عنوان پستم را از آخرین کلام بهرام تو سریال مسافران قبل از تماس فرت، برداشتم! بهتون توصیه اکید میکنم که اگر تلویزیون میبینین حتما مسافران را ببینین چون خیلی باحاله و با هوش بسیار داره روی خطوط قرمز راه میره. برنامه آخری که در مورد آمار بود بی نظیر بود و تقریبا هرچی دلش خواست گفت! خلاصه که با توجه به عنوان پستم، فکر نکنین که عاشق شدم! فقط خیلی از این عبارت خوشم اومد![]()
تو جلسه جمعه قیافه اوستا خیلی خیلی زار بود که آدم شدید دلش براش کباب میخواست! البته به زور سعی میکرد لبخند بزنه که جواب نمیداد! ازش پرسیدیم که چی شده و فرمودن که از دست این انگلیسها
. فکر کردم فقط منم که با این جماعت مشکل دارم ولی الان که میبینم که اوستای آمریکایی در سطح بالا هم با اینا مشکل داره فهمیدم که این یه بیماری همگانی است! میگم چرا؟ میگه که انگلیسها از امریکایی ها اصلا خوششون نمیاد و الان که من در یه مقامی هستم که زیردستهای انگلیسی دارم، کاملا دارن این حس نفرت را به طرق مختلف نشان میدن و واقعا اذیت میکنن! چند هفته پیش شاهد یه مکالمه تلفنی اش با یکی از پرسنل گروه بودم که خیلی سعی میکرد خودش را کنترل کنه تا چند تا فحش آبدار یا یک فقره عربده سرش نکشه! اوستا هروقت عصبانی میشه خیلی آرام و شمرده حرف میزنه و جملاتش را تکرار میکنه که مثلا من از تو میخوام که فلان کار را بکنی. هی به طرف میگفت که تو این کارو نکرد و ظاهرا هم طرف میگفت که من به فلانی (یه انگلیسی دیگه) گفتم که چرا این کارو نکردم و اوستا که رنگش صورتی شده بود هی بهش میگفت که ولی رئیس تو من هستم نه فلانی!! خلاصه اش اینه که انگیسی ها اصلا خوشش نمیاد که کسی غیر از انگلیسی جماعت رئیسشون باشه و بهشون دستور بده! شدید کسر شاءنشون میشه. البته گفت که با همشون این مشکل را نداره.
مقاله نکبتی که تازه برای اولین بار فرستاده بود، رد شد. روز جالبی هم رد شد چون درست همان روزی بود که من مقاله ام را به فرمت واقعی یه مقاله از طرف ژورنال محترم دریافت کردم که چک نهایی بکنیم که بره برای چاپ. کلی ذوق کردم. خدایش ژورنال خوش فرمتی هست و با دیدن اسم خودم تو فرمت یه مقاله واقعی کلی بال بال زدم. ظاهرا ژورنال نامحترم که نکبتی مقاله اش را فرستاده کلی شا..به هیکل مقاله و گفته که با خوندن خلاصه و مقدمه مقاله، آدم فکر میکنه با یه کار حسابی طرف هست ولی وقتی نتایج را میبینه، میفهمه که زهی خیال باطل! نکبتی اولش حالش بد بود ولی بعد دوتایی کلی به حرفهای داورها خندیدیم و حالش بهتر شد!
هم خانه گرامی، اسمش علاء هست، هم بالاخره دوست پسرش را رونمایی کرد و از دیشب تا حالا برای بنده اعصاب نذاشته!!! فکر کنم دوست پسرش آفریقایی هست ولی هرچی هست عجب فعالیتی داره خدااااااااااااا.
