال میکنه که اگه الکی گفته باشی، دودل بشی!) منم محکم گفتم که بله ولی وقتی میخواستم علت را توضیح بدم دربه در دنبال لغتهای واکنشهای گرمازا و گرماگیر میگشتم که دیدم فایده نداره بهش گفتم که نمیتونم توضیح بدم ولی مطمئن هستم که جوابم درسته. بعد برگشت به نکبتی گفت که هما درست میگه. در مجموع امروز ۲-۰ به نفع من تمام شد
به این هم خانه جدید گفتم که وقتی خانه نیستی چراغ را خاموش کن که هر وقت من اومدم خانه بدونم که تو خانه نیستی و کلید را پشت در نذارم. اومدم خانه دیدم چراغ روشنه، بعد یه ساعت دیدم در میزنن! رفتم دیدم که خانمه! میگم مگه بهت نگفتم که چراغ را روشن نذار که من بدونم خانه نیستی! میگه آخه از تاریکی میترسم!!!!!! خرس گنده! میگم از چی؟ میگه از جن! گفتم جمعش کن بابا! با تعجب میگه وای، مگه تو مسلمان نیستی؟ تو قران در مورد جن نوشته! ....بعد رفتم تو آشپزخانه که دیدم خانم ویسکی خریده!!!!! با تعجب گفتم مگه تو مسلمان نیستی؟؟؟؟؟ میگه جمعه شب هست، اشکال نداره!
اخبار تلویزیون در مورد قتل ناموسی تو یه خانواده ترک تو انگلیس میگفت. ظاهرا پدر و عموی دختره بخاطر اینکه با دوست پسرش فرار کرده و برگشته بوده خانه، سربه نیستش کردن ولی هنوز اعتراف نکردن و البته جنازه ای هم پیدا نشده! فعلا از دختره به عنوان گمشده نام میبرن. فرداش یه برنامه تلویزیونی بود در مورد زندگی یه دختر ۱۹ ساله انگلیسی که شغل شریف مدل برای مجلات مبتذل را انتخاب کرده بود. دختره بعد از اولین سری عکاسی، عکسهای مبتذل را برای خانواده اش فرستاد و بابای بی غیرتش (!!!) کلی از استعداد (!!!) دخترش خوشحال بود! مادرش هم کمی تا قسمتی خوشحال بود و فقط کمی مبهوت بود که دخترش این استعداد را از کی به ارث برده!! فقط برادر نوحوانش بود که ظاهرا یه ته غیرتی داشت و وقتی به عکسها نگاه کرد با اخم گفت دختر احمق! این دو تا نمونه را با هم آوردم که یه مقایسه ای بشه! هر چند فکر کنم قیاس از پایه غلطه

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:53 | لینک  | 

یک هم خانه جدید برام اومده. چند وقت پیش که اومده بود که خانه را ببینه من خانه نبودم. فقط لیلا گفته بود که دختر خوبی هست. یکشنبه عصری بهم خبر داد که هم خانه ات امروز میاد. عصری دیدم که یکی داره میزنه به در! با تعجب رفتم در را باز کردم و میگم مگه کلید نداری؟ میگه گفتم بی ادبی میشه!!!! گفتم بیا بینیم بابا!! خانه خودته! یک دختر سیاه پوست با نمک بود که همش نیشش تا بناگوشش بازه (برعکس من!). پرسید اسمت چیه و وقتی گفتم هما، گفت که شبیه اسمهای عربی هست که جیغ من دراومد که نگووووووووو من با عربی و عرب مشکل دارم که یهو خانم فرمودن که من عرب هستم! من کی آدم میشم که سوتی نژادپرستی ندم؟! خدا داند! معلوم شد که خانم اصالتش مال سودان هست ولی تو دبی بدنیا اومده و الان ۱۱ ساله که تو انگلیس زندگی میکنه. پیدا کنید پرتغال فروش را ! در مجموع بچه خونگرم و نسبتا تمیزی هست فقط یک کم سروصدا داره که فعلا براش یک فقره کلاس گذاشتم که زیاد از خودت سروصدا در نیار که مزاحم دانشمندی من میشی! جالب هست که روز اول که اومد گفت که میخواد زندگی گذشته اش را که شامل قرطی بازی و دوست بازی و مهمانی و الواطی بوده، بزاره کنار و فقط و فقط درس بخونه! حالا هنوز یه هفته نشده یکی از دوستهاش را آورده خانه (دختره!). البته میفرمایند که تا دانشگاه جدی شروع نشده میخواد خودش را با تفریحات سالم خفه کنه تا انزری برای درس خوندن داشته باشه! من نمیفهمم که ما چطوری بدون وجود هر گونه تفریح ناسالمی تو مملکتمون درس میخونیم!