یعنی اون هندی و لیلی بیچاره باید بیان جلوی این لنگ بندازن! اصلا وقت تلف نمیکنن
. دختر خیلی مهربانی هست که باعث میشه بقیه مسائلش را نادیده بگیرم. البته لیلا تا حالا دوبار ازم پرسیده که اگه اذیتت میکنه بهم بگو چون من نمیخوام تو اذیت بشی (به به، چه خوش باحالمه!). خیلی سربه هوا و گیجه و تا حالا چند بار غذا سوزنده و از جمله شیرجوش بنده را به ملکوت اعلاء فرستاده ولی چیزی که اذیتم میکنه باز گذاشتن در یخچال و فریزر هست!!! میرم تو آشپزخانه و میبینم در یخچال بازه، سینک ظرفشویی پر آشغاله (بستگی به نوع غذا و سالادش داره!)، شیر آب داره چک چک شدید میکنه! البته همیشه سعی میکنم آخرین نفری باشم که به آشپزخانه سرمیزنم تا به همه اینا رسیدگی بشه! چون فریزر را در اثر همین سهل انگاری خانم از دست دادیم، از بس درش باز مونده بود! عین مامانای خانه شدم!!!
قضیه پست داک شدن برای اوستا خیلی جالب شده! ظاهرا اوستا یه پیشنهادی داده که بعد توش مونده! من که هنوز زیاد پیگیر نیستم چون فعلا سرم به کارهای خودم شدید گرم هست ولی نکبتی شدید نیاز به پول داره و در نتیجه کار! تو جلسه به اوستا گفت که از کی میتونیم کار را شروع کنیم؟ اوستا هم فکر کرد و گفت عصری بیاین جلسه. تو جلسه مذکور اوستا فرمودن که ما را بیشتر برای دانشجوهای جدید دکتری و دانشجوهای فوق لیسانس که میخواد بگیره میخواد و دانشجو ایرانی ها که نیامدن هنوز و هیچ دانشجوی فوق لیسانسی هم نخواسته که با اوستا پروژه بگیره! فقط یه دختر هنگ کنگی سال اول لیسانس هست که اوستا انداخته گردن من و منم دو دستی دختره را چسبیدم که نکبتی ازم ندزده!! البته بیچاره دختره! چون اومده بوده به اوستا گفته که به بیوفیزیک علاقه منده و اوستا هم یه پروژه خفن انداخته گردنش! منم توی کار سختگیر هستم و اصلا خوشم نمیاد که کسی از زیر کار در بره. خلاصه که پدرش درمیاد چون با یه اظهار علاقه مندی خودش را بدبخت کرده. البته اولش نمیدونستم که برای این دانشجو هم میخواد پول بده ولی وقتی دیدم که بحث کمک کردن به دانشجو شد، بهش گفتم پس به من بابت این دختره پول میدی؟ گفت میخوای بدم؟!!! گفتم بابا جون، خودت داری میگی که بابت کمک به دانشجو پول میدی، خوب منم دارم کمک میکنم دیگه! گفت باشه، بگو چند ساعت بهش کمک کردی تا پولش را بدم. هنوز خبری نیست!
اتفاقاتی که در این مدت افتاده را بصورت تیتروار براتون مینویسم:
- جناب خوش بو گروه را ترک فرمودن چون مدت قراردادش تمام شد و اوستا از اون روز که رفته، هر وقت که فرصتی پیش میاد میگه که یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیش را مرتکب شده که این بشر را بعنوان پست داک انتخاب کرده بود. منم خیلی بدجنسانه بهش گفتم که یه پیشنهاد برات دارم که لطفا از این به بعد هر وقت میخوای کسی را استخدام کنی قبلا یه تست هوش معمولی ازش بگیر! باور نمیکنین بعضی وقتها چقدر در این بشر نشانه های خنگی مفرط به چشم میخورد که من مونده بودم چطوری این دکتری گرفته آخه!! نکبتی تو چند تا از مهمانی های سیاهانه، آقا را دیده بوده که عینک پروفسوری به چشم میزده و دوستاش هم پروفسور صداش میکردن!! روز آخری هم که میخواست بره یه سخنرانی مفصل برای گو.. کرد و در باب اینکه تمام مشکلات از طرف اوستا بوده و اون هیچ مشکلی نداشته و حتی کارهایی را در این گروه انجام داده که قبلا هیچ کس انجام نداده بوده!! خدایا، اینا این همه اعتماد به نفس را از کجا میارن آخه؟؟؟
ـ کار روی آخرین قسمت پروژه ادامه داره و گیر دو تا انگلیسی تو گروه فیزیک افتادم که از چند جهت باهاشون مشکل دارم: ۱) فیزیک خوندن و احساس میکنم که خیلی باهوشن ۲) پست داک هستن و فکر میکنن خیلی باهوشن ۳) انگلیسی هستن و مطمئن هستن که تافته جدابافته هستن!!!! مشکل اینه که برای هر کاری باید کلی آویزانشون بشم که لطف کنین یه وقتی بهم بدین و فوق تخصص، امروز برو و برات ایمیل میزنم که کی بیای، هستن!!! منم چشمم به صفحه مونیتور خشک میشه که کی ایمیل آقا میاد و بعد خبری نمیشه و باید آویزان آزمایشگاهشون بشم. تمام آزمایشگاهشون هم مجهز به قفل رمزدار هست و حتما باید مثل بچه گداها در بزنم که یکی با قیافه کاملا غیردوستانه در را برام باز کنه! خلاصه که کار با اینها برای من خیلی سخته، منم که حساس!!!!!!! همیشه وقتی میرم سراغشون و بعد از پایان بی نتیجه کار یه چند تا فحش غلیظ نثار جد و آباد هر چی انگلیسی پوف... هست میکنم تا کمی حالم جا بیاد
- جمعه جلسه ارزیابی سالیانه داشتم و کلی خودم را با اسلایدهای خوشگل خفه کردم ولی دکتر غار نازنین (بیشرف خیلی خوشتیپ شده بود!!!) اصلا کاری به اسلایدها و محتویات کارهام نداشت و فقط ازم پرسید که کی کارت تمام میشه که دیگه نبینمت اینجا؟!
- اوستا رسما از من و نکبتی برای پست داک شدن خواستگاری کرد!!! البته بطور موقت و با اگرهای بسیار! یه لیست بلند بالا از کارهایی که از پست داک انتظار داره برامون ردیف کرد و فقط کم بود بگه که سگهام را هم باید غذا بدین یا دوچرخه ام را بشورین
چقدر حرف زدم! باید زود به زود بنویسم که اینجوری تلنبار نشه!
الان دو جلسه آمادگی برای دفاع هست که من دارم احساس میکنم که سوات دارم ولی این زبان کوفتی انگلیسی نمیذاره که از زندگی لذت ببرم! جلسه هفته پیش که تونستم انتقام تمام ش..یدنهای اوستا را بگیرم
حالا من از یه طرف کلی خوشحال بودم که کنفش کردم ولی از یه طرف سر یه موضوعی کنف شد که تو فیزیک دبیرستان خونده بودم!!!!! هنوزم وقتی بهش فکر میکنم باورش کمی سخته برام که اوستا من با این همه معلومات اپتیکی چرا همیچین اشتباهی کرد! امروز هم سر جلسه، نکبتی پای تخته بود و اوستا داشت در مورد ترمودینامیک ازش سئوال میکرد که نکبتی یه چرتی جواب داد. اوستا به من نگاه کرد و طبق معمول فکر کرد که من اصلا تو باغ نیستم! پرسید که داری مطلب را دنبال میکنی؟ گفتم بله! جوابش هم این هست! با تعجب نگاه کرد و طبق معمول سئوال مسخره اش را پرسید که مطمئنی؟!! (اینجوری سئوال میکنه که اگه الکی گفته باشی، دودل بشی!) منم محکم گفتم که بله ولی وقتی میخواستم علت را توضیح بدم دربه در دنبال لغتهای واکنشهای گرمازا و گرماگیر میگشتم که دیدم فایده نداره
به این هم خانه جدید گفتم که وقتی خانه نیستی چراغ را خاموش کن که هر وقت من اومدم خانه بدونم که تو خانه نیستی و کلید را پشت در نذارم. اومدم خانه دیدم چراغ روشنه، بعد یه ساعت دیدم در میزنن! رفتم دیدم که خانمه! میگم مگه بهت نگفتم که چراغ را روشن نذار که من بدونم خانه نیستی! میگه آخه از تاریکی میترسم!!!!!! خرس گنده! میگم از چی؟ میگه از جن! گفتم جمعش کن بابا! با تعجب میگه وای، مگه تو مسلمان نیستی؟ تو قران در مورد جن نوشته! ....بعد رفتم تو آشپزخانه که دیدم خانم ویسکی خریده!!!!! با تعجب گفتم مگه تو مسلمان نیستی؟؟؟؟؟ میگه جمعه شب هست، اشکال نداره!