استاد گرامی چون احساس کرده که یک روز در هفته برای گند زدن به هیکل ماها کم هست، تصمیم گرفته که دو روز در هفته با ما (من و نکبتی) جلسه داشته باشه و روز دومش که همین جمعه ها هست، اختصاص به آماده شدن برای جلسه دفاع هست که معلوم نیست در چه تاریخی در سال آینده خواهد بود!! هر چی بهش میکم که اگه تو الان با من کار کنی که من تا سال دیگه یادم نمیمونه، به گوشش نمیره. محتوای جلسه، پرسیدن انواع سئوالان مربوط و نامربوط به پروژه هست. نامربوطش از قسمت مربوطش میاد! یعنی اینقدر روند سئوال کردن را ادامه میده که از سئوالی که به کارم ربط داره میره با اصول شیمی یا فیزیک که در سالهای اول دانشگاه خوندم! بهش میگم که خدا پدر مادرت را بیامرزه، من این چیزها را به زبان مادری خوندم و واقعا برام سخته که بخوام به انگلیسی بهت توضیح بدم ولی میگه باید بتونی چون تو جلسه دفاع ازت میپرسن!!! من نمی فهمم این چه ممکلتی هست که در دفاع دکتری میخوان معلومات دوره لیسانس آدم رابسنجن! اگه من معلومات نداشتم که کسی قبلا بهم لیسانس و فوق لیسانس نمیداد که!!! قابل توجه دوستانی که اطلاعاتشون در مورد جلسه دفاع در مملکت چشم چپا کم هست عرض میکنم که این جلسه کذایی در این مملکت کاملا با ایران فرق داره. تو ایران جلسه دفاع بیشتر شبیه یه جلسه قربان هم رفتن اساتید و خوردن شیرینی و ساندیس هست! فقط اگه دانشجو با اوستاش مشکل داشته باشه، بیچاره هست چون تجربه نشان داده که اوستاهای دیوانه از این فرصت به بهترین وجه برای انتقام گیری استفاده میکنن. ولی جلسه دفاع تو انگلیس فقط جلسه سئوال و جواب هست که تقریبا تمام پایان نامه ات را زیرورو میکنن و از آدم سئوال میکنن و وای به حال دانشجویی که از محتوای نوشته هاش اطلاعات کافی نداشته باشه یا بگه که فلان کار را انجام دادم چون استاد راهنمام گفته بود! اوستا میگه که این جمله، بوسه مرگ هست!!
پیرزن پروژه فرمودن که به احتمال ۵/۹۹ درصد، پروژه به مدت شش ماه دیگه ادامه پیدا میکنه ولی بدون پول! یعنی ما دیگه حقوق نداریم و فقط پولی که برای خریدن لوازم و مواد مورد نیاز داریم را میتونیم در فرصت ۶ ماهه خرج کنیم. درصد احتمالش منو کشته! نمیدونم اون نیم درصد باقیمانده چی هست که بهش مطمئن نیست! دانشجویان گرامی ایرانی اوستا هم هنوز تشریف نیاوردن. یکیشون که رفیق شفیق بنده هست که گرفتار مشکل ویزا شده، شدیدا و عمیقا! اونکی هم ظاهرا ویزای همراه همسر داره ولی گرفتار گرفتن مدرک زبانش هست. امروز چشمم به جمال رئیس اوستا که ایرانی هست هم روشن شد و البته بعد از نیم ساعت که اومد تو اتاق اوستا و کشوندنش بیرون بهم گفت که این همان ایرانی هست که بهت گفتم!!! منم با تعجب دهنم وا مونده بود چون بیشتر شبیه انگلیسی ها بود تا ایرانی ها! اوستا قبلا گفته بود که سنش زیاده ولی اون چیزی که من دیدم از اوستا جوان تر میزد!! به اوستا میگم که اصلا شبیه ایرانی ها نبود، خیلی سفید بود! گفت نه، سفید نیست، هم رنگ تو هست!!!! نکبتی هم چند وقت پیش بهم گفت که من اصلا هم رنگ بقیه ایرانی ها که اون دیده نیستم و سفیدم!!!!! به حق چیزهای نشنیده! ظاهرا کمبود افتاب تو این مملکت روی رنگ بنده هم اثر گذاشته وگرنه من همیشه غر میزدم که چرا من سفید نیستم!
جمعه هفته پیش در آخر وقت که ما جلسه کذایی داشتیم یه خانمه اومد پشت در اتاق اوستا و با هیجان براش دست تکان داد! اوستا هم با دست بهش نشان داد که ۵ دقیقه دیگه!! سرو ته جلسه را بست و گفت که یه نفر اومده دنبالش و باید بره! من و نکبتی هم که فضول! وقتی از در رفتیم بیرون دیدیم که خانمه بیرون نشسته و منتظره. من که سر تا پاش را زیرچشمی در عرض ایکی ثانیه ارزیابی کردم و به نظر یه خانم مسن با چشمان وحشتناک ابی میومد که سن و سال پوستش با اون حرکت جلف دست تکان دادن و ابراز احساساتش اصلا جور در نمیامد! به نکبتی میگم این که پیر بود! نکبتی با تعجب گفت تو مگه دیدیش؟؟؟ گفتم آره، از بغلش رد شدیدم دیگه! گفت ولی من اصلا نگاش نکردم! گفتم ولی من اگه یه ذره بیشتر نگاه میکردم میتونیستم سایز کفشش را هم در بیارم(چکمش تا بالای زانوش بود!). فراموش نشود که من زیادی فضول (مشاهده گر) هستم. حالا با نکبتی نشستیم برنامه آخر هفته اوستا را مرور میکردیم که حتما با هم شام میرن بیرون و ... و دوشنبه اوستا میاد و دوباره میگه که شانه اش درد میکنه چون درد معده اش زده به شانه اشالبته من به نکبتی یادآوری کردم که خانمه لاغر بود و فکر نکنم مشکل کشش عضلانی پیش بیاد!! خداوندا مرا ببخش! من که میدونم نمی بخشی!