اخبار تلویزیون در مورد قتل ناموسی تو یه خانواده ترک تو انگلیس میگفت. ظاهرا پدر و عموی دختره بخاطر اینکه با دوست پسرش فرار کرده و برگشته بوده خانه، سربه نیستش کردن ولی هنوز اعتراف نکردن و البته جنازه ای هم پیدا نشده! فعلا از دختره به عنوان گمشده نام میبرن. فرداش یه برنامه تلویزیونی بود در مورد زندگی یه دختر ۱۹ ساله انگلیسی که شغل شریف مدل برای مجلات مبتذل را انتخاب کرده بود. دختره بعد از اولین سری عکاسی، عکسهای مبتذل را برای خانواده اش فرستاد و بابای بی غیرتش (!!!) کلی از استعداد (!!!) دخترش خوشحال بود! مادرش هم کمی تا قسمتی خوشحال بود و فقط کمی مبهوت بود که دخترش این استعداد را از کی به ارث برده!! فقط برادر نوحوانش بود که ظاهرا یه ته غیرتی داشت و وقتی به عکسها نگاه کرد با اخم گفت دختر احمق! این دو تا نمونه را با هم آوردم که یه مقایسه ای بشه! هر چند فکر کنم قیاس از پایه غلطه
استاد گرامی چون احساس کرده که یک روز در هفته برای گند زدن به هیکل ماها کم هست، تصمیم گرفته که دو روز در هفته با ما (من و نکبتی) جلسه داشته باشه و روز دومش که همین جمعه ها هست، اختصاص به آماده شدن برای جلسه دفاع هست که معلوم نیست در چه تاریخی در سال آینده خواهد بود!! هر چی بهش میکم که اگه تو الان با من کار کنی که من تا سال دیگه یادم نمیمونه، به گوشش نمیره. محتوای جلسه، پرسیدن انواع سئوالان مربوط و نامربوط به پروژه هست. نامربوطش از قسمت مربوطش میاد! یعنی اینقدر روند سئوال کردن را ادامه میده که از سئوالی که به کارم ربط داره میره با اصول شیمی یا فیزیک که در سالهای اول دانشگاه خوندم! بهش میگم که خدا پدر مادرت را بیامرزه، من این چیزها را به زبان مادری خوندم و واقعا برام سخته که بخوام به انگلیسی بهت توضیح بدم ولی میگه باید بتونی چون تو جلسه دفاع ازت میپرسن!!! من نمی فهمم این چه ممکلتی هست که در دفاع دکتری میخوان معلومات دوره لیسانس آدم رابسنجن! اگه من معلومات نداشتم که کسی قبلا بهم لیسانس و فوق لیسانس نمیداد که!!! قابل توجه دوستانی که اطلاعاتشون در مورد جلسه دفاع در مملکت چشم چپا کم هست عرض میکنم که این جلسه کذایی در این مملکت کاملا با ایران فرق داره. تو ایران جلسه دفاع بیشتر شبیه یه جلسه قربان هم رفتن اساتید و خوردن شیرینی و ساندیس هست! فقط اگه دانشجو با اوستاش مشکل داشته باشه، بیچاره هست چون تجربه نشان داده که اوستاهای دیوانه از این فرصت به بهترین وجه برای انتقام گیری استفاده میکنن. ولی جلسه دفاع تو انگلیس فقط جلسه سئوال و جواب هست که تقریبا تمام پایان نامه ات را زیرورو میکنن و از آدم سئوال میکنن و وای به حال دانشجویی که از محتوای نوشته هاش اطلاعات کافی نداشته باشه یا بگه که فلان کار را انجام دادم چون استاد راهنمام گفته بود! اوستا میگه که این جمله، بوسه مرگ هست!!
پیرزن پروژه فرمودن که به احتمال ۵/۹۹ درصد، پروژه به مدت شش ماه دیگه ادامه پیدا میکنه ولی بدون پول! یعنی ما دیگه حقوق نداریم و فقط پولی که برای خریدن لوازم و مواد مورد نیاز داریم را میتونیم در فرصت ۶ ماهه خرج کنیم. درصد احتمالش منو کشته! نمیدونم اون نیم درصد باقیمانده چی هست که بهش مطمئن نیست! دانشجویان گرامی ایرانی اوستا هم هنوز تشریف نیاوردن. یکیشون که رفیق شفیق بنده هست که گرفتار مشکل ویزا شده، شدیدا و عمیقا! اونکی هم ظاهرا ویزای همراه همسر داره ولی گرفتار گرفتن مدرک زبانش هست. امروز چشمم به جمال رئیس اوستا که ایرانی هست هم روشن شد و البته بعد از نیم ساعت که اومد تو اتاق اوستا و کشوندنش بیرون بهم گفت که این همان ایرانی هست که بهت گفتم!!! منم با تعجب دهنم وا مونده بود چون بیشتر شبیه انگلیسی ها بود تا ایرانی ها! اوستا قبلا گفته بود که سنش زیاده ولی اون چیزی که من دیدم از اوستا جوان تر میزد!! به اوستا میگم که اصلا شبیه ایرانی ها نبود، خیلی سفید بود! گفت نه، سفید نیست، هم رنگ تو هست!!!! نکبتی هم چند وقت پیش بهم گفت که من اصلا هم رنگ بقیه ایرانی ها که اون دیده نیستم و سفیدم!!!!! به حق چیزهای نشنیده! ظاهرا کمبود افتاب تو این مملکت روی رنگ بنده هم اثر گذاشته وگرنه من همیشه غر میزدم که چرا من سفید نیستم!
جمعه هفته پیش در آخر وقت که ما جلسه کذایی داشتیم یه خانمه اومد پشت در اتاق اوستا و با هیجان براش دست تکان داد! اوستا هم با دست بهش نشان داد که ۵ دقیقه دیگه!! سرو ته جلسه را بست و گفت که یه نفر اومده دنبالش و باید بره! من و نکبتی هم که فضول! وقتی از در رفتیم بیرون دیدیم که خانمه بیرون نشسته و منتظره. من که سر تا پاش را زیرچشمی در عرض ایکی ثانیه ارزیابی کردم و به نظر یه خانم مسن با چشمان وحشتناک ابی میومد که سن و سال پوستش با اون حرکت جلف دست تکان دادن و ابراز احساساتش اصلا جور در نمیامد! به نکبتی میگم این که پیر بود! نکبتی با تعجب گفت تو مگه دیدیش؟؟؟ گفتم آره، از بغلش رد شدیدم دیگه! گفت ولی من اصلا نگاش نکردم! گفتم ولی من اگه یه ذره بیشتر نگاه میکردم میتونیستم سایز کفشش را هم در بیارم(چکمش تا بالای زانوش بود!). فراموش نشود که من زیادی فضول (مشاهده گر) هستم
پی نوشت: اوضاع روح و روان نویسنده وبلاگ زیاد میزان نیست. از همه جا داره میخوره. حال و حوصله هیچ کاری نداره حتی وبلاگ نوشتن. هر وقت حالش جا بیاد، دوباره پیداش میشه و براتون از اوستا و نکبتی و گ.. و خوش بو مینویسه. اگه دلتون خواست براش دعا کنین که زودتر میزان بشه!