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:13 | لینک  | 

این هما از اون بچگی اش کله خر بود! روز اول مدرسه که مامانش دم در مدرسه ولش کرد که بره به امان خدا و درس بخونه و به یه جایی برسه، دید که یه عالم بچه تو حیاط تو صفوف مختلف وایسادن. مثل همین الانش که دیگه چی بشه که از کسی بپرسه که چی به چیه (!)، رفت ته یکی از این صفها وایساد. یادش نمیاد چرا این صف را انتخاب کرده! با صف رفت سر کلاس و یه خانم معلم مهربان و خوشگل اومد سرکلاسش. کلی بابت اینکه بازم اومدیم مدرسه بهمون خوش آمد گفت! چرا بازم؟! گفت که خوشحال باشیم که یه سال بزرگتر شدیم و اومدیم یه کلاس بالاتر! واااااااا...کلاس بالاتر یعنی چی؟ خوب درسته که پارسال آمادگی بودم ولی کلاس نبود که! تیر خلاص را زد که شماها تو سال اول الفباء را یاد گرفتین!!!! نه دیگه، این خانم معلم نازنین حتما مخش عیب کرده، من کجا پارسال الفباء یاد گرفتم؟!! ظاهرا قیافه هما خیلی شوت میزد که خانم معلم نازنین و متخصص در پیدا کردن قیافه های شوت زودی فهمید که هما مال این کلاس نیست! ازم پرسید که کلاس چندمی عزیزم؟! گفتم اول دیگه! گفت خوب اشتباه اومدی! اینجا کلاس دومه نه اول! بیا ببرمت سر کلاس خودت و دست همای عجول را گرفت و برد به معلم کلاس اول تحویل داد که این شاگردت خیلی عجوله، هنوز نیومده میخواد بیاد کلاس دوم بشینه! معلم کلاس اول نه جوان بود نه خوشگل! یه خانم مسن و بداخلاق (خداوندا مرا ببخش اگه بنده خدا خدابیامرز شده). هما رفت کلاس اول ولی همش دوست داشت که تو همان کلاس خانم معلم مهربان کلاس دوم باشه. البته خوش شانس بود چون سال دوم با همان خانم معلم افتاد و کلی ذوق کرد. خانم معلم نازنین هم که اون موقعها آلزایمر نبود که دچارش بشه، بهش گفت که پس بالاخره اومدی کلاس دوم، دیدی اصلا عجله نمیخواست، دیدی چه زود گذشت و اومدی کلاس دوم! کجای کاری خانم معلم عزیزم که روزگار خیلی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم گذشت و من الان یه عالم پاییز با بوی مدرسه و دانشگاه را پشت سر گذاشتم ولی هنوزم که هنوزه اول مهر و بازشدن مدرسه با خودش یه عالم خاطره میاره. ولی اول مهر این مملکت اصلا بو نداره! شاید چون بچه هاش اول مهر نمیرن مدرسه!

پی نوشت: اوضاع روح و روان نویسنده وبلاگ زیاد میزان نیست. از همه جا داره میخوره. حال و حوصله هیچ کاری نداره حتی وبلاگ نوشتن. هر وقت حالش جا بیاد، دوباره پیداش میشه و براتون از اوستا و نکبتی و گ.. و خوش بو مینویسه. اگه دلتون خواست براش دعا کنین که زودتر میزان بشه!

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:29 | لینک  | 

یک نکته را تو زندگیتون فراموش نکنین و اونم اینه که هر وقت برای رئیس جماعت یه قدم موفقیت آمیز برمیدارین بعد مثل سگ پشیمان میشین!! میگین نه؟ مدرک دارم توپ!