من ابله فکر میکردم که با قبول مقاله، جایگاه بنده در این گروه، بصورت تضمینی بعنوان کسی که اقلا یه کمی مغزش کار میکنه، تثبیت میشه. ولی زهی خیال باطل. اوستا در جلسه این هفته دوباره مراسم ...یدن به هیکل بنده را شروع کردن (فکر کنم آب زیاد خورده بود صبحش)!! تقریبا هر چیزی گفتم پرسید چرا و به چه علت؟ و هر چی در جواب میگفتم میگفت که نه، یه دلیل علمی باید بیان کنی و کلی معلومات داشته و نداشته منو برد زیر سئوال که پس کی میخوای خیر سرت اینا را یاد بگیری! چند تاشو جواب دادم ولی چون اون جوابی که تو ذهنم بود با اون که میامد تو دهنم فرق داشت و آقا از نکبتی پرسید که جواب چیه و اونم به زبان مادری اش جواب داد و به به چه چه شنید، کفر من بالا اومد که به خدا منم همینو میخواستم بگم ولی لعنت بر این انگلیسی که زبان مادری من نیست!!! آخرش هم دیدم که چه فایده داره من جواب سئوالات این ابله را بدم وقتی هنوز نمیفهمه که من مشکل زبان دارم و توقع داره مثل نکبتی براش مثل بلبل انگلیسی علمی حرف بزنم. این شد که جواب بقیه سئوالش را با نمیدونم جواب دادم که باعث شد آقا بره تو دنده سگی و مراسم ..یدن را به خوبی اجرا کنه. البته با همان چند سئوال اولش که از نظر من خیلی احمقانه بود، کفر منو درآورد و وقتی به خودم اومدم دیدم که دستهام داره میلرزه و حسابی عصبی هستم! این بود که برای تلطیف اعصابم به سکوت و تنها گفتن نمیدونم روی آوردم. آقا هم فرمودن که بعدا بیا باید با هم مفصل صحبت کنیم. نمیدونم چرا آدم نمیشه و نمیفهمه که هیچ وقت صحبتهای یه ایرانی و آمریکایی به نتیجه نمیرسه؟!!!! بعد که باهاش کلی صحبت کردم فهمیدم که آقا بعد از پذیرش مقاله، مشتاق تحرکات و دانشمندی بیشتر از جانب من هست و چون دیده خبری نیست، کفرش دراومده و میخواد با اینکاراش بنده را غیرتی کنه تا یه تکانی به خودم بدم!! اقا فرمودن که نگرانه که من نتونم جلسه دفاع را با موفقیت بگذرانم و دکتری بگیرم! منم زودی بهش گفتم که اگه این جناب آقای خوشبو از این ممکلت دکتری گرفته، مطمئن باش که منم میتونم بگیرم
قضیه که بهش گیر داده اینقدر مسخره هست که نکبتی هم نمیفهمید چرا داره بیخودی اینقدر به من و این قضیه گیر میده. حقیقت اینه که برای یه قسمت از پروژه ام که تماما فکر و ایده خودم بوده، نیازی به یه ابزاری دارم که خریدش گرانه و طراحی اش به دقتی که من نیاز دارم، به ابزارالاتی نیاز داره که تو دانشگاه ما نیست. منم کلی گشتم و دیدم که رئیس گروه هلندی که تو پروژه اصلی ما هست، یه مقاله در این زمینه داره. زودی بهش ایمیل زدم که این ابزار را چطوری و از کجا تهیه کردین. اونم خیلی نازنین منو پاس داد به دانشجوی دکتری اش و اونم فوق العاده مهربانانه کلی بهم اطلاعات داد که از کجا میتونم تهیه کنم و آخرش هم نوشت که ما تو گروهمون این ابزار را داریم و اگه بخوای میتونم بهت قرض بدم تا کارت راه بیافته. منم کلی با دمم گردو شکستم و صادقانه اینو به اوستا گفتم! بسوزه پدر صداقت! آقا اصلا خوشش نیامده و میگه تو از زیر کارهای سخت درمیری!!!!!! تو خودت باید این وسیله را طراحی کنی چون یه دانشجوی دکتری هستی! مسخره بودنش حرفش در این مورد خیلی واضح هست و من همش بهش میگم که تو ظاهرا هدف این قسمت کار را فراموش کردی، هدف من طراحی این ابزار نیست، هدف من استفاده از این ابزار برای انجام کاری هست که اون کار هدف منه. ولی شدید پاشو کرده تو یه کفش که تا تو خودت این ابزار را طراحی نکنی من اجازه نمیدم تو آزمایشت را شروع کنی و برگه مریوطه را هم امضاء نکرد!! یه کم مکث کردم و بعدش گفتم میدونی خیلی خبیثی؟! گفت آره! تصمیم گرفتم خبیث بشم و جلوت وایستم تا به حرفم گوش کنی! ولی این هنوز منو نشناخته
نشسته بودم و به اعضای بورد ژورنال عزیزی که مقاله ام را قبول کرده بود نگاه میکردم که دیدم به به، سه تا ایرانی توی این بورد هستن و البته که همشون امریکا کار میکنن. برای اوستا ایمیل زدم که فکر کنم ملیت من در قبولی مقاله در این ژورنال موثر بوده!! آخرش هم نوشتم که اگه در آینده خواستی تو این ژورنال مقاله بفرستی، اسم منو بذار توش، حله! تو پرانتز هم نوشتم که شوخی کردم! آخه اینا شوخی و جدی را نمیگیرن و باید براش توضیح بدم! آقا جواب فرمودن که اگه بخوام دو تا دانشجوی ایرانی دیگه بگیرم دیگه نیازی به اسم تو ندارم!! بچه پررو!!
این گو...وفتی میاد تو جلسات با خودش کلی دفتر و دستک و کتاب و دفتر میاره! هر وقت هم اوستا ازش یه سئوال میپرسه که مثلا فلان آزمایش را چطوری انجام دادی و چقدر از چی ریختی، همه این دفتر دستکها را باز میکنه و معمولا هم به جواب مورد نظر اوستا نمیرسه ولی میگه یه جایی یادداشت کرده بوده! هر وقت هم اوستا ازش کاری میخواد که انجام بده تو یکی از این چند تا دفتر یادداشت میکنه ولی هفته بعد خبری از انجام کار مربوطه نیست و اوستا مجبور میشه دوباره بگه که لطفا اون کاری که خواستم انجام بده! الکی الکی گو.. داره اینجا یه ساله میشه و البته اوستا از دستش کفری هست چون خیلی کند پیش میره و اصلا ایده ای برای کارهاش نداره ولی قربون اعتماد به نفس این جماعت که اصلا کم نمیارن! یه بار به من گفت که اگه جای من بودی با این گو... چیکار میکردی، منم گفتم در اتاق را بهش نشان میدادم که به سلامت، برو خانه ات! گفت متاسفانه من نمیتونم همچین کاری بکنم!
راستی دختر ایتالیایی برای کادوی تولدم منتخبی از چندین مدل شیرینی ایرانی از مغازه ایرانی تو لندن خریده بود که وقتی در جعبه را باز کردم یه بوی وطنی ازش زد بیرون که از خوشحالی داشتم بال بال میزدم. نکبتی هم قراره که برام ماشین کرایه کنه که هر جا خواستم منو ببره. منم گفتم بریم پارک جنگلی نزدیک شهرمون که باغ وحش هم هست و باید با ماشین رفت توش و حیوانات توش ول هستن، بهش میگن سفری. البته بهش گفتم که بزار مدرسه ها باز بشه چون من حوصله ول خوردن یه عالم بچه را تو اونجا ندارم و دلم میخواد با دل سیر، شیر و ببر و پلنگ ببینم. آخ چقدر دلم میخواد یه ببر را به فرزندی قبول کنم!!!!!
اگه هنوز موضوع دانشجو جدیدی که اوستا میخواست را یادتون باشه،برام سراغ آخرش!! یادتون نیست؟! خوب، اوستا دنبال دو تا دانشجوی جدید میگشت و از من خواست که اگه از دوستانم کسی علاقمند هست بهش معرفی کنم. منم هم اینجا زدم و هم برای یکی از دوستان که اولا منو دوست داشت و وبلاگم را میخوند ولی بعدش دیگه منو دوست نداشت و نمیخوند، ایمیل زدم که بیا برای این دکتری اقدام کن، فکر کنم که اوستا تو را میخواد!! دوست گرامی هم که فعلا اسم ندارم براش، خیلی باحال جوابم را داد که چرا فکر میکنی که اوستات منو میخواد؟!!