من ابله فکر میکردم که با قبول مقاله، جایگاه بنده در این گروه، بصورت تضمینی بعنوان کسی که اقلا یه کمی مغزش کار میکنه، تثبیت میشه. ولی زهی خیال باطل. اوستا در جلسه این هفته دوباره مراسم ...یدن به هیکل بنده را شروع کردن (فکر کنم آب زیاد خورده بود صبحش)!! تقریبا هر چیزی گفتم پرسید چرا و به چه علت؟ و هر چی در جواب میگفتم میگفت که نه، یه دلیل علمی باید بیان کنی و کلی معلومات داشته و نداشته منو برد زیر سئوال که پس کی میخوای خیر سرت اینا را یاد بگیری! چند تاشو جواب دادم ولی چون اون جوابی که تو ذهنم بود با اون که میامد تو دهنم فرق داشت و آقا از نکبتی پرسید که جواب چیه و اونم به زبان مادری اش جواب داد و به به چه چه شنید، کفر من بالا اومد که به خدا منم همینو میخواستم بگم ولی لعنت بر این انگلیسی که زبان مادری من نیست!!! آخرش هم دیدم که چه فایده داره من جواب سئوالات این ابله را بدم وقتی هنوز نمیفهمه که من مشکل زبان دارم و توقع داره مثل نکبتی براش مثل بلبل انگلیسی علمی حرف بزنم. این شد که جواب بقیه سئوالش را با نمیدونم جواب دادم که باعث شد آقا بره تو دنده سگی و مراسم ..یدن را به خوبی اجرا کنه. البته با همان چند سئوال اولش که از نظر من خیلی احمقانه بود، کفر منو درآورد و وقتی به خودم اومدم دیدم که دستهام داره میلرزه و حسابی عصبی هستم! این بود که برای تلطیف اعصابم به سکوت و تنها گفتن نمیدونم روی آوردم. آقا هم فرمودن که بعدا بیا باید با هم مفصل صحبت کنیم. نمیدونم چرا آدم نمیشه و نمیفهمه که هیچ وقت صحبتهای یه ایرانی و آمریکایی به نتیجه نمیرسه؟!!!! بعد که باهاش کلی صحبت کردم فهمیدم که آقا بعد از پذیرش مقاله، مشتاق تحرکات و دانشمندی بیشتر از جانب من هست و چون دیده خبری نیست، کفرش دراومده و میخواد با اینکاراش بنده را غیرتی کنه تا یه تکانی به خودم بدم!! اقا فرمودن که نگرانه که من نتونم جلسه دفاع را با موفقیت بگذرانم و دکتری بگیرم! منم زودی بهش گفتم که اگه این جناب آقای خوشبو از این ممکلت دکتری گرفته، مطمئن باش که منم میتونم بگیرم. به حالت نمایشی چندین بار کله اش را کوبید به دیوار که من کلی حال کردم!! یکی پیدا بشه به این دیوانه بگه که برای هدف من که دانشمند شدن نبوده همین یه مقاله هم از سرم زیاده به خدا! دست از سر کچل من بردار. بهش میگم که تو بیشتر وقتها یادت میره که انگلیسی زبان مادری من نیست و واقعا توقعت از من تو این قسمت زیاده. میگه نه، یادم نمیره ولی بعضی وقتها یه حرفهایی میزنی که اصلا فکر نمیکنم که انگلیسی زبان مادری ات نیست!!!!!! فکر کنم قسمت متلکهایی که بهش میگم را منظورشه  
قضیه که بهش گیر داده اینقدر مسخره هست که نکبتی هم نمیفهمید چرا داره بیخودی اینقدر به من و این قضیه گیر میده. حقیقت اینه که برای یه قسمت از پروژه ام که تماما فکر و ایده خودم بوده، نیازی به یه ابزاری دارم که خریدش گرانه و طراحی اش به دقتی که من نیاز دارم، به ابزارالاتی نیاز داره که تو دانشگاه ما نیست. منم کلی گشتم و دیدم که رئیس گروه هلندی که تو پروژه اصلی ما هست، یه مقاله در این زمینه داره. زودی بهش ایمیل زدم که این ابزار را چطوری و از کجا تهیه کردین. اونم خیلی نازنین منو پاس داد به دانشجوی دکتری اش و اونم فوق العاده مهربانانه کلی بهم اطلاعات داد که از کجا میتونم تهیه کنم و آخرش هم نوشت که ما تو گروهمون این ابزار را داریم و اگه بخوای میتونم بهت قرض بدم تا کارت راه بیافته. منم کلی با دمم گردو شکستم و صادقانه اینو به اوستا گفتم! بسوزه پدر صداقت! آقا اصلا خوشش نیامده و میگه تو از زیر کارهای سخت درمیری!!!!!! تو خودت باید این وسیله را طراحی کنی چون یه دانشجوی دکتری هستی! مسخره بودنش حرفش در این مورد خیلی واضح هست و من همش بهش میگم که تو ظاهرا هدف این قسمت کار را فراموش کردی، هدف من طراحی این ابزار نیست، هدف من استفاده از این ابزار برای انجام کاری هست که اون کار هدف منه. ولی شدید پاشو کرده تو یه کفش که تا تو خودت این ابزار را طراحی نکنی من اجازه نمیدم تو آزمایشت را شروع کنی و برگه مریوطه را هم امضاء نکرد!! یه کم مکث کردم و بعدش گفتم میدونی خیلی خبیثی؟! گفت آره! تصمیم گرفتم خبیث بشم و جلوت وایستم تا به حرفم گوش کنی! ولی این هنوز منو نشناخته. دوباره رفتم سراغش و گفتم برات پیشنهاد دارم! با کلی ذوق گفت بگو! منم شروع کردم به خارندن پاچه! گفتم که من که میدونم تو آدم خوب و مهربانی هستی! تقریبا از خنده غش کرده بود!!! گفت نه، من یه آدم خبیث هستم با چشمان شیطانی! گفتم یعنی چی؟ نمیخوای پیشنهادم را بشنوی؟!!! بعد گفتم که تو این ورقه را امضاء کن و منم این ابزار را از این دختره قرض میگیرم ولی قول میدم که اگه آزمایشم جواب داد حتما خودم یه نمونه اش را طراحی میکنم و باهاش کار میکنم، قول شرف میدم! محکم گفت نه!! گفتم آخه آدم عاقل من هنوز نمیدونم که آزمایشم اصلا جواب میده یا نه، چرا بیخود بیام وقت کم خودم را کلی بگیرم و چیزی طراحی کنم که اصلا ممکنه برای من کار نکنه! اقلا اگه یه ابزاری که قبلا تست شده را استفاده کنم میتونم بفهمم که آزمایش جواب میده یا نه ولی اگه بخوام با چیزی که خودم طراحی کردم کار کنم و جواب نگیرم نمیدونم که مشکل مال ابزار هست یا آزمایش! یه کم فکر کرد و گفت که امضا میکنم ولی تو آزمایشت را بدون این ابزار هم میتونی فقط از نظر اینکه شدنی هست یا نه، تست کنی. فقط تستش کن و اگه جواب داد باید خودت ابزار را طراحی کنی! فقط هم به شرطی امضا میکنم که قول بدی چیزی از کسی قرض نمیگیری! ظاهرا پاچه خواری را خوب بلد نیستم و البته این بشر جدیدا خیلی رئیس وار شده و رفتاراش کاملا با اوستای دو سال پیش فرق کرده، یه جورایی جا افتاده و میخواد حالی کنه که اینجا من رئیسم! ولی از قسمت پاچه خواری من هرچند ضعیف هم بوده خیلی خوشش اومد چون وقتی اومدم از اتاقش برم بیرون گفت که من تا چند ساعت دیگه هم هستم و اگه خواستی بازم بیا حرف بزنیم!!!!!!!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:11 | لینک  | 

این اوستای بنده خدا فکر کرده همه ایرانی ها مثل من هستن!! حالا من بهش گفته بودم که من اصلا یه ایرانی تیپیک نیستم ولی تو گوشش نمیره! فکر میکنه اگه بازم دانشجوی ایرانی بگیره حتما کلی خوردنی، سوغاتی، مهمانی با غذای ایرانی گیرش میاد. حتما فکر کرده همشون هم مثل من خرکار، صادق و مهربان هم هستن!! (وقت کردی یه کم قربون خودت برو!). قضیه چیه؟! اوستا فرمودن که قصد داره اونکی دانشجوی دکتری که میخواد را هم ایرانی بگیره (علاوه بر دوست گرامی بنده). بعد شروع کرد با لهجه امریکایی اسم دانشجوی مورد نظر و معرفهاش را برای من خوندن که میشناسی؟!! امان از وقتی که اینا بخوان ق و خ بخونن که حال آدم را بهم میزنن. بعد هم عکس دانشجو را به من نشان داد که میشناسیش؟!! منم یه نگاه به عکس کردم و گفتم فکر میکنی من باید ۷۰ میلیون ایرانی را بشناسم چون ایرانی هستم؟!!! اصلا نمیدونم از طریق وبلاگ من آگهی را پیدا کرده یا خودش پیدا کرده ولی آب دهن اوستا که حسابی راه افتاده بود! بقول خواننده گرامی وبلاگ، دو تا ایرانی با ایرانی + ایرانی فرق داره حالا وای به حال سه تا ایرانی!! البته نظر نهایی اش را به من نگفته هنوز و نمیدونم قبولش کرده یا نه.
نشسته بودم و به اعضای بورد ژورنال عزیزی که مقاله ام را قبول کرده بود نگاه میکردم که دیدم به به، سه تا ایرانی توی این بورد هستن و البته که همشون امریکا کار میکنن. برای اوستا ایمیل زدم که فکر کنم ملیت من در قبولی مقاله در این ژورنال موثر بوده!! آخرش هم نوشتم که اگه در آینده خواستی تو این ژورنال مقاله بفرستی، اسم منو بذار توش، حله! تو پرانتز هم نوشتم که شوخی کردم! آخه اینا شوخی و جدی را نمیگیرن و باید براش توضیح بدم! آقا جواب فرمودن که اگه بخوام دو تا دانشجوی ایرانی دیگه بگیرم دیگه نیازی به اسم تو ندارم!! بچه پررو!! البته بعدش شروع کرد از ایرانی ها تعریف کردن و اینکه معاون رئیس دانشگاه (یا یه مقامی شبیه همین چیزا) ایرانی هست که تقریبا رئیس اوستا هم میشه! اینه......