خدا جون، خودت که میدونی نیت من از کمک به دوستان (دیده و ندیده) در این مورد چی بوده. فقط خواهشا یه کاری نکن که پشیمان بشم. اصولا در این جور مواقع میگم که هرچی صلاح باشه پیش بیاد لطفا.
گو.. را شکرخدا فرستادیم خانه اش تا سرفه اش بند بیاد! هفته پیش که میامد دانشگاه یه سرفه های خفنی میکرد که اعصاب و روان من را بهم میریخت. به مدل کشورهای جهان اول (!!) یه دستمال هم جلوی دهانش نمیگیره و همیچین سرفه هاش را تو هوا ول میکنه که همه مستفیذ بشن!! منم به نکبتی گفتم جون هرکی دوست داری به این بشر بگو که این سرفه هات معلومه که چرکی هست و نباید بیای دانشگاه. نکبتی هم محترمانه ازش پرسید که آیا سرفه هات عفونت داره؟! (آخه گو... آسم داره همیشه سرفه میکنه، خارشک هم داره و همیشه خودش را میخارونه!) گو... هم فرمودن که احتمال میدن عفونی باشه و سرایت هم بکنه!!!!!!! بعد هم اعتراف کرد که دو تا از هم خانه هاش آنفولانزا خوکی دارن!!! یعنی منو میگی، داشتم آتیش میگرفتم که این بشر چقدر الاغه!!! با این اوضاع بلند شده میاد دانشگاه که بقیه را هم مبتلا کنه! نکبتی هم بهش گفت که لطفا برو خانه و تا وقتی سرفه هات خوب نشده نیا!
داشتم تو کافه دانشگاه از این نوشابه های لیمویی میخریدم که یکی از اوستاهای انگلیسی اینجا که یه کمی خل و چل هست بهم گفت که اینو نخر، پپسی بخر! گفتم چرا؟ گفت پپسی پر از قند هست ولی اونکه تو میخری اصلا قند نداره! گفتم نه، من قند نباید بخورم، چاق شدم! یه نگاه ترازوانه های بهم کرد و گفت تو که چاق نیستی؟! گفتم دارم چاق میشم، از وقتی اومدم تو مملکت شما ۳-۵ کیلو چاق شدم! با تعجب گفت، چه خوب! منم یهو خل شدم و گفتم وای! من اینجا چاق شدم! غذاها و آب و اکسیژن این مملکت را مصرف کردم! اگه دولتتون بدونه حتما بابت اضافه وزنم پول میخواد، اصلا ازم مالیات اضافه وزن میگیره
حالا تو این اوضاع میشه روز تولدت. باید خوشحال باشی دیگه! یه روز که مال خودت هست و البته آدمهای دیگه هم هستن که این روز مال اونا هم هست مثلا امروز فهمیدم که پسر یکساله یکی از دوستانم هم درست تو همین روز متولد شده
توقعم زیاده؟! نمیدونم! اونا پیر شدن؟! چرا پارسال پیر نبودن؟! امسال پیرتر شدن! امان از آلزایمر
خدا جونم ....چقدر سخته وقتی یهو احساس تنهایی شدید میکنی که هیشکی دوست نداره. خیلی خرم، نه؟!
شاید برای همین بود که رفتم یه کیک شکلاتی تولد آماده خریدم که هر وقت تو سوپر میدیدم با خودم فکر میکردم که کدام احمقی همچین کیکی را برای تولد میخری!!! کیک شکلاتی بدون نگهداری تو یخچال که میشه تا چند روز خوردش! به دختر ایتالیایی و فرانسوی هم زنگ زدم که بلند شین بیاین تو دفتر ما به صرف کیک و قهوه. جاتون خالی، بنده خداها کلی سعی کردن که حالم را بهتر کنن ولی من بیچاره وقتی دلم یهو میشکنه خیلی دیر جوش میخوره! فکر کنم تو تمام مسیر رفت و برگشت به سوپر چشمام پرپر اشک بود که فقط یه پخ میخواست که جاری بشه! هنوزم هست