این گو...وفتی میاد تو جلسات با خودش کلی دفتر و دستک و کتاب و دفتر میاره! هر وقت هم اوستا ازش یه سئوال میپرسه که مثلا فلان آزمایش را چطوری انجام دادی و چقدر از چی ریختی، همه این دفتر دستکها را باز میکنه و معمولا هم به جواب مورد نظر اوستا نمیرسه ولی میگه یه جایی یادداشت کرده بوده! هر وقت هم اوستا ازش کاری میخواد که انجام بده تو یکی از این چند تا دفتر یادداشت میکنه ولی هفته بعد خبری از انجام کار مربوطه نیست و اوستا مجبور میشه دوباره بگه که لطفا اون کاری که خواستم انجام بده! الکی الکی گو.. داره اینجا یه ساله میشه و البته اوستا از دستش کفری هست چون خیلی کند پیش میره و اصلا ایده ای برای کارهاش نداره ولی قربون اعتماد به نفس این جماعت که اصلا کم نمیارن! یه بار به من گفت که اگه جای من بودی با این گو... چیکار میکردی، منم گفتم در اتاق را بهش نشان میدادم که به سلامت، برو خانه ات! گفت متاسفانه من نمیتونم همچین کاری بکنم!
راستی دختر ایتالیایی برای کادوی تولدم منتخبی از چندین مدل شیرینی ایرانی از مغازه ایرانی تو لندن خریده بود که وقتی در جعبه را باز کردم یه بوی وطنی ازش زد بیرون که از خوشحالی داشتم بال بال میزدم. نکبتی هم قراره که برام ماشین کرایه کنه که هر جا خواستم منو ببره. منم گفتم بریم پارک جنگلی نزدیک شهرمون که باغ وحش هم هست و باید با ماشین رفت توش و حیوانات توش ول هستن، بهش میگن سفری. البته بهش گفتم که بزار مدرسه ها باز بشه چون من حوصله ول خوردن یه عالم بچه را تو اونجا ندارم و دلم میخواد با دل سیر، شیر و ببر و پلنگ ببینم. آخ چقدر دلم میخواد یه ببر را به فرزندی قبول کنم!!!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:15 | لینک  | 

مقاله ام بعد از عمری، دو بار رد شدن و یک بار اصلاحیه خوردن، توسط یک ژورنال محترم باکلاس پذیرفته شد. از تمام کسانیکه برای پذیرش مقاله بنده به هر گونه نذر و نیازی متوسل شدن (نگین، با تو هستم) نهایت تشکر را داشته و خواهشمند است بفرمائید که الان من چی کار باید بکنم اونوقت؟

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:32 | لینک  | 

اولا بخاطر درآوردن اشک دوستان در پست قبلی، شرمنده دارم کم کم به خودم امیدوار میشم که میتونم هم خوانندگان را بخندونم و هم اشکشون را دربیارم! این کم هنری نیستو!!
اگه هنوز موضوع دانشجو جدیدی که اوستا میخواست را یادتون باشه،برام سراغ آخرش!! یادتون نیست؟! خوب، اوستا دنبال دو تا دانشجوی جدید میگشت و از من خواست که اگه از دوستانم کسی علاقمند هست بهش معرفی کنم. منم هم اینجا زدم و هم برای یکی از دوستان که اولا منو دوست داشت و وبلاگم را میخوند ولی بعدش دیگه منو دوست نداشت و نمیخوند، ایمیل زدم که بیا برای این دکتری اقدام کن، فکر کنم که اوستا تو را میخواد!! دوست گرامی هم که فعلا اسم ندارم براش، خیلی باحال جوابم را داد که چرا فکر میکنی که اوستات منو میخواد؟!!منم اولش میخواستم از طنز مخصوص خودم استفاده کنم ولی دیدم بچه مردم گناه داره و وقت هم کمه! بهش گفتم بابا جان، یکی را میخواد که شیمی فیزیک خونده باشه و تو هم که فوق شیمی فیزیک داری! خلاصه که مراحل انجام شد و اوستا باهاش مصاحبه هم کرد و بعدش منم مثل فضولهای ابله رفتم سراغش که خوب چطور بود؟! اوستا هم به مدل ایرانی بهم فهموند که بتوچه مربوطه اصلا  منم دست از پا درازتر به دوست گرامی که منتظر جواب بود گفتم که من چیزی از مزه دهن این آدم نفهمیدم! اوستا فرموده بودن که تا قبل اینکه این مملکت را به قصد جزیزه فیکشنری ترک کنن حتما به دوست گرامی جواب میدن که پذیرفته شدن یا نه. اوستا مملکت را ترک کرد و هیچ جوابی به دوست گرامی نداد و اون بنده خدا هم از من پرسید که پس چی شد و منم که دستم به هیچ جا بند نبود فقط گفتم که نمیدونم ولی اگه قبول هم نکرده باشه باید بگه! دوست گرامی هم یه ایمیل دلسوز و جانسوز برام زد که چرا هیشکی دوسش نداره!! (ظاهرا این مشکل اپیدمی شده!!). اوستای دیوانه این هفته برگشت و اولین سئوالی که از من کرد این بود که از دوستت چه خبر!!! من متعجنانه نگاش کردم که چه خبری میخواستی؟! تو که قبولش نکردی و بنده خدا کلی داره غصه میخوره. اوستا با تعجب فرمودن که نه! من قبولش کردم و فقط وقت نکردم که بهش ایمیل بزنم و به دانشگاه گفتم که اینکارو بکنه!!! یعنی دوست داشتم به جای دوست گرامی با یه چیزی بکوبم تو مخ این بشر که اینجوری با سرنوشت یه بچه معصوم مظلوم بازی میکنه! حالا این وسط دانشگاه گرامی هم از اوستا بی حواستر! فکر کنم همه تو این خطه رفته بودن جزیره فیکشنری. منم زودی پریدم به دوستم زنگ زدم که ببین، این دیوانه میگه که قبولت کرده که!! زودی همه ایمیلتها زیرورو کن ببین چیزی نفرستادن؟ سطل آشغالت را هم بگرد!! اگه چیزی هم پیدا نکردی یه ایمیل به اوستا و دانشگاه بزن و بپرس موضوع چیه. سرتون را درد نیارم که خلاصه اوستا رفیق ما را پسندیده و فقط ظاهرا دوست گرامی مشکل کم شانسی داره چرا که اوضاع سفارت شدیدا بی ریخت هست و فعلا درخواست ویزا قبول نمیکنه و گفته که برین ممالک دیگه!
خدا جون، خودت که میدونی نیت من از کمک به دوستان (دیده و ندیده) در این مورد چی بوده. فقط خواهشا یه کاری نکن که پشیمان بشم. اصولا در این جور مواقع میگم که هرچی صلاح باشه پیش بیاد لطفا.
گو.. را شکرخدا فرستادیم خانه اش تا سرفه اش بند بیاد! هفته پیش که میامد دانشگاه یه سرفه های خفنی میکرد که اعصاب و روان من را بهم میریخت. به مدل کشورهای جهان اول (!!) یه دستمال هم جلوی دهانش نمیگیره و همیچین سرفه هاش را تو هوا ول میکنه که همه مستفیذ بشن!! منم به نکبتی گفتم جون هرکی دوست داری به این بشر بگو که این سرفه هات معلومه که چرکی هست و نباید بیای دانشگاه. نکبتی هم محترمانه ازش پرسید که آیا سرفه هات عفونت داره؟! (آخه گو... آسم داره همیشه سرفه میکنه، خارشک هم داره و همیشه خودش را میخارونه!) گو... هم فرمودن که احتمال میدن عفونی باشه و سرایت هم بکنه!!!!!!! بعد هم اعتراف کرد که دو تا از هم خانه هاش آنفولانزا خوکی دارن!!! یعنی منو میگی، داشتم آتیش میگرفتم که این بشر چقدر الاغه!!! با این اوضاع بلند شده میاد دانشگاه که بقیه را هم مبتلا کنه! نکبتی هم بهش گفت که لطفا برو خانه و تا وقتی سرفه هات خوب نشده نیا!
داشتم تو کافه دانشگاه از این نوشابه های لیمویی میخریدم که یکی از اوستاهای انگلیسی اینجا که یه کمی خل و چل هست بهم گفت که اینو نخر، پپسی بخر! گفتم چرا؟ گفت پپسی پر از قند هست ولی اونکه تو میخری اصلا قند نداره! گفتم نه، من قند نباید بخورم، چاق شدم! یه نگاه ترازوانه های بهم کرد و گفت تو که چاق نیستی؟! گفتم دارم چاق میشم، از وقتی اومدم تو مملکت شما ۳-۵ کیلو چاق شدم! با تعجب گفت، چه خوب! منم یهو خل شدم و گفتم وای! من اینجا چاق شدم! غذاها و آب و اکسیژن این مملکت را مصرف کردم! اگه دولتتون بدونه حتما بابت اضافه وزنم پول میخواد، اصلا ازم مالیات اضافه وزن میگیره اخمهاشو کرد تو هم و بدون اینکه جواب این حرفهامو بده فقط گفت باور کن تو اصلا چاق نیستی!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:22 | لینک  | 

کاریش نمیشه کرد. این تقویم همینجوری بدون اینکه از ماها اجازه بگیره میره جلو! مثل برق میگذره. خوش میگذره؟! نه! بد میگذره؟! نه! فقط میگذره و آدم هی بزرگتر میشه اونم بدون اینکه خودش بخواد. اصلا چرا سن و سال آدمها را با ظاهر و وضعیت تحصیل و کار و هزار تا چیز دیگه، درست حسابی تنظیم نمیکنن که آدم وقتی میخواد سنش را بگه کلی عرق نریزه؟!! اصلا سن شناسنامه مهمه یا سنی که نشان میدی یا هیچ کدام! از وقتی که هی دارم به دهه چهل زندگی نزدیک میشم تقریبا حالم بد و بدتر میشه. آدم فکر میکنه که خوب دیگه باید یه وضعیت ثابت داشته باشی الان، تحصیلت تمام شده باشه و کار داشته باشی و یه سری چیز به اسم خودت داشته باشی که نشان بده تو هم آدم هستی! حالا من به خودم نگاه میکنم: هنوز درسم تمام نشده یعنی هنوز دانشجو هستم، کار نداری و اون کاری هم داشتی دیگه نداری (جهنم!)، تو زندگی هم هیچ چیزی به اسم خودم ندارم مگر شناسنامه و پاسپورت! یادم باشه فردا برم ماهی ام را به اسم خودم کنم تا از غصه نمیرم!!! این چیزها وقتی خسته هستی و آزمایشت هم جواب نمیده و هوا هم تو دل مرداد از صبح تا شب میباره، حسابی حال آدم را میگیره.
حالا تو این اوضاع میشه روز تولدت. باید خوشحال باشی دیگه! یه روز که مال خودت هست و البته آدمهای دیگه هم هستن که این روز مال اونا هم هست مثلا امروز فهمیدم که پسر یکساله یکی از دوستانم هم درست تو همین روز متولد شده. حالا صبح بیدار میشی و منتظر تلفن میمونی. از کی؟ خوب معلومه دیگه! مادر و پدر گرامی که دست گل به آب دادن و منو به این دنیا آوردن. هر چی منتظر میشینی خبری نیست که نیست! خوب حتما باز تلفنها قاطی پاتی شده و نمیتونن تماس بگیرن. خودت زنگ بزن خوب! چشم! سلام علیکم آقای پدرِ، خوبی؟  و صبحت از در و دیوار و شام و ناهار و همسایه پایینی و بغلی! نخیر خبری از تبریک گفتن تولد حقیر نیست! گوشی را بده به مامان، اون حتما دیگه باید یادش باشه! به به مامان خانم، چطوری؟ چه خوشگل شدی امشب! خوب ناهار چی پختی؟ بازم غذای دیروز؟ دیروز مرغ داشتی و امروز استخوانهاش را سرخ کردی با سیب زمینی میدی به خورد بابای بیچاره من؟! خنده بلند مامانم که یاد حرفهای همیشگی من در باب مرغ می افته. دیگه چه خبر؟ خاله ات با دختر خاله ات رفته بودن جشن تولد امام زمان. گوشهام تیز میشه که آخ جون حرف تولد شد پس دیگه حتما یاد تولد من میافته! انتظار....نه خیر خبری نیست! آخه میدونی که امروز تولد امام زمانه! بله مامان جان میدونم! دیگه منتظر چی هستی؟! خودتو مسخره کردی دختر! یادشون رفته! اصلا تو را یادشون رفته ! اونم تویی که هر وقت تولد یکی از اعضای خونه هست زودی به بقیه زنگ میزنی که حتما یادشون باشه و اقلا با یه شاخه گل کوچیک به هم بگن: تولدت مبارک. ولی تو را دیگه یادشون رفته! چرا؟! چون دیگه جلوی چشمشون نیستی! مامان جان، امروز چه روزیه؟ جمعه است دیگه! میدونم، چندمه؟ شانزدهم دیگه! چه ماهی؟ مامانم شروع به شماردن میکنه: خرداد، تیر، مرداده دیگه! چیزی را به یادت نمیاره؟ امروز تولد امام زمانه! خدااااااااااااااااااااا.................مامان، امروز تولد منم هست به خدا و گریه امان همای نازک دل را نمیده و اشکی که خوشبختانه از پشت تلفن دیده نمیشه سرازیر میشه! مامان شروع به عذرخواهی میکنه و از اون ور صدای آقای پدر میاد که اونم شرمنده هست و عذرخواهی میکنه ولی یه چیزی تو دل این همای بدبخت شیکسته! تو تمام این سالهایی که از خدا عمر گرفته امکان نداشته یه سالی باشه که این دو موجود نازنین تولد این جوجه اردک زشتشون را از یاد ببرن! من یادم نمیاد. صدای دماغی هما میگه که مامان جان، پس راست میگن که از دل برود هرآنکه از دیده رود؟! مامانم میگه میدونی چند ماهه ندیدمت! سکوت هما....مامان میگه داری گریه میکنی؟!! و هما دیگه نمیتونه کنترل کنه و تلفن قطع میشه..........
توقعم زیاده؟! نمیدونم! اونا پیر شدن؟! چرا پارسال پیر نبودن؟! امسال پیرتر شدن! امان از آلزایمر
خدا جونم ....چقدر سخته وقتی یهو احساس تنهایی شدید میکنی که هیشکی دوست نداره. خیلی خرم، نه؟!
شاید برای همین بود که رفتم یه کیک شکلاتی تولد آماده خریدم که هر وقت تو سوپر میدیدم با خودم فکر میکردم که کدام احمقی همچین کیکی را برای تولد میخری!!! کیک شکلاتی بدون نگهداری تو یخچال که میشه تا چند روز خوردش! به دختر ایتالیایی و فرانسوی هم زنگ زدم که بلند شین بیاین تو دفتر ما به صرف کیک و قهوه. جاتون خالی، بنده خداها کلی سعی کردن که حالم را بهتر کنن ولی من بیچاره وقتی دلم یهو میشکنه خیلی دیر جوش میخوره! فکر کنم تو تمام مسیر رفت و برگشت به سوپر چشمام پرپر اشک بود که فقط یه پخ میخواست که جاری بشه! هنوزم هست
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:49 | لینک  |